بایگانی برچسب: s

مطهری و شریعتی، الهام بخشان اصولگرایی و اصلاح طلبی

یک ـ واژه اصلاح طلبی رفته رفته پس از دوم خرداد مصطلح شد و تقریبا جای جریان چپ و خط امام را گرفت. اصولگرایی نیز بعد از پیروزی آبادگران در انتخابات شورا‌ها متداول شد و بیشتر از اصطلاحاتی مثل جناح راست و محافظه کار به کار رفت. این دو ترکیب به خوبی بیانگر ماهیت هر دو جریان شد و به نحو شایسته تری خواسته‌ها و هویت آن‌ها را توضیح داد. اما ریشه شکل گیری این دو جناح در دهه شصت و انشعابات میانه آن قرار دارد. سازمان مجاهدین انقلاب که سال ۶۱ جناح چپ آن کناره گیری کرده بود در سال ۶۵ رسما منحل شد. سال بعد از آن حزب جمهوری به دلیل اختلاف درباره موضوعاتی مثل اقتصاد دولتی و اختیارات ولایت فقیه منحل شد. جامعه روحانیت مبارز نیز بر سر موضوعات مشابه، سیاست خارجی و انتخاب نامزدهای انتخابات مجلس سوم دچار دو دستگی شد. مجمع روحانیون مبارز در اواخر سال ۶۶ از جامعه روحانیت منشعب و پیش از انتخابات مجلس اعلام موجودیت کرد.

جناح چپ گرا که به انشعاب و هویت سازی علاقه نشان می‌داد طرفدار دولت گرایی شدید بود و منتقدین دولت را طرفدار فقه سنتی، مخالف ولایت مطلقه و هواخواه سرمایه داری و اسلام آمریکایی می‌دانست. روحانیون منشعب شده به لحاظ شخصیتی به دنبال ارتباط بیشتر با قشر جوان بودند و فی المثل افکار جامعه روحانیت را باعث دور شدن جوانان از روحانیت می‌دانستند. این نکته‌ای روشنی بخش است که ماهیت جناح چپ و ارتباطش با بدنه جوان و دانشگاهی را روشن می‌سازد. اولین اختلافاتی که جرقه تشکیل دو جناح را زد بر سر شریعتی بود. چپ گرایان تحت تأثیر شریعتی بودند و می‌خواستند در سازمان مجاهدین انقلاب هم این را به نمایش بگذارند که با مقاومت طیفی که بیشتر متمایل به مطهری بود مواجه شدند. فضای جامعه دانشگاهی و مسلمان همچنان متأثر از شریعتی بود و روحانیونی که طرفدار جوانان مبارز و به دنبال تحول در فقه و روحانیت بودند با آن‌ها پیوند خوردند و جناح چپ اسلامی شکل گرفت.

دو ـ شریعتی که از نظر عده‌ای بزرگنمایی شده و نظریه‌پرداز یا معلم انقلاب خوانده می‌شود برای بسیاری از انقلابیون جوان الهام بخش بوده است. شریعتی متفکری اجتماعی بود و اصطلاحا «روشنفکر دینی» به شمار می‌رفت که از منظر اجتهادی آمیخته به التقاط شمرده می‌شود. شریعتی یک تعلق سنتی به دین و اطلاعاتی آکادمیک درباره اجتماع داشت و برای اینکه تعلق سنتی خود را مترقی جلوه دهد آن را به زبانی که از غرب فرا گرفته بود آمیخت. از نظر شریعتی وضعیت نابسامان ما در تحریف زندگی اصیل اسلامی ریشه دارد و برای اصلاح باید به سمت پاک دینی رفت. پاک دینی جز با نزاع با بددینی محقق نمی‌شود و این مستلزم دوگانه سازی‌هایی مانند تشیع علوی و صفوی است. ستیز با برخی سنت‌های تاریخی شیعه و بدبینی و حمله به روحانیت از همین دوگانه سازی‌ها نشأت می‌گیرد. هیچ برداشت متکثری پذیرفته نمی‌شود چرا که تنها یک نگاه دو گانه وجود دارد که در تلاقی مترقی و متحجر خلاصه می‌شود.

در سوی مقابل مطهری در جذب جوانان از شریعتی عقب مانده و به حوزه دین تعلق داشت. شریعتی از آکادمی به سمت دین آمده بود و با زبان آکادمیک سعی می‌کرد به یک اصلاح دینی یا رنسانس اسلامی برسد، اما مطهری برعکس از حوزه دین به سمت آکادمی رفته بود و سعی می‌کرد آنچه از افکار جدید علیه دین استفاده می‌شود را پاسخ بگوید و با احیا کردن جنبه‌های عقل گرایانه و فراموش شده دین جوانان مسلمان را از تغییرات فکری و هویتی مصون بدارد. مطهری با زبان حکمت متعالیه و فقه به سراغ شبهات و تلاطم‌های فکری می‌رفت و سعی می‌کرد راه اسلام را از میان آن‌ها پیدا کند و به سوالهای جدید با ادبیات تلفیقی (سنتی ـ مدرن) پاسخ دهد. تعلق مطهری به اسلام نظری و معرفتی است. او با دانش اجتهادی تلاش می‌کرد معارف اسلامی را به نحوی معقول نشان بدهد. رویکرد او درون دینی است و سخنرانی‌ها و نوشته‌های او شأنی از کلام جدید اسلامی را پیدا می‌کند که اصالتا در دفاع از دین بیان می‌شود.

اتکای شریعتی بیشتر به منابع بیرون از سنت و قدرت ادبی او بود و از تاریخ و معارف دینی استفاده‌های ذوقی می‌کرد، اما اتکای مطهری بیشتر به منابع درون سنت است و از آورده‌های خارج از دین استفاده‌های ذوقی داشت. مطهری معارف بیرون از دین را به نفع دین مصادره می‌کرد و شریعتی معارف دینی را به نفع یک هدف برون دینی به استخدام در می‌آورد. شریعتی با رویکردی عملگرایانه و ایدئولوژیک نیازهای جدید را پذیرفته بود و از همین رو خوانشی مبارزه طلبانه و مطابق با خواست‌های جدید از اسلام پیدا کرد. مواجهه او با اسلام معطوف به هدف است؛ اسلام راه و روشی جهادی است که ما را به رستگاری نهایی می‌رساند، هدفی که دانش و شرایط روز اقتضا می‌کرد. دین اگر به درد مبارزه نخورد از نظر شریعتی ضددین و محکوم است. بنابراین اگر اسلام دینی جاودانه است لاجرم مبارزه طلبی و جامعه گرایی هم در آن اصالت دارد و تمام تاریخی که غیر از این بوده شکل انحراف از تشیع حقیقی را دارد.

شریعتی تشیع را مانند حزب می‌دید و عالِم اسلامی را ملزم به تبعیت از زمانه و مکلف به علمگرایی می‌دانست تا بتواند روح دین را وارد تکامل کند. اما مطهری ساز و کار تطبیق با مقتضیات زمانه را از خصوصیات دین خاتم می‌دانست. برای مطهری آنچه در مقتضیات تغییر می‌پذیرد تنها روبنا‌ها و مسائل زمانی هستند نه مبانی و موضوعات اصولی. شریعتی مباحث تاریخی علمای اسلام (فلاسفه، عرفا، فقها و متکلمان) را مربوط به فرهنگ می‌دانست و به جای تنزل اسلام به فرهنگ به دنبال ترقی اسلام به ایدئولوژی بود. مطهری اما با جستجوگری در میان‌‌ همان داشته‌های تاریخی، که روشنفکری با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد، به دنبال راهی میانه و متناسب با شرایط روز می‌گشت. مطهری همواره با نوعی معدل گیری ارسطویی به یک خط مشی میانه رو و اعتدال گرا می‌رسید تا با نفی این و آن، حد وسط اسلامی را که به آن بی‌توجهی می‌شد از حجاب خارج کند. برای مطهری این اعتدال‌گرایی جزئی از حقانیت بود.

ممکن است شریعتی و مطهری در بسیاری از موارد مشترک و همراه به نظر بیایند اما در نوع نگاه، خط سیر و جهت گیری اختلافات جدی میان آن‌ها وجود دارد. شریعتی از دین انتظار کارکرد و فایده رساندن دارد و در واقع تفسیر را وارد روح و هدف دین می‌کند و آن را با خواسته روز (مکتب انقلابی و محرک) تطبیق می‌دهد. مطهری اما روح و هدف دین را مستقل می‌داند و در نشان دادن مسیر اعتدال تلاش می‌کند؛ هم میان اشعریگری و عقل گرایی افراطی در جهان سنت، و هم در میان چپ گرایی و راست گرایی در جهان مدرن. اسلام مطهری دینی است که در برابر تحولات زمان هویت خود را از دست نمی‌دهد و تنها تغییراتی در رویه را می‌پذیرد، اما اسلامی که شریعتی می‌خواهد از ریشه و از ابتدا با چپ گرایی زمانه همراه و همسو است. به تعبیر خود مطهری او به دنبال انقلاب اسلامی است اما شریعتی به دنبال اسلام انقلابی است و در یک کلام؛ مطهری می‌خواهد احیاگری دینی کند اما شریعتی می‌خواهد اصلاح گر دینی باشد.

سه ـ از زمانی که پیشرفت به هدف تبدیل شد چالش‌های فکری هم آغاز شد. احساس عقب ماندن ریشه اصلی دو گرایش اصلی در سیاست ماست که یکی می‌گوید ناچاریم فکر و روش زندگیمان را عوض کنیم، یعنی شبیه به دیگران شویم تا به جایگاه مشابه برسیم. اما گرایش دوم که هویت گرا‌تر است پیشرفت را مستلزم تغییر در شئون زندگی نمی‌داند. در بعضی تغییرات سیاسی پیشقدم می‌شود اما تغییرات مستمر فرهنگی و اجتماعی تا رسیدن به الگویی که از جوامع بیگانه الهام می‌گیرد را نمی‌پذیرد. گرایش دوم به دنبال حفظ هویت اجتماعی و کلیت ساختارهاست تا از طریق آن و با تکیه روی ارزش‌های بومی اراده خاموش شده‌اش را احیا کند، اما گرایش نخست کلید تغییر را دقیقا در اصلاحات هویتی و ساختاری می‌داند. اختلاف اصلاح طلبان و اصولگرایان تا حدی آینه همین تفاوت است؛ یکی بیشتر سویه سیاسی و اجتماعی دارد و دیگری بیشتر به دنبال حفظ هویت، پاسداری از ساختارهای تاریخی و زنده کردن ظرفیت‌های خودی است.

