بایگانی برچسب: s

خدمات متقابل مطهری، واقعا «متقابل» نیست

از پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین:

می‌توان گفت هر دو طرف کتاب مطهری تشریح «خدمات اسلام» است. در طرح مطهری ابتدا اسلام فرهنگ ایرانی را تغییر می‌دهد و سپس ایرانیِ مسلمان شده منشأ خدماتی به همان اسلام می‌شود. در طرح او، ایرانی ظرفی است که به برکت اسلام پُر و پاکیزه شده، و این حیثیت جدید منشأ برکت و خدماتی مضاعف برای اسلام می‌شود. اما در یک طرح واقعا متقابل، خدمات فرهنگ ایرانی باید مستقل از فرهنگ اسلام تشریح شود.

مطهری در بخش اول از ارزش‌هایی که فرهنگ اسلامی برای فرهنگ ایرانی آورده صحبت می‌کند، و در بخش دوم از تلاش‌هایی که ایرانیان مسلمان برای گستردن فرهنگ اسلام انجام داده‌اند. هر دو قسمت شاهدی بر این مدعا است که ایرانی‌ها با اراده خودشان اسلام را پذیرفته و خودشان کمر به تقویت و انتشارش بسته‌اند. اما چیزی از خدمتی که فرهنگ ایرانی به اعراب مسلمان انجام داده دیده نمی‌شود.

در کتاب مطهری شکاف منطقی وجود دارد و جای این بحث که چطور یک قوم مهاجم و دور از تمدن با تلفیق فرهنگ ایرانی در مدتی اندک تبدیل به یک جامعه متمدن و سازنده می‌شود خالی است. کتاب مطهری نمی‌گوید که تمدن و فرهنگ ایرانی چه خدماتی به زندگی مسلمان‌ها داشته و چقدر سطح زندگی آن‌ها را در نحوه غذا خوردن و لباس پوشیدن و خانه ساختن و سپاه آراستن و حکومت داری و سیاست ورزی ارتقاء داده است.

برخورد با تمدن ایرانی روی تمدن بسیط عربی و بر پویایی فرهنگ اسلامی تأثیر گذاشته، اما خود مطهری (در ابتدای بخش دوم) اذعان می‌کند که پرداختن به این فقره از عهده‌‌اش خارج است و کتاب را به مسیری می‌کشد که طرحش را «نامتقابل» می‌کند. چنین کتابی یا باید خدمات متقابل «عرب‌ها» و «ایرانیان» باشد، یا خدمات متقابل «فرهنگ اسلامی» و «فرهنگ ایرانی». اما اگر خدمات فرهنگی اسلام، در مقابل خدمات ایرانیان به اسلام قرار بگیرد، دو طرف این معامله متقابل نخواهد بود.

از نگاهی دیگر؛

مطهری در بخش اول معایب و زشتی‌هایی از فرهنگ ایرانی را مطرح می‌کند که اسلام آن‌ها را برطرف کرده است. اسلام را عرب‌ها به ایران آوردند و می‌توان آن را مستقل از فرهنگ عربی در نظر گرفت. اما در مرحله دوم ورود عرب‌ها به ایران هم مضراتی به دنبال داشت و احساسی از تحقیر را برای ایرانیان به ارمغان آورد. عرب‌ها تحت تأثیر خلفای اموی و سنت قومیشان، ایرانیان را برده و پایین‌تر از خودشان تلقی می‌کردند.

خدمات متقابل از زشتی‌های زندگی ایرانیان پیش از اسلام می‌گوید اما از آنچه بی‌فرهنگی و عقب‌ماندگی عرب‌های تازه مسلمان به جامعه ایرانی تحمیل کرده و زیان‌هایی که هدیه آورد سخنی به میان نمی‌آورد. از علل گرایش ایرانیان به مکتب اهل بیت شاید همین احساس تحقیر ناشی از خشونت و اعمال تعصب عربی، به خصوص در حکومت بنی امیه باشد، اما در کتاب مطهری فقط سخن از مضرات فرهنگ ایرانی به چشم می‌خورد.

