بایگانی برچسب: s

مطهری و شریعتی، الهام بخشان اصولگرایی و اصلاح طلبی

یک ـ واژه اصلاح طلبی رفته رفته پس از دوم خرداد مصطلح شد و تقریبا جای جریان چپ و خط امام را گرفت. اصولگرایی نیز بعد از پیروزی آبادگران در انتخابات شورا‌ها متداول شد و بیشتر از اصطلاحاتی مثل جناح راست و محافظه کار به کار رفت. این دو ترکیب به خوبی بیانگر ماهیت هر دو جریان شد و به نحو شایسته تری خواسته‌ها و هویت آن‌ها را توضیح داد. اما ریشه شکل گیری این دو جناح در دهه شصت و انشعابات میانه آن قرار دارد. سازمان مجاهدین انقلاب که سال ۶۱ جناح چپ آن کناره گیری کرده بود در سال ۶۵ رسما منحل شد. سال بعد از آن حزب جمهوری به دلیل اختلاف درباره موضوعاتی مثل اقتصاد دولتی و اختیارات ولایت فقیه منحل شد. جامعه روحانیت مبارز نیز بر سر موضوعات مشابه، سیاست خارجی و انتخاب نامزدهای انتخابات مجلس سوم دچار دو دستگی شد. مجمع روحانیون مبارز در اواخر سال ۶۶ از جامعه روحانیت منشعب و پیش از انتخابات مجلس اعلام موجودیت کرد.

جناح چپ گرا که به انشعاب و هویت سازی علاقه نشان می‌داد طرفدار دولت گرایی شدید بود و منتقدین دولت را طرفدار فقه سنتی، مخالف ولایت مطلقه و هواخواه سرمایه داری و اسلام آمریکایی می‌دانست. روحانیون منشعب شده به لحاظ شخصیتی به دنبال ارتباط بیشتر با قشر جوان بودند و فی المثل افکار جامعه روحانیت را باعث دور شدن جوانان از روحانیت می‌دانستند. این نکته‌ای روشنی بخش است که ماهیت جناح چپ و ارتباطش با بدنه جوان و دانشگاهی را روشن می‌سازد. اولین اختلافاتی که جرقه تشکیل دو جناح را زد بر سر شریعتی بود. چپ گرایان تحت تأثیر شریعتی بودند و می‌خواستند در سازمان مجاهدین انقلاب هم این را به نمایش بگذارند که با مقاومت طیفی که بیشتر متمایل به مطهری بود مواجه شدند. فضای جامعه دانشگاهی و مسلمان همچنان متأثر از شریعتی بود و روحانیونی که طرفدار جوانان مبارز و به دنبال تحول در فقه و روحانیت بودند با آن‌ها پیوند خوردند و جناح چپ اسلامی شکل گرفت.

دو ـ شریعتی که از نظر عده‌ای بزرگنمایی شده و نظریه‌پرداز یا معلم انقلاب خوانده می‌شود برای بسیاری از انقلابیون جوان الهام بخش بوده است. شریعتی متفکری اجتماعی بود و اصطلاحا «روشنفکر دینی» به شمار می‌رفت که از منظر اجتهادی آمیخته به التقاط شمرده می‌شود. شریعتی یک تعلق سنتی به دین و اطلاعاتی آکادمیک درباره اجتماع داشت و برای اینکه تعلق سنتی خود را مترقی جلوه دهد آن را به زبانی که از غرب فرا گرفته بود آمیخت. از نظر شریعتی وضعیت نابسامان ما در تحریف زندگی اصیل اسلامی ریشه دارد و برای اصلاح باید به سمت پاک دینی رفت. پاک دینی جز با نزاع با بددینی محقق نمی‌شود و این مستلزم دوگانه سازی‌هایی مانند تشیع علوی و صفوی است. ستیز با برخی سنت‌های تاریخی شیعه و بدبینی و حمله به روحانیت از همین دوگانه سازی‌ها نشأت می‌گیرد. هیچ برداشت متکثری پذیرفته نمی‌شود چرا که تنها یک نگاه دو گانه وجود دارد که در تلاقی مترقی و متحجر خلاصه می‌شود.