چهار ـ مطهری و شریعتی دو نظریه‌پرداز مخالف و گاهی متزاحم بودند که می‌توان یکی را الهام بخش اصولگرایی و دیگری را الگوی اصلاح طلبی معرفی کرد. این به آن معنی نیست که دیگران سهمی در شکل دادن افکار این دو طیف سیاسی نداشته‌اند اما مطهری و شریعتی به دلیل اهمیتشان نقش برجسته تری پیدا کرده‌اند. چپ گرایان اسلامی نگاه‌شان به امام خمینی از زاویه شریعتی بوده و به دنبال اسلامی مبارزه طلب بودند که از آنارشیسم به اقتدارگرایی سوق پیدا می‌کرد و با روحانیت سنتی هم سر ستیز داشت. آنچه جناح راست خوانده می‌شد نگاه‌شان با مطهری مطابق‌تر بود و با رویکردی اجتهادی و درون دینی به سیاستی متعادل توجه داشتند. راست‌ها با دانش فقهی، آزادیهای درون دینی درباره سرمایه و کار را دلیل فردگرایی بیشتر و مخالفت با جامعه گرایی و دولت گرایی رادیکال می‌دانستند و به جای مبارزه طلبی و اصرار بر سیاست خارجی چپ گرایانه و ایدئولوژیک طرفدار تعامل مناسب تری با جهان بودند.

نظریه جدا کردن امام خمینی از حوزه‌های علمیه را به نوعی می‌توان متعلق به شریعتی دانست. شریعتی «روح الله» را استثنایی بر جو غالب حوزه‌های علمیه می‌خواند اما در طرف مقابل کسانی قرار دارند که مبارزه روحانیت را حرکتی مستمر و با افت و خیز تصویر می‌کنند که با امام خمینی به اوج و به نتیجه می‌رسد. خط امامی‌ها خود را مرید یک رهبر استثنایی و هویتشان را نه وامدار روحانیت بلکه نشأت گرفته از همین استثنای تاریخی می‌دانستند. آنها وابستگی خود را دلیل برتری سیاسی تلقی کرده و از این رو تا زمانی که امام در قید حیات بود بر ولایت مطلقه فقیه اصرار داشتند و آن را ذیل دوگانه سازی فقه پویا در برابر فقه سنتی تبیین می‌کردند. مطهری نیز البته انتقاداتی به سازمان روحانیت داشت اما مشی سیاسی روحانیت را مانند شریعتی مورد قضاوت قرار نمی‌داد. از نظر مطهری روحانیت شیعه بر خلاف علمای اهل سنت همواره مستقل از حکومت‌ها بوده و هرگز «اولی الامر» را بر هر حاکمی تطبیق نداده‌اند.

روشنفکری دینی که به نوعی رقیب روحانیت بود با نگاه علمی بازرگان آغاز و با نگاه ایدئولوژیک شریعتی به اوج رسید، این‌‌ همان الگویی بود که جناح چپ گرای سیاسی تا قبل از تغییر ماهیت به راست مدرن از آن بهره‌مند می‌شود. در دوره تغییر ماهیت، سروش به عنوان روشنفکر دینی خودنمایی می‌کند و به الگوی جدیدی برای چپ گرایان سابق تبدیل می‌شود، اما شریعتی به عنوان قله همچنان محترم باقی می‌ماند و بازرگان نیز شأن خود را حفظ می‌کند. در این میان جناح مقابل یک متفکر بزرگ دارد که اصول و مبانی را از همو بهره‌مند می‌شوند، تقریبا تمام جوانان اصولگرا از مقام مطهری با امام خمینی مواجه می‌شوند، بعلاوه هم به لحاظ بهره‌مندی از حکمت متعالیه و هم به لحاظ رویکرد فقهی تناسب بیشتری بین او و راهبر اصلی انقلاب می‌بینند. به طور کلی اصولگرایان آنچه از امام خمینی درباره مبارزه جویی و عدالتخواهی گفته شده را برای مصادره او به عنوان یک متفکر چپ گرا با ذائقه شریعتی کافی نمی‌دانند.

هنر غیرارزشی، جمهوری اسلامی؟

سوالی ذهنم را به خودش مشغول کرده است:

 
اگر هنر به ارزشی و غیرارزشی تقسیم نشود، چرا جمهوری باید به اسلامی و غیراسلامی تقسیم شود؟

 
و اصولا چرا؛ یکی بر سر شاخ و بن می‌برید؟

 
تتمه: بدیهی است که از هر گونه ارجاع و استناد معذورم.

خطابه سیاسی یک آقازاده بهار را به توقیف کشاند

علی(ع) کشته نشد تا الگو باشد، الگویی بود که کشته شد.

نویسنده مقاله‌ای که باعث توقیف روزنامه بهار شد علی اصغر غروی پسر آیت الله سید محمدجواد غروی است. عنوان مقاله او «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» است. همانطور که از عنوان معلوم است نویسنده می‌خواهد امامت را به الگوی ایمانی (مرجعیت دینی) تقلیل بدهد و تا می‌تواند آن را از پیشوایی سیاسی (خلافت پیامبر) دور کند. وظیفه امامت و تشکیل امت را از هم تفکیک می‌کند و تلاش زیادی ‌می‌کند تا بگوید که واقعه غدیر فقط اشاره به‌‌ همان الگوی ایمانی دارد. مقاله سیاق علمی ندارد و در حد مقالات ژورنالیستی هم نیست. بیشتر شبیه یک خطابه است که به صورت متنی درآمده و در روزنامه منتشر شده است. همین لحن خطابی باعث می‌شود که خواننده در اثنای مقاله احساس کند که یک سنی متعصب در حال محکوم کردن شیعیان است، در صورتی که واقع امر خلاف این است. نویسنده ظاهرا شیعه و معتقد به نظر می‌رسد اما دلالت غدیر بر نصب امام را نمی‌پذیرد. از نظر او وصیت پیامبر در غدیر کاملا خالی از معنای سیاسی است.

غروی می‌گوید نعمتی که در غدیر تمام شده است نعمت وحی است. ادعای نصب سیاسی را هم ناسازگار بر دو آیه‌ای از قرآن می‌داند که بر مشورت و شورا تأکید کرده‌اند. می‌گوید که خود حضرت امیر در جای جای نهج البلاغه تأکید کرده‌اند که حکومت از طریق بیعت و رأی در اختیار خلفا قرار می‌گیرد. او از مجموع این‌ها نتیجه می‌گیرد که: «خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود.» در ادامه می‌گوید که علی (ع) هیچ‌گاه از حق خودش بر حکومت به عنوان نصب الهی دفاع نکرده و تنها به شایستگی و اولویت خودش اشاره داشته است. می‌گوید که علی خلفا را کسانی نمی‌داند که «سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند»، همکاری علی(ع) با خلفا را با الفاظ «شگفت انگیز» و «مشفقانه» توصیف می‌کند تا خواننده را به منظورش نزدیک کند و با تعابیر مختلف تأکید می‌کند که استناداتش «جای هیچ شائبه‌ای باقی نمی‌گذارد». با اینحال هیچ اشاره‌ای به وقایع تلخی که پس از سقیفه بر خانواده پیامبر گذشت نمی‌کند.

از قسمت‌های کاملا خطابی و عوامانه نوشته آنجاست که می‌گوید: «اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم (ص) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!» به کار بردن این تعابیر احساسی و اقناعی خود دلیل بر ضعف منطقی و فرار از بررسی احتمال‌های مخالف (عمل به مصلحت) است. غروی اعتراض سیاسی حضرت علی(ع) را تنها منحصر به رویکردهای حذفی و انتصابی می‌داند. و با یک ارجاع سیاسی آشکار، آن را «همان چیزی که ما امروز انتخاب مدیریت شده یا هدایت یافته می‌نامیم» می‌خواند. همچنین در عباراتی مدعی می‌شود که علی(ع) «به عدم انتخاب خود در شورای سقیفه هیچ اعتراضی ندارد، بلکه واکنش وی به محدود شدن عرصه انتخاب بود و نیز این‌که نتوانست خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد.» در صورتی که ماجرای سقیفه هیچ ربطی به رأی مردم ندارد.

پس از تلاش برای کنار زدن منظور سیاسی از غدیر، غروی مستقیما به قرآن ارجاع می‌دهد و مراد از اکمال دین را اتمام بعثت می‌داند. از اینجا به بعد تا می‌تواند امر حکومت را تحقیر و تخفیف می‌کند و آن را به حقّ چند روزه دنیوی تنزل می‌دهد و باز در کلماتی خطابی و مغالطه آمیز می‌گوید: «آیا می‌شود چیزی که از منظر امیر مومنان (ع) قدر و منزلتش از عطسه بز کمتر است، از طرف خدا باشد و تازه از این فرا‌تر، اتمام نعمت و اکمال دین نیز باشد؟!». نویسنده مقاله با بدزبانی تمام شیعیان را متهم می‌کند که توصیه‌های علی(ع) درباره قرآن را کنار گذاشته‌اند و با «فهم ناقص و ناصحیح خود از آیات کتاب و روایات مجعوله» به آتش تفرقه و اختلاف می‌دمند. در عباراتی عجیب می‌گوید که شیعیان «در قالب حُبّ و وَلایت امیرالمومنین، بزرگ‌ترین مظالم را در حق اهداف عالیه، الهی و انسانی شریف‌ترین و زبده‌ترین گوهر جهان بشریت مرتکب می‌شوند» و همچنین آن‌ها را متهم می‌کند که از‌‌ همان ابتدا اسم علی را می‌خواسته‌اند نه رسمش را.