در مجموع؛

اگر اسلام را مستقل از عرب‌ها در نظر بگیریم ایران را هم باید فرهنگی مستقل از ایرانیان در نظر بیاوریم. همانطور که گفته شد تقابل در خدمات یا باید تقابل «ایرانی» در برابر «عرب» باشد یا تقابل «اسلام» در برابر «فرهنگ و تمدن ایرانی»، و نمی‌تواند ترکیبی دلبخواهی از این‌ها باشد. متأسفانه کتاب مطهری علیرغم اینکه تلاش ارزشمندی است در یک طرف خدمات اسلام و در سوی دیگر خدمات ایرانیان را وزن کرده است.

خدمات فرهنگی اسلام به ایران (بخش اول) از جنس ارزشی است و قضاوت درباره آن هنجاری (نرماتیو) خواهد بود، اما خدمات ایرانیان به فرهنگ اسلام (بخش دوم) از جنس فعالیت انسانی و حتی قابل محاسبه (پوزیتیو) است. به طور خلاصه؛ اولی بیشتر کیفی و ارزشی است اما دومی کمی یا ابزاری، و اینها در مقابل هم قرار گرفته‌اند. در چنین وضعیتی کتاب خدمات متقابل نمی‌تواند نمایشگر یک تقابل واقعی در خدمات هم‌افزای اسلام و ایران باشد.

هویت اسلامی هویتی ضدفقر است

هفته گذشته دوشنبه شب (۲۹ مهر) مراسمی در مرکز فرهنگی سرچشمه برگزار شد که موضوع آن رونمایی از کتاب «منهای فقر» نوشته محمدرضا حکیمی بود که در آن کمتر از خود کتاب سخن شنیده شد و سخنرانان بیشتر درباره دغدغه‌های شخصیشان نسبت به موضوع فقر پرداختند. این نوشته نقدی است بر فرافکنی از موضوع اصلی که معمولا در چنین مراسمی انجام می‌شود و اینبار متمرکز بر اعتراض عده‌ای به حجاب بود.

یک نقطه مشترک در سخنرانی آقای محمدرضا زائری و خانم سارا شریعتی، اشاراتی کنایه آمیز بود نسبت به متشرعینی که نسبت به حجاب حساسیت نشان می‌دهند اما نسبت به فقر بی‌تفاوت‌اند، گویی که آن‌ها هیچ نقشی در مبارزه با فقر نداشته‌اند و انگار که همگی معتقد و طرفدار تبعیض‌اند! شبیه این ادعا زیاد تکرار شده و شخصا صحت آن را قابل تردید می‌دانم اما درباره نقضش صحبت نمی‌کنم. اما با فرض صحت ادعا، چرا وقتی بحث آسیب‌های اجتماعی می‌شود پای معترضین به حجاب به میان می‌آید؟ چرا باید تقصیر‌ها را به گردن آن‌ها انداخت؟ حل مشکل فقر در جامعه معطل این است که معترضین به بی‌حجابی دیگر اعتراضی نداشته باشند؟ و فقط به سراغ فقر بروند؟

فرض کنیم عده‌ای از متشرعین معترض فقط حجاب را مهم می‌دانند، بسیار خب! آن‌ها فهم ناقصی از دین دارند، اما کسانی که فقر را بسیار مهم می‌دانند چه کرده‌اند؟ چند بار علیه مسئولین و سیاست‌هایی که فقر را گسترش می‌دهند، چه در گذشته و چه در دوره‌های اخیر، اعتراض عملی داشته‌اند؟ چرا به اندازه آن‌ها که حجاب برایشان مهم است به فقر اعتراض نمی‌کنند؟ تا جایی که می‌دانیم، بسیاری از کنایه زنندگانی که حاضر به اعتراض عملی بوده‌اند دغدغه‌شان بیشتر آزادی بوده، و نه فقر و عدالت. آن‌ها آزادی اجتماعی و آزادی سیاسی می‌خواسته‌اند و اتفاقا خودشان را “در مقابل” کسانی می‌بینند که به ارزش‌های دینی و تعارض فقر و غنا حساس‌اند.

