بایگانی برچسب: s

مطهری و شریعتی، الهام بخشان اصولگرایی و اصلاح طلبی

یک ـ واژه اصلاح طلبی رفته رفته پس از دوم خرداد مصطلح شد و تقریبا جای جریان چپ و خط امام را گرفت. اصولگرایی نیز بعد از پیروزی آبادگران در انتخابات شورا‌ها متداول شد و بیشتر از اصطلاحاتی مثل جناح راست و محافظه کار به کار رفت. این دو ترکیب به خوبی بیانگر ماهیت هر دو جریان شد و به نحو شایسته تری خواسته‌ها و هویت آن‌ها را توضیح داد. اما ریشه شکل گیری این دو جناح در دهه شصت و انشعابات میانه آن قرار دارد. سازمان مجاهدین انقلاب که سال ۶۱ جناح چپ آن کناره گیری کرده بود در سال ۶۵ رسما منحل شد. سال بعد از آن حزب جمهوری به دلیل اختلاف درباره موضوعاتی مثل اقتصاد دولتی و اختیارات ولایت فقیه منحل شد. جامعه روحانیت مبارز نیز بر سر موضوعات مشابه، سیاست خارجی و انتخاب نامزدهای انتخابات مجلس سوم دچار دو دستگی شد. مجمع روحانیون مبارز در اواخر سال ۶۶ از جامعه روحانیت منشعب و پیش از انتخابات مجلس اعلام موجودیت کرد.

جناح چپ گرا که به انشعاب و هویت سازی علاقه نشان می‌داد طرفدار دولت گرایی شدید بود و منتقدین دولت را طرفدار فقه سنتی، مخالف ولایت مطلقه و هواخواه سرمایه داری و اسلام آمریکایی می‌دانست. روحانیون منشعب شده به لحاظ شخصیتی به دنبال ارتباط بیشتر با قشر جوان بودند و فی المثل افکار جامعه روحانیت را باعث دور شدن جوانان از روحانیت می‌دانستند. این نکته‌ای روشنی بخش است که ماهیت جناح چپ و ارتباطش با بدنه جوان و دانشگاهی را روشن می‌سازد. اولین اختلافاتی که جرقه تشکیل دو جناح را زد بر سر شریعتی بود. چپ گرایان تحت تأثیر شریعتی بودند و می‌خواستند در سازمان مجاهدین انقلاب هم این را به نمایش بگذارند که با مقاومت طیفی که بیشتر متمایل به مطهری بود مواجه شدند. فضای جامعه دانشگاهی و مسلمان همچنان متأثر از شریعتی بود و روحانیونی که طرفدار جوانان مبارز و به دنبال تحول در فقه و روحانیت بودند با آن‌ها پیوند خوردند و جناح چپ اسلامی شکل گرفت.

دو ـ شریعتی که از نظر عده‌ای بزرگنمایی شده و نظریه‌پرداز یا معلم انقلاب خوانده می‌شود برای بسیاری از انقلابیون جوان الهام بخش بوده است. شریعتی متفکری اجتماعی بود و اصطلاحا «روشنفکر دینی» به شمار می‌رفت که از منظر اجتهادی آمیخته به التقاط شمرده می‌شود. شریعتی یک تعلق سنتی به دین و اطلاعاتی آکادمیک درباره اجتماع داشت و برای اینکه تعلق سنتی خود را مترقی جلوه دهد آن را به زبانی که از غرب فرا گرفته بود آمیخت. از نظر شریعتی وضعیت نابسامان ما در تحریف زندگی اصیل اسلامی ریشه دارد و برای اصلاح باید به سمت پاک دینی رفت. پاک دینی جز با نزاع با بددینی محقق نمی‌شود و این مستلزم دوگانه سازی‌هایی مانند تشیع علوی و صفوی است. ستیز با برخی سنت‌های تاریخی شیعه و بدبینی و حمله به روحانیت از همین دوگانه سازی‌ها نشأت می‌گیرد. هیچ برداشت متکثری پذیرفته نمی‌شود چرا که تنها یک نگاه دو گانه وجود دارد که در تلاقی مترقی و متحجر خلاصه می‌شود.

در سوی مقابل مطهری در جذب جوانان از شریعتی عقب مانده و به حوزه دین تعلق داشت. شریعتی از آکادمی به سمت دین آمده بود و با زبان آکادمیک سعی می‌کرد به یک اصلاح دینی یا رنسانس اسلامی برسد، اما مطهری برعکس از حوزه دین به سمت آکادمی رفته بود و سعی می‌کرد آنچه از افکار جدید علیه دین استفاده می‌شود را پاسخ بگوید و با احیا کردن جنبه‌های عقل گرایانه و فراموش شده دین جوانان مسلمان را از تغییرات فکری و هویتی مصون بدارد. مطهری با زبان حکمت متعالیه و فقه به سراغ شبهات و تلاطم‌های فکری می‌رفت و سعی می‌کرد راه اسلام را از میان آن‌ها پیدا کند و به سوالهای جدید با ادبیات تلفیقی (سنتی ـ مدرن) پاسخ دهد. تعلق مطهری به اسلام نظری و معرفتی است. او با دانش اجتهادی تلاش می‌کرد معارف اسلامی را به نحوی معقول نشان بدهد. رویکرد او درون دینی است و سخنرانی‌ها و نوشته‌های او شأنی از کلام جدید اسلامی را پیدا می‌کند که اصالتا در دفاع از دین بیان می‌شود.

اتکای شریعتی بیشتر به منابع بیرون از سنت و قدرت ادبی او بود و از تاریخ و معارف دینی استفاده‌های ذوقی می‌کرد، اما اتکای مطهری بیشتر به منابع درون سنت است و از آورده‌های خارج از دین استفاده‌های ذوقی داشت. مطهری معارف بیرون از دین را به نفع دین مصادره می‌کرد و شریعتی معارف دینی را به نفع یک هدف برون دینی به استخدام در می‌آورد. شریعتی با رویکردی عملگرایانه و ایدئولوژیک نیازهای جدید را پذیرفته بود و از همین رو خوانشی مبارزه طلبانه و مطابق با خواست‌های جدید از اسلام پیدا کرد. مواجهه او با اسلام معطوف به هدف است؛ اسلام راه و روشی جهادی است که ما را به رستگاری نهایی می‌رساند، هدفی که دانش و شرایط روز اقتضا می‌کرد. دین اگر به درد مبارزه نخورد از نظر شریعتی ضددین و محکوم است. بنابراین اگر اسلام دینی جاودانه است لاجرم مبارزه طلبی و جامعه گرایی هم در آن اصالت دارد و تمام تاریخی که غیر از این بوده شکل انحراف از تشیع حقیقی را دارد.

شریعتی تشیع را مانند حزب می‌دید و عالِم اسلامی را ملزم به تبعیت از زمانه و مکلف به علمگرایی می‌دانست تا بتواند روح دین را وارد تکامل کند. اما مطهری ساز و کار تطبیق با مقتضیات زمانه را از خصوصیات دین خاتم می‌دانست. برای مطهری آنچه در مقتضیات تغییر می‌پذیرد تنها روبنا‌ها و مسائل زمانی هستند نه مبانی و موضوعات اصولی. شریعتی مباحث تاریخی علمای اسلام (فلاسفه، عرفا، فقها و متکلمان) را مربوط به فرهنگ می‌دانست و به جای تنزل اسلام به فرهنگ به دنبال ترقی اسلام به ایدئولوژی بود. مطهری اما با جستجوگری در میان‌‌ همان داشته‌های تاریخی، که روشنفکری با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد، به دنبال راهی میانه و متناسب با شرایط روز می‌گشت. مطهری همواره با نوعی معدل گیری ارسطویی به یک خط مشی میانه رو و اعتدال گرا می‌رسید تا با نفی این و آن، حد وسط اسلامی را که به آن بی‌توجهی می‌شد از حجاب خارج کند. برای مطهری این اعتدال‌گرایی جزئی از حقانیت بود.

ممکن است شریعتی و مطهری در بسیاری از موارد مشترک و همراه به نظر بیایند اما در نوع نگاه، خط سیر و جهت گیری اختلافات جدی میان آن‌ها وجود دارد. شریعتی از دین انتظار کارکرد و فایده رساندن دارد و در واقع تفسیر را وارد روح و هدف دین می‌کند و آن را با خواسته روز (مکتب انقلابی و محرک) تطبیق می‌دهد. مطهری اما روح و هدف دین را مستقل می‌داند و در نشان دادن مسیر اعتدال تلاش می‌کند؛ هم میان اشعریگری و عقل گرایی افراطی در جهان سنت، و هم در میان چپ گرایی و راست گرایی در جهان مدرن. اسلام مطهری دینی است که در برابر تحولات زمان هویت خود را از دست نمی‌دهد و تنها تغییراتی در رویه را می‌پذیرد، اما اسلامی که شریعتی می‌خواهد از ریشه و از ابتدا با چپ گرایی زمانه همراه و همسو است. به تعبیر خود مطهری او به دنبال انقلاب اسلامی است اما شریعتی به دنبال اسلام انقلابی است و در یک کلام؛ مطهری می‌خواهد احیاگری دینی کند اما شریعتی می‌خواهد اصلاح گر دینی باشد.

سه ـ از زمانی که پیشرفت به هدف تبدیل شد چالش‌های فکری هم آغاز شد. احساس عقب ماندن ریشه اصلی دو گرایش اصلی در سیاست ماست که یکی می‌گوید ناچاریم فکر و روش زندگیمان را عوض کنیم، یعنی شبیه به دیگران شویم تا به جایگاه مشابه برسیم. اما گرایش دوم که هویت گرا‌تر است پیشرفت را مستلزم تغییر در شئون زندگی نمی‌داند. در بعضی تغییرات سیاسی پیشقدم می‌شود اما تغییرات مستمر فرهنگی و اجتماعی تا رسیدن به الگویی که از جوامع بیگانه الهام می‌گیرد را نمی‌پذیرد. گرایش دوم به دنبال حفظ هویت اجتماعی و کلیت ساختارهاست تا از طریق آن و با تکیه روی ارزش‌های بومی اراده خاموش شده‌اش را احیا کند، اما گرایش نخست کلید تغییر را دقیقا در اصلاحات هویتی و ساختاری می‌داند. اختلاف اصلاح طلبان و اصولگرایان تا حدی آینه همین تفاوت است؛ یکی بیشتر سویه سیاسی و اجتماعی دارد و دیگری بیشتر به دنبال حفظ هویت، پاسداری از ساختارهای تاریخی و زنده کردن ظرفیت‌های خودی است.