در سوی مقابل مطهری در جذب جوانان از شریعتی عقب مانده و به حوزه دین تعلق داشت. شریعتی از آکادمی به سمت دین آمده بود و با زبان آکادمیک سعی می‌کرد به یک اصلاح دینی یا رنسانس اسلامی برسد، اما مطهری برعکس از حوزه دین به سمت آکادمی رفته بود و سعی می‌کرد آنچه از افکار جدید علیه دین استفاده می‌شود را پاسخ بگوید و با احیا کردن جنبه‌های عقل گرایانه و فراموش شده دین جوانان مسلمان را از تغییرات فکری و هویتی مصون بدارد. مطهری با زبان حکمت متعالیه و فقه به سراغ شبهات و تلاطم‌های فکری می‌رفت و سعی می‌کرد راه اسلام را از میان آن‌ها پیدا کند و به سوالهای جدید با ادبیات تلفیقی (سنتی ـ مدرن) پاسخ دهد. تعلق مطهری به اسلام نظری و معرفتی است. او با دانش اجتهادی تلاش می‌کرد معارف اسلامی را به نحوی معقول نشان بدهد. رویکرد او درون دینی است و سخنرانی‌ها و نوشته‌های او شأنی از کلام جدید اسلامی را پیدا می‌کند که اصالتا در دفاع از دین بیان می‌شود.

اتکای شریعتی بیشتر به منابع بیرون از سنت و قدرت ادبی او بود و از تاریخ و معارف دینی استفاده‌های ذوقی می‌کرد، اما اتکای مطهری بیشتر به منابع درون سنت است و از آورده‌های خارج از دین استفاده‌های ذوقی داشت. مطهری معارف بیرون از دین را به نفع دین مصادره می‌کرد و شریعتی معارف دینی را به نفع یک هدف برون دینی به استخدام در می‌آورد. شریعتی با رویکردی عملگرایانه و ایدئولوژیک نیازهای جدید را پذیرفته بود و از همین رو خوانشی مبارزه طلبانه و مطابق با خواست‌های جدید از اسلام پیدا کرد. مواجهه او با اسلام معطوف به هدف است؛ اسلام راه و روشی جهادی است که ما را به رستگاری نهایی می‌رساند، هدفی که دانش و شرایط روز اقتضا می‌کرد. دین اگر به درد مبارزه نخورد از نظر شریعتی ضددین و محکوم است. بنابراین اگر اسلام دینی جاودانه است لاجرم مبارزه طلبی و جامعه گرایی هم در آن اصالت دارد و تمام تاریخی که غیر از این بوده شکل انحراف از تشیع حقیقی را دارد.

شریعتی تشیع را مانند حزب می‌دید و عالِم اسلامی را ملزم به تبعیت از زمانه و مکلف به علمگرایی می‌دانست تا بتواند روح دین را وارد تکامل کند. اما مطهری ساز و کار تطبیق با مقتضیات زمانه را از خصوصیات دین خاتم می‌دانست. برای مطهری آنچه در مقتضیات تغییر می‌پذیرد تنها روبنا‌ها و مسائل زمانی هستند نه مبانی و موضوعات اصولی. شریعتی مباحث تاریخی علمای اسلام (فلاسفه، عرفا، فقها و متکلمان) را مربوط به فرهنگ می‌دانست و به جای تنزل اسلام به فرهنگ به دنبال ترقی اسلام به ایدئولوژی بود. مطهری اما با جستجوگری در میان‌‌ همان داشته‌های تاریخی، که روشنفکری با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد، به دنبال راهی میانه و متناسب با شرایط روز می‌گشت. مطهری همواره با نوعی معدل گیری ارسطویی به یک خط مشی میانه رو و اعتدال گرا می‌رسید تا با نفی این و آن، حد وسط اسلامی را که به آن بی‌توجهی می‌شد از حجاب خارج کند. برای مطهری این اعتدال‌گرایی جزئی از حقانیت بود.

