بایگانی برچسب: s

نگاهی به چپ‌نمایی در تاریخ جمهوری اسلامی

انقلاب ایران در اوج چپ‌گرایی رخ داد. زمانی که به کار بردن اصطلاحات مارکسیستی و تکرار اسامی انقلابیون روسیه و چین و آمریکای جنوبی «مد» بود و دم زدن از سوسیالیسم «پرستیژ» داشت. بیشتر تازه‌واردهای سیاسی‌ که پس از خواندن مقادیری کتاب و روزنامه به خودشان اجازه اظهار نظر و فعالیت سیاسی می‌دادند به دام چپ‌گرایی می‌افتادند.

جامعه ایران عمدتا روستایی و بسیار فقیر بود. بیشتر دانشگاهی‌ها از خانواده‌هایی بودند که مزه فقر را چشیده و وقتی وارد شهر و دانشگاه می‌شدند تبعیض و فاصله طبقاتی را به خوبی درک می‌کردند. تقصیر فقر و تبعیض را هم مستقیما به گردن حکومت پادشاهی و منش دیکتاتوری می‌دانستند که منابع کشور را به سود طبقات بالا مصرف می‌کرد.

ثروت پهلوی و خاندان هزار فامیل و دستگاه نظامی‌اش را نفت تأمین می‌کرد و همچنین نفت مهمترین نقطه اتصال شاه با ابرقدرت بزرگ بود؛ نماد کاپیتالیسم و دشمن اول و آخر چپ‌ها که سرنخ همه اتفاقات بد جهان به او و مادر استعمارگرش (انگلیس) می‌رسید. در آن زمان انقلاب ایران راهی جز این نداشت که چپ، دولت‌گرا و ضد آمریکایی باشد.

چپ‌ها که بسیار سنگ مردم و خلق را به سینه می‌زدند از توده مردم فاصله داشتند و غافل از این بودند که روشنفکران در اقلیت هستند و جامعه مذهبی ایران رهبران خودش را دارد. روحانیون انقلابی در ارتباط با مردم، دشمنی با دستگاه پهلوی، ضدیت با آمریکا، و پرچمداری عدالت و مخالفت با فقر و تبعیض با فاصله قابل توجهی از رقبای خودشان فاصله گرفته بودند.

احساس دزدیده شدن انقلاب متعلق به روشنفکرانی بود که چون موازی با جریان اصلی انقلاب حرکت می‌کردند در این تصور فرو رفتند که مردم به دنبال آنها راه افتاده‌اند. کیانوری چون باهوش‌تر بود یک اصطلاح مجعول (خط امام) ساخت تا با تقلیل انقلاب به اهداف ضدامپریالیستی و در حاشیه گذاشتن مذهب چپ‌ها را هم در انقلاب سهیم کند، اما عاقبت ناکام ماند. ‌

دانشگاه رفته‌های مذهبی که احساس مدرن بودن داشتند آخوندها را نماد سنت می‌دانستند، بنابراین از قبل آخوندهای خودشان را ساخته و روشنفکری دینی را پدید آوردند. پس از بازرگان که راست‌گرا بود مهمترین آخوند مدرن شریعتی بود که به دلیل همان جو چپ‌گرایی به شدت مورد استقبال دانشجویان و طبقات روشنفکرنمای شهری قرار گرفت.

شدیدترین و خشن‌ترین بحران‌های انقلاب اما با همین طیف دانشگاهی – چپ‌گرا – مذهبی – اما ضد روحانیت پدیدار شد که اگر صراحتا هم پیرو شریعتی نبودند اما در همان الگوی فکری و از گفتارهای او تغذیه می‌کردند. بخشی از طرفداران شریعتی به تدریج جذب قدرت و نهادهای انقلابی شدند و ذیل همان اصطلاح «خط امام» خود را تعریف و تشکل دادند.

پرتنش‌ترین رخداد پس از انقلاب واقعه گروگانگیری بود. دانشجویانی که خود را «پیرو خط امام و رهبری» می‌دانستند شرایطی به وجود آوردند که دولت موقت با گرایشات میانه‌رو و لیبرال استعفا کرد و یک تلاقی بین این دانشجویان چپ‌گرا و تعدادی از شخصیت‌های معمم با همان ذائقه شکل گرفت که هسته اصلی جناح «خط امام» را در دهه شصت شکل داد.