منبر قلمی آنجا به اوج می‌رسد که می‌گوید ابن ملجم و خوارج «همه خود را شیعه و پیرو علی می‌نامیدند» و از تعیین نکردن محافظ و قصاص نشدن قبل از جنایت ابن ملجم چنین نتیجه می‌گیرد که اندیشه امام معطوف به کسب و حفظ قدرت نبوده است. اصرار می‌کند که امام پیشوای دینی بوده و «حاکم سیاسی مردم برای چند روز گذرا و ناپایدار دنیا نیست»! و این مقام را «به سادگی [؟] فرو می‌نهد، تا با ریخته شدن خونش، الگویی بسازد برای رهبران و حاکمان در طول تاریخ». ادعاهای متناقض ادامه می‌یابد تا اینکه می‌گوید امام «ذهنش هرگز مشغول خلافت و حکومت دنیایی نیست. حکومتی که تاکید فرموده است زمام شترش را بر گردنش می‌افکند و ر‌هایش می‌سازد». در صورتی که به شهادت تاریخ امام برای گرفتن حق ضعیف از ظالم به قوی‌ترین شکل ممکن زمام حکومت را به دست گرفت و از هیچ جهادی عقب ننشست، و برعکس از سستی عده‌ای در امر حکومت و نظام می‌گریست. سه جنگ داخلی نشان می‌دهد که علی به هیچ وجه حکومت بر مسلمین را (جز برای خودش) کوچک و بی‌ارزش نمی‌شمرد.

غروی برای اثبات مقام «زعامت کبری» برای حضرت امیر به گفته‌ها و نوشته‌های پدرش ارجاع می‌دهد. در اواخر مقاله با استناد به سخنرانی «مرحوم حکیم علامه غروی» در نماز جمعه‌ای در سال ۵۸، امیرالمومنین را «جزء اخیر علت تامه دین اسلام» خطاب می‌کند که معنای مشخصی غیر از تعظیم ندارد و اتفاقا در ادامه ستایشی از اعمال «مساوات و برابری» توسط امام می‌آورد که جز با امر حکومت (همان چیزی که در سطور قبل تحقیر شده) ممکن الوصول نیست. از قول پدر و در ستایشِ امام می‌گوید که «از حق خودش هم صرف‌نظر کرد تا آراء مردم محترم باشد و این قانون اسلام باقی بماند و حکومت مردم بر مردم و سرنوشت مردم به دست مردم بودن، برای همیشه الگو باشد.» اما نه در تاریخ اهل سنت و نه در شیعه صحبتی از آراء و حکومت مردم بر مردم نیست و اختلاف بر سر نصب یا شورای اهل حل و عقد (علما) است. حکومت مردم بر مردم ترجمان دمکراسی است و تحمیل آن به تاریخ نوعی تفسیر به رأی است که باز توسط خود نویسنده تقبیح شده است.

نویسنده در پایان مقاله به سراغ حرف اصلی‌اش می‌رود و می‌گوید هدف انبیا تشکیل حکومت و تعیین جانشین و اداره امور دنیوی نبوده و ادعا می‌کند که: «نصب یا تعیین، در خود، مفهوم سلب آزادی و نوعی از بندگی و بردگی را دارد. از این‌رو ناقض هدف بعثت رسول اسلام» است. و برای بار چندم با یک استفهام ضعیف انکاری می‌پرسد که وقتی خدا انسان را در ماندن در دین یا خروج از آن آزاد گذاشته [!؟] چطور اذن داده است که حاکمان منتخب مردمان نباشند؟ بنابراین نتیجه می‌گیرد که «پیام غدیر از سوی رسول آزادی و رهایی و عدل، معرفی ولی و امام مردم است تا قیام قیامت، نه تعیین و نصب حاکم سیاسی برای مدتی کوتاه.» حتی اگر فرض کنیم که نصب مستقیمی در غدیر اتفاق نیافتاده نمی‌توان انکار کرد که علی مورد وصیت پیامبر بوده و در سقیفه (که ربطی به رأی مردم نداشت) حقی از ایشان ضایع شده است. این سخنان ضعیف و سرهم بندی شده که با غفلت‌های تعمدی از تاریخ اتفاق می‌افتد نه شأن علمی داد و نه ارزشی برای بررسی عالمانه، و فقط می‌تواند کابرد شعار و ابراز مخالفت داشته باشد.

علی اصغر غروی غیر از اینکه از نظرات پدرش هواخواهی می‌کند و به دنبال استفاده از نام اوست عضو شورای مرکزی نهضت آزادی هم هست، و از این روست که در نوشته‌اش درباره غدیر نمی‌تواند خویشتنداری کند و از ارجاع سیاسی به زمان معاصر چشم بپوشد. گرایش سیاسی به شعار «آزادی» و «حکومت مردم بر مردم» به شکل واضحی در مقاله او دیده می‌شود که البته هیچ ارتباطی به بحث تاریخی از غدیر و معنای آن ندارد. حتی اختلاف شیعه و سنی در چنین مقالاتی کاملا فرعی است و مسئله اصلی‌‌ همان تقلیل امر حکومت در سپهر دین، و میل به دخالت ندادن دین در عرصه عمومی، در زیر سایه تعظیم کرامت فردی و مرجعیت دینی امامان است. فارغ از ادعاهای مطرح شده در مورد هدف این مقاله (موقعیت سنجی) و بی‌هیچ داوری درباره توقیف روزنامه بهار نمی‌توان منکر زشتی چنین نوشتارهای سهل انگارانه و ضعیفی در مسائل حساسی مثل غدیر شد. کشاندن اختلافات دینی به عرصه سیاسی و سوء استفاده از آن‌ ذاتا قبیح است.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین.

انگار تازه زندانم شروع شده است

در زندان حالم خیلی بهتر بود. با آنکه محبوس بودم و از بسیاری از امکانات محروم اما تا جایی که غصه بیرون را نمی‌خوردم حالم آنقدر‌ها بد نمی‌شد. حالا که بیرونی شده‌ام با واقعیت طرف هستم، و مجبورم که با زندگی‌ای که لطمه خورده و آینده‌ای که خرابش کرده‌اند طرف باشم. انگار که تازه ایام زندانم شروع شده باشد. دیگر همه جا انگ زندان همراهم است؛ «سابقه دار»، آنهم به جرم توهین، نه حتی با قید سیاسی، توهین خالی!

بعضی‌ها واکنششان طوری است که انگار می‌خواهند بگویند دانشطلب زندان نبوده، و فقط دوستهای ما زندان بوده‌اند! بنده خدا‌ها زندان را «بِـرَنـد» خودشان می‌دانند و شاید احساس دزدیده شدنش را دارند. زندان مدت‌ها برای اپوزیسیون ابزار پیشترفت و ترقی بوده، چه برای شهرت، چه برای گرفتن اقامت و پناهندگی، یا مشغول شدن به مزدبگیری رسانه‌ای، زندان برای این کار‌ها همیشه دستاویز خوبی بوده و هست.

زندان برای بعضی‌ها فقط هزینه نیست، سختیِ موقتی است برای آینده‌ای بهتر. هر چقدر هم که آب و تابش بدهند راه مقاصدشان را باز‌تر می‌کند. شاید بخشی از بهانه‌هایی که برای اعتصاب غذا پیدا می‌کنند توجیهش همین باشد. دوست دارند که زندان را بی‌‌‌نهایت سخت نشان بدهند، به زندان رفتن افتخار کنند، و با هر جرمی حبس را علامت ظلم مطلق و نبود آزادی بگیرند. این هم بالاخره روش آنهاست، یا شاید سرنوشتشان همین باشد.

برای ما اما قضیه واژگون است. زندان برای ما توهین است، نامردی است. نه افتخاری دارد و نه آینده‌ای. از‌‌ همان طرفی که با او هم جهت بوده‌ای از‌‌ همان ضربه خورده‌ای. انگار که از پشت خنجر خورده باشی. می‌توانی برای خودت ژست مبارزه بگیری و داد و بیداد کنی. بر فرض که عده‌ای هم آدرنالینشان بالا بزند و استقبال کنند، اما آخرش که چه؟ خودت را نمی‌توانی گول بزنی، که با این کار‌ها هیچ قدرتی سودای اصلاح پیدا نمی‌کند.

خیالم آسوده است که هیچ عهدی با هیچ شخصی (از بالای بالا گرفته تا پایینِ پایین نظام) نداشته‌ام. تنها عملکرد‌ها و مصلحت‌ها برایمان مهم بوده. آنجا هم که دفاع کردیم نه اینکه ندانیم از چه چیزی دفاع می‌کنیم، عقلمان نمی‌گذاشت که بین بد و بد‌تر به دام بد‌تر بیافتیم. دوباره هم که به عقب برگردیم در مقابل هر جمعیت تازه به دوران رسیده، متوقع، دروغزن و ریاکاری خواهیم بود که بخواهند جامعه را طبق میلشان شخم بزنند.

علیرغم اکاذیبی که علیه‌ام منتشر شد نه سر پیاز بوده‌ام و نه ته پیاز. مثل خیلی‌ها وبلاگ نویسی را فقط برای زدن حرف‌هایم انتخاب کردم و هیچ وقت آن را وسیله تقرب به هیچ قدرتی نگرفتم. اساسا معامله ما با قدرت چارچوب‌شناسانه و مجیزگویانه نبوده، وابستگی به قدرت هم به ما نمی‌آید. آنکه ظلم می‌کند نتیجه‌اش را خواهد دید، و آنکه ظلم را پیراهن عثمان می‌کند تا هرج و مرج یا ظلم بزرگ‌تری را حاکم کند توقع بیجایی در همراهی امثال ما دارد.

در زندان دوستانی پیدا کردم از طایفه سبز‌ها و مخالفین حکومت، جوان و مسن، که علیرغم تضاد عقاید دوستیمان عادی و صمیمی بود. ابایی هم از اینکه توی رویشان بگویم اشتباه کرده‌اند و با رادیکالیسم فضا را برای انتقاد ما هم خطرناک کرده‌اند، یا با نزدیک بینی به دام عالیجناب سرخپوشِ سالهای پیش‌شان افتاده‌اند نداشتم. آن‌ها هم البته حرفهایی داشتند، اما نتیجه‌ای که می‌گرفتند (تحول بزرگ و یکباره با وارد کردن همه هزینه‌ها به کشور) مضحک بود.