ممکن است شریعتی و مطهری در بسیاری از موارد مشترک و همراه به نظر بیایند اما در نوع نگاه، خط سیر و جهت گیری اختلافات جدی میان آن‌ها وجود دارد. شریعتی از دین انتظار کارکرد و فایده رساندن دارد و در واقع تفسیر را وارد روح و هدف دین می‌کند و آن را با خواسته روز (مکتب انقلابی و محرک) تطبیق می‌دهد. مطهری اما روح و هدف دین را مستقل می‌داند و در نشان دادن مسیر اعتدال تلاش می‌کند؛ هم میان اشعریگری و عقل گرایی افراطی در جهان سنت، و هم در میان چپ گرایی و راست گرایی در جهان مدرن. اسلام مطهری دینی است که در برابر تحولات زمان هویت خود را از دست نمی‌دهد و تنها تغییراتی در رویه را می‌پذیرد، اما اسلامی که شریعتی می‌خواهد از ریشه و از ابتدا با چپ گرایی زمانه همراه و همسو است. به تعبیر خود مطهری او به دنبال انقلاب اسلامی است اما شریعتی به دنبال اسلام انقلابی است و در یک کلام؛ مطهری می‌خواهد احیاگری دینی کند اما شریعتی می‌خواهد اصلاح گر دینی باشد.

سه ـ از زمانی که پیشرفت به هدف تبدیل شد چالش‌های فکری هم آغاز شد. احساس عقب ماندن ریشه اصلی دو گرایش اصلی در سیاست ماست که یکی می‌گوید ناچاریم فکر و روش زندگیمان را عوض کنیم، یعنی شبیه به دیگران شویم تا به جایگاه مشابه برسیم. اما گرایش دوم که هویت گرا‌تر است پیشرفت را مستلزم تغییر در شئون زندگی نمی‌داند. در بعضی تغییرات سیاسی پیشقدم می‌شود اما تغییرات مستمر فرهنگی و اجتماعی تا رسیدن به الگویی که از جوامع بیگانه الهام می‌گیرد را نمی‌پذیرد. گرایش دوم به دنبال حفظ هویت اجتماعی و کلیت ساختارهاست تا از طریق آن و با تکیه روی ارزش‌های بومی اراده خاموش شده‌اش را احیا کند، اما گرایش نخست کلید تغییر را دقیقا در اصلاحات هویتی و ساختاری می‌داند. اختلاف اصلاح طلبان و اصولگرایان تا حدی آینه همین تفاوت است؛ یکی بیشتر سویه سیاسی و اجتماعی دارد و دیگری بیشتر به دنبال حفظ هویت، پاسداری از ساختارهای تاریخی و زنده کردن ظرفیت‌های خودی است.

چهار ـ مطهری و شریعتی دو نظریه‌پرداز مخالف و گاهی متزاحم بودند که می‌توان یکی را الهام بخش اصولگرایی و دیگری را الگوی اصلاح طلبی معرفی کرد. این به آن معنی نیست که دیگران سهمی در شکل دادن افکار این دو طیف سیاسی نداشته‌اند اما مطهری و شریعتی به دلیل اهمیتشان نقش برجسته تری پیدا کرده‌اند. چپ گرایان اسلامی نگاه‌شان به امام خمینی از زاویه شریعتی بوده و به دنبال اسلامی مبارزه طلب بودند که از آنارشیسم به اقتدارگرایی سوق پیدا می‌کرد و با روحانیت سنتی هم سر ستیز داشت. آنچه جناح راست خوانده می‌شد نگاه‌شان با مطهری مطابق‌تر بود و با رویکردی اجتهادی و درون دینی به سیاستی متعادل توجه داشتند. راست‌ها با دانش فقهی، آزادیهای درون دینی درباره سرمایه و کار را دلیل فردگرایی بیشتر و مخالفت با جامعه گرایی و دولت گرایی رادیکال می‌دانستند و به جای مبارزه طلبی و اصرار بر سیاست خارجی چپ گرایانه و ایدئولوژیک طرفدار تعامل مناسب تری با جهان بودند.

نظریه جدا کردن امام خمینی از حوزه‌های علمیه را به نوعی می‌توان متعلق به شریعتی دانست. شریعتی «روح الله» را استثنایی بر جو غالب حوزه‌های علمیه می‌خواند اما در طرف مقابل کسانی قرار دارند که مبارزه روحانیت را حرکتی مستمر و با افت و خیز تصویر می‌کنند که با امام خمینی به اوج و به نتیجه می‌رسد. خط امامی‌ها خود را مرید یک رهبر استثنایی و هویتشان را نه وامدار روحانیت بلکه نشأت گرفته از همین استثنای تاریخی می‌دانستند. آنها وابستگی خود را دلیل برتری سیاسی تلقی کرده و از این رو تا زمانی که امام در قید حیات بود بر ولایت مطلقه فقیه اصرار داشتند و آن را ذیل دوگانه سازی فقه پویا در برابر فقه سنتی تبیین می‌کردند. مطهری نیز البته انتقاداتی به سازمان روحانیت داشت اما مشی سیاسی روحانیت را مانند شریعتی مورد قضاوت قرار نمی‌داد. از نظر مطهری روحانیت شیعه بر خلاف علمای اهل سنت همواره مستقل از حکومت‌ها بوده و هرگز «اولی الامر» را بر هر حاکمی تطبیق نداده‌اند.