چهار ـ مطهری و شریعتی دو نظریه‌پرداز مخالف و گاهی متزاحم بودند که می‌توان یکی را الهام بخش اصولگرایی و دیگری را الگوی اصلاح طلبی معرفی کرد. این به آن معنی نیست که دیگران سهمی در شکل دادن افکار این دو طیف سیاسی نداشته‌اند اما مطهری و شریعتی به دلیل اهمیتشان نقش برجسته تری پیدا کرده‌اند. چپ گرایان اسلامی نگاه‌شان به امام خمینی از زاویه شریعتی بوده و به دنبال اسلامی مبارزه طلب بودند که از آنارشیسم به اقتدارگرایی سوق پیدا می‌کرد و با روحانیت سنتی هم سر ستیز داشت. آنچه جناح راست خوانده می‌شد نگاه‌شان با مطهری مطابق‌تر بود و با رویکردی اجتهادی و درون دینی به سیاستی متعادل توجه داشتند. راست‌ها با دانش فقهی، آزادیهای درون دینی درباره سرمایه و کار را دلیل فردگرایی بیشتر و مخالفت با جامعه گرایی و دولت گرایی رادیکال می‌دانستند و به جای مبارزه طلبی و اصرار بر سیاست خارجی چپ گرایانه و ایدئولوژیک طرفدار تعامل مناسب تری با جهان بودند.

نظریه جدا کردن امام خمینی از حوزه‌های علمیه را به نوعی می‌توان متعلق به شریعتی دانست. شریعتی «روح الله» را استثنایی بر جو غالب حوزه‌های علمیه می‌خواند اما در طرف مقابل کسانی قرار دارند که مبارزه روحانیت را حرکتی مستمر و با افت و خیز تصویر می‌کنند که با امام خمینی به اوج و به نتیجه می‌رسد. خط امامی‌ها خود را مرید یک رهبر استثنایی و هویتشان را نه وامدار روحانیت بلکه نشأت گرفته از همین استثنای تاریخی می‌دانستند. آنها وابستگی خود را دلیل برتری سیاسی تلقی کرده و از این رو تا زمانی که امام در قید حیات بود بر ولایت مطلقه فقیه اصرار داشتند و آن را ذیل دوگانه سازی فقه پویا در برابر فقه سنتی تبیین می‌کردند. مطهری نیز البته انتقاداتی به سازمان روحانیت داشت اما مشی سیاسی روحانیت را مانند شریعتی مورد قضاوت قرار نمی‌داد. از نظر مطهری روحانیت شیعه بر خلاف علمای اهل سنت همواره مستقل از حکومت‌ها بوده و هرگز «اولی الامر» را بر هر حاکمی تطبیق نداده‌اند.

روشنفکری دینی که به نوعی رقیب روحانیت بود با نگاه علمی بازرگان آغاز و با نگاه ایدئولوژیک شریعتی به اوج رسید، این‌‌ همان الگویی بود که جناح چپ گرای سیاسی تا قبل از تغییر ماهیت به راست مدرن از آن بهره‌مند می‌شود. در دوره تغییر ماهیت، سروش به عنوان روشنفکر دینی خودنمایی می‌کند و به الگوی جدیدی برای چپ گرایان سابق تبدیل می‌شود، اما شریعتی به عنوان قله همچنان محترم باقی می‌ماند و بازرگان نیز شأن خود را حفظ می‌کند. در این میان جناح مقابل یک متفکر بزرگ دارد که اصول و مبانی را از همو بهره‌مند می‌شوند، تقریبا تمام جوانان اصولگرا از مقام مطهری با امام خمینی مواجه می‌شوند، بعلاوه هم به لحاظ بهره‌مندی از حکمت متعالیه و هم به لحاظ رویکرد فقهی تناسب بیشتری بین او و راهبر اصلی انقلاب می‌بینند. به طور کلی اصولگرایان آنچه از امام خمینی درباره مبارزه جویی و عدالتخواهی گفته شده را برای مصادره او به عنوان یک متفکر چپ گرا با ذائقه شریعتی کافی نمی‌دانند.

پیام ۲۴ خرداد خفه کردن منتقدین است؟

یکی از آفات احمدی‌نژاد این بود که حدی از نقد را باز کرد که شاید هیچ دولت دیگری تحملش را نداشته باشد. احمدی‌نژاد اعتماد به نفس فوق العاده‌ای داشت و از سر همین خودباوری فزاینده حملات رسانه‌ای را چندان جدی نمی‌گرفت و خیلی راحت اجازه می‌داد دولتش را لجن مال کنند و فقط دلش را به این خوش می‌کرد که توده مردم دلشان با او است و این حرف‌ها در گوش مردم اثر ندارد یا در ‌‌نهایت و در یک فرصت مناسب همه را یکجا جواب خواهد داد.

نوع برخورد اصلاح طلبان با دولت احمدی‌نژاد اگر برگردان شود شاید هیچ اسمی نتوان برای آن میزان دریدگی و بی‌بند و باری پیدا کرد. اعتدال گرایان امروز تا چند ماه پیش هر چه می‌خواستند می‌گفتند و به هیچ منطق و مصلحتی هم اعتنا نمی‌کردند. یک فضای کاملا هماهنگ از رسانه‌های اپوزیسیون و اصلاح طلب گرفته تا طیف اصولگرا و محافظه کار به وجود آمده بود که هر حرکت جزیی از دولت را هم دستاویز مخالفت و حمله و طنز و تمسخر قرار می‌دادند.

دولت جدید هنوز با درصدی از آن انتقاد‌ها هم مواجه نشده و فقط یک طیف از جوانان اصولگرای انقلابی و عدالتخواه هستند که دست به نقد جدی اقدامات دولت می‌زنند اما اذناب دولت باب ترورِ هر نوع مخالفتی را باز کرده‌اند. خیلی عادی شده است که رسانه‌های طرفدار روحانی حتی عدم همراهی را هم «تندروی» و «افراطی‌گری» می‌خوانند و اخباری از ممنوعیت نقد رسانه‌ها در بعضی موضوعات حساسیت برانگیز دهان به دهان می‌شود که واقعا نوبر است.

احمدی‌نژاد بدون ایجاد چنین محدودیت‌هایی متهم به دیکتاتوری شد و حالا آنهایی که او را دیکتاتور کوتوله می‌خواندند نقد دلسوزانه را هم با انگ تندروی ترور می‌کنند. این‌ها انتظار دارند همه از آمدن روحانی خوشحال باشند، تمام اقداماتش را مدبرانه و معتدل ببینند، و فقط از او تشکر کنند. این خیالات باطل کار را بر خود دولت سخت خواهد کرد و رفته رفته آقایان معتدل واکنش‌هایی از خودشان نشان می‌دهند که پیش از هر چیز آبروی خودشان را تهدید خواهد کرد.

زمانی که رهبری در تلاطم فتنه ۸۸ تلاش می‌کرد با توصیه و نصیحت معترضان به انتخابات را آرام کند عمله رسانه‌ای اعتراض هیچ اعتنایی نمی‌کردند و توهم پراکنیشان هر روز شدید‌تر می‌شد، اما حالا دیگر میم قاف هم دست به قلم می‌برد و سیاست هسته‌ای دولت را با این استدلال که همه چیز با هماهنگی رهبری انجام شده از نقد احتراز می‌دهد. موقعیت رهبری که بهانه مخالف‌خوانی بوده و هست در موقع لزوم به وسیله‌ای برای فرار کردن از انتقاد هم تبدیل می‌شود!

اعتدال اگر ترجمان میانه گیری و محافظه کاری باشد در عمل چیز جز بستن فضا و خفه کردن صدای مخالف نخواهد بود. واقعیت این اعتدال رفته رفته خودش را در روزنامه‌های آرمان، شرق، اعتماد، آفتاب، مردمسالاری، ابتکار، و امثالهم نشان می‌دهد. آنهایی که آراء ۱۷ و ۲۵ میلیونی را ندید گرفتند و منتخب مردم را حتی رئیس جمهور نمی‌خواندند حالا مدعی شده‌اند که منتقدان پیام ۲۴ خرداد را نشنیده‌اند، و رسما پیام ۲۴ خرداد را خفه شدن دیگران تفسیر می‌کنند.

اوضاع عوض شده است و ماهیت دولت تغییر کرده، اما در طرف رسانه هم اوضاع عوض شده است. عادتی که رسانه‌ها در نقد آزاد و آسان پیدا کرده‌اند به زودی بلای جان دولت خواهد شد و اگر اعتدال گرایان بخواهند مقاومت کنند و نرمش نشان ندهند اعتراض‌ها چنان سخت خواهد شد که کمر دولت را خواهد شکست. مدیران این دولت نوظهور قبل از اینکه به فکر استفاده از داس در برابر مخالف باشند بهتر است با واقع گرایی مانع ترور انتقاد توسط هواداران افراطی‌شان شوند.

کشور را نباید با دیپلماسی اداره کرد

مساوی گرفتن تجربه با برتری عادت محافظه کار‌ها است. فی المثل کسانی که زیاد در وادی دیپلماسی و حقوق کار کرده‌اند گاهی صرفا به خاطر تجربه دچار حس خودبرتربینی می‌شوند، از هر نوع ابتکار و ابداع گریزان می‌شوند و دیگران را هم نابلد، بیسواد و خارج از گود تصور می‌کنند. عموما تجربه را مساوی با برتری می‌گیرند در صورتی که ممکن است تجربه‌ها قابل دفاع نباشند یا محصول مسئولیت‌های انتصابی باشند. سندرُم ادعا اما در محافظه کاری فزاینده است و «ادعای» دیپلماسی و «ادعای» حقوقدان بودن از افراد صاحب تجربه در این وادی زیاد شنیده می‌شود.

فرمول دیپلمات‌های مجرب علیرغم ادعا‌هایشان بسیار ساده است؛ «روابط‌‌‌مان را با غرب اصلاح می‌کنیم، منافعمان بیشتر خواهد شد». خلاصۀ این روش ـ که سایه آن تقریبا بر تمامی محافل آکادمیک و دانشگاهی احساس می‌شود ـ کنار آمدن با زورمند و گِرد دردسر نگشتن است. طبیعی است که در رابطه با غرب حتی اگر قیمت‌های بالاتری بپردازید وضعتان بهتر خواهد شد، چون دستکم برایتان موانع کمتری ایجاد خواهند کرد. اما اگر راه خودتان را بروید تا آنجا که بتوانند محدودتان می‌کنند، به این ترتیب هم پیمودن راه‌تان سخت می‌شود و هم هزینه‌هایتان گزاف‌تر.

اما با اتکای صرف به دیپلماسی امکان استقلال به تاخیر می‌افتد، ژست انقلابی و تاثیرگذار را از دست می‌دهید، و به تعبیر ایدئولوژیک‌تر پیام انقلاب (دگرگونی) را مستحیل می‌کنید. دیپلماسی بیشتر منافع نزدیک و عمدتا اقتصادی را در نظر می‌گیرد، و اصلا واژه «منافع» را از بار سیاسی و فرهنگی‌اش تهی می‌کند. در نوع وطنی، افراد با تجربه گاه امتیازهایی را که باعث نفوذ و تاثیر گذاری می‌شود در قبال گشایش‌های اقتصادی می‌دهند، آنقدر که چیزی هم برای معامله باقی نمی‌ماند. در چشم انداز نیز یک کشور معمولی، بدون نفوذ، بدون آرمان و حتی وابسته باقی خواهد ماند.

