بایگانی برچسب: s

خدمات متقابل مطهری، واقعا «متقابل» نیست

از پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین:

می‌توان گفت هر دو طرف کتاب مطهری تشریح «خدمات اسلام» است. در طرح مطهری ابتدا اسلام فرهنگ ایرانی را تغییر می‌دهد و سپس ایرانیِ مسلمان شده منشأ خدماتی به همان اسلام می‌شود. در طرح او، ایرانی ظرفی است که به برکت اسلام پُر و پاکیزه شده، و این حیثیت جدید منشأ برکت و خدماتی مضاعف برای اسلام می‌شود. اما در یک طرح واقعا متقابل، خدمات فرهنگ ایرانی باید مستقل از فرهنگ اسلام تشریح شود.

مطهری در بخش اول از ارزش‌هایی که فرهنگ اسلامی برای فرهنگ ایرانی آورده صحبت می‌کند، و در بخش دوم از تلاش‌هایی که ایرانیان مسلمان برای گستردن فرهنگ اسلام انجام داده‌اند. هر دو قسمت شاهدی بر این مدعا است که ایرانی‌ها با اراده خودشان اسلام را پذیرفته و خودشان کمر به تقویت و انتشارش بسته‌اند. اما چیزی از خدمتی که فرهنگ ایرانی به اعراب مسلمان انجام داده دیده نمی‌شود.

در کتاب مطهری شکاف منطقی وجود دارد و جای این بحث که چطور یک قوم مهاجم و دور از تمدن با تلفیق فرهنگ ایرانی در مدتی اندک تبدیل به یک جامعه متمدن و سازنده می‌شود خالی است. کتاب مطهری نمی‌گوید که تمدن و فرهنگ ایرانی چه خدماتی به زندگی مسلمان‌ها داشته و چقدر سطح زندگی آن‌ها را در نحوه غذا خوردن و لباس پوشیدن و خانه ساختن و سپاه آراستن و حکومت داری و سیاست ورزی ارتقاء داده است.

برخورد با تمدن ایرانی روی تمدن بسیط عربی و بر پویایی فرهنگ اسلامی تأثیر گذاشته، اما خود مطهری (در ابتدای بخش دوم) اذعان می‌کند که پرداختن به این فقره از عهده‌‌اش خارج است و کتاب را به مسیری می‌کشد که طرحش را «نامتقابل» می‌کند. چنین کتابی یا باید خدمات متقابل «عرب‌ها» و «ایرانیان» باشد، یا خدمات متقابل «فرهنگ اسلامی» و «فرهنگ ایرانی». اما اگر خدمات فرهنگی اسلام، در مقابل خدمات ایرانیان به اسلام قرار بگیرد، دو طرف این معامله متقابل نخواهد بود.

از نگاهی دیگر؛

مطهری در بخش اول معایب و زشتی‌هایی از فرهنگ ایرانی را مطرح می‌کند که اسلام آن‌ها را برطرف کرده است. اسلام را عرب‌ها به ایران آوردند و می‌توان آن را مستقل از فرهنگ عربی در نظر گرفت. اما در مرحله دوم ورود عرب‌ها به ایران هم مضراتی به دنبال داشت و احساسی از تحقیر را برای ایرانیان به ارمغان آورد. عرب‌ها تحت تأثیر خلفای اموی و سنت قومیشان، ایرانیان را برده و پایین‌تر از خودشان تلقی می‌کردند.

خدمات متقابل از زشتی‌های زندگی ایرانیان پیش از اسلام می‌گوید اما از آنچه بی‌فرهنگی و عقب‌ماندگی عرب‌های تازه مسلمان به جامعه ایرانی تحمیل کرده و زیان‌هایی که هدیه آورد سخنی به میان نمی‌آورد. از علل گرایش ایرانیان به مکتب اهل بیت شاید همین احساس تحقیر ناشی از خشونت و اعمال تعصب عربی، به خصوص در حکومت بنی امیه باشد، اما در کتاب مطهری فقط سخن از مضرات فرهنگ ایرانی به چشم می‌خورد.