روشنفکری دینی که به نوعی رقیب روحانیت بود با نگاه علمی بازرگان آغاز و با نگاه ایدئولوژیک شریعتی به اوج رسید، این‌‌ همان الگویی بود که جناح چپ گرای سیاسی تا قبل از تغییر ماهیت به راست مدرن از آن بهره‌مند می‌شود. در دوره تغییر ماهیت، سروش به عنوان روشنفکر دینی خودنمایی می‌کند و به الگوی جدیدی برای چپ گرایان سابق تبدیل می‌شود، اما شریعتی به عنوان قله همچنان محترم باقی می‌ماند و بازرگان نیز شأن خود را حفظ می‌کند. در این میان جناح مقابل یک متفکر بزرگ دارد که اصول و مبانی را از همو بهره‌مند می‌شوند، تقریبا تمام جوانان اصولگرا از مقام مطهری با امام خمینی مواجه می‌شوند، بعلاوه هم به لحاظ بهره‌مندی از حکمت متعالیه و هم به لحاظ رویکرد فقهی تناسب بیشتری بین او و راهبر اصلی انقلاب می‌بینند. به طور کلی اصولگرایان آنچه از امام خمینی درباره مبارزه جویی و عدالتخواهی گفته شده را برای مصادره او به عنوان یک متفکر چپ گرا با ذائقه شریعتی کافی نمی‌دانند.

خدمات متقابل مطهری، واقعا «متقابل» نیست

از پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین:

می‌توان گفت هر دو طرف کتاب مطهری تشریح «خدمات اسلام» است. در طرح مطهری ابتدا اسلام فرهنگ ایرانی را تغییر می‌دهد و سپس ایرانیِ مسلمان شده منشأ خدماتی به همان اسلام می‌شود. در طرح او، ایرانی ظرفی است که به برکت اسلام پُر و پاکیزه شده، و این حیثیت جدید منشأ برکت و خدماتی مضاعف برای اسلام می‌شود. اما در یک طرح واقعا متقابل، خدمات فرهنگ ایرانی باید مستقل از فرهنگ اسلام تشریح شود.

مطهری در بخش اول از ارزش‌هایی که فرهنگ اسلامی برای فرهنگ ایرانی آورده صحبت می‌کند، و در بخش دوم از تلاش‌هایی که ایرانیان مسلمان برای گستردن فرهنگ اسلام انجام داده‌اند. هر دو قسمت شاهدی بر این مدعا است که ایرانی‌ها با اراده خودشان اسلام را پذیرفته و خودشان کمر به تقویت و انتشارش بسته‌اند. اما چیزی از خدمتی که فرهنگ ایرانی به اعراب مسلمان انجام داده دیده نمی‌شود.

در کتاب مطهری شکاف منطقی وجود دارد و جای این بحث که چطور یک قوم مهاجم و دور از تمدن با تلفیق فرهنگ ایرانی در مدتی اندک تبدیل به یک جامعه متمدن و سازنده می‌شود خالی است. کتاب مطهری نمی‌گوید که تمدن و فرهنگ ایرانی چه خدماتی به زندگی مسلمان‌ها داشته و چقدر سطح زندگی آن‌ها را در نحوه غذا خوردن و لباس پوشیدن و خانه ساختن و سپاه آراستن و حکومت داری و سیاست ورزی ارتقاء داده است.

برخورد با تمدن ایرانی روی تمدن بسیط عربی و بر پویایی فرهنگ اسلامی تأثیر گذاشته، اما خود مطهری (در ابتدای بخش دوم) اذعان می‌کند که پرداختن به این فقره از عهده‌‌اش خارج است و کتاب را به مسیری می‌کشد که طرحش را «نامتقابل» می‌کند. چنین کتابی یا باید خدمات متقابل «عرب‌ها» و «ایرانیان» باشد، یا خدمات متقابل «فرهنگ اسلامی» و «فرهنگ ایرانی». اما اگر خدمات فرهنگی اسلام، در مقابل خدمات ایرانیان به اسلام قرار بگیرد، دو طرف این معامله متقابل نخواهد بود.