قربانی بهترین واژه‌ای است که می‌توانم برای اکثر جوانهایی که به خاطر سیاست زندان را تجربه کرده‌اند به کار ببرم. چه آنهایی که دنباله رو قدرت‌طلبان رنگ و وارنگ شدند، و چه ما‌ها که اعتماد بیجا کردیم و خودمان را در ورطه هزینه‌های ناروا انداختیم. شاید سرنوشت منتقدین هم هزینه دادن برای رسوا کردن ادعاهایی باشد که برای هیچ منصفی قابل پذیرش نیست. بنابراین بدون لحاظ هزینه‌های شخصی، قربانی‌های کاملا ناموفقی هم نبوده‌ایم.

تجربیات مقدس مدیران موفق

برای شکوفا کردن «تجربیات مقدس» در کوران رقابت سیاسی راه‌های زیادی وجود دارد.

فرض کنید می‌خواهید علیه کسی که شما را شکست داده و ضرر سنگینی به‌تان وارد کرده عقده گشایی کنید، به خصوص که «به دلایلی» فرصت مقابله مستقیم با او را ندارید و می‌خواهید در مسابقه‌ای که شما فقط تماشاچی‌اش هستید به حد ‌‌نهایت ضایع و تخریب شود.

یک راه این است که عده‌ای از اطرافیانتان را جمع کنید، تا مثلا حرفهایی «خصوصی» بزنید. همان اولش می‌گویید که این حرف‌ها را ضبط نکنید‌ها! تعمدا تأکید می‌کنید که جایی هم نقل نشود. بعد هر چه از دهنتان در می‌آید می‌گویید. به کثیف‌ترین شیوه ممکن مخالفتان و اطرافیانش را لجن مال می‌کنید، و حتی وارد حیطه خصوصی زندگیشان هم می‌شوید.

دق دلی‌هایتان را که حسابی خالی کردید می‌توانید به طور اتفاقی آن حرف‌ها را در اینترنت هم منتشر ‌کنید، با اینکه اصلا قرار نبوده آن حرف‌ها ضبط بشود، و حتی تذکر هم داده‌اید که جایی نقل نشودها‌!

می‌توانید پیش خودتان گمان کنید که خیلی هم باهوش هستید، در عرصه‌های مختلفی هم می‌توانید «موفق» باشید، و این موضوع را اتفاقا ثابت هم کرده‌اید، و می‌پندارید که اصلا مشکل اساسی مدیریت کشور همین است که از تجربیات مقدس امثال شما استفاده نمی‌کنند.

کاربرد اخلاق به مثابه چماق؛ اخلاقی بودن با اخلاقگرا بودن متفاوت است

دوستان در شبکه‌های اجتماعی کمابیش با نقد اخلاقگرایی آشنا هستند، اما ظاهرا ابهام‌هایی در مورد آن وجود دارد که به نظرم رسید به صورت جداگانه هم نکاتی را بیاورم. اولین نکته و تذکر مقدماتی اینست که «اخلاقگرایی» یک اصطلاح است و اصلا برای این انتخاب شده تا شیوه نادرستی از توسل به اخلاق را نقد کند. با این حساب وقتی واژه اخلاقگرایی را به کار می‌بریم نباید هر کسی معنای ذهنی خودش را از آن برداشت کند. منظور از اخلاقگرایی معنای خاصی از به کار بردن اخلاق است و به یک نوع نمایش اخلاقی و بهره کشی از عنوان اخلاق نظر دارد.

بعضی دوستان معتقدند که اصطلاح اخلاقگرایی، به این دلیل که معنی ظاهری پسندیده‌ای دارد، برای نقد مناسب نیست و بهتر است از واژه‌های دیگری که به کار برده‌ایم، مثل اخلاق نمایی (تظاهر به اخلاق) یا اخلاق فروشی (کسب وجهه با دستاویز کردن اخلاق) استفاده کنیم. اما به نظر بنده اخلاقگرایی برای شیوه‌ای که بسیار هم شایع شده مناسب‌تر است و آن واژه‌ها وجوه دیگر و تند‌تر اخلاقگرایی هستند. از طرفی چون اصطلاح اخلاقگرایی (مثل واقعیتش) ظاهر فریبنده‌ای دارد برای اشاره به این روش مذموم، بهتر و مناسب‌تر است.

اخلاقگرایی عناصری دارد که مهم‌ترین آن‌ها استفاده افراطی از لفظ اخلاق است، در این روش عنوان اخلاق جای حقیقت اخلاق را می‌گیرد. واژه اخلاق واژه مقدس و بزرگی است و طبیعتا هر جا که به کار می‌رود یا در استدلال علیه دیگران استفاده می‌شود خود به خود میزانی از حس انفعال و عقب نشینی را به دنبال می‌آورد. این ویژگی اخلاق باعث می‌شود عده‌ای ـ در بیشتر موارد ناخودآگاه ـ به روشی روی بیاورند که در آن یادآوری اهمیت اخلاق و تذکر به اخلاق اولویت می‌یابد و به تدریج جای «اخلاقی عمل کردن» و پایبندی به دستورات اخلاقی را می‌گیرد.

عنصر دیگر اخلاقگرایی انفعال و بی‌عملی سیاسی است. وقتی درک درستی از اخلاق وجود ندارد ساده‌ترین راه برای درنیافتادن به اشتباه، کنار گذاشتن هر گونه عمل است! (دیکته نانوشته غلط هم ندارد) اخلاقگرایان چون به پایمال نشدن اخلاق، تعصب ظاهری دارند از آنطرف بام می‌افتند و اخلاق را تبدیل به مانع عمل می‌کنند. این ویژگی یادآور خصیصه صوفی‌گری است که به دلیل ترس غیرمنطقی از دنیا از عوامل اصلی انحطاط فرهنگ ایران زمین بوده است. صوفیان امر مقدس را چنان مقدس می‌بینند که بالکل از امر دنیوی کنده و بریده می‌شود.

تفاوت صوفی و اخلاقگرا آنجاست که اخلاقگرایان نمی‌توانند از جذابیت «ابراز وجود» در امور اجتماعی و سیاسی صرف نظر کنند. آن‌ها نمی‌توانند به این قانع باشند که از ترس مرتکب نشدن بی‌اخلاقی تنها تماشاگر سیاست باشند، بلکه برای ابراز وجود سیاسی، اظهار نگرانی دائمی درباره اخلاق را انتخاب می‌کنند. آنها خود را نماینده اخلاق جا می‌زنند، «چماق اخلاق» را به میدان می‌آورند و به سر هر کسی می‌کوبند که داعیه‌ای برای عمل داشته باشد. چون هیچ دیکته انسانی هم خالی از سهو و اشتباه نیست چماق اخلاقگرا هیچ وقت معطل و بی‌حرکت نمی‌ماند.

«تنزه طلبی» خصیصه آشکار اخلاقگرایان است. آن‌ها به طور اصولی خود را از هر نوع آلودگی مبرا می‌دانند و گناه را تنها در طرف کسانی می‌بینند که دغدغه‌ای برای عمل دارند و می‌خواهند تغییری ایجاد کنند و از آن بی‌خیالی و بی‌دغدغه گی اخلاقگرایان به دور هستند. چون اخلاقگرایی پدیده‌ای فردی و تنها متوجه موقعیت شخصی است دغدغه‌ها و انگیزه‌های دیگران (خوب یا بد، دینی یا غیردینی) برای اخلاقگراها علی السویه هستند. مهم فقط این است که شخص اخلاقگرا جایگاه خود را برای «یقه گیری اخلاقی» از دست ندهد.

«اعتدال دستوری» یا میانه روی تعمدی و تصنعی از دیگر ویژگی‌های اصلی اخلاقگرایان است. کسانی که با احساسات یا انگیزه‌های روانی به کنش و واکنش سیاسی دست می‌زنند بیشتر از دو گروه افراطی و تفریطی هستند، گروه سومی که تلاش می‌کنند خودشان را حتما بین دو طرف افراطی قضیه تعریف کنند تا فخر اعتدال بفروشند اخلاقگرایان‌اند. حتی اگر افراط گرایانی وجود نداشته باشند یا وجودشان بسیار کم اهمیت باشد باز اخلاقگرایان آن‌ها را به شکلی در نظر می‌آورند تا بتوانند خودشان را در میانه هر ماجرایی تعریف کنند.

بنابراین ژست کشیش وار ضروری وجود اخلاقگرایان است. این تنها جای پایی است که آن‌ها می‌توانند بر آن بایستند و خودنمایی کنند، چون کارویژه‌شان محکوم کردن دیگران، موعظه کردن، و دستاویز قرار دادن اخلاق است. اخلاقگرایان وجه اثباتی ندارند، هیچ چیزی را نمی‌پذیرند، از هیچ چیز دفاع نمی‌کنند، به هیچ چیز متعهد نیستند، آن‌ها فقط ناظر و نفی کننده هستند. ظاهرا بیطرف هستند اما بیش از هر چیز طرف خودشان‌اند و فقط برای اخلاقی و مقدس نشان دادن نفس خودشان و جلب توجه ساده‌لوحان تلاش می‌کنند.

بدبینی به دنیای سیاست مبتلابه اخلاقگرایان است. آن‌ها چون در ما فی الضمیرشان طبیعت سیاست را آلوده و کثیف می‌بینند از هر نوع دغدغه سیاسی هم فراری‌اند، اما چون سیاست جذابیت‌های نفسانی هم دارد اخلاقگرایان، به صورت مفتون شده و ناآگاهانه، از این آلودگی فقط به نمایش خود از طریق قضاوت دیگران، و وسط تعریف کردن خودشان علاقه نشان می‌دهند! اگر دیگران کار سیاسی نکنند این‌ها هم حرف سیاسی پیدا نمی‌کنند، حرف آن‌ها چیزی جز تفسیر اشتباهات و چماق کردن اخلاق نیست.