در مجموع؛

اگر اسلام را مستقل از عرب‌ها در نظر بگیریم ایران را هم باید فرهنگی مستقل از ایرانیان در نظر بیاوریم. همانطور که گفته شد تقابل در خدمات یا باید تقابل «ایرانی» در برابر «عرب» باشد یا تقابل «اسلام» در برابر «فرهنگ و تمدن ایرانی»، و نمی‌تواند ترکیبی دلبخواهی از این‌ها باشد. متأسفانه کتاب مطهری علیرغم اینکه تلاش ارزشمندی است در یک طرف خدمات اسلام و در سوی دیگر خدمات ایرانیان را وزن کرده است.

خدمات فرهنگی اسلام به ایران (بخش اول) از جنس ارزشی است و قضاوت درباره آن هنجاری (نرماتیو) خواهد بود، اما خدمات ایرانیان به فرهنگ اسلام (بخش دوم) از جنس فعالیت انسانی و حتی قابل محاسبه (پوزیتیو) است. به طور خلاصه؛ اولی بیشتر کیفی و ارزشی است اما دومی کمی یا ابزاری، و اینها در مقابل هم قرار گرفته‌اند. در چنین وضعیتی کتاب خدمات متقابل نمی‌تواند نمایشگر یک تقابل واقعی در خدمات هم‌افزای اسلام و ایران باشد.

حاتمی‌کیا زرنگ است، اما خودش را نقض می‌کند

حاتمی کیا در برنامه راز نادر طالب‌زاده حاضر شده و به بهانه سالروز از دست دادن رفیقشان آوینی با هم گپ زدند. انصافا حاتمی کیا دیشب خیلی خوب حرف زد و حرفهای خوبی هم زده شد که شاید قبلا گفته نشده بود.

فی المثل آنجا که حاتمی کیا درباره دهنمکی صحبت کرد و توانایی جریان مدعی از تحلیل چرایی استقبال مردم از فیلم‌های او را زیر سوال برد، به خاطر صداقتش، و آنجا که سینمای جشنواره‌ای را نقد کرد، و به طور اخص نسبت به فیلمی که ایرانی را دروغگو جلوه می‌دهد تا بتواند اسکار دشت کند موضع گرفت، به خاطر صراحتش، قابل توجه بود. جایی هم که درباره جشنواره عمار صحبت کرد و گفت که بچه‌های عمار سی سال پیشِ خود من هستند، با‌‌ همان احساسات، باز به خاطر صداقتش قابل تقدیر بود.

اما حاتمی کیا در پایان برنامه حرفهایی زد که تأمل برانگیز است. حاتمی کیا با لحن گلایه‌آمیزی گفت: «من بعضی وقت‌ها همکارانم را نگاه می‌کنم، آخه می‌گم برادر من! آخه این فیلم همه چیزش سرجاشه جز تو. آخه تو که جزء بچه‌هایی هستی که مال بچه‌های ارزشی این مملکت حساب می‌شی، این فیلم چیه تو می‌سازی؟ این فیلم چیه تو ساختی؟ اگه مرتضی بود گفته بود. قطعا بهش اشاره می‌کرد. الان نیست. الان به تعارفات می‌گذرونیم. نمی‌گیم. ملاحظه می‌کنیم. وارد این حرف‌ها نمی‌شیم که مثلا به تریج قبای طرف بر بخوره. در حالی که آقا باید بگیم! برای چی اومدیم تو سینما؟ اومدیم بخندونیم و بریم؟ همین؟ این‌ها را مرتضی خیلی اصولی، خیلی با بلاغت درست، و فنی و حرفه‌ای، و با همه قواعدی که برای فهم این بحث لازم بود به آدم می‌فهموند، و متأسفم که جاش خالیه».

این حرف‌ها را به نوعی درباره خود حاتمی کیا هم می‌تواند زد و باید گفت که این نوع نقد کردن گوینده‌اش را نقض می‌کند. انگار کسی نشسته است و در غیاب حاتمی کیا این حرف‌ها را درباره او و گزارش یک جشن و… می‌زند.

آخرین فیلم حاتمی کیا فیلم چ است اما چ فیلم مهم و جذاب و ماندگاری نیست. چ بین چمران و وصالی سرگردان است و اصلا قهرمانش را پیدا نمی‌کند. آن قهرمان ندیده‌ای هم که قرار است همه در برابرش خضوع کنند (امام) تصنعی و شعاری درآمده و باور پذیر نیست. چمران حاتمی کیا شخصیت قابل اعتنایی نیست، آدم یاد سریال مختار می‌افتد که بیشتر از دیدنِ قهرمانی‌اش مبالغه آنچنانی اطرافیان در حقش را می‌شنیدیم. چ خسته کننده و سرگردان است و انگار به روش نعل وارونه می‌خواهد بگوید که چمران در پاوه هیچ کاری از دستش برنیامده است.