از نگاهی دیگر؛

مطهری در بخش اول معایب و زشتی‌هایی از فرهنگ ایرانی را مطرح می‌کند که اسلام آن‌ها را برطرف کرده است. اسلام را عرب‌ها به ایران آوردند و می‌توان آن را مستقل از فرهنگ عربی در نظر گرفت. اما در مرحله دوم ورود عرب‌ها به ایران هم مضراتی به دنبال داشت و احساسی از تحقیر را برای ایرانیان به ارمغان آورد. عرب‌ها تحت تأثیر خلفای اموی و سنت قومیشان، ایرانیان را برده و پایین‌تر از خودشان تلقی می‌کردند.

خدمات متقابل از زشتی‌های زندگی ایرانیان پیش از اسلام می‌گوید اما از آنچه بی‌فرهنگی و عقب‌ماندگی عرب‌های تازه مسلمان به جامعه ایرانی تحمیل کرده و زیان‌هایی که هدیه آورد سخنی به میان نمی‌آورد. از علل گرایش ایرانیان به مکتب اهل بیت شاید همین احساس تحقیر ناشی از خشونت و اعمال تعصب عربی، به خصوص در حکومت بنی امیه باشد، اما در کتاب مطهری فقط سخن از مضرات فرهنگ ایرانی به چشم می‌خورد.

در مجموع؛

اگر اسلام را مستقل از عرب‌ها در نظر بگیریم ایران را هم باید فرهنگی مستقل از ایرانیان در نظر بیاوریم. همانطور که گفته شد تقابل در خدمات یا باید تقابل «ایرانی» در برابر «عرب» باشد یا تقابل «اسلام» در برابر «فرهنگ و تمدن ایرانی»، و نمی‌تواند ترکیبی دلبخواهی از این‌ها باشد. متأسفانه کتاب مطهری علیرغم اینکه تلاش ارزشمندی است در یک طرف خدمات اسلام و در سوی دیگر خدمات ایرانیان را وزن کرده است.

خدمات فرهنگی اسلام به ایران (بخش اول) از جنس ارزشی است و قضاوت درباره آن هنجاری (نرماتیو) خواهد بود، اما خدمات ایرانیان به فرهنگ اسلام (بخش دوم) از جنس فعالیت انسانی و حتی قابل محاسبه (پوزیتیو) است. به طور خلاصه؛ اولی بیشتر کیفی و ارزشی است اما دومی کمی یا ابزاری، و اینها در مقابل هم قرار گرفته‌اند. در چنین وضعیتی کتاب خدمات متقابل نمی‌تواند نمایشگر یک تقابل واقعی در خدمات هم‌افزای اسلام و ایران باشد.

از شر قارچ‌های پرونده ساز به کجا پناه ببریم؟

بعضی سایت‌های قارچی روش پرونده ساختن را خیلی خوب یاد گرفته‌اند: «تخریب گسترده»، «طیف افراطی مدعی بصیرت»، «حمله به علی مطهری»، «یکی از سرحلقه‌های وبلاگ نویسان حامی احمدی‌نژاد»، «حمله به نظرات رهبر انقلاب»، «جریان مدعی بصیرت»، «حمله به شهید مطهری»، «نویسنده مدعی بصیرت» و…، این ادبیات زیبا اما تکراری، متعلق به کدام سایت قارچی است؟ چند دروغ و تهمت از همین عبارات کوتاه می‌توان استخراج کرد؟ چه کسانی بیشتر از دیگران شعار اخلاق می‌دهند؟ و چه کسانی بیشتر دنبال پرونده سازی و تخریب‌اند؟

از پی این مطلب قارچ مزبور بنده را «یکی از سرحلقه‌های وبلاگ نویسان حامی احمدی‌نژاد» نامیده است [نخندید برادران! خواهرم قهقهه‌ات را! عین واقع را نقل کرده‌ام]. خودمانیم اما، بنده چه آدم مهمی هستم و خودم خبر ندارم! اگر زدو‌تر خبردار می‌شدم شاید خودآگاهی باعث می‌شد خط دهی بهتری بر وبلاگ‌های احمدی نژادی می‌داشتم! در آنصورت شاید بعضی‌ها خیلی بیشتر نگران اخلاق و ارزش‌ها می‌شدند، احتمالا حجم پرونده‌های دادسرای فرهنگ و رسانه هم از میزان فعلی بسیار بیشتر می‌بود. اما شکر خدا بنده سر حلقه هیچ طیف و جریانی نیستم.