در نتیجه، ظرف اخلاقگرایان را بیش از هر چیز ایرادگیری از دیگران و متهم کردن به تندروی، زیرپا گذاشتن اخلاق و نادیده گرفتن آداب پر می‌کند. حیثیت اخلاقگرایی بر گناهان دیگران استوار است و اگر اشتباهی هم سر نزده باشد آن‌ها آماده‌اند تا به شکل دستوری و تصنعی کردار دیگران را به عنوان گناه بازنمایی کنند! بدون در نظر گرفتن اشتباهات واقعی یا فرضی دیگران، اخلاقگرایانی که با اصرار خودشان را غیرسیاسی معرفی می‌کنند، زمین لازم را برای ابراز وجود در‌‌‌‌ همان سیاست کثیف به طور کلی از دست می‌دهند.

البته کسانی هم که مدعا و دغدغه‌ واقعی دارند ممکن است به درجه‌ای از اخلاقگرایی مبتلا شوند. آنهایی که در اثبات مدعایشان ضعف دارند گاهی برای از دست ندادن موضعشان متوسل به خطاهای رفتاری دیگران می‌شوند، تا به هر قیمتی زیر بار پذیرش واقعیت نروند. آن‌ها با نمایش اخلاقمداری و سعی در محکوم کردن طرف مقابل به بی‌اخلاقی، خطاهای رفتاری را نشانه‌ای بر تفکرات نادرست می‌گیرند! و به قول دوستی؛ همیشه شعار اخلاقگرایی، بهانه‌ای برای هرچی‌گری در مقابل استدلال بوده است.

تعصب ظاهرگرایانه و بدون تعقل باعث تناقض هم می‌شود. اخلاقگرایان چنان کورکورانه حساسیت اخلاقی نشان می‌دهند که مرزهای اخلاق را در عمل زیر پا می‌گذارند. آن‌ها برای تظاهر به اخلاق، و برای اینکه مخالف را در ‌‌نهایت بدی نشان بدهند، چنان تند و عصبی عمل می‌کنند که‌‌ همان چیزی را که منع و محکوم کرده‌اند مرتکب می‌شوند. فی المثل کنایه‌ها و اصطلاحات زشت و مشمئز کننده‌ای استفاده می‌کنند، یا رو به تخریب شخصیت مخالف می‌آورند. با اینحال، در هیچ صورتی ژست دفاع از اخلاق را از دست نمی‌دهند!

اخلاقگرا‌ها هیچ چیز را مانع خودنمایی نمی‌دانند، شهوت افشاگری، ولع بزرگنمایی و طمع رسواسازی دارند و نمی‌خواهند هیچ عملی که برای اطوار اخلاقیشان قابل استفاده است از زیر دستشان در برود، حتی اگر آن عمل واقعا اشتباه نباشد یا آنقدر کوچک باشد که تاب سینه چاک دادن و عزاداری را نداشه باشد. به هر حال، پرده پوشی ـ که از اصول اولیه اخلاق است ـ در مرام اخلاقگرایی جایی ندارد. اخلاقگرایان به جای اینکه طریق صحیحی را در عمل نشان بدهند از زبان تند و معتاد به لفاظی اخلاقی برای محکوم و منکوب کردن دیگران بهره می‌برند.

مهم‌ترین انذار در نقد اخلاقگرایی اینست که نتیجه هزینه کردن از اخلاق ضعیف کردن اخلاق است، و این کمابیش‌‌ همان اتفاقی است که به درجاتی در سیاست امروز ایران می‌افتد؛ بسیای از کسانی که باعث تخریب اخلاق و آلودگی دنیای سیاست می‌شوند خودشان تابلوی اخلاق و اعتدال در دست دارند و اکثرا هم دیگران را به اخلاق دعوت می‌کنند، اما در واقع اخلاق را برای ژست خودشان می‌خواهند و تمرکزشان روی کشف و محکوم کردن اشتباهات رقبای سیاسی‌‌شان است! به هر حال، اخلاق با تلاش‌ فرصت‌طلبانه برای نمایش اخلاقی تقویت نمی‌شود.

تتمه: برای احتراز از طولانی شدن متن از چند نکته تکمیلی صرف نظر کردم | به خلاصه‌ترین عبارت ممکن، اخلاقگرایی معجونی از نقد گریزی و قدرت گریزی روشنفکرانه و تنزه طلبی صوفیانه است، که در فرهنگ متجددمان هر دو را به شکل آشکاری داریم، هر دو هم متمایل به نفی دیگران و عاشق برج عاج نشینی‌! | چون توسل به اخلاق تقدس ظاهری دارد بعضی‌ها نقد اخلاقگرایی را هم تعرض به ساحت اخلاق می‌پندارند، و پاک کردن سیاست از اخلاق نمایی و اخلاق فروشی را هم بر نمی‌تابند، بنابراین جنس بعضی از واکنش‌ها کاملا قابل پیش بینی است.

گاوگیجه در دموقراضه؛ بالاخره نادان و عقب مانده، یا مکار و توطئه گر؟

این روز‌ها کتاب «دموکراسی یا دموقراضه» نوشته سیدمهدی شجاعی به عنوان «کتاب ممنوع» در اینترنت منتشر شده و فعالان اینترنتیِ اپوزیسیون با خوشحالی آن را دست به دست می‌کنند، یا تکه‌هایی از آن را برای تأیید باور‌هایشان برای هم نقل می‌کنند. کتاب سال ۸۷ چاپ شده اما سرنوشتش بعد از چاپ مبهم است. با اینحال، اهالی ادبیات از چاپ و انتشار آن و از محتوای سیاسی‌اش مطلع بوده‌اند.

سال گذشته و پس از اظهارنظرهای عجیب شجاعی، دو نوشته درباره او آماده کرده بودم که متأسفانه با ماجرایی که در پی تشکیل پرونده قضایی برایم به وجود آمد موفق به انتشارشان نشدم. بعضی دوستان خیلی شجاع و انقلابی هم (لابد به خاطر حساسیت روی اسم بنده) از انتشارشان خودداری کردند. هر دو نوشته را به هابیل سپردم و او هم با استقبال در وبلاگش قرار داد.

نوشته اول نگاهی است به رفتار سیاسی شجاعی: هنرمندان در پوستین سیاست؛ سیدمهدی شجاعی دشمن امروز را در جناح مقابل می‌بیند

و نوشته دوم درباره کتاب دموکراسی یا دموقراضه است: مروری بر یک فحش‌نامه سیاسی؛ «دموکراسی یا دموقراضه»

ارتباط بین دو نوشته آنجاست که گذشتن کتاب «دموکراسی یا دموقراضه» از ممیزی ارشاد به بهترین وجه ممکن ادعاهای سیاسی شجاعی را نفی می‌کند (حتی اگر بعد از آن، کتاب توسط دولت، و نه خود انتشارات، جمع آوری شده باشد). شجاعی ادعاهایی درباره انسداد سیاسی و توطئه دشمن در فرهنگ مطرح می‌کند که ابدا با فحش نامه‌ای که از ارشاد مجوز گرفته و چاپ شده است همخوانی ندارد.

نکته عجیب اینجاست که کتاب چطور به چاپ هفتم رسیده است؟ (بنده خودم نسخه‌ای از چاپ پنجم را از سال ۸۸ و با شمارگان ۲۰ هزار تایی در اختیار دارم و نقدم را هم از روی همان نوشته‌ام). پس یـا انتشارات نیستان اطلاعات نادرست روی کتاب‌هایش چاپ می‌کند و در‌‌ همان نوبت چاپ اول، واژه های چاپ پنجم و ششم و هفتم را درج می‌کند! یا ماجرا از قرار دیگری است که نمی‌خواهند صریح و روشن درباره‌اش حرف بزنند.

اخیرا گفته شده و توسط پسر شجاعی تأکید شده که پخش نشدن کتاب به خواست خود شجاعی (صاحب انتشارات نیستان) بوده است، هرچند برای بعضی‌ها باور کردنی به نظر نرسد اما به نظر بنده این ادعا محتمل است. چه این مقدار تناقض و پرت و پلا گویی مایه آبروی نویسنده می‌شود، و مخاطبان و خریداران کتاب‌هایش را شدیدا دلسرد می‌کند. البته از نظر عده‌ای ممکن است این هم ادعایی برای جلب توجه باشد.

اگر کارکرد فحش دادن (خالی شدن) را کنار بگذاریم کتاب تناقض‌هایی باور نکردنی دارد. عجیب ترینش این است که اصلا معلوم نیست دموقراضه نادان و عقب مانده است یا مکار و توطئه گر؟! و معلوم نیست دشمن وجود دارد یا ندارد؟ و اگر دشمن ساخته دموقراضه است چطور می‌آید و کشور را اشغال می‌کند؟ و چطور دموقراضه با او همدست بوده؟ و چطور مردم را دائم نسبت به خطر او تحذیر می‌داده؟

شجاعی در این کتاب تکلیف‌اش با خودش هم مشخص نیست و به نظر بنده این کتاب، واکنشی روانی به وضعیتی است که آن‌ها خودشان را در آن گرفتار می‌بینند. وقتی شکست سنگین باشد عده‌ای «گاوگیجه» می‌گیرند، و درد شجاعی هم ظاهرا همین است. امثال او باورشان نمی‌شد کسی که مُنگل و عقب مانده و زشت و کریه تصویرش می‌کردند آنطور پیروز میدان سیاست شود و برای پیروزی دوباره خیز بگیرد.

«توهم توطئه» آسان‌ترین مسیر پیش پای کسانی است که نمی‌توانند دلایل منطقی برای توجیه شکست خودشان پیدا کنند و بنابراین همه بدی‌ها را (از عقب ماندگی گرفته تا توطئه‌گری، و از ضعف‌های ظاهری گرفته تا همدستی با دشمن) به شخص پیروز نسبت می‌دهند، تا دق دلشان را از شکست خوردن و نادیده گرفته شدن خالی کنند. دموکراسی یا دموقراضه هم یکراست به توهم توطئه ختم می‌شود.

اما لب حرف شجاعی جایی است که درباره خواص و البته هنرمند جماعت حرف می‌زند، که اگر «سراغش نرفتید و تحویلش نگرفتید، شروع می‌کند به کج تابی و مخالف خوانی و تحریک دیگران علیه حکومت. در این مقطع هم باز بهترین و درست‌ترین کار، گشودن باب معامله و اقدام برای خرید است. ولی شما ناچار می‌شوید که چند برابر قیمت سابق را بپردازید بی‌آنکه آرامش و اطمینان مورد نیازتان را به دست آورید.»