اگر حاتمی کیا یک آژانس شیشه‌ای دیگر ساخته بود، اگر فیلمی ساخته بود که موافق و مخالف در مهم و گیرا بودنش اتفاق داشته باشند و نتوانند از کنارش به سادگی بگذرند، آنوقت شاید لازم نبود اینقدر حرف بزند. اما حاتمی کیا بعد از اکران چ زیاد مصاحبه کرده و در مراسم زیادی هم شرکت داشته است. حالا هم در برنامه راز حرفهایی زده که آنقدر گفته نشده برای ما تازگی دارد. حاتمی کیا این روز‌ها به نحو رسانه‌ای توجه کسانی را که برای مدتی با او سرسنگین بوده‌اند جلب می‌کند، حاتمی کیا البته آدم زرنگی است، نه فقط در سینما، حتی در رسانه.

آزادی پائیزی برای زندانی غیرسیاسی

تقریبا ۲۴ ساعت پیش بود که از در کوچک زندان اوین بیرون آمدم. هنوز فرصت نکرده‌ام همه لطفی را که دوستان و آشنایان مجازی در حق‌ام روا داشته‌اند ببینم (و احتمالا همه‌اش را هم نخواهم دید) اما به قول شکسپیر تمام سپاسم برای کسی است که به من نیازی نداشت، اما فراموشم نکرد. همانقدری هم که از نوشته‌ها و ابراز لطف‌ها اطلاع پیدا کرده‌ام خجالت زده‌ام کرده و از همینجا صمیمانه از همۀ رفقا تشکر می‌کنم.

شش ماه حبسِ اینجانب بدون حتی یک روز مرخصی یا عفو تمام شده و خوشبختانه منتی بر سرم نیست. نمی‌خواهم در مطلب اول باب حرفهای نگفته را باز کنم و إن شاء الله بعدا درباره‌اش خواهم نوشت. اما در تمام این مدت یک زندانی عادی بودم و هیچ وقت با بنده مثل یک زندانی سیاسی رفتار نشد. چند روز ابتدای حبسم را در زندان رجایی شهر گذراندم و مابقی را هم در زندان اوین. در هر دو زندان هم یک زندانی عادی بودم (و نه سیاسی).

زندان شاید بعضی‌ها را «سر به راه» کند اما اگر ذره‌ای تمایل به تأثیر در وجودم بود با رفتارهایی که دیدم بالکل فراموشش کردم. با اینحال زندان سختی‌هایی داشت که در خلالش به این فکر می‌افتادم که واقعا ما بچه کارگر‌ها را چه به سیاست؟ کاش ولش می‌کردیم و می‌گذاشتیمش برای‌‌ همان آقازاده‌ها و متصل‌ها! حالا هم نمی‌دانم چه پیش می‌آید و از هیچ چیز مطمئن نیستم. اعتمادم را تماما از دست داده‌ام و هیچ احساسی از امنیت ندارم.

هرگز به دنبال ارضای شجاعت شخصی‌ام نبودم و به نظرم احمقانه است اگر زندان را خوب بدانم یا فکر کنم که زندان رفتن باعث می‌شود حرف‌هایم اهمیت بیشتری پیدا کند. حرفهای بنده‌‌ همان حرفهای سابق است، با منطقی که درون خودش نهفته و جز زمینه و سابقۀ نوشته‌هایم هیچ ضمیمۀ اضافه‌ای ندارد. اما زندان حجت‌ام را قوی‌تر کرد؛ که وقتی علیه تبعیض بنویسی و خودت به تبعیض گرفتار شوی دستکم برای خودت مسجل می‌شود که اشتباه نکرده‌ای.

نمی‌دانم اگر کسی بپرسد مزه نقد را چشیدی چه بگویم؟ در زندان هم کسانی که می‌دیدند مدافع کلیت نظام هستم چنین کنایه‌هایی بارم می‌کردند. به آسانی متهم شدیم به سوء استفاده دشمن! این البته برای کسانی که شانتاژ ارادتمندان هاشمی یا سایت‌های ضدانقلاب را «اصل» می‌گیرند و از زاویه آن‌ها به ما نگاه می‌کنند طبیعی است، اما برای هر عاقل دلسوزی مشخص است که زندانی کردن منتقدِ خودی، بد‌تر از سوء استفاده یا تبلیغات دشمن است.