تحریم‌های ناشی از پیشرفت هسته‌ای تا جایی سخت شد که چاره‌ای جز توقف نبود. بخت توافق البته به دولت جدید و دیپلمات‌های مجرب‌اش رسید اما مشکل این است که گاهی توافقنامه ژنو را به صورت یک پیروزی و حتی افتخار جلوه می‌دهند، گویی که تیم ایرانی امتیاز مهمی گرفته‌اند که دیگران از آن خبر ندارند، و عجیب اینکه گاهی فشرده بودن مذاکرات، مفصل بودن بحث‌ها یا کار شبانه را به عنوان دفاع از خود ذکر می‌کنند. اما مسئله این مذاکرات تنها گرفتن قیمت مناسب بود که در آن هم توفیقی به دست نیامد و صرف توافق تنها نکته مثبت باقیمانده از ژنو است.

شاید در دو جا تیم ایرانی از طرف مقابل بازی خورد. یکی در به رسمیت شناختن حق غنی سازی که نمایندگان ایران تصور می‌کردند آمریکایی‌ها زیر بارش می‌روند و یکی هم توقف تحریم‌ها، یا به تعبیری ترک انداختن بر نظام تحریم. جان کری بعد از توافق فورا اعلام کرد که حق غنی سازی را به رسمیت نمی‌شناسند و ظریف هم برای اینکه این غافلگیری را پنهان کند به ان.پی.تی عقب نشست که اصلا نیازی نیست کسی حق ما را به رسمیت بشناسد. در صورتی که اینطور گفته می‌شد که امریکایی‌ها در توافقنامه ژنو حق غنی سازی را به رسمیت خواهند شناخت.

نکته دیگر اینکه در توافقنامه تحریم‌ها را با قید هسته‌ای آورده‌اند یعنی هر وقت لازم بدانند می‌توانند تحریم‌های غیر هسته‌ای را افزایش بدهد. در روزهای گذشته اخباری از وضع تحریم‌های جدید به بهانه نقض حقوق بشر شنیده شده است. مستند به مفاد توافق شاید نتوان ایرادی به وضع تحریم‌های جدید وارد کرد، و فقط می‌توان آن را خلاف روح توافق تعبیر کرد. این زمزمه‌ها از طرفی می‌تواند حامل یک پیام باشد که گمان نکنید با توافقنامه ژنو اصل تحریم ها منتفی خواهد شد، یا ترکی بر آن خواهد افتاد. تحریم همچنان یکی از مهم‌ترین ابزارهای مهار ایران باقی خواهد ماند.

توجیه کننده این وضع افکار عمومی است، به طوری که دیپلماسی حتی اگر عقب‌تر از این هم بنشیند در میان عموم مردم حساسیتی برنخواهد انگیخت، الا اینکه عده‌ای به کنایه خواهند گفت چرا باید تاوان داد و سپس توافق کرد؟! تغییر ارزش‌ها و فشار معیشتی اقتصاد را در اولویت قرار داده و فرهنگ انقلابی و حتی چپ گرایی در رسانه‌ها عقب نشسته است، درک چندانی از تعارض غرب و شرق وجود ندارد و حساسیت چشمگیری هم به خصومت غرب با اسلام نشان داده نمی‌شود. برای بسیاری منافع نزدیک اقتصادی حتی مهم‌تر از غرور ملی یا تأثیر گذاری بین المللی شده است.

با این حال، واضح است که موتور محرک کشور نباید دیپلماسی باشد و از پنجره دیپلماسی نباید مسائل کشور را مدیریت کرد. کشوری که نیازمند خودکفایی است بیش از همه چیز باید به قطع رشته‌های حساس وابستگی بیاندیشد، نه صرفا حل مشکلات با روابط بهتر. اما دیپلماسی با «ادعا» هم خودش را در موضع برتری قرار داده و هم امیدواری‌های فراوانی را برای بهبود اقتصاد ایجاد کرده است. به نظر هم نمی‌رسد که مدیران اجرایی و اقتصادی دولت برای شش ماه‌های پس از زمانبندی ژنو ـ که ممکن است با بن بست و افزایش تحریم‌ همراه باشد ـ برنامه‌ فکر شده‌ای داشته باشند.

احمدی‌نژاد خودش را برای اوین آماده کند

جریانی که می‌خواهد احمدی‌نژاد را حذف کند از حرکت نمی‌ایستد. توصیه‌های رهبری هم در اراده‌شان تأثیری ندارد و به جای اینکه نصایح ایشان «به نفع وحدت» استفاده شود بیشتر «به زیان دولت» مورد بهره برداری قرار می‌گیرد تا چالش هر روز عمیق‌تر شود. این جریان با افت و خیزهای مقطعی ادامه پیدا می‌کند اما دورنمای آن (حذف احمدی‌نژاد) تغییری نمی‌کند. اصولگرایان حزبی بیشتر از دو ـ سه سال نتوانستند با دولت همراهی نسبی داشته باشند و دست راستی‌هایشان (محافظه کاران) حتی در انتخابات ۸۸ هم رقیب احمدی‌نژاد را به او ترجیح دادند.

ظاهرا حذف احمدی‌نژاد از میانه‌های سال ۸۸ جدی شد، جایی که محافظه کاران به این فکر افتادند که «مزاحمت فتنه» را، که می‌رفت همه نظام را تهدید کند و موقعیت آن‌ها را هم به خطر بیاندازد، به وسیله حذف احمدی‌نژاد مرتفع کنند. استیضاح احمدی‌نژاد و گرفتن حکم عدم کفایت او خیالی بود که از‌‌ همان زمان در ذهن برخی از اصولگرایان شکل گرفت و با نشانه‌های آشکاری خودش را نمایان کرد. حسینیان در برنامه دیروز امروز فردا مطالبی را مطرح کرد که شائبه ارتباط و توافق، یا حتی وعده به سران فتنه بر سر همین موضوع را تقویت می‌کرد.

مجلس نهم به دنبال بهانه می‌گردد تا دایره را بر دولت تنگ‌تر کند و همانطور که الهام می‌گوید مرتب به اسم قانون به دولت شلیک می‌شود. طیفی از مجلسی‌ها از هر روزنه‌ای برای استیضاح و سوال و… استقبال می‌کنند و در عین حال شعار همکاری و تنش زدایی می‌دهند. بسیاری از سیاسیون، اصطلاحات «خود تحریمی» و «سوء مدیریت» را برای اشاره به تعمد دولت در نابسامانی‌های کنونی استفاده می‌کنند و بعضی حتی فرصت مصاحبه با شبکه‌های خارجی را هم از دست نمی‌دهند و سهم سوء مدیریت در مشکلات اقتصادی را بیشتر از تحریم معرفی می‌کنند.

آنچه در حدود یکسال گذشته بر اقتصاد ایران گذشت و مردم را تحت فشار معیشتی قرار داد خیال واهی حذف احمدی‌نژاد را تقویت کرد و یک وهم آرزومندانه را به امیدی واقعی نزدیک نمود. امروز هر اتفاق یا وضعیت پیش بینی نشده‌ای فرصتی ایجاد می‌کند که مخالفان دولت ابعاد متنوع نقش دولت را در آن ترسیم کنند و یک قدم به منظور اصلیشان نزدیک شوند. مصلحت سنجی، عاقبت اندیشی و مراقبت از سوء استفاده دشمن تنها به شعار و حرف تنزل پیدا کرده و همه چیز تحت الشعاع اراده مخالفت با دولت و آرزوی حذف احمدی‌نژاد قرار گرفته است.

همه این‌ها وقتی تکمیل می‌شود که صدا و سیما هم به میدان می‌آید و با تغییر نگاه به احمدی‌نژاد و با بهره بردن از آشفتگی‌های اقتصادی گزارش‌هایی با جهت گیری کاملا منفی تهیه و نصیحت‌های کنایه آمیز خبرنگاران واحد مرکزی خبر نیز به امری متداول تبدیل می‌شود. در اختلاف میان قوا موضع صدا و سیما کاملا طرف گیرانه می‌شود و این موضوع خودش را در پخش نامه‌های ارادتمندی علی لاریجانی بلافاصله بعد از سخنان رهبری نشان می‌دهد. وقتی با اصرارهای مجلس اختلافات به تنش کشیده می‌شود صدا و سیما باز هم حرکت جهت گیرانه خودش را تکرار می‌کند.

کار دولت از نظر مخالفانش تمام است، بنابراین تلاش می‌کنند زمینه‌ای پیش بیاید که قبل از انتخابات رئیس جمهور را استیضاح کنند و اگر موفق نشدند حتی یک روز قبل از اتمام دولت هم غنیمت است. احمدی‌نژاد نباید با سلام و صلوات از قدرت کنار برود و حتی اگر این اتفاق هم بیافتد کینه نسبت به او به حدی هست که اجازه ندهند مخالف خوانی‌هایش بدون تاوان بماند. به خصوص اگر دولت آینده گفتمانی متضاد داشته باشد اتهام سازی و تشکیل پرونده ساده‌ترین شکل این تلافی جویی خواهد بود و اگر تحول خاصی اتفاق نیافتد می‌توان از همین حالا هم احمدی‌نژاد را در زندان اوین دید.

صدا و سیما اخیرا مستندی با عنوان «سرانجام نامبارک» تهیه کرده و به شکل بسیار واضحی با جریان حذف احمدی‌نژاد هماهنگی نشان داده است. گزارش سازان صدا و سیما ادبیاتی را که امروز در رسانه‌های محافظه کار علیه احمدی‌نژاد استفاده می‌شود به تاریخ تزریق کرده و علیه بنی صدر استفاده نموده‌اند، آنهم در زمانی که از صدا و سیما صداهایی پر از اعتماد به نفس درباره لزوم وحدت و رعایت اخلاق و نکشاندن اختلافات به میان مردم به گوش می‌رسد. حقنه کردن مسائل امروز به تاریخ ساده‌ترین روش تحریف وساده لوحانه‌ترین راه برای پیشبرد اهداف سیاسی و قدرت طلبانه است.

تناقض بین حرف و عمل طیف‌های دست راستی اصولگرایان و نوع «رفتار هزینه ساز» با دولتی که به هر حال در سرازیری است تنها در ذهن کسانی شکل می‌گیرد که ارزشی برای حرف‌ آن‌ها قایل باشند، و با عطف توجه به ماهیت و خاستگاه سیاسیشان هیچ تناقضی وجود ندارد. احمدی‌نژاد بهترین فرصت‌ها را برای استعفا از دست داده و حالا باید منتظر باشد که با میل به ماندن در قدرت و تداوم دولت، به تدریج با کلیدواژه خیانت به او مهر بنی صدر دوم را بزنند و چون او نمی‌خواهد از مسیرش کوتاه بیاید یا فرار کند پس باید خودش را برای «تاوان‌های پس از ریاست جمهوری»‌ آماده کند.

تتمه: این نوشته تنها در توصیف بخشی از وضعیت حاضر و اشاره‌ای کوتاه به اقدامات وحدت شکنانه مجلس نشینان، صدا و سیما و سیاسیون کینه ورزی است که حداکثر سوء استفاده را از سخنان رهبری انجام می‌دهند، شروع کننده اختلافات هستند و ذره‌ای از خواسته‌های سیاسیشان کوتاه نمی‌آیند، نویسنده هر گونه ارتباط یا همراهی با هر دسته و گروه یا حتی شخصیت سیاسی را نفی و همچنان به رأی ندادن به احمدی‌نژاد در انتخابات ۸۸ به دلیل کنار نگذاشتن امثال مشایی و الهام و… از دولت افتخار می‌کند، اما این افتخار به اندازه رأی دادن به او در انتخابات ۸۴ نیست.