فروپاشی شوروی سنگین‌ترین ضربه به چپ‌گرایی بود و پس از آن تغییر ماهیت خط‌امامی‌ها به آنچه بعدا راست مدرن خوانده شد آغاز شد. دولت هاشمی یک طیف جدید (کارگزاران سازندگی) ساخت که وقتی چپ‌ها قدرت سیاسی را گرفتند از همان‌ها برای اداره دولت‌ استفاده کردند. هر چند ابتدا دشمنی با هاشمی را به اوج رساندند اما مدتی بعد ذیل او قرار گرفتند.‌

دیگر مد چپ‌گرایی جای خودش را به مد لیبرال داده بود. جوان‌هایی که یکی دو دهه پیش گرایش چپ پیدا کردند و می‌خواستند «به روز» و «مردمی» جلوه کنند در زمانی که کسی برای آرمان سوسیالیسم تره خرد نمی‌کرد مد جدید را انتخاب کردند. سهمگین‌ترین واقعیت نظام همین بوده است که جناح چپ‌نمایش هیچ‌گاه پیوند صحیحی با انقلاب اسلامی نداشته‌اند.

زیست چپ‌گرایان به نعمت حضور در دستگاه سیاسی وابسته به نفت بهبود یافت و مانند همیشه قشر تازه‌ به دوران رسیده‌ به سمت لیبرالیسم تند و افراطی گرایش پیدا کرد. چپ‌ها که اصولا دولت‌گرا و طرفدار سیاست‌های حمایتی بودند دیگر طرفدار کوچک شدن دولت و حمایت از سرمایه‌گذاری و فعالیت‌های خصوصی شدند و دشمنی با سرمایه‌داری به محاق رفت.

آمریکا که زمانی شر مطلق و دشمن ابدی دانسته می‌شد دیگر چهره شوم گذشته را نداشت. احساسات ضدآمریکایی رنگ باخت و جهانی‌شدن و تنش‌زدایی جای آنها را گرفت. کسانی هم که بر ماهیت ضدآمریکایی نظام تأکید داشتند گروه فشار، تندرو و افراطی معرفی شدند. تغییر تصویر آمریکا بیشترین شائبه را در پوسته بودن چپ‌گرایی نسبت به مدگرایی ایجاد کرد.

آخرین میخ به تابوت خط امامی‌ها در ۳ تیر کوبیده شد. جناح چپ شعار مردم را رها کرده و دنبال خواسته‌هایی بود که سودش تنها به احزاب می‌رسید. توده مردم مطالبات خودشان را داشتند اما در دو جناح متعارف سخنگویی پیدا نمی‌شد. پیروزی شعار عدالتخواهی هم چپ‌گرایی را به خاک سپرد و هم جنگ نافرجامی را بین دولت جدید با سابقین سیاسی زمینه‌سازی کرد.

مشخصه بارز چپ‌ها هجمه سیاسی بوده است، حتی با تغییر گرایش آنها هر کس را بر سر راه خود می‌دیدند به شدیدترین وجه مورد حمله رسانه‌ای قرار می‌دادند‌ و جامعه را به سمت دوقطبی شدن می‌کشاندند. مهم‌ترین تیر در کمان خط امامی‌های لیبرال شده میرحسین موسوی بود که شکستش در انتخابات ۸۸ را به یک افتضاح کامل برای نظام تبدیل کردند.

اکنون مطالبات چپ‌ها در نظارت شورای نگهبان، شرایط انتخابات، تقسیم قدرت، آزادی رسانه‌ها و … خلاصه می‌شود. از منظر اقتصادی دیگر تفاوت چندانی بین آنها و دشمن سابقشان (راست سنتی) وجود ندارد. ادبیات سوسیالیستی متروک و حتی خطرناک تلقی می‌شود و چپ‌ها ترجیح می‌دهند به جای عدالت از اعتدال حمایت کنند. عدالتخواهان را نیز همواره دشمن می‌انگارند.

نقد مستقل یا حب متناقض؟ کشمکش بر سر تفسیر اراده رهبری

این مطلب نقدی است بر اتفاقی که اخیرا در تریبون مستضعفین افتاد. دو تن از فعالین دانشجویی در نشستی آزادانه سخنانی پیرامون جلساتشان با مقام رهبری و نحوه رفتار مسئولین با تشکل‌ها و فعالان دانشجویی به زبان آوردند که در فاصله اندکی برخورد فرصت طلبانۀ بی‌بی‌سی فارسی و واکنش سرزنش آمیز رسانه‌های محافظه کار داخلی را در پی داشت. عده‌ای ممکن است از اساس مخالف انتشار چنین سخنانی باشند و محتوای نشست تریبون را بی‌پروا و قابل نقد بدانند اما فارغ از اینکه انتشار آن درست بوده است یا نادرست، بد نیست اندکی هم به تصورات ذهنی و پیش زمینه‌هایی که باعث چنان موضع گیری‌هایی می‌شود بپردازیم؛ که چرا شماری از فعالان دانشجویی، که متعهد به نظام هستند و وضعیت موجود را هم به طور کلی فابل دفاع می‌بینند، گاهی سخنانی به زبان می‌آورند که طنین بسته بودن فضا و ناامید کننده بودن شرایط را دارد؟