ترجیح می‌دهم اهل زنجموره کردن و سپردن کار به خدا و این مظلوم نمایی‌های احساسی هم نباشم، که اگر حساب و کتابی در کار باشد بدون سپردن و واگذار کردن ما هم انجام خواهد شد. تنها چیزی که می‌ماند اشاره به آینده محتملی است که بخت‌ها برمی‌گردد، میزهای ناوفادار نصیب کسان دیگری می‌شود، و آنهایی که امروز ترکتازی کردند فردایی که احتمالا دیر باشد متنبه می‌شوند. که به قول شاعر: «چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند».

نقد مستقل یا حب متناقض؟ کشمکش بر سر تفسیر اراده رهبری

این مطلب نقدی است بر اتفاقی که اخیرا در تریبون مستضعفین افتاد. دو تن از فعالین دانشجویی در نشستی آزادانه سخنانی پیرامون جلساتشان با مقام رهبری و نحوه رفتار مسئولین با تشکل‌ها و فعالان دانشجویی به زبان آوردند که در فاصله اندکی برخورد فرصت طلبانۀ بی‌بی‌سی فارسی و واکنش سرزنش آمیز رسانه‌های محافظه کار داخلی را در پی داشت. عده‌ای ممکن است از اساس مخالف انتشار چنین سخنانی باشند و محتوای نشست تریبون را بی‌پروا و قابل نقد بدانند اما فارغ از اینکه انتشار آن درست بوده است یا نادرست، بد نیست اندکی هم به تصورات ذهنی و پیش زمینه‌هایی که باعث چنان موضع گیری‌هایی می‌شود بپردازیم؛ که چرا شماری از فعالان دانشجویی، که متعهد به نظام هستند و وضعیت موجود را هم به طور کلی فابل دفاع می‌بینند، گاهی سخنانی به زبان می‌آورند که طنین بسته بودن فضا و ناامید کننده بودن شرایط را دارد؟

نقدی که به نوعی متوجه انتخاب‌ها یا عملکرد رهبری هم بشود از مسائل تعیین کننده در سیاست ما است. چنین نقدی اگر چندان جدی هم نباشد نشان می‌دهد که فاصله مطمئن با رهبری حفظ شده است؛ یعنی شخص نه آنقدر خود را نزدیک و همفکر فرض کرده که همه کار‌ها و نظرات ایشان (و زیرمجموعه‌هایشان) را دربست صحیح بداند، و نه آنقدر دور که به ورطه مخالفت و اعتراض افتاده باشد. بعضی ارادتمندان اگر کاری را صحیح بدانند می‌توانند برای اثباتش به هزار و یک دلیل متوسل شوند، اما اگر متوجه شوند رهبری نظر مخالفی دارند باز هم می‌توانند هزار و یک دلیل متضاد بیاورند تا بگویند اتفاقا همان کاری که رهبری می‌گویند صحیح است! در مورد مخالفین کینه توز هم همینطور، اگر رهبری کاری را انجام ندهد اشتباه کرده و اگر‌‌ همان کار را انجام بدهد باز هم اشتباه کرده است. این‌ها همواره سوء نیت و منظور خاصی را هم در پس پرده فرض می‌گیرند تا روایت مبتنی بر توهم توطئه‌شان ناقص نماند.

این رفتارهای از روی حب و بغض هستند، و حب و بغض هم نباید محور سیاست باشد. بار‌ها تأکید شده است که دخالت حب و بغض در سیاست اگر روا هم باشد نباید از حد حاشیه‌ای و حداقلی فرا‌تر برود. کسانی که محور سیاست ورزیشان حب و بغض است و استدلالشان به تبع احساساتشان نوسان می‌کند وبال سیاست هستند، و در واقع چیزی جز هزینه بر سیاست بار نمی‌کنند. این‌ها بسیار شبیه به‌‌ همان ندیم ساده لوح‌اند که نظرش درباره بادنجان در فاصله کوتاهی تغییر می‌کرد، چرا که حیثیت وجودی و وظیفه خودشان را ارادتمندی (یا دشمنی محض) فرض کرده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که مصلحت واقعی در ورای رخداد‌ها چیست و چگونه تأمین می‌شود؟ مهم «اراده» است که هر چه باشد مصلحت را‌‌ همان تأمین می‌کند و استدلال و نظر هم نقش تبعی برای توجیه اراده دارد.