می‌گویند: «حمله جریان مدعی بصیرت به شهید مطهری به دلیل دفاع وی از آزادی بیان در حالی صورت می‌گیرد که چندی پیش علیرضا پناهیان از تئوریسین‌های این جریان، آزادی بیان را یک مرام صهیونیستی ارزیابی کرده بود» بعله! یعنی بندۀ دانشطلب از سرحلقه‌های جریانی هستم که پناهیان از تئوریسین‌هایش است؟ احسنت، خیلی هم عالی! [افراد بخندند! اینجا را هر چقدر بخندید کم خندیده‌اید]. حالا این تئوری‌های پناهیان چه چیزهایی هست؟ کاش حداقل یکی دو تا از کتاب‌های تئوریک استاد پناهیان را هم معرفی می‌کردند که ما هم بی‌خبر نباشیم.

قارچ مزبور در ادامه یک حرف زیبا می‌زند: «در نظریات شهید مطهری و شهید بهشتی دو نظریه‌پرداز شاخص انقلاب اسلامی، بیشترین اهمیت به آزادی به ویژه آزادی بیان داده شده است» غیر از بحث آزادی بیان، یک اشکالی به ذهن ما خطور می‌کند که، رومان به دیفال، فقط از خودمان می‌پرسیم؛ بهشتی مگر نظریه‌پرداز بود؟! تا حالا فکر می‌کردیم بهشتی نه نظریه‌پرداز، که اساسا آدم اجرایی، و مدیر تشکیلاتی بوده، و خیلی هم قوی عمل می‌کرد. فکر می‌کردیم اهمیت او در همین توان تشکیلاتی و مدیریتی بوده، اما حالا می‌شنویم نظریه‌پرداز هم بوده است! [اصولا هر کس مشهور است نظریه‌پرداز  هم هست؟]

نظر پرونده سازان درباره مطهری این است که: «انتقاد وی از برخی آثار دکتر شریعتی، ارائه تفکرات مارکسیستی در قالب و با ادبیات اسلامی بود» اما باز یک سوالات تخریب گرایانه و بصیرت آلودی به ذهن ما خطور می‌کند؛ حرفهای مطهری «نقد» بود؟ یا چون غلط بودن حرفهای التقاطی را فرض گرفته بود راجع به «جلوگیری از آزادی بیان» امثال شریعتی صحبت می‌کرد؟ به نظر ما که گزینه دوم صحیح است. یعنی دعوا اصلا بر سر نقد و مخالفت نبوده، «اون که هِچ!»، محل نزاع با وضوح جالبی بر سر این بوده که جلوی آزادی بیان چه کسانی گرفته شود. [یعنی فقط پناهیان مخالف آزادی «مطلق» بیان نیست]

حالا اگر نقد و آزادی بیان از نظر قارچ‌ها اینقدر خوب است چطور از پیش خودشان مصادره به مطلوب می‌کنند که نقد مواضع سیاسی استاد مطهری: «در حالی است که امام خمینی(ره) آثار استاد مطهری را بدون استثنا خوب و رهبر انقلاب آثار ایشان را مبانی فکری نظام جمهوری اسلامی دانسته‌اند»؟ یعنی چون آثار استاد مطهری بدون استثنا خوب و مبناساز هستند پس نقد ایشان ممنوع است؟ یا کسی حق ندارد با مواضع سیاسی ایشان مخالفت کند؟ پس آزادی بیان که آنقدر مهم بود چه می‌شود؟ نکند آزادی بیان در این حد دیگر صهیونیستی و ممنوع است؟

تتمه: به مورد قبلی پرونده سازی از همین تیم قارچی در سایت قبلیشان، که شکل بسیار آشکاری هم داشت، در اینجا اشاره کرده‌ام | بله! شأن ما این نیست که اساسا با قارچ‌ها سر و کاری پیدا کنیم، اما آن‌ها گیرهای تابلویی به ما می‌دهند، شاید برای از گیجی درآمدن بعضی‌ها هم بد نباشد | با این تصورات درباره آزادی بیان و نوع برخورد‌ها، آیا معلوم می‌شود که عامل شکوفایی فکری و فرهنگیمان در کجا‌ها نهفته است؟ | فضای سیاسی اینترنت به شدت آلوده شده، قارچ‌ها می‌خواهند اینترنت شبیه میدان جنگ باشد، آنهم یکطرفه! بزنند، اما نخورند.