ظاهرِ اینطور فحش دادن نوعی باج خواهی به نفع خواص است. علت چاپ کتاب هم انگار همین است؛ بالابردن هزینه بی‌اعتنایی به خواصِ طلبکار! انگار کسانی که باج سیبیلشان به‌شان نرسیده به خودشان حق می‌دهند با چنین آش پر روغن و متناقضی اخطار واضح بدهند که تو که باج ما را نمی‌دهی، ما هم زیر میز می زنیم و با تو اینطور برخورد می‌کنیم. و این هم روح همان اتفاقی است که سال ۸۸ رخ داد.

بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی و وضعیت ناگوار عدالتخواهی

چند روز پیش در صحبت با بعضی از دوستان بحث بر سر این بود که با چه الگویی باید اتفاقاتی مثل انتخابات مجلس نهم و رقابت غیر جذاب لاریجانی ـ حداد و تکرار ریاست لاریجانی (و نایب رئیسی ابوترابی و باهنر) را تحلیل کنیم؟ به نظر بنده، «بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی» شاید بتواند این اتفاقات را، که برای بسیاری هم ناخوشایند است، توضیح بدهد. شناخت این بهم ریختگی بیش از هر چیز در گرو آشنایی با طبع محافظه کاری و اتفاقی است که در سال ۸۴ رخ داد، و در آستانه انتخابات ۸۸ هم به اوج خودش رسید.

محافظه کاران اغلب دوست دارند میانه را بگیرند، طبعیت محافظه کاری اقتضا می‌کند در جایی قرار بگیرند که با کمترین تزاحم مواجه شوند، آن‌ها به این صورت می‌توانند قدرت و موقعیت خودشان را حفظ کنند. اما نتیجۀ انتخابات ۸۴ برای محافظه کاران غیرقابل پیش بینی و غیرقابل هضم بود. در فضای پس از دوم خرداد قهرا زمینه‌های تعامل بیشتری وجود داشت اما به تدریج که خاطره اصلاحات کم رنگ می‌شد تزاحم با کسی که با شعار عدالتخواهی ریاست جمهوری را به دست آورده بود شکل عیان‌ و واقعی‌تری به خودش گرفت.

رئیس جمهوری که اساسا گروه خونی‌اش به محافظه کاران نمی‌خورد به بر هم زدن معادله قدرت هم علاقه داشت، و این زمینه تنش را روز به روز بیشتر می‌کرد. محافظه کاران (راست سنتی) همواره تلاش می‌کنند حداکثر فاصله را از عدالتخواهان داشته باشند، یک دافعه قدرمند از طرف آن‌ها نسبت به عدالتخواهان وجود دارد و در چنین شرایطی محافظه کارانی که قابلیت فاصله گرفتن بیشتر با عدالتخواهان، و نزدیکی بیشتر به باقیمانده‌های اصلاحات را دارند، موضوعیت و حتی محبوبیت پیدا می‌کنند.

دولت با کارهایی غیرضروری و حساسیت برانگیز برای خودش حاشیه ساخت و میدان را برای گُرگرفتن ادعای اصولگرایی باز کرد (در صورتی که محافظه کاران تکیه چندانی بر دفاع از اصول ندارند و دغدغه‌شان بیشتر حفظ و افزایش اقتدار نظام است). در نتیجه یک اتحاد ناپیدا در دشمنی با دولت پدید آمد و به جای اینکه در وضعیت طبیعی، که حداکثر تا آستانه انتخابات ۸۸ حفظ شد، طیف معتدل اصولگرایان (مثل اصولگرایان ـ اصلاح‌طلب) نزدیکی بیشتری با اصلاح‌طلبان داشته باشند، تقریبا جایشان را به محافظه کاران دادند.

 بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی و وضعیت ناگوار عدالتخواهی

از میان اصولگرایان آنهایی که علاقه بیشتری به توجه عمومی دارند احساس کردند با درآوردن ادای اصلاح‌طلب‌ها و با میانه روی کاملا سیاسی می‌توانند جای آن‌ها را هم پر کنند. (و اصلاح‌طلب‌هایی که تحلیل ضعیف تری دارند بدون اینکه متوجه تأییدشان بر محو اصلاح‌طلبی باشند از این عناصر حمایت کردند). پیش از انتخابات مجلس نهم هم اصولگرایان دقیقا در نسبت با مواضعشان دربرابر دولت تقسیم شدند، و دو طیف اصولگرایی «محافظه کار ـ معتدل» و «انقلابی» شکل گرفت (جبهه متحد در برابر جبهه پایداری).

مرزبندی آشکار بین اصولگرایان را می‌توان در نزاع رسانه‌ای جبهه متحد ـ جبهه پایدای به عینه دید و اتحاد و همرنگی طیف محافظه کار و معتدل را می‌توان با تنش جبهه پایداری (وفاداران به گفتمان سوم تیر) بر سر حق نماینده داشتن لاریجانی و قالیباف در جبهه متحد مشاهده نمود. اصولگرایانی که نسبت به دولت همچنان امیدواری‌هایی دارند در مجلس منزوی و حتی محاصره می‌شوند، و از بین دو محافظه کاری هم که برای ریاست مجلس رقابت می‌کنند تنها کسی برنده می‌شود که توانایی میانه گرفتن بیشتری دارد.

در همین شرایط است که عدالتخواهان (که عمدتا مستقل و پراکنده هستند) در وضعیت بدی قرار می‌گیرند، و در حالی که دولت از آن‌ها فاصله گرفته و مشغول به کشمکش سیاسی شده فقط می‌توانند آرزو‌هایشان را مرور کنند (نگاهی به حرفهای وحید جلیلی بیاندازید). دولت هر روز تنها‌تر و بی‌حمایت‌تر می‌شود و جذب حداکثری، که بیش از همه باید در مورد عدالتخواهان مصداق داشته باشد، به حاشیه رفته و برای آرام کردن سیاست، برخورد با معترضین، و برخورد با اعتراض کنندگان به برخورد، در دستور کار قرار می‌گیرد.

تتمه: شخصیت ذی نفوذی مانند هاشمی برای خودش یک مقوله سیاسی است، و ذیل هیچ کدام از اصطلاحات سیاسی قرار نمی‌گیرد. البته در آرایش فعلی گروه‌های سیاسی، او و طرفدارانش جایی بین محافظه کاران و اصلاح‌طلبان میانه رو قرار دارند. | کاربرد اصطلاحات انقلابی یا معتدل (میانه رو) کمتر بار ارزشی دارد و بیشتر برای توصیف ظواهر است، و الا همه سیاسیون خودشان را معتدل می‌دانند، و اکثرا خودشان را انقلابی به حساب می‌آورند.

چگونه رئیس جمهور شویم؟ یا؛ چرا مردم ایران انتخاب‌های متفاوتی دارند؟

علیرغم ادعاهایی که درباره پیچیدگی رأی مردم ایران می‌شود و بعضی‌ها انتخاب مردم ایران را اساسا غیرمنتظره و تصادفی می‌دانند چند احتمال قوی (که با کمی تسامح می‌توان آن‌ها را قانون یا شبه قانون خواند) برای تحلیل انتخاب مردم وجود دارد، و می‌توان نتایج انتخابات را با کمک آن‌ها تحلیل کرد. این احتمالات یا قوانین تقریبی بسیار ساده هستند و تا حدود زیادی می‌توانند نحوه رأی دادن مردم ایران را توضیح بدهند:

قانون اول؛ مردم از «تغییر» و «تازگی» استقبال می‌کنند و به کسی که آمدنش به معنی پایان دوره گذشته باشد روی خوش نشان می‌دهند. مردم ایران در پایان هر دو دوره ریاست جمهوری به کسی اقبال می‌کنند که حرف تازه و شعار جدیدی داشته باشد و نوید دوران تازه‌ای را به آن‌ها بدهد، و عموما به کسی که او را دنباله دو دوره قبلی بدانند رأی نمی‌دهند. مثلا مردم ناطق نوری را ادامه هاشمی می‌دانستند و به او رأی ندادند، احمدی‌نژاد هم برایشان نویدهای تازه‌ای داشت و به او رأی دادند. این دو باعث پدیدآمدن «دوم خرداد» و «سوم تیر» شد که ظاهرا با هم مطابق نیستند. تقابل دوم خرداد و سوم تیر با دوران گذشته‌شان باعث شده بعضی‌ها رأی مردم ایران را اساسا آشفته بدانند، یا برای توجیه آن به نظریه توطئه (تقلب و…) پناه ببرند.

قانون دوم؛ مردم به کسی که سر کار است بیشتر اعتماد می‌کنند و مثل خیلی جاهای دیگر دنیا ریاست جمهوری‌ها دو دوره‌ای می‌شوند. آن‌ها ترجیح می‌دهند کسانی که طعم قدرت را چشیده‌اند بر مسندشان باقی بمانند تا فرصت کار کردن هم داشته باشند. تعابیری مثل اینکه «همین‌ها سیرترند و اگر بمانند شاید کار هم بکنند» شکل تند‌تر و آشکار‌تر همین گرایش پنهان است. دوره اول هاشمی دوران سختی برای مردم بود، اما هاشمی در دور دوم هم از رقیب منتقدش پیشی گرفت و برنده انتخابات شد. خاتمی با اینکه در دوره اول چندان کاری نکرده بود اما در دور دوم موفقیت بزرگ تری کسب کرد. احمدی‌نژاد هم با اینکه نتوانسته بود همه وعده‌هایش را عملی کند در دور دوم نصاب رأی را به دست آورد. پس کسی که انتخاب می‌شود تقریبا برای هشت سال انتخاب شده و رقابت با او هم ریسک بزرگی است.