خیابان نواب را به عسکراولادی تغییر نام بدهیم

نواب بسیار تند بود، و آتشین مزاج، بی‌اندازه صریح و بی‌تعارف، بی‌پروا بزرگ‌تر از خودش را امر و نهی می‌کرد. به دنبال خواسته‌هایی تخیلی، و دستکم در فکر اجرای کامل قانون اساسی بود، با‌ همه قیود متمّم مشروعه‌اش. نواب سر نترسی داشت و تهورش را خرج سیاست می‌کرد، عملگرا، اهل مبارزه، بسیار آرمانگرا، و در حدی از اعتماد به نفس که مسلمان نشنود، کافر نبیند. به مقام هیچ بنی بشری یا قطر عمامه کسی هیچ اهمیتی نمی‌داد. مطرود علمای سنتی و محافظه کار بود، و پایش می‌افتاد با مرجع تقلید هم سر نزاع داشت.

نمی‌دانم چرا با اینهمه اشتباه و تندروی باید خیابانی در تهران به اسم او باشد؟ چرا باید او را تبدیل به الگو کرد؟ اسم این خیابان را باید بگذارند مثلا خیابان عسکراولادی. پهلوان زنده را عشق است، که هنوز ایستاده و از راه و آرمانهای انقلاب و نظام دفاع می‌کند و درایت و اعتدالش هم شاهدان متقنی دارد؛ پسر مطهری که نماینده واقعی پدرش است و هیچ کس مثل او سهم پدرش را نمی‌شناسد، یا سلیمی نمین که نقش بسزایی در تولید فکر داشته، یا راست‌های عاقلی که همه مخالف تندرو‌ی هستند، اینها به خوبی حق او را ادا کرده‌اند.

نواب آنقدر اشتباهات بزرگی داشته که اصلا نمی‌توان او را با کس دیگری مقایسه کرد، اما اگر کسی یا کسانی به درصدی از تندی و بی‌پروایی و عملگرایی و مبارزه بازی او نزدیک شده باشند امثال همین جهانشاهی و دوستانش هستند، که خلاف شأن روحانیت دست به کارهای خجالت آوری می‌زنند. این‌ها حقشان است که به بیش از سه سال و نیم زندان هم محکوم شوند. یک عده هم برداشته‌اند نامه‌هایی نوشته‌اند و به محکومیت این تندرو‌ها اعتراض کرده‌اند! که به نظر بنده «با این کسانی هم که اعتراض می‌کنند باید برخورد شود.»

تتمه: متأسفانه خبر دار شدیم هیئت منصفه مطبوعات محمدصالح مفتاح مدیر مسئول سایت تریبون مستضعفین را مستحق تخفیف دانسته است. به نظر شما آیا روا داشتن اینهمه رأفت و رحمت باعث تجری مجرمین نمی‌شود؟

وحدت کلمه با پارلمانی شدن نظام تأمین نمی‌شود ـ حاشیه‌ای بر پیشنهاد آیت الله سبحانی

خبرگزاری مهر چند روز پیش یادداشتی از آیت الله جعفر سبحانی منتشر کرده که در آن از نظام پارلمانی دفاع شده است. مدتی است عناصری از جبهه متحد اصولگرایان (که به وضوح گرایشات محافظه کارانه‌ای دارند) به دنبال تغییر نظام از حالت نیمه ریاستی به پارلمانی هستند و ظواهر اینطور حکایت می‌کند که برای این تغییر تا حدودی «عجله» هم دارند. رئوس این عناصر‌‌ همان کسانی هستند که در دو دورۀ اخیر تقریبا اختیار مجلس را در دست داشته‌اند. این افراد به ارتباط خود با علما افتخار می‌کنند و البته همین ارتباط و اعتماد از عواملی بوده که رسیدن آن‌ها به موقعیت کنونی در مجلس را تسهیل کرده است. با لحاظ شرایط موجود چندان عجیب به نظر نمی‌رسد که آیت الله جعفر سبحانی وارد چنین موضوعی می‌شوند و درباره پارلمانی شدن نظام اظهار نظر می‌کنند.

صراحت درباره این طیف از نمایندگان و دورنمای خواسته‌هایشان دشوار است و چه بسا موجب پیامدهای قضایی و بد‌تر از آن می‌شود، اما همین مقدار می‌توان گفت که این‌ها‌‌ همان کسانی هستند که وقتی متوجه شدند نمی‌توانند امیدی به تغییر قانون اساسی در آینده نزدیک داشته باشند تلاش کردند از قدرتشان استفاده کنند و حق دخالت در انتخاب رئیس دولت را از طریق دیگری به دست بیاروند. طرح اصلاح قانون انتخابات ریاست جمهوری در واقع نوعی «پارلمانی شدن نظام بدون تغییر قانون اساسی» بود که خوشبختانه در این قسمت به مانع شورای نگهبان برخورد کرد و داستان امضا جمع کردن نامزدهای ریاست جمهوری از نمایندگان مجلس منتفی شد.

دامن زدن به بحث پارلمانی شدن نظام معلول دو زمینه سیاسی است: یکی ناسازگاری هر دو دولت گذشته (اصلاحات، و عدالتخواه) با خواسته‌های محافظه کاران، و دیگری پیامدهای انتخابات ۸۸ که نتیجه آن پسندِ برخی از سیاسیون نبود و رویارویی علنی سیاسی و خیابانی را موجب شد و اتفاقات ناگواری را هم به بار آورد. تکیه آقای سبحانی صراحتا بر اتفاق دوم است و با اصراری که بر «وحدت کلمه» دارند چنین القا می‌شود که با پارلمانی شدن نظام بساط تنش‌های سیاسی برچیده می‌شود و دیگر شکاف و بحران خاصی رخ نخواهد داد. با این حال هیچ کدام از دو زمینه یاد شده از نوع مصلحت‌هایی نیستند که تغییرات اساسی نظام را توجیه کنند. تضمینی هم وجود ندارد که پدیده «حاکمیت دوگانه» یا «اختلافات سیاسی» در حالت پارلمانی ضعیف‌تر از حالت کنونی باشد.

برخی رسانه‌ها نوشته آقای سبحانی را «داغ شدن دوباره بحث پارلمانی شدن» عنوان کرده‌اند. داغ نگه داشتن بحث و تکرار پیشنهاد از طرق مختلف حکم زمینه سازی برای تغییر را دارد، و تنها با بردن بحث به حالت غیرتبلیغی و با تحلیل حقوقی و سیاسی است که مشخص می‌شود این تغییر تا چه حد به سود یا زیان نظام خواهد بود، یا چه مقدار می‌تواند از بحران‌های سیاسی بکاهد، و در صورتی که تفاوت چندانی حاصل نمی‌آورد، آنگاه خواست واقعی محرکان آن چیست؟ خوشبختانه آیت الله سبحانی در پایان نوشته خود تأکید کرده‌اند: «اینجانب این پیشنهاد را در اختیار مطبوعات و رسانه‌ها قرار می‌دهم و از علاقه مندان و صاحب نظران درخواست می‌کنم که به نقد این نظریه اثباتا و نفیا بپردازند، شاید آنچه صلاح ملت ایران و کشور عزیز ما باشد، رخ دهد…»

ایشان در نوشته کوتاه‌شان ـ که در آن بیشتر به تمجید از «وحدت کلمه» و «متمرکز شدن نیرو‌ها» پرداخته‌اند ـ اعتراف می‌کنند که در خبرگان نخست با انتخاب مستقیم رئیس جمهور موافق بوده و به آن رأی مثبت داده‌اند، اما با توجه به «پیامدهای ناگوار این گزینش در شرایط کنونی» معتقدند که انتخاب مستقیم «مایه گسترش خصومت، به جای رقابت» شده و این حالت «زیر بنای نظام اسلامی را که‌‌ همان وحدت مردم است، تهدید می‌کند». اگر با این نگاه به فتنه ۸۸ بنگریم مقصر اصلی انتخاب مستقیم است و نه سوء رفتار سیاسیونی که همه از سران نظام بوده و بالا‌ترین مسئولیت‌ها را در اختیار داشته‌اند. متأسفانه در نوشته آقای سبحانی یک اتفاق خاص تعمیم داده شده و بدون هیچ تعلیل مقبولی شرایط نامطلوب سیاسی به انتخاب مستقیم ربط داده شده است.

این وضعیت از نظر آیت الله سبحانی باعث شده گروه‌های سیاسی «اصول اخلاقی را نادیده گرفته و شخصیت‌های برجسته کشور را تخریب و متهم سازند» و می گویند که این خود سوء استفاده دشمن را در پی داشته تا مردم را نسبت به نظام بدبین کنند. این فحوای دلیل اول و سومی است که ایشان مطرح کرده‌اند. دلیل دوم و چهارم هم درباره این است که انتخابات بیش از حد لازم مهم شده و اسراف و معطلی ناشی از آن اداره کشور را تحت تأثیر قرار می‌دهد. می‌توان گفت که پیشنهاد آقای سبحانی تنها انتقاد به سبک و شیوه انتخابات است و اساسا ربطی به ریاستی یا پارلمانی بودن نظام ندارد. به هیچ وجه نمی‌توان از چنین دلایلی لزوم تغییر نظام از حالت ریاستی به پارلمانی را نتیجه گرفت.

خاصیت شیوه‌های دمکراتیک پذیرفتن میزانی از اختلاف و امکان بحث و مجادله است و اگر «تمرکز نیرو‌ها» دلیل اصلی تشکیل نظام باشد این هدف در نظام پادشاهی یا توتالیتر بیش از هر نظام دیگری تأمین خواهد شد. در بیشتر کشورهای دمکراتیک گروه‌های مخالف تحت عنوان راست و چپ و… با هم رقابت و اختلاف دارند که لزوما به بحران منتهی نمی‌شود. نفس این اختلاف هم ارتباطی به شکل نظام (ریاستی یا پارلمانی) ندارد و همواره در مهم‌ترین انتخابات به اوج می‌رسد. در کشور ما مهم‌ترین انتخابات، انتخابات ریاست جمهوری است که هر چهار سال یکبار برگزار می‌شود و هر هشت سال یکبار باعث دگرگونی سیاسی می‌شود. اگر تمرکز زیادی نسبت به این انتخابات وجود دارد در حالت پارلمانی به انتخابات مجلس منتقل خواهد شد و همین سوء رفتار‌ها و تخریب‌ها در رقابت احزاب به اوج خود خواهد رسید.

نگاهی گذرا به انتخابات مجلس نشان می‌دهد که تغییر نظام به حالت پارلمانی، اتحاد نیرو‌ها و اخلاقی شدن فضای سیاسی را تأمین نخواهد کرد. در انتخابات مجلس نهم حتی دو طیف اصولگرا (جبهه متحد در مقابل جبهه پایداری) نتوانستند رقابت سالم و بی‌شائبه‌ای داشته باشند. یک طرف دیگری را به انحراف و مشارکت در فساد متهم می‌کرد و طرف دیگر هم سکوت در مقابل فتنه و همراهی با ضدانقلاب را به رخ او می‌کشید. آیت الله سبحانی می‌توانند شرح تخریب‌ها و بدرفتاری‌های انجام شده را از هر دو شخصیتی که به عنوان رهبران معنوی این گروه‌ها شناخته می‌شوند (آیت الله مهدوی کنی و آیت الله مصباح یزدی) جویا شوند. انتخابات مجلس به دلیل ساختار کنونی و خواست مردم اهمیت چندانی ندارد، عدم تمرکز مخالفان نظام و دشمنان خارجی نیز از اهمیت پائین‌تر آن حکایت می‌کند، اما اگر روزی انتخابات مجلس به مهم‌ترین انتخابات کشور تبدیل شود در آن صورت قوه بحران آفرینی آن هم آزاد خواهد شد.