نقدی که به نوعی متوجه انتخاب‌ها یا عملکرد رهبری هم بشود از مسائل تعیین کننده در سیاست ما است. چنین نقدی اگر چندان جدی هم نباشد نشان می‌دهد که فاصله مطمئن با رهبری حفظ شده است؛ یعنی شخص نه آنقدر خود را نزدیک و همفکر فرض کرده که همه کار‌ها و نظرات ایشان (و زیرمجموعه‌هایشان) را دربست صحیح بداند، و نه آنقدر دور که به ورطه مخالفت و اعتراض افتاده باشد. بعضی ارادتمندان اگر کاری را صحیح بدانند می‌توانند برای اثباتش به هزار و یک دلیل متوسل شوند، اما اگر متوجه شوند رهبری نظر مخالفی دارند باز هم می‌توانند هزار و یک دلیل متضاد بیاورند تا بگویند اتفاقا همان کاری که رهبری می‌گویند صحیح است! در مورد مخالفین کینه توز هم همینطور، اگر رهبری کاری را انجام ندهد اشتباه کرده و اگر‌‌ همان کار را انجام بدهد باز هم اشتباه کرده است. این‌ها همواره سوء نیت و منظور خاصی را هم در پس پرده فرض می‌گیرند تا روایت مبتنی بر توهم توطئه‌شان ناقص نماند.

این رفتارهای از روی حب و بغض هستند، و حب و بغض هم نباید محور سیاست باشد. بار‌ها تأکید شده است که دخالت حب و بغض در سیاست اگر روا هم باشد نباید از حد حاشیه‌ای و حداقلی فرا‌تر برود. کسانی که محور سیاست ورزیشان حب و بغض است و استدلالشان به تبع احساساتشان نوسان می‌کند وبال سیاست هستند، و در واقع چیزی جز هزینه بر سیاست بار نمی‌کنند. این‌ها بسیار شبیه به‌‌ همان ندیم ساده لوح‌اند که نظرش درباره بادنجان در فاصله کوتاهی تغییر می‌کرد، چرا که حیثیت وجودی و وظیفه خودشان را ارادتمندی (یا دشمنی محض) فرض کرده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که مصلحت واقعی در ورای رخداد‌ها چیست و چگونه تأمین می‌شود؟ مهم «اراده» است که هر چه باشد مصلحت را‌‌ همان تأمین می‌کند و استدلال و نظر هم نقش تبعی برای توجیه اراده دارد.

با این ملاحظه، خارج شدن از حد تأیید کامل و ابراز نقاط اختلاف نظر، گاهی لازم هم به نظر می‌رسد. این کار به نوعی نشان می‌دهد کسی که خود را وارد بازی سیاست کرده از چه موضعی با رأس حکومت یار شده است. از طرفی هم ثابت می‌کند که شخص منتقد تنها به دنبال منافع و موقعیت خودش نیست، و دغدغه‌ها و اصولی برای خودش دارد که طبق همان‌ها عملکرد اشخاص و وضعیت قدرت را می‌سنجد، نه برعکس! طیفی از ارادتمندان احساسی که کاری جز تأیید ازشان سر نمی‌زند در معرض این اتهام قرار دارند که وضعیت قدرت را ـ هر چه که باشد ـ می‌پذیرند و تنها تلاش می‌کنند موقعیت خودشان را ارتقاء بدهند، و دست به کاری هم نمی‌زنند که تابعیت محض فکریشان (که تبدیل به ارزش شده) را نقض کند. از این روست که داعیه‌ای برای نقد و گرفتن موضع مستقل ندارند. نقد مستقل به هر حال هزینه‌هایی در بر دارد و چه بسا آن‌ها را از چشم می‌اندازد.