نتیجه و مقصد بسیاری از این کنایه‌ها این است که: «وقتی در جامعه‌تان فقر دارید پس با حجاب ما هم کاری نداشته باشید! شما‌ها اگر خیلی ادعایتان می‌شود بروید اول فقر را از جامعه‌تان از بین ببرید، هر وقت توانستید فقر را از بین ببرید آن وقت سراغ امر به معروف و نهی از منکر درباره حجاب هم بروید و تا آن وقت ما را آزاد بگذارید».

علیرغم ظاهر عوامانه، منشأ بسیاری از این کنایه‌ها شخصیت‌های آکادمیک و خروجی‌های دانشگاه هستند. آکادمی وابسته به منافع طبقه بالا‌تر است و بیشتر اوقات معترضین از طبقه پایین را هضم نمی‌کند و نمی‌تواند به همسخنی با آن‌ها برسد. وجه روشن‌تر وابستگی آکادمی، اتصال به فرهنگ اجتماعی غرب است که دائما تنش‌های تفکر سکولار با هویت دینی را بازتولید می‌کند. وقتی تمام اشارات به متشرعین کنایه آمیز باشد (و هیچ اشاره ستایش آمیزی درباره نسبت موجودیت آن‌ها با عدالت اجتماعی به گوش نرسد) این تداعی کننده‌‌ همان دعوای سکولاریسم و دینمداری است که با بهانه‌های متنوعی خودش را نشان می‌دهد.

محتوای کتاب «منهای فقر» روایاتی است که از متون دینی برآمده یا اشاراتی است از علمایی که برداشتشان از دشمنی دین با فقر را بیان کرده‌اند. استقبال کنندگان از این گفتمان هم «دینمدار» هستند، آنهم نه دینداری فردگرایانه و سنتی، بلکه معتقد به عمل اجتماعی بر اساس ارزش‌های اسلامی. درچنین جمعی شنیدن سخنان کنایه آمیز راجع به کسانی که به حجاب حساسیت نشان می‌دهند طنینی از عدم تناسب دارد. هواخواهان چنین کتابی اغلب به حجاب هم (که عنصر مهمی از هویت اسلامی است) حساسیت دارند، و آنهایی که میلی به مبارزه دینی با فقر ندارند طبیعتا به سمت ادبیات سکولارِ عدالت (از سوسیالیسم مارکسی گرفته تا عدالت راولزی) متمایل می‌شوند.

نقطه کانونی در مبارزه دینی با فقر اطاعت از خدا است، یعنی‌‌ همان نقطه‌ای که حساسیت به حجاب هم از آن بر می‌آید. بستر این نقطه کانونی یک هویت مشترک است: کسی که به حجاب حساسیت نشان می‌دهد، بداند یا نداند، بخواهد یا نخواهد، هویتی را تقویت می‌کند و جنسی از پایبندی و تعهد را تبلیغ می‌کند، که از دل آن عبادات و معاملات دینی هم ترویج می‌شود، روزه را که مهم‌ترین پیام اجتماعی‌اش فراموش نکردن فقرا است عزیز‌تر می‌کند، درجه مخالفت با ربا را بالا‌تر می‌برد و از طریق آن با تبعیض اجتماعی مبارزه می‌کند. خمس و زکات را تبلیغ می‌کند و زمینه انفاق و وقف را هم مهیا‌تر می‌سازد. به طور کلی، هویت اسلامی هویتی ضد فقر و طرفدار عدالت اجتماعی است.

صاحب این قلم و بسیاری از مخاطبان به خوبی می‌دانند که وجوه مهمی از پایبندی به شرع را قبل از اینکه از تحقیق و مطالعه به دست بیاورند از اثر تربیتی و محیطی، در خانواده و اجتماع، و از تحولات اجتماعی مثل انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به دست آورده‌اند. اثر اجتماع را نمی‌توان منکر شد و اجتماع مذهبی است که بسیاری از افراد را مذهبی می‌سازد. انتظار دینمداریِ عالمانه از عموم مردم نه منطقی است و نه ممکن. پس دینمداری اجتماعی را باید از طریق هویت دینی ترویج داد و مبارزه با فقر، به شکل دینی، کاملا در پیوند با هویت دینی قرار می‌گیرد. اما گفتمان سکولار به هویت خواهی دینی کنایه می‌زند تا جایی برای گفتمان خودش باز کند.

