بایگانی برچسب: s

اپوزیسیون فضا را بسته و خطرناک می‌خواهد

اپوزیسیونی که فضا را بسته‌تر بخواهد حتما نوبر است و درگیر تناقض، اما واقعیت دور از این نیست. اپوزیسیون ایرانی از سر دشمنی و کینه، نسبت به همه کسانی که طرفدار ثبات و اصلاح هستند، اولا از برخورد شدید‌ حکومت با منتقدین داخلی خرسند می‌شوند، و ثانیا تحمل هیچ اعتراضی را در فضای مجازی ندارند. هر گونه اعتراض انحصار آن‌ها در مظلوم نمایی می‌شکند. با اینکه ظاهرا طرفداری آزادی بیان هستند اما عکس العملشان درباره مجازات ارزشی‌ها یا تخلیه کینه و زخم زبان است و یا اعتراض به اعتراض.

واکنش‌هایی که رفقا راجع به زندان رفتن بنده داشتند ظاهرا بیش از آنکه باعث عصبانیت آقایان در قوه شود اپوزیسیون را ناراحت کرده. گه‌گاه در شبکه‌های اجتماعی مرا با دوستان براندازشان یا مجرمان تجزیه طلب مقایسه می‌کنند و می‌گویند مثلا مجید توکلی هم رجایی شهر بوده (بدون اینکه به روی خودشان بیاورند که در بند عادی بوده یا سیاسی)، و یا اینکه چرا به مرخصی نیامدن بنده اعتراض شده (بدون اینکه بگویند چه تعداد از دوستان مظلوم و انقلابیشان از عفو و مرخصی استفاده کرده‌اند).

با اینکه جرم بنده با جرایم ضدانقلاب قابل مقایسه نبود اما آن‌ها حق دارند در زندان سیاسی باشند، اما بنده تمام حبس‌ام را، چه در رجایی شهر و چه در اوین، در بند عادی بوده‌ام. مجید توکلی با آن جرایم سنگین بالاخره مرخصی گرفت، اما بنده بدون حتی یک روز مرخصی یا عفو، در صورتی که کاملا حق استفاده‌اش را داشتم، زندانم را تمام کردم. اعتراض به وضعیت بنده یک صدم توکلی هم نبوده، و اگر رفتار‌ها عادی بود اعتراضات کمتر هم می‌شد. رسانه‌ها و سایت‌های رسمی هم که اصلا قضیه را نادیده گرفتند.

اپوزیسیون با «تمامیت خواهی» می‌خواهند وضعیتشان را بسیار اسف بار و تبعیض آمیز نشان بدهند و حالا از زندانی شدن کسی که با آن‌ها همراهی ندارد دچار مشکل شده‌اند؛ که چرا رفتار با یک وبلاگ نویس ارزشی متفاوت بوده؟ اصلا مگر می‌شود به او ظلم شود؟ پس حتما تقلب شده و دارند دروغ می‌گویند! مقایسه‌های کذب و بیراه برای همین است که بگویند نباید اصلا به امثال دانشطلب بپردازید، چون فقط ضدنظام هستند که مظلوم‌اند. اما بین ما و کسانی که اپوزیسیون آن‌ها را قهرمان می‌دانند پای یک تفاوت جدی در میان است.

زندانیانی هستند که «با افتخار» تبانی، تجمع و اقدام علیه نظام کرده‌اند، حمایت و سر و صدای پشت سرشان هم به همین خاطر است. اما بنده فقط وبلاگ نویس هستم، و هیچ داعیه‌ای هم برای دشمنی با سیستم ندارم. (خوشگل نیستم که برای کشورم بی‌ثباتی و جنگ و تجزیه بخواهم). حتی قاضی حکم دهنده هم می‌تواند بگوید که بنده فقط در انتقاداتم اشتباهاتی کرده‌ام، که باید به خاطرش زندان بروم! زندانی شدن اپوزیسیون البته عجیب نیست، هیچ جای دنیا برای برانداز فرش قرمز پهن نمی‌کنند، اما زندانی شدن منتقد چطور؟