نزدیک فرض کردن بیش از حد خود به رهبری گاهی غافلگیری هم به دنبال می‌آورد. رویکرد احساسی باعث می‌شود بعضی‌ها شناخت خود از سیاست و از شخص رهبری را در مرحله‌ای پس از حب شخصی قرار بدهند. وقتی کسی هر آنچه خودش خوب و پسندیده می‌داند را به رهبری الصاق می‌کند در ذهنش یک موجود انتزاعی می‌سازد که بیشتر شبیه به آرمان‌ها و آرزوهای خودش است تا آنچه که در واقعیت بیرونی قرار دارد. صاحب این تصور تا جایی که بتواند از «ابزار توجیه» برای تطبیق عملکرد‌ها بر آن تصویر شخصی استفاده می‌کند اما اگر اوضاع سیاست حاد شود و چنین اشخاصی خود را در مقابل رهبری ببینند (و موضع رهبری را در تزاحم صریح با منافع و آینده‌شان بیابند) ناگهان دچار تغییر یکباره می‌شوند، و در عین حال گمان می‌کنند این شرایط سیاست و رهبری است که کاملا عوض شده است. [نگاه کنید به پدیده نوری زاد].

شناخت رهبری نباید شخصی و احساسی و در نتیجه یکجانبه باشد. رهبری فی المثل هم با عدالتخواهان و هم با محافظه کاران روابط مناسبی دارند. دأب ایشان این گونه بوده است که حد تعادلی را بین گروه‌های مختلف و مخالف نگه دارند و اجازه ندهند اختلافاتی که می‌تواند مایه نشاط و تحرک سیاسی باشد به کشمش و نزاع بی‌سرانجام مبدل شود. سیاست ایرانی همواره زمینه آماده‌ای برای حذف متقابل گروه‌ها داشته است و آنچه در تمام این سال‌ها مانع حذف کلی برخی (مانند اصلاح طلبان یا چهره‌هایی مانند هاشمی رفسنجانی) شده تنها شیوه خاص رهبری نظام بوده است. کسانی که خود را پیرو رهبری می‌دانند لابد باید این سیاست کلی را بپذیرند و ـ حتی اگر آن را نقد می‌کنند ـ نباید دست به کاری بزنند که آن را در عمل نقض می‌کند. با اینحال شاهد هستیم که این حد تعادل بسیاری از مواقع از طرف محافظه کاران و گاهی هم از طرف عدالتخواهان نادیده گرفته می‌شود.

قبلا نوشته بودم که «واسطه‌های خودخوانده رهبری» چگونه برای خودشان حق تفسیر انحصاری قائل هستند. این واسطه‌ها بیشتر در درون قدرت‌اند و از تفسیر سخنان و مواضع رهبری به نفع عملکرد خودشان بهره می‌برند، اما نه به این معنی که آن‌ها که در بیرون قدرت‌اند و موقعیت ویژه‌ای هم ندارند به چنین تمایلی دچار نمی‌شوند. متأسفانه بعضی از آرمانخواهان تخیلی نیز به شیوه خودشان سخنان و مواضع رهبری را تفسیر کنند. هم محافظه کاران و هم عده‌ای از عدالتخواهان از یک روش واحد استفاده می‌کنند تا اکیدا خود را نزدیک‌تر به رهبری و صاحب فهم صحیح تری از عملکرد ایشان نشان بدهند. هر دو نیز می‌خواهند رهبری را تمام و کمال‌‌ همان چیزی که خود می‌پسندند معرفی کنند. آن‌ها به جای واقع بینی و اظهار نقد در نقاط اختلاف، با اصرار بر تنزه و تبرّک نظری و عملی ایشان، ناخواسته در نقاط عدم تطابق ایشان را فاقد اراده یا توان مدیریت معرفی می‌نمایند.

اتفاقی که توسط دو تن از فعالان جنبش دانشجویی در نشست تریبون مستضعفین افتاد از همین جنس است. واقعیت ماجرا کشمکش بر سر حق تفسیر رهبری است. مدیرانی که اطلاع رسانی پیرامون مقام رهبری را بر عهده دارند جلسات غیرعمومی ایشان را حساستر می‌بینند و اصرار دارند اخبار آن تنها از مجاری رسمی مطرح شود. مدیریت این روند با واسطه در دست خود رهبری و بخشی از مسئولیت آن نیز متوجه ایشان است. مسئولین بیت، مدیران صدا و سیما و شورای عالی امنیت ملی و… اگر منصوب مستقیم هم نباشند باید در هماهنگی با رهبری عمل کنند. اما آرمانخواهان تخیلی به جای اینکه واقعیت را بپذیرند ـ و اگر اشکالی می‌بینند روند موجود را نقد کنند ـ نقش رهبری را به صفر تنزل می‌دهند تا دقیقا رهبری‌‌ همان چیزی باشد که خود می‌خواهند. تمام تقصیر‌ها را هم بر گردن گروهی از مدیران می‌اندازند که بنا به مسئولیتشان تمایلات محافظه کارانه‌ای پیدا کرده‌اند.