تا همینجا می‌توان نتیجه گرفت که مردم ایران آنقدر‌ها سیاسی نیستند و بیشتر «شکلی» و «به اقتضای شرایط» رأی می‌دهند. (جالب اینکه همین دو قانون عینا در انتخابات آمریکا هم کار می‌کند و چون فقط دو حزب احتمال موفقیت دارند انتخابات ریاست جمهوری به پینگ پنگ هشت ساله، بین جمهوری خواهان و دمکرات‌ها، تبدیل شده است). شبه قانون‌های دیگری هم وجود دارند که به قوت دوتای اول نیستند و بیشتر محتوایی‌اند (یعنی به شعار‌ها، عملکردها و رفتار کلی نامزد‌ها بستگی دارند). این احتمالات قطعا سهم موثری در نوع نگاه مردم به نامزد‌ها دارند و نادیده گرفتن آن‌ها بخت پیروزی را به شدت کاهش می‌دهد:

قانون سوم؛ خطاب نامزد‌ها باید عمومی باشد و وعده‌هایشان هم باید مشخص و عینی ـ یعنی مرتبط با زندگی عامه مردم ـ مطرح شود، تغییرات وعده داده شده باید برای عموم مردم قابل درک باشد. مردم به زبان تخصصی علاقه‌ای ندارند و از سیاست چندان سر در نمی‌آورند، برای آن‌ها تفاوت لیبرالیسم و سوسیالیسم تفاوت معنی داری نیست و جامعه مدنی یا دولت رفاه برایشان مفاهیم گنگی هستند. اما آن‌ها آزادی و عدالت و رفاه را خوب می‌فهمند و همه را با هم (و بیشتر از هر چیز عدالت را) مطالبه می‌کنند، بنابراین وعده نامزد‌ها باید قابل فهم و بیشتر اقتصادی و مرتبط با معیشت باشد. مردم نباید احساس کنند شعار‌ها فقط به نفع گروه خاصی تمام می‌شود و نامزد‌ی منافع اکثریت را مد نظر ندارد. پس، خطاب تبلیغ باید به طرف عموم مردم، و وعده‌های مطرح شده نیز باید مشخص و قابل فهم عمومی باشد.

قانون چهارم؛ کسی که می‌خواهد به عنوان رئیس جمهور انتخاب شود باید مذهبی باشد. اینجا صرف مسلمان و معتقد بودن کافی نیست، بلکه باید نشانه‌های آشکاری هم وجود داشته باشد که حضور آن شخص در مقام ریاست جمهوری نمود مذهبی هم داشته باشد، یا به تقویت مذهب منجر شود. این گرایش خیلی هم پیچیده نیست و همین که کسی ظاهر و رفتار مذهبی داشته باشد کفایت می‌کند. از همین رو «لباس روحانیت» یا مثلا «سیادت» می‌تواند توجه عده زیادی از مردم را جلب کند. در دوم خرداد ستادهای خاتمی با «چاپ زیارت عاشورا» و شعار «سلام بر سه سید فاطمی، …» بسیار تأثیرگذار عمل کردند، و در انتخابات ۸۴ نیز احمدی‌نژاد کاملا مذهبی‌تر و معتقد‌تر از دیگران به نظر می‌رسید. رقیب او در سال ۸۸ نیز با تکیه بر سیادت خودش توجه زیادی را به خودش جلب نمود.

قانون پنجم؛ شایعه رأی رهبری بسیار مهم است. یک جمعیت بالای رأی در ایران به کشف نظر و حتی سلیقه رهبری اهمیت فوق العاده می‌دهند. این جمعیت حتی در صورت گمان به اینکه «ممکن است آقا به فلانی رأی بدهند» نظر خودشان را کنار می‌گذارند و به گزینه احتمالی رأی می‌دهند. شکسته شدن رأی اصولگرایان در دور اول انتخابات ۸۴ به همین دلیل بود که احتمالات پراکنده‌ای نسبت به رأی رهبری مطرح می‌شد و عده زیادی انتخاب رهبری را یکی از دو گزینه قالیباف یا لاریجانی می‌دانستند. با اینکه رهبری همیشه بر مخفی بودن رأیشان تأکید دارند اما در تمام انتخابات شایعه «رأی آقا» و کشف آن پیش می‌آید و عده‌ای هم از این شایعه سازی‌ها ‌‌‌نهایت استفاده را می‌برند. اگر انتخابات در شرایط دوقطبی قرار بگیرد می‌توان گفت کسی که نظرات او نزدیک‌تر به رهبری است بخت بلندتری برای انتخاب شدن دارد.

قانون ششم؛ تبلیغات زیاد و مسرفانه اثر معکوس می‌دهد. مردم ایران از «نمایش تجمل» متنفرند و به سادگی و بی‌پیرایگی تمایل بیشتری دارند. تنها بعضی اقشار غربزده یا جوانهای دنیاندیده هستند که تجمل را نشانه نظم، کارآیی و برتری تلقی می‌کنند. در نظر عموم مردم کسی که خودش را آلوده به رفاه کرده باشد به فکر آنان هم نخواهد بود. از عمده دلایل افت مقبولیت هاشمی همین بود که تلقی رفاه زدگی او فراگیر شد، اما هیچ‌گاه این تلقی درباره احمدی‌نژاد یا حتی خاتمی منتشر و فراگیر نبوده است. به طور کلی اشرافیت (به شکل تجمل، روابط خانوادگی، اسراف و…) اگر نمودهای عیانی پیدا کند مردم نسبت به آن واکنش منفی نشان می‌دهند. در تبلیغات انتخاباتی نیز باید دقت زیادی شود که افراط و اسراف به چشم مردم نیاید، در آنصورت مردم گمان می‌کنند پیروز شدن برای نامزد نفع شخصی دارد.

قانون هفتم؛ محاسبات قومی ـ قبیله‌ای به قدرت قانون‌های دیگر نیست. مردم به قومیت و منطقه خودشان گرایش کلی دارند و به اینکه مسئولی از قوم و طایفه خودشان باشد اهمیت می‌دهند، اما این اهمیت به اندازه‌ای نیست که رأیشان را فدای قومیتشان کنند. مردم ایران قبل از احساسات قومیشان به معیشتشان، عدالت و آینده‌شان فکر می‌کنند. حتی اگر محاسبات قومی به رویشان آورده شود ممکن است احساس توهین هم بکنند. در انتخابات ۸۸ استقبال مردم تبریز و شهرهای دیگر از سفرهای تبلیغاتی احمدی‌نژاد بر بسیاری از پیش بینی‌ها خط بطلان کشید، احمدی‌نژاد با وعده‌های عمومی، عینی و مشخص (قانون سوم) توانسته بود نظر اکثریت را جذب کند و تکیه بر گرایش‌های قومی و شعار دادن به نفع یک منطقه خاص (شمالغرب کشور) توان رقابت با وعده‌های او را نداشت.

قانون هشتم؛ مردم ایران از حضور نظامی‌ها در سیاست استقبال نمی‌کنند. کسانی که سابقه نظامی‌گری داشته باشند کمتر مورد اقبال قرار می‌گیرند و سخن گفتن از خدمات و محبوبیت سپاه و… چیزی را تغییر نمی‌دهد. تصویر نظامی‌گری در سیاست برای مردم ایران تصویر مطلوبی نیست. به‌‌ همان نسبت که روحانیت احترام و اعتماد مردم را جلب می‌کند کسانی که خاطره‌ای از نظامی گریشان وجود دارد احساس دوری و عدم تناسب را تداعی می‌کند (شاید به این خاطر که سربازی اجباری و وضعیت پادگان‌ها خاطره ناخوشایندی از نظامیان منتشر می‌کند، یا به این دلیل که سابقه دیکتاتوری نظامی هنوز در خاطره بسیاری از مردم و شخصیت‌های مرجع وجود دارد). به هر دلیلی که باشد می‌توان گفت که نظامیان به طور کلی «جایگاه مردمی» در سیاست ایران ندارند.

قانون نهم؛ مردم ایران نگاه بین المللی ندارند، یعنی چندان اهمیتی نمی‌دهند که خارجی‌ها درباره آن‌ها چه فکری می‌کنند، اما به اینکه دربرابر خارجی‌ها عزتمند باشند اهمیت زیادی می‌دهند. مردم ایران اگر گمان کنند کسی باعث افت موقعیتشان در برابر خارجی‌ها می‌شود، یا اگر ببینند نامزدی خیلی به نظر خارجی‌ها اهمیت می‌دهد، خود به خود به او اقبال کمتری نشان می‌دهند. اما اگر ببینند کسی به صراحت با زورگویی مخالفت می‌کند، و اعتنای چندانی به اُرد و اُشتلم ابرقدرت‌ها ندارد این را نشانه قدرت او می‌دانند. تنها بخش‌هایی از مردم هستند که حساب خاصی روی نظر مثبت خارجی‌ها باز می‌کنند یا نوع نگاه دیگران را ملاک می‌گیرند. عموم مردم دیدگاه مستقلی نسبت به انتخابشان دارند و به طور کلی شرایط بین المللی تأثیری روی انتخاب آن‌ها ندارد.

ترکیبی از این قوانین و مولفه‌های آنهاست که می‌تواند رأی مردم را تا حدودی قابل تفسیر کند. شاید بتوان قوانین دیگری هم به این احتمالات نسبی اضافه کرد، اما دو قانون اول بسیار مهم هستند؛ مثلا اگر نامزدی همه خصوصیات مثبت را هم داشته باشد اما نتواند خودش را گزینه‌ای متفاوت با دو دوره قبل نشان بدهد و مردم او را ادامه رئیس جمهور قبلی تصور کنند به احتمال زیاد شکست خواهد خورد. مردم به کسی که دوران گذشته را نقد کند (حتی نقد مثبت) و امکان‌های جدیدی را نشان بدهد بیشتر اقبال می‌کنند، چون مردم هیچ وقت وضعیت خودشان را مطلوب نمی‌بینند و همیشه دنبال کسی هستند که امیدهای تازه‌ای را برایشان به شکل واقعی ترسیم کند. با اینحال ممکن است که «معجزه» هم در سیاست اتفاق بیافتد، و هیچ قانونی هم به معنای واقعی «قانون» نیست.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه عدالتخواهی تریبون

سطح دغدغه در بازیهای هویتی؛ مسابقه نقل قول و اختراع حضرت ماه و خورشید

کمیل باقرزاده: «ضمن احترام به همه دوستان، یه تصمیمی گرفتم: از این به بعد، به پست‌هایی که صرفاً حاوی عکس آقا یا امام یا شهداء هستند و بجز عکس، هیچ جمله حکمت‌‏آموزی (نظیر آیه، روایت، جملات امام و آقا یا وصایای شهدا و اولیاء خدا) ندارن، پلاس نخواهم داد. در شرایط فعلی که شرایط جنگ نرمه، همه ما موظفیم از لایه‏‌های سطحی احساسی کمی بگذریم و با ورود به لایه‏‌های عمیق معرفتی به فکر نشر اندیشه و تفکر ناب امام و آقا و شهداء باشیم، نه صرفاً نشر عکس با جملاتی مثل قربونت برم و چه خوشگله و از این حرفا. شاید خودم هم قبلاً این اشتباه رو کردم، ولی إن شاء الله دیگه تکرار نمی‌کنم.