انتقاد اگر سخت و پر هزینه شد، فرا رفتن از نقد قطعا هزینه‌های خطرناک تری خواهد داشت. اگر روی نفس وبلاگ حساسیت ایجاد شد، آنقدر که وبلاگ نویسان ارزشی را زیر بازجویی بردند، ممکن است مدتی بعد خبرهای بدی هم از بازجویی وبلاگ نویسان ضدنظام ـ مثل ستار بهشتی ـ منتشر شود. شاید آنهایی که با مقایسه‌های کذب می‌خواهند ظلم به غیر را لاپوشانی کنند، و انتقاد را به اندازه براندازی و تجزیه طلبی خطرناک جلوه بدهند، متوجه نیستند که با دست خودشان به بسته شدن فضا کمک می‌کنند، در حالی که فقط به تخلیه کینه اهمیت می‌دهند.

تبعیض در حق ارزشی‌ها البته عجیب نیست، آقایان فکر می‌کنند وزن انتقاد ما از سر و صدای اپوزیسیون بیشتر است. مثلا آخرین وبلاگ بنده در بلاگ اسکای به محض اینکه مطلبی در نقد پارلمانی شدن نظام نوشتم فی الفور حذف و پرونده امنیتی و قضائی برایم گشوده شد. اما در‌‌‌ همان بلاگ اسکای ایمایان سال‌ها به فحاشی علیه نظام و رهبری مشغول بود. تبعیض که عیان شد ایمایان را هم از بلاگ اسکای حذف کردند و حالا فحش‌هایش را در بلاگ اسپات منتشر می‌کند، اما همچنان خودش در امنیت است. این هم یکی مثل توکلی.

برای کاسبان رسانه‌ای گویا بهتر است که فضا بسته‌تر و خطرناک‌تر باشد. اگر خون بیشتری ریخته شود باز به نفعشان است. خیلی دم از حقوق بشر می‌زنند اما خودشان فضا را خطرناک‌تر می‌خواهند، و ککشان هم نمی‌گزد که مثلا فلان طرفدار احمدی‌نژاد که فقط به خاطر وبلاگ انفرادی کشیده «بشر» است. ولی انتظار دارند دوستان ما بیایند سنگ ضدانقلاب را به سینه بزنند، و اگر کسی از خودشان زندان می‌رود صدایشان هم درنیاید! یعنی خودشان را بایکوت کنند، تا اپوزیسیون «برند»شان را از دست ندهند.

همین مظلوم نمایان همیشگی علیه خود بنده خنده دار‌ترین دروغ‌ها و زشت‌ترین نسبت‌ها را ساخته‌اند و نمی‌دانم اگر جای بازجو‌ها بودند چه می‌کردند. بسیاری از زندانیان اپوزیسیون اصلا تشنه خون ارزشی‌ها هستند. با اینحال دوستانی که هدف همین بی‌اخلاقی‌ها بوده‌اند وقتی ظلمی دیده‌اند صدای اعتراضشان در آمده، منتها نه آنطور که اپوزیسیون می‌خواهد. انتظار گزافی است که ارزشی‌ها هم خودشان را با سیاست‌های ملکه تطبیق بدهند. ضمن اینکه طلب توجه و مرحمت از اپوزیسون هم اصلا ناقض ادعا‌هایشان است.

اپوزیسیون سرنا را از طرف گشادش می‌زنند و به جای اینکه همیشه آماده دفاع از آزادی و کمک به باز شدن فضا باشند مثل تقدیر گرایان و حجتیه‌ای‌ها بر این گمان‌اند که هر چه کاسه شر پر شود به نفعشان است. تلفات هر روز باید بیشتر شود، و اگر شر دامن گیر کسی غیر از آن‌ها شد باید سکوت کند، اعتراض فقط مال آنهاست! بلندپروازی و خیال پروری باعث شده که اپوزیسون مصلحت خودش را هم تشخیص ندهد و از افزایش خشونت و بالابردن هزینه‌ها استقبال کند. هزینه‌هایی که البته بیشترش دامنگیر جوانهایی گمنام و احساساتی شده.