اگر بعضی از سران جمهوری اسلامی همانقدر که از مردم توقع همراهی دارند خودشان به اصل اتحاد پایبند باشند هیچ بحران یا اتفاق تلخی رخ نخواهد داد. این برخی از مسئولین رده بالای نظام هستند که باید یاد بگیرند اختلاف سیاسی فرع بر منافع ملی است و نباید منازعات خودشان را به جامعه سرایت بدهد. کسانی که به سران فتنه تبدیل شدند از خارج از نظام نیامده بودند، که زمانی بالا‌ترین مسئولیت‌های سیاسی را هم دارا بودند. علت اصلی تنش‌های موجود، عدم پایبندی و تعهد مدعیان قدرت، و بهم ریختن اخلاق سیاسی و انتخاباتی است. مسئله‌ای هم که به فرهنگ و اخلاق مربوط می‌شود با تغییر قانون و دگرگونی در ساختار مرتفع نخواهد شد. عجیب اینکه یک بار در وضعیت مشابه (اختلافات سیاسی پایان جنگ و اختلاف دولت با نمایندگان) شکل نظام از پارلمانی به نیمه ریاستی تغییر کرده اما منظور لازم حاصل نشده است.

آیت الله سبحانی با استناد به این دلایل پیشنهاد می‌کنند که رئیس جمهور توسط مجلس انتخاب شود زیرا «مجلس خانه ملت است و نمایندگان مجلس شورای اسلامی، منتخبان ملت می‌باشند و گزینش آن‌ها به یک معنی گزینش مردم است». اما رئیسِ جمهور کسی است که جمهور او را انتخاب کنند و اگر از طریق دیگری انتخاب شود دیگر فقط رئیس دولت خواهد بود و عنوانی مثل «نخست وزیر» برای او سزاوار‌تر است. با وجود شورای نگهبان که بر صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری نظارت می‌کند دلیلی وجود ندارد که مردم امکان انتخاب مستقیم نداشته باشند و اختیارشان به فراکسیون اکثریت مجلس محول شود. با اندکی تأمل هم مشخص می‌شود که مجلسی مانند مجلس ششم ممکن است چه کسانی را به ریاست دولت برگزیند و انتخاب چنان مجلسی چه تبعاتی در پی خواهد داشت.

هر چهار دلیلی که در پیشنهاد آیت الله سبحانی مطرح شده بی‌ارتباط به بحث حقوقی و سیاسی درباره پارلمانی شدن است و با تغییر در ساختار هم همین معایب تکرار خواهد شد. تنها اشاره ایشان که شأن سیاسی و حقوقی دارد دلیل پنجمی است که مطرح می‌کنند و آن از بین رفتن دوگانگی بین دولت و مجلس در حالت پارلمانی است. پارلمانی شدن نظام تفکیک قوا را از بین می‌برد و دولت را تبدیل به زائده‌ای از مجلس می‌کند. در شرایطی که اکثریت مجلس نسبت به اقلیت تفوق مطلق داشته باشند و نخست وزیر هم شخصیت مقبولی باشد چه بسا این منظور تأمین شود، اما همانطور که در نظام‌های پارلمانی دیده می‌شود به هیچ وجه خالی از اشکال و بحران نخواهد بود. دلایل رد پارلمانی شدن نظام متعدد است و در این حاشیه نمی‌گنجد، اما همین که پارلمانی شدن تفکیک قوا را از بین می‌برد خود به خود منشأ مفاسدی است که نیاز چندانی هم به شرح و توضیح ندارد.

نقد مستقل یا حب متناقض؟ کشمکش بر سر تفسیر اراده رهبری

این مطلب نقدی است بر اتفاقی که اخیرا در تریبون مستضعفین افتاد. دو تن از فعالین دانشجویی در نشستی آزادانه سخنانی پیرامون جلساتشان با مقام رهبری و نحوه رفتار مسئولین با تشکل‌ها و فعالان دانشجویی به زبان آوردند که در فاصله اندکی برخورد فرصت طلبانۀ بی‌بی‌سی فارسی و واکنش سرزنش آمیز رسانه‌های محافظه کار داخلی را در پی داشت. عده‌ای ممکن است از اساس مخالف انتشار چنین سخنانی باشند و محتوای نشست تریبون را بی‌پروا و قابل نقد بدانند اما فارغ از اینکه انتشار آن درست بوده است یا نادرست، بد نیست اندکی هم به تصورات ذهنی و پیش زمینه‌هایی که باعث چنان موضع گیری‌هایی می‌شود بپردازیم؛ که چرا شماری از فعالان دانشجویی، که متعهد به نظام هستند و وضعیت موجود را هم به طور کلی فابل دفاع می‌بینند، گاهی سخنانی به زبان می‌آورند که طنین بسته بودن فضا و ناامید کننده بودن شرایط را دارد؟

نقدی که به نوعی متوجه انتخاب‌ها یا عملکرد رهبری هم بشود از مسائل تعیین کننده در سیاست ما است. چنین نقدی اگر چندان جدی هم نباشد نشان می‌دهد که فاصله مطمئن با رهبری حفظ شده است؛ یعنی شخص نه آنقدر خود را نزدیک و همفکر فرض کرده که همه کار‌ها و نظرات ایشان (و زیرمجموعه‌هایشان) را دربست صحیح بداند، و نه آنقدر دور که به ورطه مخالفت و اعتراض افتاده باشد. بعضی ارادتمندان اگر کاری را صحیح بدانند می‌توانند برای اثباتش به هزار و یک دلیل متوسل شوند، اما اگر متوجه شوند رهبری نظر مخالفی دارند باز هم می‌توانند هزار و یک دلیل متضاد بیاورند تا بگویند اتفاقا همان کاری که رهبری می‌گویند صحیح است! در مورد مخالفین کینه توز هم همینطور، اگر رهبری کاری را انجام ندهد اشتباه کرده و اگر‌‌ همان کار را انجام بدهد باز هم اشتباه کرده است. این‌ها همواره سوء نیت و منظور خاصی را هم در پس پرده فرض می‌گیرند تا روایت مبتنی بر توهم توطئه‌شان ناقص نماند.

این رفتارهای از روی حب و بغض هستند، و حب و بغض هم نباید محور سیاست باشد. بار‌ها تأکید شده است که دخالت حب و بغض در سیاست اگر روا هم باشد نباید از حد حاشیه‌ای و حداقلی فرا‌تر برود. کسانی که محور سیاست ورزیشان حب و بغض است و استدلالشان به تبع احساساتشان نوسان می‌کند وبال سیاست هستند، و در واقع چیزی جز هزینه بر سیاست بار نمی‌کنند. این‌ها بسیار شبیه به‌‌ همان ندیم ساده لوح‌اند که نظرش درباره بادنجان در فاصله کوتاهی تغییر می‌کرد، چرا که حیثیت وجودی و وظیفه خودشان را ارادتمندی (یا دشمنی محض) فرض کرده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که مصلحت واقعی در ورای رخداد‌ها چیست و چگونه تأمین می‌شود؟ مهم «اراده» است که هر چه باشد مصلحت را‌‌ همان تأمین می‌کند و استدلال و نظر هم نقش تبعی برای توجیه اراده دارد.

با این ملاحظه، خارج شدن از حد تأیید کامل و ابراز نقاط اختلاف نظر، گاهی لازم هم به نظر می‌رسد. این کار به نوعی نشان می‌دهد کسی که خود را وارد بازی سیاست کرده از چه موضعی با رأس حکومت یار شده است. از طرفی هم ثابت می‌کند که شخص منتقد تنها به دنبال منافع و موقعیت خودش نیست، و دغدغه‌ها و اصولی برای خودش دارد که طبق همان‌ها عملکرد اشخاص و وضعیت قدرت را می‌سنجد، نه برعکس! طیفی از ارادتمندان احساسی که کاری جز تأیید ازشان سر نمی‌زند در معرض این اتهام قرار دارند که وضعیت قدرت را ـ هر چه که باشد ـ می‌پذیرند و تنها تلاش می‌کنند موقعیت خودشان را ارتقاء بدهند، و دست به کاری هم نمی‌زنند که تابعیت محض فکریشان (که تبدیل به ارزش شده) را نقض کند. از این روست که داعیه‌ای برای نقد و گرفتن موضع مستقل ندارند. نقد مستقل به هر حال هزینه‌هایی در بر دارد و چه بسا آن‌ها را از چشم می‌اندازد.

نزدیک فرض کردن بیش از حد خود به رهبری گاهی غافلگیری هم به دنبال می‌آورد. رویکرد احساسی باعث می‌شود بعضی‌ها شناخت خود از سیاست و از شخص رهبری را در مرحله‌ای پس از حب شخصی قرار بدهند. وقتی کسی هر آنچه خودش خوب و پسندیده می‌داند را به رهبری الصاق می‌کند در ذهنش یک موجود انتزاعی می‌سازد که بیشتر شبیه به آرمان‌ها و آرزوهای خودش است تا آنچه که در واقعیت بیرونی قرار دارد. صاحب این تصور تا جایی که بتواند از «ابزار توجیه» برای تطبیق عملکرد‌ها بر آن تصویر شخصی استفاده می‌کند اما اگر اوضاع سیاست حاد شود و چنین اشخاصی خود را در مقابل رهبری ببینند (و موضع رهبری را در تزاحم صریح با منافع و آینده‌شان بیابند) ناگهان دچار تغییر یکباره می‌شوند، و در عین حال گمان می‌کنند این شرایط سیاست و رهبری است که کاملا عوض شده است. [نگاه کنید به پدیده نوری زاد].

شناخت رهبری نباید شخصی و احساسی و در نتیجه یکجانبه باشد. رهبری فی المثل هم با عدالتخواهان و هم با محافظه کاران روابط مناسبی دارند. دأب ایشان این گونه بوده است که حد تعادلی را بین گروه‌های مختلف و مخالف نگه دارند و اجازه ندهند اختلافاتی که می‌تواند مایه نشاط و تحرک سیاسی باشد به کشمش و نزاع بی‌سرانجام مبدل شود. سیاست ایرانی همواره زمینه آماده‌ای برای حذف متقابل گروه‌ها داشته است و آنچه در تمام این سال‌ها مانع حذف کلی برخی (مانند اصلاح طلبان یا چهره‌هایی مانند هاشمی رفسنجانی) شده تنها شیوه خاص رهبری نظام بوده است. کسانی که خود را پیرو رهبری می‌دانند لابد باید این سیاست کلی را بپذیرند و ـ حتی اگر آن را نقد می‌کنند ـ نباید دست به کاری بزنند که آن را در عمل نقض می‌کند. با اینحال شاهد هستیم که این حد تعادل بسیاری از مواقع از طرف محافظه کاران و گاهی هم از طرف عدالتخواهان نادیده گرفته می‌شود.