نمی‌‏گم عکس آقا نذاریم؛ بذاریم! فقط می‌گم شما که داری زحمت عکس رو می‌‏کشی یه ذره دیگه به خودت بیشتر زحمت بده و یه جمله آموزنده هم کنارش بذار. اینجوری هم خودت با معرفت‏‌تر می‌شی و هم به مخاطبت کمک می‌‏کنی که اگه می‌‏خواد به آقا عشق بورزه، محبت و عشقش ناشی از معرفت باشه. اگه کار معرفتی نکنیم، چه بسیار عشق‏‌های سطحی و البته خیلی داغی که در لحظه‏‌ی حساس امتحان به سردی گراییده و حتی تبدیل به نفرت شده. یا رب تهی مکن ز می‌ عشق جام ما، از معرفت بریـز شرابی به کام ما».

وحید یامین‌پور: «در پست پیشین [عکس زیر: حضرت ماه در مسجد جامع دزفول: ۴ آبان ۱۳۵۹] منازعه‌ای درگرفت دربارهٔ بکار بردن تعبیر «حضرت ماه» برای مقام معظم رهبری. راستش نفهمیدم ناراحتی برخی رفقا چه دلیلی داشت. فکر کنم وقتی امام راحل تعبیر «خورشید» را برای ایشان به کار برده‌اند، ما کم گذاشته‌ایم برای «حضرت ماه»!

امام خمینی (ره): «اینجانب که از سالهای قبل از انقلاب با جنابعالی ارتباط نزدیک داشته‌ام و‌‌ همان ارتباط تاکنون باقی است جنابعالی را یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می‌دانم و شما را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جدا جانبداری می‌کنید می‌دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می‌دهید.» صحیفه نور، ج ۲۰، ص ۱۷۳ (مورخ ۱۳۶۶/۱۰/۲۱)

نوشتم و پاک کردم، دوباره نوشتم، و باز پاک کردم.

نمی‌دانم چه بنویسم که هم صریح باشد و هم به کسی برنخورد. راستش اصلا حوصله سوء تفاهم را ندارم. دو نفری که حرف‌هایشان آمده و اکثر کسانی که مثل این دو برادر فکر می‌کنند بچه‌های خوبی هستند و فقط درباره حرف‌هایشان اشکال‌هایی وجود دارد. بی‌تعارف، وقتی کسی در ورطۀ احساسات تخیلی درباره یک شخص غیرمعصوم اینطور حرف می‌زند چه باید بکنیم؟ چطور حرفمان را بگوییم که هزار جور برچسب به‌مان نخورد؟ راستش جملات اولی احساس زندگی در مهدکودک، شیوع غلو و اغراق شخص پرستانه، و منحصر شدن فکر و تشخیص به «نقل قول» را به بنده می‌دهد، و جملات دومی احساس تأسف عمیق از مصادره به مطلوب، و بافتن آسمان ریسمان برای توجیه نگاه عاطفی، آنهم درباره یک فقیه و یک مسئول سیاسی را القاء می‌کند.

درباره «پوسترپرست»‌ها و اطوار‌شان به حد کافی حرف زده‌ایم (و باز جای خوشوقتی است که موضوع آنقدر تکراری و بازاری شده که دیگر گذاشتن عکس خالی و قربان صدقه رفتن‌، احساس زدگی هم ایجاد می‌کند، و حالا سطح بحث این شده که آیا وقتی عکسی به اشتراک می‌گذاریم جمله‌ای هم کنارش باشد، یا نباشد؟ پلاس بدهیم، یا ندهیم؟) موضوع‌‌ همان جو احساسی، عشقولانه و کودکانه نسبت به سیاست است که واقعا تکراری شده. اما؛ در شریعت ما ارادت و عشق به یک شخص عادی ـ که مسئولیت دینی و سیاسی پیدا کرده ـ ظاهرا نباید جای تعقل و استقلال نظر را بگیرد، نباید تبدیل به محور و معیار شود، و نباید عده زیادی تنها از زاویه محبت شخصی، و علاقه‌شان به عکس و پوستر با آن مواجه شوند، و اصلا این نگاه نباید ترویج شود، و نباید اهمیت و اصالت پیدا کند.

بنده مخصوصا از مغالطه دومی متأسف هستم، این «بازیهای هویتی» معنی ضمنی‌ای جز دست پیش گرفتن در مسابقه مبالغه، برای چسباندن خود به رهبری، و القاء اینکه بنده به فهم والاتری به منشأ حقیقت (در اینجا؛ مقام رهبری!) دست یافته‌ام (و لاجرم دیگران هم باید از فهم و تفسیر من پیروی کنند) ندارد. یکی از پیش خودش «امام خامنه‌ای» را تکلیف می‌کند، دیگری «حضرت ماه» را اختراع می‌کند، دائم به بیت می‌چسبد و کم مانده قبله هم تعیین کند، از اختلاف حروف خمینی و خامنه‌ای هم نمی‌گذرد، یکی هم با عنایت به روح منطق از کم بودن «حضرت ماه» می‌گوید، و تلویحا بشارت «حضرت خورشید» را می‌دهد! این‌ها چه فایده‌ای دارد؟! آیا چیزی به شخص یا مقام رهبری اضافه می‌کند؟ یا استعمال کنندگانش دارند خودشان را نشان می‌دهند؟ اینجا، از کجا هزینه، و خرج چه چیزی می‌شود؟

به تجربه ثابت شده که بحث و استدلال در مقابل احساسات (آنهم به این قدرت) به هیچ وجه جواب نمی‌دهد، و تا این برادران امر بر خودشان مشخص نشود تغییری حاصل نمی‌افتد. این گفته‌ها هم چیزی جز «درد دل» نیست. جالب اینکه استناد به سخنان خود رهبری هم در ستایش نقد و آزاداندیشی و جرأت داشتن جوانان چندان افاقه‌ای نمی‌کند. اتهام غیرواقعی بودن این سخنان، کوچک‌ترین آفتی است که احساسات گرایان به رهبری تحمیل می‌کنند. جالب‌تر اینکه مشکل فقط جوانان نیستند! بعضی‌ها هم که مسئولیت‌هایی دارند مبتلا به همین ذائقه‌اند، و متأسفانه برداشت‌هایی غیر از آن را مستحق نفی و مجازات هم می‌دانند.

بعید می‌دانم آدم دلسوز و آینده نگری روا بداند جوانهای ولایتمدار در دنیای ذهنیشان بچرخند و کم خبر از مردم و دغدغه‌هایشان، یا بی‌اعتنا به واقعیت‌های سنت، و سیاست، دنبال بازی با الفاظ یا دلخوشی با عکس محبوبشان، یا حداکثر مسابقه در نقل قول باشند، و اصلا به فکر ظرفیت‌های خودشان و زحمت دادن به نظر خودشان نیافتند. مردمی که شخصیتی عادی و متواضع را از بین خودشان به رهبری انتخاب کردند، و به ساز و کار انتخاب جانشین‌اش هم رأی دادند، نه دنبال حضرت ماه و خورشید بودند، نه در پی تعابیر غلو آمیزی که خود صاحب مقام هم از آن‌ها ناراضی به نظر می‌رسد. اصرار به این «الگوی عاطفی» ممکن است فاصله‌ای بین این جوان‌ها و قاطبه مردم ایجاد کند که شیوعش موجب نگرانی می‌شود.

اگر کسانی این احساسات را (هر چقدر هم که صادقانه و واقعی باشد) در دل دارند، این به خودشان مربوط است و بهتر است پیش خودشان نگه‌اش دارند، و جار نزنند. اینطور حرف زدن‌های غیرمنطقی معیارهای شرع و سنت را تغییر می‌دهد، باب تملق و چاپلوسی را باز می‌کند، باعث وهن مقام فقیه می‌شود، مسابقه‌اش کار را به آنجام می‌رساند که معمّمی هم پیدا شود که روایت جعلی و مسخره بسازد و آبروی رهبری را هم ناخواسته هدف بگیرد. آغاجری را حتما به خاطر دارید که اغراق‌های غلات شیعه را چطور بر سر مذهب چماق کرد! دستکم نیابد نگران باشید که همین حرکات علیه رهبری استفاده شود (که می‌شود!)، و تصویر واقعی و متواضعانه ایشان را بین مردم از بین ببرد؟ فرهنگ ما کم از صوفی‌گری و مرادسازی و شعر و شعار و حرّافی ضربه خورده است؟

تتمه: نوشته اول، یعنی تأکید و اهتمام بیش از اندازه به «نقل قول»، و حتی تمرکز در تحلیلِ نقل قول‌ امام و آقا و شهدا به تحدید و تعطیلی فکر هم منجر می‌شود. در همین باره پیشنهاد می‌کنم بند آخر این نوشته الیاس را دوبار بخوانید: مسائل بدیهی را هم حتماً رهبر انقلاب باید گوشزد کند؟ و به جای عبارت «مسئولین» می‌توانید چیزهای دیگری هم بگذارید | این نوشته از کیستی ما؛ چگونه حزب الله به حاشیه می‌روند؟ به خصوص در بند دوم نکته ای نهفته دارد که با اندکی دقت مشخص می‌شود، و با صرف دقت، نیازی هم به صریح حرف زدن نمی‌ماند | خدا گودر را هم بیامرزد، به گمانم کمتر محمل تجلی این گرایش‌ها بود، یا ما کمتر به چشم مان می‌آمد.