فرار از یک مورد معمولی

این نوشته یک مقدمه نیاز دارد و آن اینکه بنده سعی می‌کنم نه اهل بزرگ نمایی باشم و نه علاقمند به تواضع دروغین. یک وبلاگ نویس معمولی هستم با یک وبلاگ معمولی، با میزانی از بازدید و توجه که چندان هم دندانگیر نیست، و با فیلترشدن‌های پیاپی ضربه‌هایی هم خورده و در جای خودش قرار ندارد. یعنی در حدی از اهمیت که هم خودم میزانش را می‌دانم و هم خوانندگانم. نمی‌خواهم این اهمیت نه یک ذره بیش جلوه داده شود و نه یک ذره کم. با این وصف و در رابطه با بحثی که در پلاس دربارۀ حقیر به راه افتاد عرض می‌کنم:

رسانه‌های رسمی هیچ واکنشی درباره بنده نشان ندادند. ندیده‌ام هیچ روزنامه یا خبرگزاری یا سایت خبری ـ تحلیلی، وابسته به نهادهای رسمی یا وابسته به احزاب سیاسی، موضعی در اینباره داشته باشد. احساس می‌کنم پرداختن به مورد بنده تبعاتی برایشان دارد. از بین سایت‌های مدعی انقلابی‌گری هم فقط در بعضیشان تنها در حد یک خبر که فلانی به زندان رفت منتشر شد. شاید گردانندگانشان برای درخواست و سفارشات پنهانی آماده بودند ـ که احتیاجی به آن نداشتم ـ اما حاضر نبودند در اوراق روزنامه و مجله‌شان یا در صفحات سایت رسمیشان اشاره قابل توجهی به بنده داشته باشند.

مثلا الف نقدی از کارمند سابق آینده نیوز داشت، یعنی به قلم یکی از کسانی که خودشان عامل دروغ‌پردازی و باعث زندان رفتن بنده بوده‌اند، و در بند آخر هم هر چه از دست و ذهن آلوده‌شان برآمده به خودم نسبت داده‌اند. این حتی در حد نقدی نیست که روزآنلاین از روی نوشته بنده منتشر کرده است. رجانیوز فقط یک خبر ساده رفت، تابناک و فردا و جهان و غیره هم که هیچ! تنها سایتی که توجه بیشتری به موضوع نشان داد تریبون مستضعفین (متعلق به دوستان خودمان) بود. بنابراین مایِ عدالتخواه می‌مانیم و خودمان، و این واقعیت تلخ که اشکال تنها در قوه قضائیه نیست.

همین روزنامه‌ها و سایت‌های کذایی وقتی نوشته دلخواهی از وبلاگ دانشطلب می‌دیدند استفاده‌اش می‌کردند، از تابناک گرفته تا خود رجا و الف و دیگران. الهام گرفتن از نقد‌ها و اشاره‌ها هم که شاید بالا‌تر از این‌ها هم می‌رفت. اما از وقتی که قضیه بنده به قوه قضائیه رسید دانشطلب به «بده» تبدیل شد. اینطوری است که فقط بایکوت می‌کنند. نه می‌گویند حق‌اش بود، نه می‌گویند حق‌اش نبود، نه می‌گویند که اصلا نباید به او پرداخته می‌شد، فقط بایکوت! انگار که اصلا چنین وبلاگنویسی وجود خارجی نداشته و نوشته‌هایش بالکل فاقد تراز توجه بوده است.

جالب اینکه وقتی وبلاگ‌های هم خط خودشان فیلتر می‌شد اسم ما هم ذیل اعتراضشان به فیلترینگ می‌آمد، که هنوز هم در صفحاتشان قابل مشاهده است، اما انگار زندان اهمیتش به اندازه فیلتر شدن هم نبوده است!