ارادت محض و تأیید کامل رهبری (موافق بودن با همه سخنان و مواضع و انتصاب‌ها و تدبیر‌ها و…) با اعتراض شدید به زیر مجموعه‌های رهبری آنهم به داعیه دفاع از رهبری تناقض دارد. رهبری نه مسلوب الاختیار است و نه احتیاجی به وکیل و وصی دارد. اگر کسی با عملکرد مجموعه‌های زیر نظر رهبری موافق نیست می‌تواند عملکرد آن‌ها یا انتصابشان را نقد کند، پیشنهادهایی بدهد، یا حتی سکوت کند، اما اگر به گونه ای وارد موضوع شود و سخنانی بگوید که گویی می‌خواهد رهبری را از میان اطرافیانش نجات بدهد در واقع نقض غرض کرده و دوستی‌اش «دوستی خاله خرسه» خواهد بود. این نوع کشمکش‌ها نیز نشان می‌دهد بعضی‌ها که ظاهرا محافظه کار نیستند تنها به دلیل نداشتن موقعیت است و شاید اگر در مقام تصمیم گیری قرار بگیرند‌‌ همان شیوه را از موضع دیگری (به سود خودشان) استفاده می‌کنند و هیچ تغییری هم در شرایط موجود رخ نخواهد داد.

تتمه: در دیدار با کارگزاران: حضرت آیت الله خامنه ای آرمانگرایی بدون توجه به واقعیات و بدون بکارگیری ساز و کارهای منطقی و معقول را خیال پردازی دانستند و افزودند: برای اینکه آرمانها در حد شعار باقی نماند باید مسئولان و مردم آنها را بصورت منطقی و متین پیگیری کنند…. | در دیدار با دانشجویان: آرمان‌گرائى به‌هیچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمینه‌ها پرخاشگرى کردن، برخى از واقعیات لازم و مصلحتهاى لازم را ندیده گرفتن، نیست. مصلحت هم شده یک اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى میکنند! خب، اصلاً باید ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هیچ وقت نباید گفت که آقا حقیقت با مصلحت همیشه منافات دارد؛ نه، خود حقیقت یکى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم یکى از حقایق است. اگر مصلحت‌اندیشىِ درست باشد، باید رعایت مصلحت را کرد؛ چرا نباید رعایت مصلحت را کرد؟ باید مصالح را دید.

بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی و وضعیت ناگوار عدالتخواهی

چند روز پیش در صحبت با بعضی از دوستان بحث بر سر این بود که با چه الگویی باید اتفاقاتی مثل انتخابات مجلس نهم و رقابت غیر جذاب لاریجانی ـ حداد و تکرار ریاست لاریجانی (و نایب رئیسی ابوترابی و باهنر) را تحلیل کنیم؟ به نظر بنده، «بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی» شاید بتواند این اتفاقات را، که برای بسیاری هم ناخوشایند است، توضیح بدهد. شناخت این بهم ریختگی بیش از هر چیز در گرو آشنایی با طبع محافظه کاری و اتفاقی است که در سال ۸۴ رخ داد، و در آستانه انتخابات ۸۸ هم به اوج خودش رسید.

محافظه کاران اغلب دوست دارند میانه را بگیرند، طبعیت محافظه کاری اقتضا می‌کند در جایی قرار بگیرند که با کمترین تزاحم مواجه شوند، آن‌ها به این صورت می‌توانند قدرت و موقعیت خودشان را حفظ کنند. اما نتیجۀ انتخابات ۸۴ برای محافظه کاران غیرقابل پیش بینی و غیرقابل هضم بود. در فضای پس از دوم خرداد قهرا زمینه‌های تعامل بیشتری وجود داشت اما به تدریج که خاطره اصلاحات کم رنگ می‌شد تزاحم با کسی که با شعار عدالتخواهی ریاست جمهوری را به دست آورده بود شکل عیان‌ و واقعی‌تری به خودش گرفت.