قبلا نوشته بودم که «واسطه‌های خودخوانده رهبری» چگونه برای خودشان حق تفسیر انحصاری قائل هستند. این واسطه‌ها بیشتر در درون قدرت‌اند و از تفسیر سخنان و مواضع رهبری به نفع عملکرد خودشان بهره می‌برند، اما نه به این معنی که آن‌ها که در بیرون قدرت‌اند و موقعیت ویژه‌ای هم ندارند به چنین تمایلی دچار نمی‌شوند. متأسفانه بعضی از آرمانخواهان تخیلی نیز به شیوه خودشان سخنان و مواضع رهبری را تفسیر کنند. هم محافظه کاران و هم عده‌ای از عدالتخواهان از یک روش واحد استفاده می‌کنند تا اکیدا خود را نزدیک‌تر به رهبری و صاحب فهم صحیح تری از عملکرد ایشان نشان بدهند. هر دو نیز می‌خواهند رهبری را تمام و کمال‌‌ همان چیزی که خود می‌پسندند معرفی کنند. آن‌ها به جای واقع بینی و اظهار نقد در نقاط اختلاف، با اصرار بر تنزه و تبرّک نظری و عملی ایشان، ناخواسته در نقاط عدم تطابق ایشان را فاقد اراده یا توان مدیریت معرفی می‌نمایند.

اتفاقی که توسط دو تن از فعالان جنبش دانشجویی در نشست تریبون مستضعفین افتاد از همین جنس است. واقعیت ماجرا کشمکش بر سر حق تفسیر رهبری است. مدیرانی که اطلاع رسانی پیرامون مقام رهبری را بر عهده دارند جلسات غیرعمومی ایشان را حساستر می‌بینند و اصرار دارند اخبار آن تنها از مجاری رسمی مطرح شود. مدیریت این روند با واسطه در دست خود رهبری و بخشی از مسئولیت آن نیز متوجه ایشان است. مسئولین بیت، مدیران صدا و سیما و شورای عالی امنیت ملی و… اگر منصوب مستقیم هم نباشند باید در هماهنگی با رهبری عمل کنند. اما آرمانخواهان تخیلی به جای اینکه واقعیت را بپذیرند ـ و اگر اشکالی می‌بینند روند موجود را نقد کنند ـ نقش رهبری را به صفر تنزل می‌دهند تا دقیقا رهبری‌‌ همان چیزی باشد که خود می‌خواهند. تمام تقصیر‌ها را هم بر گردن گروهی از مدیران می‌اندازند که بنا به مسئولیتشان تمایلات محافظه کارانه‌ای پیدا کرده‌اند.

ارادت محض و تأیید کامل رهبری (موافق بودن با همه سخنان و مواضع و انتصاب‌ها و تدبیر‌ها و…) با اعتراض شدید به زیر مجموعه‌های رهبری آنهم به داعیه دفاع از رهبری تناقض دارد. رهبری نه مسلوب الاختیار است و نه احتیاجی به وکیل و وصی دارد. اگر کسی با عملکرد مجموعه‌های زیر نظر رهبری موافق نیست می‌تواند عملکرد آن‌ها یا انتصابشان را نقد کند، پیشنهادهایی بدهد، یا حتی سکوت کند، اما اگر به گونه ای وارد موضوع شود و سخنانی بگوید که گویی می‌خواهد رهبری را از میان اطرافیانش نجات بدهد در واقع نقض غرض کرده و دوستی‌اش «دوستی خاله خرسه» خواهد بود. این نوع کشمکش‌ها نیز نشان می‌دهد بعضی‌ها که ظاهرا محافظه کار نیستند تنها به دلیل نداشتن موقعیت است و شاید اگر در مقام تصمیم گیری قرار بگیرند‌‌ همان شیوه را از موضع دیگری (به سود خودشان) استفاده می‌کنند و هیچ تغییری هم در شرایط موجود رخ نخواهد داد.

تتمه: در دیدار با کارگزاران: حضرت آیت الله خامنه ای آرمانگرایی بدون توجه به واقعیات و بدون بکارگیری ساز و کارهای منطقی و معقول را خیال پردازی دانستند و افزودند: برای اینکه آرمانها در حد شعار باقی نماند باید مسئولان و مردم آنها را بصورت منطقی و متین پیگیری کنند…. | در دیدار با دانشجویان: آرمان‌گرائى به‌هیچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمینه‌ها پرخاشگرى کردن، برخى از واقعیات لازم و مصلحتهاى لازم را ندیده گرفتن، نیست. مصلحت هم شده یک اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى میکنند! خب، اصلاً باید ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هیچ وقت نباید گفت که آقا حقیقت با مصلحت همیشه منافات دارد؛ نه، خود حقیقت یکى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم یکى از حقایق است. اگر مصلحت‌اندیشىِ درست باشد، باید رعایت مصلحت را کرد؛ چرا نباید رعایت مصلحت را کرد؟ باید مصالح را دید.

نقدی بر تحلیل‌های مبتنی بر توطئه

عده‌ای برای علت یابی مشکلات همواره با نگاهی امنیتی به دنبال «دشمن» و «عوامل نفوذی دشمن» می‌گردند، و نزدیک‌ترین عامل نادلخواهی را که پیدا کنند مشکلات را به همو نسبت می‌دهند. به نظر می‌رسد در مورد بسیاری از نابسامانی‌های داخلی، منجمله در مورد گرانی‌هایی که در چند ماه اخیر دامنگیر اقتصاد کشور شده است، همین اتفاق به صورت تکراری رخ می‌دهد. وقتی بازار‌ها بهم می‌ریزد و افزایش قیمت‌ها مردم را آزار می‌دهد تحلیل عده‌ای از محافظه کاران همواره به سویی می‌رود که ادعا می‌کنند تنش‌های ایجاد شده تعمدی و برنامه ریزی شده است، بی‌ثباتی‌ها اهداف سیاسی دارند، و «دشمن» یا «عوامل همسو با دشمن» در حال بهم ریختن بازار‌ها هستند. در بعضی مواقع نابسامانی‌هایِ کاملا ریشه دار داخلی از منشأ اصلیشان فرافکنی می‌شوند.

سال گذشته در موج افزایش قیمت سکه و ارز چنین تحلیل‌هایی عینا از رسانه‌های محافظه کار منتشر شد و اکنون که موج دیگری از گرانی‌ها در بازارهای مصرفی (لبنیات و گوشت و مرغ و تخم مرغ و…) رخ می‌دهد مجددا‌‌‌ همان تحلیل‌ها با ادبیاتی مشابه منتشر می‌شوند. ناگفته پیداست که پیشتاز و سردمدار این نوع تحلیل‌ها «روزنامه کیهان» به مدیر مسئولی «حسین شریعتمداری» است. این تحلیل هایِ عمدتا تکراری و قابل پیش بینی، بیشتر اوقات در حد گمانه زنی باقی می‌مانند و تا وقتی که مستند قابل دفاعی برای آن‌ها ارائه نشود (که در بسیاری از اوقات هم نمی‌شود) ناپذیرفتنی و مبتنی بر علم غیب به نظر می‌رسند. جهت گیری سیاسی بر بیشتر این تحلیل‌ها حاکم است و گاهی مستقیما به وضعیت تقابل سیاسی و به میزان صراحت در رویارویی سیاسی وابسته هستند؛

۱ ـ پس از تلاطم در بازار سکه و ارز حسین شریعتمداری در یادداشتی نوشت که «جریانی همسو با اصحاب فتنه که چندان هم ناشناخته نیست» با ملتهب کردن بازار‌ قصد دارد شرایط کنونی کشور را با دوران «شعب ابی‌طالب» مقایسه کرده و راه برون رفت از آن را گشودن باب مذاکره با آمریکا معرفی کند. رسانه‌هایی دیگری هم عینا همین خط تحلیلی را دنبال کردند و به این گمانه دامن زدند. به عنوان مثال سایت الف پس از روزنامه کیهان تحلیلی ارائه کرد و افزایش نرخ سکه و ارز در بازار‌های ایران را تعمدی از سوی دولت به منظور اثبات قرار داشتن جمهوری اسلامی در شرایط شعب ابی‌طالب اعلام نمود. این اصطلاح در موارد متعددی و به صراحت علیه دولت استفاده شد.

۲ ـ در روزهای اخیر نیز حسین شریعتمداری در یادداشتی با عنوان «مانور موش‌ها» مدعی شده است «جریان مرموزی» در داخل کشور اصرار دارد که تحریم‌های اقتصادی دشمنان را فلج کننده و راه برون رفت از آن را، تن دادن به خواسته‌های غیرقانونی و باج خواهانه حریف قلمداد کند. این یادداشت نیز از سوی بعضی رسانه‌ها استقبال شده است. پس از آنکه روزنامه ایران با یک طنز به این تحلیل واکنش نشان داد شریعتمداری با اشاره به «نفوذی‌های خزیده در روزنامه ایران» از تحلیل خود دفاع کرد. در این دفاعیه که در سایت هایی مثل الف نیز منتشر شد شریعتمداری مسئولیت‌های رئیس قوه قضائیه و رئیس مجلس را هم درباره تحلیل خود یادآوری کرده است.

اما دفاع از تحلیل مبتنی بر توطئه و اشاره همزمان به مسئولیت قوه قضائیه سوالات ساده‌ای را پررنگ می‌کند؛ آیا نفوذی‌های اخلالگر تنها در دولت هستند؟ و یا اگر در قوه قضائیه هم نفوذی‌هایی وجود دارند آیا اتهام اخلال به قصد هموارسازی رابطه با آمریکا به سوی آن‌ها هم نشانه گرفته می‌شود؟! شریعتمداری برای تحلیل گرانی مرغ به یک مصداق هم اشاره می‌کند که «م» و «الف»، دو سرمایه دار کلان که انحصار واردات نهاده‌های دامی را برعهده دارند، تخلیه محموله کشتی را با انگیزه فروش گران‌تر تا ۷ ماه به تأخیر انداخته‌اند! سوالی که بلافاصله به ذهن می‌آید اینست که با همکاری و هماهنگی کدام عوامل اجرایی و قضایی چنین انحصاری به وجود آمده و اگر کیهان به تحلیل خود مطمئن است چرا به جای پرده پوشی از شفافیت و صراحت استفاده نمی‌کند؟

سرمایه داران مورد نظر یا جرمی مرتکب شده‌اند و یا طبق حقوق قانونیشان عمل کرده‌اند. در صورت وقوع جرم، طبیعی است که شریعتمداری باید مستقیما این سوال را مطرح کند که چرا قوه قضائیه وارد موضوع نشده و به صورت اضطراری به آن رسیدگی نمی‌کند؟ آیا در قوه قضائیه هم دست‌های نفوذی در کار است؟ که آن‌ها هم به دنبال برقراری رابطه با آمریکا هستند؟ در اینصورت حروف مقطعه آن‌ها چیست؟! و اگر جرمی اتفاق نیافتاده و سرمایه دارن مزبور تخلفی نداشته‌اند چگونه است که شریعتمداری نام آن‌ها را به صورت کامل نیاورده است؟ آیا مدیر مسئول کیهان که همواره شجاعانه از خود دفاع می‌کند و از بیشتر دادگاه‌ها و محاکمات هم موفق بیرون می‌آید توان افشای نام چند سرمایه دار سودجو را، آنهم فقط به خاطر دفاع از حقوق مردم، ندارد؟

کسانی که در تحلیل‌های مبتنی بر توطئه صراحتا به دست اندازی و بحران سازی دولت در اقتصاد ـ آنهم به هدف هموار کردن مذاکره با آمریکا! ـ اشاره می‌کنند در مواجهه با واقع گرایی سیاسی با تناقض بزرگ تری مواجه می‌شوند. دولت پس از بحران‌های سیاسی افتان و خیزان به کار خود ادامه می‌دهد و به نظر نمی‌رسد که امیدی به بازیابی موقیعت سیاسی‌اش داشته باشد، اما در اقتصاد ولع فراوانی برای بهبود کارنامه‌اش دارد. خیز دولت برای به جا گذاشتن چهره مطلوب از خود با اصرار فراوان بر «مرحله دوم هدفمندی» یا پیگیری مصرانه طرح‌های «مهر ماندگار» آشکار شده است. دولت تلاش می‌کند در ماه‌های پایانی موجی از موفقیت‌های اقتصادی را به مردم نمایش بدهد. منطقا نیز نمی‌توان توطئه گران را اینقدر نادان دانست که به فکر تصویر نهایی خودشان نباشند.