اگر دانشطلب واقعا اینقدر کم اهمیت است که نباید به او پرداخته شود، پس جای یک نقد کوچک به قوه قضائیه باقی می‌ماند که چرا یک وبلاگنویس آنهم به این گمنامی را به زندان محکوم می‌کنند؟ اما به این مقدار هم حاضر نبودند اسم دانشطلب را بیاورند، چون اعتراضشان بعضی ادعاها در مورد سوء استفاده دشمن را بی‌معنا جلوه می‌داد، و کش دادن پرونده را کاملا زیر سوال می‌برد. اما اگر جا و نامی داشته‌ایم، این سکوت و بی‌تفاوتی دیگر چه معنایی دارد؟ به زندان رفتن یک وبلاگ نویس شناخته شده مثلا به اندازه عطسه سگ فلان رئیس جمهور خارجی اهمیت خبری نداشته است؟

اصلا هم جسارت این را ندارند که وارد موضوع شوند و اتهامات را توجیه کنند، چون بالاخره رسانه‌ای هستند و می‌دانند آنقدر دستم پُر هست که اگر مخالفتی بنویسند می‌توانم طوری جوابشان را بدهم که تبدیل به ضدش شود. پس سکوت آمیخته به بی‌تفاوتی بهترین کار است. اما همه این‌ها هیچ اشکالی ندارد، چون احتیاجی به‌شان ندارم. تنها اگر خودم احساس امنیت می‌کردم و در حالتی از اطمینان بودم که بدانم برای مفتضح کردنم هر دروغی را به بنده نسبت نمی‌دهند و هر بلایی را سرم نمی‌آورند به خواست خدا با همین قلم کاری می‌کردم که جبران همه آنچه نشده است بشود.

این یک اخطار برای امثال ما دارد، به قول یک دوست انگار که ما تاریخ مصرف داریم. باید مصرف شویم و در خدمتشان باشیم، و اگر حاشیه‌ای غیر از این پیدا کنیم حتی اسممان را هم یادشان نمی‌آید. در حیطه رسمی چنان فراموشمان می‌کنند که انگار وجود نداشته‌ایم. اگر در تصادف بمیریم ممکن است یادمان کنند، اما اگر با سخت گیری قوه قضائیه به زندان برویم نه! چارچوب فکری رسمی نویس‌ها فقط توجیه نهادهای نظام است، حالا یا با مطرح کردن شوک برای توجیه قتل، یا با بایکوت خبری در مورد بازداشت شدن و زندان رفتن وبلاگ نویسان هم جبهه‌ای که چارچوب‌شناس نیستند.

تتمه: این و این دو نمونه از دروغ‌هایی است که توسط عناصر آشنای رسانه‌ای به شکل علنی در مورد اینجانب منتشر شده، و از طرف بنده فقط یک اشاره است به توان جاهای دیگری که قدرت‌های فوق العاده‌ای دارند،… و العاقل یکفیه الاشاره. | باید قبول کنیم سقف هوشمندی رسانه‌های ما همین است که تف سر بالا را نادیده بگیرند و به خودشان این نگرانی را راه ندهند که شبیه همین قضیه برای کسانی از خودشان اتفاق بیافتد، یا آنقدر مکرر برای آدمهای ضعیف اتفاق بیافتد که دیگر از حالت درس عبرت خارج شود، و معنای دیگری برای نظام بدهد.

انگار تازه زندانم شروع شده است

در زندان حالم خیلی بهتر بود. با آنکه محبوس بودم و از بسیاری از امکانات محروم اما تا جایی که غصه بیرون را نمی‌خوردم حالم آنقدر‌ها بد نمی‌شد. حالا که بیرونی شده‌ام با واقعیت طرف هستم، و مجبورم که با زندگی‌ای که لطمه خورده و آینده‌ای که خرابش کرده‌اند طرف باشم. انگار که تازه ایام زندانم شروع شده باشد. دیگر همه جا انگ زندان همراهم است؛ «سابقه دار»، آنهم به جرم توهین، نه حتی با قید سیاسی، توهین خالی!

بعضی‌ها واکنششان طوری است که انگار می‌خواهند بگویند دانشطلب زندان نبوده، و فقط دوستهای ما زندان بوده‌اند! بنده خدا‌ها زندان را «بِـرَنـد» خودشان می‌دانند و شاید احساس دزدیده شدنش را دارند. زندان مدت‌ها برای اپوزیسیون ابزار پیشترفت و ترقی بوده، چه برای شهرت، چه برای گرفتن اقامت و پناهندگی، یا مشغول شدن به مزدبگیری رسانه‌ای، زندان برای این کار‌ها همیشه دستاویز خوبی بوده و هست.