با این ملاحظه، خارج شدن از حد تأیید کامل و ابراز نقاط اختلاف نظر، گاهی لازم هم به نظر می‌رسد. این کار به نوعی نشان می‌دهد کسی که خود را وارد بازی سیاست کرده از چه موضعی با رأس حکومت یار شده است. از طرفی هم ثابت می‌کند که شخص منتقد تنها به دنبال منافع و موقعیت خودش نیست، و دغدغه‌ها و اصولی برای خودش دارد که طبق همان‌ها عملکرد اشخاص و وضعیت قدرت را می‌سنجد، نه برعکس! طیفی از ارادتمندان احساسی که کاری جز تأیید ازشان سر نمی‌زند در معرض این اتهام قرار دارند که وضعیت قدرت را ـ هر چه که باشد ـ می‌پذیرند و تنها تلاش می‌کنند موقعیت خودشان را ارتقاء بدهند، و دست به کاری هم نمی‌زنند که تابعیت محض فکریشان (که تبدیل به ارزش شده) را نقض کند. از این روست که داعیه‌ای برای نقد و گرفتن موضع مستقل ندارند. نقد مستقل به هر حال هزینه‌هایی در بر دارد و چه بسا آن‌ها را از چشم می‌اندازد.

نزدیک فرض کردن بیش از حد خود به رهبری گاهی غافلگیری هم به دنبال می‌آورد. رویکرد احساسی باعث می‌شود بعضی‌ها شناخت خود از سیاست و از شخص رهبری را در مرحله‌ای پس از حب شخصی قرار بدهند. وقتی کسی هر آنچه خودش خوب و پسندیده می‌داند را به رهبری الصاق می‌کند در ذهنش یک موجود انتزاعی می‌سازد که بیشتر شبیه به آرمان‌ها و آرزوهای خودش است تا آنچه که در واقعیت بیرونی قرار دارد. صاحب این تصور تا جایی که بتواند از «ابزار توجیه» برای تطبیق عملکرد‌ها بر آن تصویر شخصی استفاده می‌کند اما اگر اوضاع سیاست حاد شود و چنین اشخاصی خود را در مقابل رهبری ببینند (و موضع رهبری را در تزاحم صریح با منافع و آینده‌شان بیابند) ناگهان دچار تغییر یکباره می‌شوند، و در عین حال گمان می‌کنند این شرایط سیاست و رهبری است که کاملا عوض شده است. [نگاه کنید به پدیده نوری زاد].

شناخت رهبری نباید شخصی و احساسی و در نتیجه یکجانبه باشد. رهبری فی المثل هم با عدالتخواهان و هم با محافظه کاران روابط مناسبی دارند. دأب ایشان این گونه بوده است که حد تعادلی را بین گروه‌های مختلف و مخالف نگه دارند و اجازه ندهند اختلافاتی که می‌تواند مایه نشاط و تحرک سیاسی باشد به کشمش و نزاع بی‌سرانجام مبدل شود. سیاست ایرانی همواره زمینه آماده‌ای برای حذف متقابل گروه‌ها داشته است و آنچه در تمام این سال‌ها مانع حذف کلی برخی (مانند اصلاح طلبان یا چهره‌هایی مانند هاشمی رفسنجانی) شده تنها شیوه خاص رهبری نظام بوده است. کسانی که خود را پیرو رهبری می‌دانند لابد باید این سیاست کلی را بپذیرند و ـ حتی اگر آن را نقد می‌کنند ـ نباید دست به کاری بزنند که آن را در عمل نقض می‌کند. با اینحال شاهد هستیم که این حد تعادل بسیاری از مواقع از طرف محافظه کاران و گاهی هم از طرف عدالتخواهان نادیده گرفته می‌شود.