علاقمندان به طرح توطئه برای آسان کردن تحلیل‌هایشان به اصطلاح «لایه‌های میانی» پناه می‌برند و ترجیح می‌دهند مسئولیت سران قوا را مبهم و مسکوت بگذارند. در این تلقی دشمنی که در همین نزدیکی است، اما از سران نظام نیست، و در لایه‌های میانی نفوذ کرده، اختیارات وسیعی دارد، و به سطح بالایی از تأثیر گذاری، تا حد تنش زایی در مسائل کلان و ملی، دست پیدا کرده است! کشف و تحلیل تقصیر اخلالگران آسان است، اما افشای نام یا پیگیرد قضایی آن‌ها با موانعی روبرو است! این تناقض واضحی است که ذائقه خاص محافظه کاری (دفاع از عملکرد نظام) هنگام برخورد با مشکلات آشکار و دامنه دار با آن مواجه می‌شود. ظاهر این رویکرد فرافکنانه دفاع از نظام است اما باطن آن با تضعیف نظام، و تبلیغ ناتوانی نظام از برخورد با دستهای پشت پرده، پیوند خورده است.

تحلیل مبتنی بر توطئه، خود به خود توطئه کنندگان را بزرگ و قدرتمند و اصلاحگران را کوچک و ضعیف نشان می‌دهد. طرفی که توطئه گر معرفی می‌شود ناکارآمد و بی‌کفایت و به درد نخور جلوه نمی کند، بلکه قدرتش را ـ در وجهی غیراخلاقی ـ به اثبات می‌رساند. وقتی بسیاری از بدی‌ها زیر سر نیروهای پنهان و نفوذی تحلیل می‌شود خود به خود نسبت به هوش، توانایی و نفوذ بدکاران ترس ایجاد شده و عجز از پاکسازی آن‌ها تبلیغ می‌شود. اگر تنش‌های مکرر اقتصادی حاصل عملیات نفوذی‌ها باشد، و در درازمدت هم نسبت به قطع ید آن‌ها اقدام موثری صورت نگیرد، ساختار و ساز و کاری که باید با آن‌ها مقابله کند به شکل منطقی «ناتوان» و «ناکارآمد» جلوه می‌کند. وقتی نیروهای اصلاحگر حتی توان افشای نام مفسدین را هم ندارند این تلقین وجه عمیق‌تر و منفی تری هم پیدا می‌کند.

تحلیلگران توطئه به نقاط هراس احتیاج دارند و در موضوع تنش‌های اقتصادی «رابطه با آمریکا» به تابو تبدیل شده است. با این تحلیل عدم رابطه با آمریکا به یک اصل در سیاست خارجی و یکی از اهداف اصلی (!) نظام تبدیل می‌شود. در نگاه بعضی محافظه کاران به هیچ وجه نباید رابطه‌ای با آمریکا برقرار شود و حتی اگر قرار است این رابطه (به اقتضای شرایط و به صلاحدید رهبری) رو به بهبود برود این کار نباید توسط کسانی اتفاق بیافتد که محافظه کاران با آن‌ها اختلاف نظر دارند. گویی تغییر رابطه با آمریکا، با یقین به مضر بودنش، می‌تواند افتخاری برای بعضی گروه‌های سیاسی باشد! این نگرانی مفرط سیاسی علاوه بر مخدوش کردن انگاره‌های تبلیغی (قدرتمندی ایران و بی‌اعتنایی به چند و چون وضعیت رابطه با آمریکا) اصولی نبودن مواضع سیاسی محافظه کاران را نیز نشان می‌دهد.

اما اصلیترین پیام التزامی تحلیل‌های توطئه اینست که سیستم (در اینجا اقتصاد ایران) به طور کلی سالم است. تحلیلگران توطئه چنین تلقین می‌کنند که اقتصاد ایران اصولا اقتصاد پویا و سالمی است و بنابراین اگر کسی در آن سنگ اندازی نکند به حال طبیعی خودش خواهد بود و با مشکلی مواجه نخواهد شد! این معنای مضمری است که با تحلیل‌های مبتنی بر توطئه پیوند خورده، اما اقتصاد ایران هر چقدر هم که بزرگ شده باشد به درجات نگران کننده‌ای فاسد، ناسالم و بیمار است. تأکیدات متوالی مقام معظم رهبری در مبارزه با مفاسد و نیز در جهت دهی‌های اقتصادی و نامگذاری سال‌ها می‌تواند تنبیه خوبی بر وضعیت نامطلوب اقتصادی و ضرورت اصلاح و تغییرات فوری در آن باشد، امری که با فرافکنی تحلیلگران توطئه به دخالت عوامل یا دوستانِ دشمن همخوانی ندارد.

تتمه: یک احتمال واقعی برای مخالفین «تحلیل توطئه» اینست که خودشان به همسویی با دشمن متهم شوند! آسان‌ترین مفر یک تحلیلگر توطئه متهم کردن انتقاد کننده به همکاری با دشمن و کمترین اتهام ممکن هم همسویی فکری با دشمن است. | ناروا بودن تحلیل‌های توطئه هرگز به معنای انکار دشمن نیست، بلکه به معنای وضوح دشمنی‌ها و بی‌نیازی از عملیات کشف دشمن است! دشمن آشکارا با هجمه رسانه‌ای، تحریم، جاسوسی، ترور، ساخت بدافزار، تهدید نظامی و… در وضعیت ثبات ایران اخلال ایجاد می‌کند. شواهد عیان را هم نمی‌توان انکار کرد. مشکل واقعی تحلیل‌های توطئه متمرکز در عادت به توسعه نقش دشمن به ساحت‌های ضعف خودی، و کشیدن آن به اختلافات صرفا داخلی است. |

| تحلیل گران توطئه حتی توجه کافی به رویکرد صحیح به نقش آفرینی دشمن (کمین گرفتن در پس مشکلات و اختلافات داخلی) که از زبان رهبر انقلاب هم بیان شده است ندارند: «ما همه مشکلات را به گردن امریکا نمى‌اندازیم – مشکلات ما از خودمان است – منتها دشمن مى‌خواهد از این مشکلات حدّاکثر استفاده را بکند و پدر کشور و ملت را دربیاورد؛ این را هم نگوییم؟! ما نمى‌گوییم اگر تورّم هست، تقصیر امریکاست؛ نه، اگر تورّم و کاهش قدرت خرید و کمبود اشتغال هست، چه کسى گفته تقصیر امریکاست؟ این تقصیر خود ماست، تقصیر مسؤولان است؛ اما اگر اسم امریکا را مى‌آوریم، مى‌خواهیم بگوییم گرگى کمین گرفته و پشت خم کرده تا به شما حمله کند؛ از این غافل نباشید.» |

ما «قارچ»، «ساندیس خور»، آن‌ها «کاغذ پاره»، «غوغاسالار»، یا «مستبد»، «انحرافی»، «فراماسونر» و…

منطقی که وبلاگنویسان منتقد را «قارچ» خطاب می‌کند به نظر بنده‌‌ همان منطق محافظه کاری است که دانشجوی معترض را «ساندیس خور» یا روزنامه منتقد دولتی را «کاغذ پاره» می‌خواند. موضوع استقلال و وابستگی هم اساسا در اینجا مهم نیست، هر دو روی سکه می‌تواند اینگونه توصیفات را تسهیل کند؛ بعضی از وبلاگ نویسان بسیار مستقل و تنها هستند (به هیچ جایی ربطی ندارند و از هیچ جایی خطی نمی‌گیرند و محتوایشان تأمین، راهنمایی و پایش نمی‌شود) و به همین دلیلِ محکم است که می‌توان قارچ خطابشان کرد! و بعضی روزنامه‌ها کاملا وابسته هستند (مستقیما توسط دولت اداره می‌شوند و از بیت المال ارتزاق می‌کنند و محتوایشان کاملا سیاسی و هدفدار است) و به همین دلیلِ محکم است که می‌توان کاغذ پاره خطابشان کرد!

می‌شود با حرفی مخالف بود، می‌شود قبول نداشت، می‌شود پوزخند زد، نادیده گرفت، کنایه زد، و حتی شکایت کرد! اما عصبانی شدن و استفاده از الفاظی که در شأن یک مقام حقوقی نیست، که اگر علاقمندان به نظام را هم نرنجاند برایشان ایجاد ابهام و سوال می‌کند، موضوع دیگری است. اگر تهیه یک گزارش که در آن ادعا شده واکنش‌هایی از یک مقام حقوقی گردآورده‌اند که با هم نامنطبق هستند ـ فارغ از قبول یا رد ادعای تهیه کننده آن ـ «توهین آمیز» [+] باشد، آنگاه استفاده از الفاظی مثل «کاغذ‌پاره‌‌ای که با بودجه بیت‌المال ارتزاق می‌شود»، «مهمل بافتن»، «غوغاسالاری»، «رپورتاژ سیاسی ـ تجاری»، و تهمت «استهزاء شخصیت‌های نظام»، «جار و جنجال سیاسی»، «بی‌قانونی» و… چگونه است؟ چه توصیفی باید برای این الفاظ و برخورد حراستی با خبرنگار به کار برد؟

بنده بعید می‌دانم روزی در دنیای سیاست مخالفت شخصی‌ام با عناصری مثل «جوانفکر» از بین برود (مخصوصا حال بدی به بنده دست می‌دهد وقتی می‌خواهد به شیوه احمدی‌نژاد با آوردن استدلالهای پشت سر هم و لحن اقناعی نظر خودش را مقبول و منطقی جلوه بدهد، خاتون و آن مصاحبه کذایی‌اش را هم به هیچ وجه فراموش نخواهم کرد!) با اینحال هرگز نمی‌توانم از آن برخورد با دفتر روزنامه ایران و از نوع واکنش به خبرنگاران ایران و ایرنا راضی باشم، یا از این بابت تأسف نخورم. اگر آلودگی این فضا که کودکان تهمت ساز قداره بندش شده‌اند نبود، آنوقت می‌توانستیم صریح‌تر هم در اینباره حرف بزنیم. اما ملاحظه بصیرت اندوزان بی‌شناختی که قدرت حافظه‌شان سه ثانیه هم نیست و تهمت «جریان انحرافی» را بیشتر از هر چیزی بلدند جدا مانع بوده است.