زندان برای بعضی‌ها فقط هزینه نیست، سختیِ موقتی است برای آینده‌ای بهتر. هر چقدر هم که آب و تابش بدهند راه مقاصدشان را باز‌تر می‌کند. شاید بخشی از بهانه‌هایی که برای اعتصاب غذا پیدا می‌کنند توجیهش همین باشد. دوست دارند که زندان را بی‌‌‌نهایت سخت نشان بدهند، به زندان رفتن افتخار کنند، و با هر جرمی حبس را علامت ظلم مطلق و نبود آزادی بگیرند. این هم بالاخره روش آنهاست، یا شاید سرنوشتشان همین باشد.

برای ما اما قضیه واژگون است. زندان برای ما توهین است، نامردی است. نه افتخاری دارد و نه آینده‌ای. از‌‌ همان طرفی که با او هم جهت بوده‌ای از‌‌ همان ضربه خورده‌ای. انگار که از پشت خنجر خورده باشی. می‌توانی برای خودت ژست مبارزه بگیری و داد و بیداد کنی. بر فرض که عده‌ای هم آدرنالینشان بالا بزند و استقبال کنند، اما آخرش که چه؟ خودت را نمی‌توانی گول بزنی، که با این کار‌ها هیچ قدرتی سودای اصلاح پیدا نمی‌کند.

خیالم آسوده است که هیچ عهدی با هیچ شخصی (از بالای بالا گرفته تا پایینِ پایین نظام) نداشته‌ام. تنها عملکرد‌ها و مصلحت‌ها برایمان مهم بوده. آنجا هم که دفاع کردیم نه اینکه ندانیم از چه چیزی دفاع می‌کنیم، عقلمان نمی‌گذاشت که بین بد و بد‌تر به دام بد‌تر بیافتیم. دوباره هم که به عقب برگردیم در مقابل هر جمعیت تازه به دوران رسیده، متوقع، دروغزن و ریاکاری خواهیم بود که بخواهند جامعه را طبق میلشان شخم بزنند.

علیرغم اکاذیبی که علیه‌ام منتشر شد نه سر پیاز بوده‌ام و نه ته پیاز. مثل خیلی‌ها وبلاگ نویسی را فقط برای زدن حرف‌هایم انتخاب کردم و هیچ وقت آن را وسیله تقرب به هیچ قدرتی نگرفتم. اساسا معامله ما با قدرت چارچوب‌شناسانه و مجیزگویانه نبوده، وابستگی به قدرت هم به ما نمی‌آید. آنکه ظلم می‌کند نتیجه‌اش را خواهد دید، و آنکه ظلم را پیراهن عثمان می‌کند تا هرج و مرج یا ظلم بزرگ‌تری را حاکم کند توقع بیجایی در همراهی امثال ما دارد.

در زندان دوستانی پیدا کردم از طایفه سبز‌ها و مخالفین حکومت، جوان و مسن، که علیرغم تضاد عقاید دوستیمان عادی و صمیمی بود. ابایی هم از اینکه توی رویشان بگویم اشتباه کرده‌اند و با رادیکالیسم فضا را برای انتقاد ما هم خطرناک کرده‌اند، یا با نزدیک بینی به دام عالیجناب سرخپوشِ سالهای پیش‌شان افتاده‌اند نداشتم. آن‌ها هم البته حرفهایی داشتند، اما نتیجه‌ای که می‌گرفتند (تحول بزرگ و یکباره با وارد کردن همه هزینه‌ها به کشور) مضحک بود.

قربانی بهترین واژه‌ای است که می‌توانم برای اکثر جوانهایی که به خاطر سیاست زندان را تجربه کرده‌اند به کار ببرم. چه آنهایی که دنباله رو قدرت‌طلبان رنگ و وارنگ شدند، و چه ما‌ها که اعتماد بیجا کردیم و خودمان را در ورطه هزینه‌های ناروا انداختیم. شاید سرنوشت منتقدین هم هزینه دادن برای رسوا کردن ادعاهایی باشد که برای هیچ منصفی قابل پذیرش نیست. بنابراین بدون لحاظ هزینه‌های شخصی، قربانی‌های کاملا ناموفقی هم نبوده‌ایم.