علی مطهری بعضی تناقض‌ها را از پدرش ارث برده است

تعجب می‌کنم وقتی علی مطهری تناقض‌هایی از خودش نشان می‌دهد بعضی‌ها به او می‌گویند «فرزند ناخلف»! در صورتیکه شبیه این مواضع سیاسی را می‌تواند در خود استاد مطهری هم دید. هر چند تقدیس رفتگان در فرهنگ ما عادت شده و نقد صریح هم از نظر عده‌ای بی‌ادبی و جسارت است، اما بعضی واقعیت‌ها را هم نباید و نمی‌توان پنهان کرد.

علی مطهری بعضی تناقض‌ها را اتفاقا از پدرش ارث برده است؛ خود مطهری از یک طرف از آزادی نزدیک به مطلق مارکسیست‌ها در تبیین تفکرات الحادیشان دفاع می‌کرد، و از یک طرف طوری از خطر شریعتی می‌گفت که گویی حتما باید با او مقابله شود، در صورتی که شریعتی حداکثر تفکر التقاطی داشت، و به جای خودش مسلمان دوآتشه‌ای بود.

چپ‌های مغرض می‌گویند آخر ماجرا این بود که شریعتی گوی رقابت را در جمع کردن طرفدار و پامنبری از مطهری ربوده بود، و به نظر موجه‌تر دیگران خطر افکار شریعتی کاملا واقعی و نگرانی مطهری هم هوشمندانه و دغدغه‌مندانه بوده است. منتها آن حرف اول از آزادی مارکسیست‌ها (حتی در حد تبیین اندیشه) به شدت تخیّلی و بی‌مبنا است.

توجیه هم نمی‌شود کرد که ادعای آزادی مارکسیست‌ها مرز سیاسی و عمومی دارد، چون تبیین یا مردود و متروک است، و یا موثر. و با کمی دقت هم معلوم می‌شود که هر «تبیین موثر»ی سیاسی است، و نمی‌تواند خالی از وجه تبلیغی باشد. محل تبیین هم اگر دانشگاه باشد که اساسا لانه سیاست است و قابل طفره به محیط علمی محض نیست.

آقای علی مطهری هم اگر نوبت خودش باشد تا آزادی نقد خدا هم پیش می‌رود. وقتِ سخنرانی در دانشگاه و حرف زدن از باید و نبایدهای آزادی بیان چنان فضای باز و وسیعی ترسیم می‌کند که بیا و ببین! اما از آنطرف در برابر حرف‌های رقبای سیاسی، یا حتی کسانی که از آن‌ها خوشش نمی‌آید، چنان حدود تنگ و خفه‌ای دارد که نگو و نپرس!

تصور کنید مثلا آدمی که اسمش «م» باشد حرفهایی بازنگرانه ولی بسیار کمتر از «جواز آزادی بیان تا مرز انکار خدا از روی تفکر» بزند. آنوقت واکنش امثال علی مطهری چه خواهد بود؟ تحمل می‌کنند و حرف زدن را حق او می‌دانند؟ یا فورا حاضر می‌شوند تا با هر روش (زبانی و سیاسی) مخالفشان را محکوم و خطرناک جلوه بدهند، و عاقبت حذف‌اش کنند؟

تتمه: نیازی به تکرار لطیفه خنک ارسطو و افلاطون و دوستداری حقیقت ندیدم |‌‌‌ همان خطری که مطهری نگرانش بود عاقبت باعث جانش هم شد؛ چپ‌های مسلمان (مجاهدین خلق و فرقان و…) وامدار شریعتی بودند، یا دستکم استفاده آشکاری از او داشتند، همه هم بی‌مبنا، احساسی و حکم کننده.