رئیس جمهوری که اساسا گروه خونی‌اش به محافظه کاران نمی‌خورد به بر هم زدن معادله قدرت هم علاقه داشت، و این زمینه تنش را روز به روز بیشتر می‌کرد. محافظه کاران (راست سنتی) همواره تلاش می‌کنند حداکثر فاصله را از عدالتخواهان داشته باشند، یک دافعه قدرمند از طرف آن‌ها نسبت به عدالتخواهان وجود دارد و در چنین شرایطی محافظه کارانی که قابلیت فاصله گرفتن بیشتر با عدالتخواهان، و نزدیکی بیشتر به باقیمانده‌های اصلاحات را دارند، موضوعیت و حتی محبوبیت پیدا می‌کنند.

دولت با کارهایی غیرضروری و حساسیت برانگیز برای خودش حاشیه ساخت و میدان را برای گُرگرفتن ادعای اصولگرایی باز کرد (در صورتی که محافظه کاران تکیه چندانی بر دفاع از اصول ندارند و دغدغه‌شان بیشتر حفظ و افزایش اقتدار نظام است). در نتیجه یک اتحاد ناپیدا در دشمنی با دولت پدید آمد و به جای اینکه در وضعیت طبیعی، که حداکثر تا آستانه انتخابات ۸۸ حفظ شد، طیف معتدل اصولگرایان (مثل اصولگرایان ـ اصلاح‌طلب) نزدیکی بیشتری با اصلاح‌طلبان داشته باشند، تقریبا جایشان را به محافظه کاران دادند.

 بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی و وضعیت ناگوار عدالتخواهی

از میان اصولگرایان آنهایی که علاقه بیشتری به توجه عمومی دارند احساس کردند با درآوردن ادای اصلاح‌طلب‌ها و با میانه روی کاملا سیاسی می‌توانند جای آن‌ها را هم پر کنند. (و اصلاح‌طلب‌هایی که تحلیل ضعیف تری دارند بدون اینکه متوجه تأییدشان بر محو اصلاح‌طلبی باشند از این عناصر حمایت کردند). پیش از انتخابات مجلس نهم هم اصولگرایان دقیقا در نسبت با مواضعشان دربرابر دولت تقسیم شدند، و دو طیف اصولگرایی «محافظه کار ـ معتدل» و «انقلابی» شکل گرفت (جبهه متحد در برابر جبهه پایداری).

مرزبندی آشکار بین اصولگرایان را می‌توان در نزاع رسانه‌ای جبهه متحد ـ جبهه پایدای به عینه دید و اتحاد و همرنگی طیف محافظه کار و معتدل را می‌توان با تنش جبهه پایداری (وفاداران به گفتمان سوم تیر) بر سر حق نماینده داشتن لاریجانی و قالیباف در جبهه متحد مشاهده نمود. اصولگرایانی که نسبت به دولت همچنان امیدواری‌هایی دارند در مجلس منزوی و حتی محاصره می‌شوند، و از بین دو محافظه کاری هم که برای ریاست مجلس رقابت می‌کنند تنها کسی برنده می‌شود که توانایی میانه گرفتن بیشتری دارد.

در همین شرایط است که عدالتخواهان (که عمدتا مستقل و پراکنده هستند) در وضعیت بدی قرار می‌گیرند، و در حالی که دولت از آن‌ها فاصله گرفته و مشغول به کشمکش سیاسی شده فقط می‌توانند آرزو‌هایشان را مرور کنند (نگاهی به حرفهای وحید جلیلی بیاندازید). دولت هر روز تنها‌تر و بی‌حمایت‌تر می‌شود و جذب حداکثری، که بیش از همه باید در مورد عدالتخواهان مصداق داشته باشد، به حاشیه رفته و برای آرام کردن سیاست، برخورد با معترضین، و برخورد با اعتراض کنندگان به برخورد، در دستور کار قرار می‌گیرد.

تتمه: شخصیت ذی نفوذی مانند هاشمی برای خودش یک مقوله سیاسی است، و ذیل هیچ کدام از اصطلاحات سیاسی قرار نمی‌گیرد. البته در آرایش فعلی گروه‌های سیاسی، او و طرفدارانش جایی بین محافظه کاران و اصلاح‌طلبان میانه رو قرار دارند. | کاربرد اصطلاحات انقلابی یا معتدل (میانه رو) کمتر بار ارزشی دارد و بیشتر برای توصیف ظواهر است، و الا همه سیاسیون خودشان را معتدل می‌دانند، و اکثرا خودشان را انقلابی به حساب می‌آورند.