آزادی پائیزی برای زندانی غیرسیاسی

تقریبا ۲۴ ساعت پیش بود که از در کوچک زندان اوین بیرون آمدم. هنوز فرصت نکرده‌ام همه لطفی را که دوستان و آشنایان مجازی در حق‌ام روا داشته‌اند ببینم (و احتمالا همه‌اش را هم نخواهم دید) اما به قول شکسپیر تمام سپاسم برای کسی است که به من نیازی نداشت، اما فراموشم نکرد. همانقدری هم که از نوشته‌ها و ابراز لطف‌ها اطلاع پیدا کرده‌ام خجالت زده‌ام کرده و از همینجا صمیمانه از همۀ رفقا تشکر می‌کنم.

شش ماه حبسِ اینجانب بدون حتی یک روز مرخصی یا عفو تمام شده و خوشبختانه منتی بر سرم نیست. نمی‌خواهم در مطلب اول باب حرفهای نگفته را باز کنم و إن شاء الله بعدا درباره‌اش خواهم نوشت. اما در تمام این مدت یک زندانی عادی بودم و هیچ وقت با بنده مثل یک زندانی سیاسی رفتار نشد. چند روز ابتدای حبسم را در زندان رجایی شهر گذراندم و مابقی را هم در زندان اوین. در هر دو زندان هم یک زندانی عادی بودم (و نه سیاسی).

زندان شاید بعضی‌ها را «سر به راه» کند اما اگر ذره‌ای تمایل به تأثیر در وجودم بود با رفتارهایی که دیدم بالکل فراموشش کردم. با اینحال زندان سختی‌هایی داشت که در خلالش به این فکر می‌افتادم که واقعا ما بچه کارگر‌ها را چه به سیاست؟ کاش ولش می‌کردیم و می‌گذاشتیمش برای‌‌ همان آقازاده‌ها و متصل‌ها! حالا هم نمی‌دانم چه پیش می‌آید و از هیچ چیز مطمئن نیستم. اعتمادم را تماما از دست داده‌ام و هیچ احساسی از امنیت ندارم.

هرگز به دنبال ارضای شجاعت شخصی‌ام نبودم و به نظرم احمقانه است اگر زندان را خوب بدانم یا فکر کنم که زندان رفتن باعث می‌شود حرف‌هایم اهمیت بیشتری پیدا کند. حرفهای بنده‌‌ همان حرفهای سابق است، با منطقی که درون خودش نهفته و جز زمینه و سابقۀ نوشته‌هایم هیچ ضمیمۀ اضافه‌ای ندارد. اما زندان حجت‌ام را قوی‌تر کرد؛ که وقتی علیه تبعیض بنویسی و خودت به تبعیض گرفتار شوی دستکم برای خودت مسجل می‌شود که اشتباه نکرده‌ای.

نمی‌دانم اگر کسی بپرسد مزه نقد را چشیدی چه بگویم؟ در زندان هم کسانی که می‌دیدند مدافع کلیت نظام هستم چنین کنایه‌هایی بارم می‌کردند. به آسانی متهم شدیم به سوء استفاده دشمن! این البته برای کسانی که شانتاژ ارادتمندان هاشمی یا سایت‌های ضدانقلاب را «اصل» می‌گیرند و از زاویه آن‌ها به ما نگاه می‌کنند طبیعی است، اما برای هر عاقل دلسوزی مشخص است که زندانی کردن منتقدِ خودی، بد‌تر از سوء استفاده یا تبلیغات دشمن است.

ترجیح می‌دهم اهل زنجموره کردن و سپردن کار به خدا و این مظلوم نمایی‌های احساسی هم نباشم، که اگر حساب و کتابی در کار باشد بدون سپردن و واگذار کردن ما هم انجام خواهد شد. تنها چیزی که می‌ماند اشاره به آینده محتملی است که بخت‌ها برمی‌گردد، میزهای ناوفادار نصیب کسان دیگری می‌شود، و آنهایی که امروز ترکتازی کردند فردایی که احتمالا دیر باشد متنبه می‌شوند. که به قول شاعر: «چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند».