قبلا نوشته بودم که «واسطه‌های خودخوانده رهبری» چگونه برای خودشان حق تفسیر انحصاری قائل هستند. این واسطه‌ها بیشتر در درون قدرت‌اند و از تفسیر سخنان و مواضع رهبری به نفع عملکرد خودشان بهره می‌برند، اما نه به این معنی که آن‌ها که در بیرون قدرت‌اند و موقعیت ویژه‌ای هم ندارند به چنین تمایلی دچار نمی‌شوند. متأسفانه بعضی از آرمانخواهان تخیلی نیز به شیوه خودشان سخنان و مواضع رهبری را تفسیر کنند. هم محافظه کاران و هم عده‌ای از عدالتخواهان از یک روش واحد استفاده می‌کنند تا اکیدا خود را نزدیک‌تر به رهبری و صاحب فهم صحیح تری از عملکرد ایشان نشان بدهند. هر دو نیز می‌خواهند رهبری را تمام و کمال‌‌ همان چیزی که خود می‌پسندند معرفی کنند. آن‌ها به جای واقع بینی و اظهار نقد در نقاط اختلاف، با اصرار بر تنزه و تبرّک نظری و عملی ایشان، ناخواسته در نقاط عدم تطابق ایشان را فاقد اراده یا توان مدیریت معرفی می‌نمایند.

اتفاقی که توسط دو تن از فعالان جنبش دانشجویی در نشست تریبون مستضعفین افتاد از همین جنس است. واقعیت ماجرا کشمکش بر سر حق تفسیر رهبری است. مدیرانی که اطلاع رسانی پیرامون مقام رهبری را بر عهده دارند جلسات غیرعمومی ایشان را حساستر می‌بینند و اصرار دارند اخبار آن تنها از مجاری رسمی مطرح شود. مدیریت این روند با واسطه در دست خود رهبری و بخشی از مسئولیت آن نیز متوجه ایشان است. مسئولین بیت، مدیران صدا و سیما و شورای عالی امنیت ملی و… اگر منصوب مستقیم هم نباشند باید در هماهنگی با رهبری عمل کنند. اما آرمانخواهان تخیلی به جای اینکه واقعیت را بپذیرند ـ و اگر اشکالی می‌بینند روند موجود را نقد کنند ـ نقش رهبری را به صفر تنزل می‌دهند تا دقیقا رهبری‌‌ همان چیزی باشد که خود می‌خواهند. تمام تقصیر‌ها را هم بر گردن گروهی از مدیران می‌اندازند که بنا به مسئولیتشان تمایلات محافظه کارانه‌ای پیدا کرده‌اند.

ارادت محض و تأیید کامل رهبری (موافق بودن با همه سخنان و مواضع و انتصاب‌ها و تدبیر‌ها و…) با اعتراض شدید به زیر مجموعه‌های رهبری آنهم به داعیه دفاع از رهبری تناقض دارد. رهبری نه مسلوب الاختیار است و نه احتیاجی به وکیل و وصی دارد. اگر کسی با عملکرد مجموعه‌های زیر نظر رهبری موافق نیست می‌تواند عملکرد آن‌ها یا انتصابشان را نقد کند، پیشنهادهایی بدهد، یا حتی سکوت کند، اما اگر به گونه ای وارد موضوع شود و سخنانی بگوید که گویی می‌خواهد رهبری را از میان اطرافیانش نجات بدهد در واقع نقض غرض کرده و دوستی‌اش «دوستی خاله خرسه» خواهد بود. این نوع کشمکش‌ها نیز نشان می‌دهد بعضی‌ها که ظاهرا محافظه کار نیستند تنها به دلیل نداشتن موقعیت است و شاید اگر در مقام تصمیم گیری قرار بگیرند‌‌ همان شیوه را از موضع دیگری (به سود خودشان) استفاده می‌کنند و هیچ تغییری هم در شرایط موجود رخ نخواهد داد.

تتمه: در دیدار با کارگزاران: حضرت آیت الله خامنه ای آرمانگرایی بدون توجه به واقعیات و بدون بکارگیری ساز و کارهای منطقی و معقول را خیال پردازی دانستند و افزودند: برای اینکه آرمانها در حد شعار باقی نماند باید مسئولان و مردم آنها را بصورت منطقی و متین پیگیری کنند…. | در دیدار با دانشجویان: آرمان‌گرائى به‌هیچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمینه‌ها پرخاشگرى کردن، برخى از واقعیات لازم و مصلحتهاى لازم را ندیده گرفتن، نیست. مصلحت هم شده یک اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى میکنند! خب، اصلاً باید ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هیچ وقت نباید گفت که آقا حقیقت با مصلحت همیشه منافات دارد؛ نه، خود حقیقت یکى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم یکى از حقایق است. اگر مصلحت‌اندیشىِ درست باشد، باید رعایت مصلحت را کرد؛ چرا نباید رعایت مصلحت را کرد؟ باید مصالح را دید.