سوال مهم اینست که چرا اخلاقگرایان باز خفقان گرفته‌اند؟ اخلاق برای آن‌ها مقید و نسبی است؟ یا ادبیات بد فقط از بعضی‌ها بد است؟ دلیل سکوت حضرات اخلاقی را دیگر خیلی‌ها فهمیده‌اند! هر چند، آن روزی که ادعای اخلاق گوش ساده لوحان را پر کرده بود کسان کمتری جرأت موضعگیری علیه اخلاقگرایی داشتند. اخلاقگرایان ساحت والای اخلاق را به کثافت سیاست بازی آلوده کرده‌اند، کسی که تابلوی اخلاق دستش می‌گیرد، و به چشم دیگران می‌آورد، کار‌هایش را با اخلاق توجیه می‌کند، و دیگران را با اخلاق متهم می‌کند، قطعا «اخلاق فروش» است! این‌ها بازاریانی‌اند که تا سودی دارد از اخلاق بهره می‌برند، و اگر سودی در کار نباشد؟ اصلا مهم نیست! والا کدامشان به‌‌ همان شکل یقۀ اخلاقش را پاره می‌کند وقتی پای روزنامه ایران در کار است؟

سوال دیگر اینکه آیا دیگران هم می‌توانند نظرشان را به همین تندی درباره سایت‌ها و خبرگزاری‌ها و روزنامه‌هایی که از بیت المال ارتزاق می‌کنند، یا منابع خبری خاص دارند بگویند؟ آیا وبلاگ نویسان مستقل و اکیدا مخالف لاریجانی و قالیباف و رضایی و زاکانی و… می‌توانند نظرشان را اینقدر صریح راجع به خبرآنلاین و مهر و مشرق و فردا و تابناک و جهان و الف و حتی فارس بگویند؟ آیا می‌توانند نتایج فعالیت درخشان این‌ها را در سیاست تحلیل کنند؟ و نگران تبعاتش هم نباشند؟ آیا کسی که مثلا دل خوشی از کیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی و مدیر مسئولانشان ندارد می‌تواند اینقدر تند درباره‌شان صحبت کند؟ یا ممکن است به سرباز دشمن و فراماسونر و منحرف تبدیل شود؟ آیا کسی مثلا می‌تواند آنچه را واقعا لایق توکلی است بگوید و مطمئن باشد که به خاطر توهین به نماینده مجلس آرزوی مجازاتش را نخواهند کرد؟

رسانه همیشه برای دروغ سازان و تهمت زنان بهتر کار کرده است. تهمت زنندگان اکنون عرصه رسانه را بُرده‌اند، تهمت زدن برایشان به ارزش تبدیل شده و هر کس تهمت شدیدتری بزند یک قدم در مسابقه بصیرت جلو‌تر است. تهمت زنندگان آنقدر وقیح هستند که اگر به خاطر یک مطلب یا کامنت انتقادی از جایی هزینه هم بدهند باز زبانشان عادت حمله به قوه مجریه (با الفاظ استبداد و فساد و…) را ترک نمی‌کند، و بعضی‌ها از بس وکیل المله‌اند حاضر نیستند انتقاداتی به یک دهم آن تندی را خطاب به قوایی غیر از رئیس جمهور و دولت به کار ببرند. دولت هم این عرصه را باخته است و هزینه باختش را عدالتخواهان می‌پردازند. از‌‌ همان شش هفت سال پیش که تهمت‌هایی مثل گم شدن پول در شهرداری اختراع شد و خبری از پیگیری در دادگاه و… نیامد دولت باید ماجرا را می‌فهمید و با ‌‌نهایت اصرار برای دشمنانش هزینه می‌تراشید.

باز تکرار می‌کنیم: سکوت رئیس جمهور و تحمل دولت تبعات خوشایندی نه برای خودش و نه برای عدالتخواهان در پی ندارد. رئیس جمهور نباید شأن خودش را فقط دفاع از هیئت دولت بداند، هیئت دولت واقعی دستکم ۲۵ میلیون نفرند و علی الخصوص او نباید نسبت به برخورد با کسانی که مدافع، مبلغ و معرّف او به مردم بوده‌اند بی‌تفاوت باشد. اگر ریاست جمهوری خود را حافظ قانون اساسی و ناظر بر رعایت کرامت انسان‌ها با استناد به اصول ۲ و ۱۱۳ می‌داند نباید نسبت به کسانی که الفاظ «قارچ» و «کاغذ پاره» و «ساندیس خور» و… را خطاب به معترضین استفاده می‌کنند، یا در صحن علنی و در حضور رئیس مجلس در نسبشان تشکیک می‌کنند، بی‌واکنش (حتی در حد اعتراض زبانی) باشد. اگر رئیس جمهوری از حقوق طرفداران یا همفکران خودش به خوبی دفاع کند شاید بتوان امیدوار بود که از حقوق باقی مردم هم حفاظت می‌کند.

تتمه: وبلاگ همسه هم محذوف شده و گویا نویسنده‌اش (امیرحسن سقا) به خاطر‌‌ مطلب کوتاهی که انتقاد به وضعیت دستگاه قضا بود بازداشت شده است. آنچه رخ داده و تکرار می‌شود بی‌نیاز از توضیح است. دوستان فهرستی تهیه کرده‌اند و برخورد‌هایی را که تقریبا منشأ واحدی دارد شماره کرده‌اند، اما مرور خاطرات چه سودی دارد؟ بیشترِ کسانی که می‌توانند واکنشی نشان بدهند و احتمال می‌رود که واکنششان هم موثر بیافتد ساکت هستند، هنوز آسیاب به نوبت خودشان نرسیده است! محافظه کاری درد بی‌درمانی است که دامن اکثریت فعالان مجازی، که وظیفه شان را دفاع از عملکرد نظام می دانند، گرفته است. وقتی آدمهای کوچکی که به هر دلیل شهرت و موقعیتی به دست آورده‌اند دغدغه‌های خودشان را خیلی بزرگ تعریف می‌کنند نتیجه همین می‌شود که ضرورتی هم در اعتراض به چنین اتفاقاتی نمی‌بینند.

وقتی با نیروهای ارزشی برخورد می‌شود…

متأسفانه امیرحسین ثابتی هم به سه ماه حبس تعلیقی محکوم شده و اتهامش ظاهرا مسائلی مثل «جاسبی گرا» خواندن رئیس مجلس هشتم بوده است. بنده از نزدیک ثابتی را نمی‌شناسم و خیلی کم نوشته‌های وبلاگش را می‌خواندم، اما فکر می‌کنم حکم ناراحت کنندۀ او به نوعی ادامه خاطرات خاص مجلس هشتم است. ثابتی دستکم این بخت را دارد که باقری لنکرانی یـا دوستان رسانه ای‌اش از او حمایت کنند، اما متأسفانه چنین بختی در مورد همه وجود نداشته است:

وقتی با نیروهای ارزشی یا طرفداران نظام برخوردهایی می‌شود اولین نوع واکنشی که خیلی هم رایج است گرفتن ژست محافظه کاری و دفاع از عملکرد نظام است. «دفاع از عملکرد نظام» اگر بی‌مبنا و محافظه کارانه باشد ممکن است به یک بیماری تبدیل شود، به صورتی که هر اشتباهی از اجزای نظام هم در یک روند ماستمالی، سرهم کردن استدلال، اشاره به خوشحالی دشمن برای ممانعت از اعتراض به احکام، و دستاویزهای مشابه، قابل توجیه یا نادیده گرفتن باشد.

بیماری دیگری که چنین مواقعی عود می‌کند «حسادت» است. آنهایی که با متهمین و محکومین احساس رقابت می‌کنند واکنش‌هایی نشان می‌دهند که ناخواسته رضایت پنهانی‌شان را لو می‌دهد. بعضی برخوردهایی که با حکم شلاق کاوه اشتهاردی یا حمله به دفتر روزنامه ایران از طرف رسانه‌های مثلا اصولگرا (مثل الف) شد از این جنس است. این نوع واکنش‌ها بیشتر از آنکه مبنایی و دوراندیشانه باشد زیر سایه رقابت و اختلافات حزبی و سیاسی انجام می‌شود.

نوع سوم از واکنش «حمایت قبیله گرایانه» است. یعنی کسانی برخورد با فعالان ارزشی را بد می‌دانند و آماده اعتراض هم هستند، اما تا آسیاب به نوبت خودشان نرسد سکوت می‌کنند، و وقتی نوبت به خودشان برسد آسمان و زمین را به هم می‌دوزند! این نوع واکنش هم تقریبا شایع است اما وقتی مثلا اسم رجانیوز پای بیانیه اعتراض به فیلتر شدن الف دیده می‌شود می‌توان امیدوار بود که این آگاهی دستکم در بخشی از اصولگرایان به وجود آمده که «سکوت» ترجیح و منفعتی ندارد.

واکنش نوع چهارم «حمایت اصولی» است. مثلا اگر در روندی احساس شد که با هر منتقد ارزشی که صدای اعتراضش را نسبت به چند شخص خاص بلند می‌کند برخورد می‌شود، و نشانه‌های آشکارش هم مورد سوء استفاده رسانه‌های «دشمن» قرار می‌گیرد، و آبرو و اعتبار نظام را حتی بین وفادارانش تهدید می‌کند، هر منتقد دلسوزی باید نسبت به این روند فرضی اعتراض کند، و حتی به نفع خودش هم هست که موضوع را به سکوت یا مداهنه برگزار نکند.

محاکمه و محکوم شدن مدافعان و طرفداران نظام مخصوصا اگر با معیارهای دوگانه باشد هیچ تبعات خوشایندی ندارد. شاید یکی از برکات(!) متعدد شدن برخوردهای قضایی همین باشد که عده بیشتری احساس خطر می‌کنند و بیشتر رو به واکنش اصولی و بدون ملاحظه رقابت‌، حسادت و سیاسی کاری می‌آورند، یا وقتی دفاع می‌کنند با نگرانی و صادقانه دفاع می‌کنند، یعنی ادای دفاع در نمی‌آورند و به جای حمایت واقعی از ژست تصنعی خودشان دفاع نمی‌کنند.

تتمه: توکلی بعد از فیلتر شدن الف کارهای دادستان فعلی را یادآور کارهای دادستان قبلی (مرتضوی) دانسته است! اما اگر برخوردهای مشابه سابقه داشته‌اند چرا توکلی قبلا چنین حرفی نزده؟ همین آقای توکلی در رادیو گفتگو به صراحت از مبارزه با «استبداد قوه مجریه»! حرف می‌زند، که می‌شود این ادعا‌ را کنار مطالب و کامنتهایی که سایت الف علیه رئیس جمهور منتشر کرده (و فیلتر نشده) گذاشت، و به هوای کثیف سیاست تأسف خورد!