خداحافظی بدون تیتر!

احتمالا این مطلبِ زمان بندی شده وقتی منتشر می‌شود که بنده در حبس باشم و از فضای مجازی به دور؛

بهتر دیدم که از فرصت استفاده کنم و از همه دوستان طلب حلالیت کنم، کسی اگر چیزی از ما به دل گرفته است به بزرگواری خودش ببخشد.

راجع به پرونده و حکم و محکومیت و زندان هم به نظرم همان چند مطلبی که قبلا نوشته‌ام کفایت می‌کند و نیاز به شرح چندانی نیست، دوستان و خوانندگان اینجا بنده را به حد کافی می‌شناسند و گمان نمی کنم توضیح واضحات یا اعلان و ادعایی لازم باشد که ضدانقلاب نشده‌ام، و قصد سوئی نداشته‌ام، و طبق دفاعیات‌ام و تبرئه‌ای که در دادگاه بدوی اتفاق افتاد خلاف قانونی مرتکب نشده ام و …

إن شاء الله آنچه خیر است برای همه اتفاق بیافتد، زیاده عرضی نیست جز آرزوی سلامتی و سربلندی. ما را از دعای خیرتان محروم نکنید.

 

خیابان نواب را به عسکراولادی تغییر نام بدهیم

نواب بسیار تند بود، و آتشین مزاج، بی‌اندازه صریح و بی‌تعارف، بی‌پروا بزرگ‌تر از خودش را امر و نهی می‌کرد. به دنبال خواسته‌هایی تخیلی، و دستکم در فکر اجرای کامل قانون اساسی بود، با‌ همه قیود متمّم مشروعه‌اش. نواب سر نترسی داشت و تهورش را خرج سیاست می‌کرد، عملگرا، اهل مبارزه، بسیار آرمانگرا، و در حدی از اعتماد به نفس که مسلمان نشنود، کافر نبیند. به مقام هیچ بنی بشری یا قطر عمامه کسی هیچ اهمیتی نمی‌داد. مطرود علمای سنتی و محافظه کار بود، و پایش می‌افتاد با مرجع تقلید هم سر نزاع داشت.

نمی‌دانم چرا با اینهمه اشتباه و تندروی باید خیابانی در تهران به اسم او باشد؟ چرا باید او را تبدیل به الگو کرد؟ اسم این خیابان را باید بگذارند مثلا خیابان عسکراولادی. پهلوان زنده را عشق است، که هنوز ایستاده و از راه و آرمانهای انقلاب و نظام دفاع می‌کند و درایت و اعتدالش هم شاهدان متقنی دارد؛ پسر مطهری که نماینده واقعی پدرش است و هیچ کس مثل او سهم پدرش را نمی‌شناسد، یا سلیمی نمین که نقش بسزایی در تولید فکر داشته، یا راست‌های عاقلی که همه مخالف تندرو‌ی هستند، اینها به خوبی حق او را ادا کرده‌اند.

نواب آنقدر اشتباهات بزرگی داشته که اصلا نمی‌توان او را با کس دیگری مقایسه کرد، اما اگر کسی یا کسانی به درصدی از تندی و بی‌پروایی و عملگرایی و مبارزه بازی او نزدیک شده باشند امثال همین جهانشاهی و دوستانش هستند، که خلاف شأن روحانیت دست به کارهای خجالت آوری می‌زنند. این‌ها حقشان است که به بیش از سه سال و نیم زندان هم محکوم شوند. یک عده هم برداشته‌اند نامه‌هایی نوشته‌اند و به محکومیت این تندرو‌ها اعتراض کرده‌اند! که به نظر بنده «با این کسانی هم که اعتراض می‌کنند باید برخورد شود.»

تتمه: متأسفانه خبر دار شدیم هیئت منصفه مطبوعات محمدصالح مفتاح مدیر مسئول سایت تریبون مستضعفین را مستحق تخفیف دانسته است. به نظر شما آیا روا داشتن اینهمه رأفت و رحمت باعث تجری مجرمین نمی‌شود؟