اختلاف طبقاتی و تبعیض شدید در جامعه ما مستقیما از نظر و عملِ متشرعین برنیامده، بلکه از بافته‌های آکادمیک درباره ضرورت‌های اقتصاد، که همواره و در هر دوره‌ای ژست علمی به خود می‌گیرند، برآمده یا از خودسری‌های مدیرانی ناشی شده که سازندگی و اصلاحات و عدالت را با قرائت‌های شخصی اعمال کرده‌اند و زیر بار نتایج‌اش نرفته‌اند. البته نمی‌توان منکر کم کاری دینمداران در نظریه‌پردازی و برنامه ریزی شد، و این سرزنش به حقی است که در جامعه اسلامی هنوز آکادمیک‌ها برای مسلمانان طراحی و برنامه ریزی می‌کنند، و مدیران هم به هنگام اجرا باید دست به دامن آن‌ها شوند و عموما برای در امان ماندن از تبعات منفی به ترکیبات متناقضی برسند.

ترویج هر یک از ارزش‌های هویتی باعث تقویت عناصر دیگر می‌شود و اگر مجموعه یک هویت ضدفقر دانسته شود نمی‌توان منکر اثر مثبت هویت گرایی بر مبارزه با فقر شد. اما مقابل هم قرار دادن ارزش‌هایی که اتفاقا قوه هم افزایی بر یکدیگر را دارند در بهترین حالت ناشی از بدسلیقگی و سیاست زدگی است. مبارزه با بدحجابی و ابتذال و مبارزه با فقر و تبعیض در کانون خودشان مشترک هستند. فارغ از اینکه با روش‌های اعتراض و ترویج حجاب مخالفت باشیم، مقابل هم قرار دادن عناصری از یک هویت دینی مهر تأییدی بر تفکیک ارزش‌ها و فروپاشی آن هویت است. اگر تساهل به حدی برسد که حساسیت به حجاب را تحقیر کند چرا مخالفت با ربا را تقلیل ندهد؟

به هر حال یکی از اهداف انبیا «عدالت اجتماعی» است و دین اساسا آمده است تا عدالت بیشتری را در اجتماع جاری کند. پایبندی به اخلاق هم در جامعه‌ای آسان می‌شود که ظلم و تبعیض کمتری در آن به چشم بیاید. اما آیا در جامعه‌ای که سر تا پای آن را ارزش‌های ضد دینی فرا گرفته و زیر نام تساهل هر چه که از غیر وارد می‌شود را قابل مسامحه می‌دانند می‌توان انتظار تربیت انسان‌هایی را داشت که به مبارزه دینی با فقر حساسیت نشان بدهند؟ یا اگر فقر را هم تقبیح می‌کنند به مسیر سکولار مبارزه با آن تمایل نشان خواهند داد؟ آیا به کما رفتن گفتمان دینی علیه فقر، با تحت فشار قرار گرفتن قوانینی که جنبه حفاظت از هویت اسلامی هم دارند، هماهنگ و هم جهت نیست؟

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین | بازتاب سخنان حجة الاسلام زائری: آن قدری که برای حجاب حساسیت نشان می دهیم برای عدالت حساسیت نشان نمی دهیم/ حجم روایات درباره حجاب بیشتر است یا عدالت؟ / چرا تریبون دارها برای فقر مردم به اندازه مسئله حجاب داد نمی زنند؟احادیثی که راجع به عدالت اجتماعی وجود دارد بسیار بیشتر از احادیث درباره حجاب استآنقدر که نگران حجابیم نگران عدالت اجتماعی نیستیم

نقد مستقل یا حب متناقض؟ کشمکش بر سر تفسیر اراده رهبری

این مطلب نقدی است بر اتفاقی که اخیرا در تریبون مستضعفین افتاد. دو تن از فعالین دانشجویی در نشستی آزادانه سخنانی پیرامون جلساتشان با مقام رهبری و نحوه رفتار مسئولین با تشکل‌ها و فعالان دانشجویی به زبان آوردند که در فاصله اندکی برخورد فرصت طلبانۀ بی‌بی‌سی فارسی و واکنش سرزنش آمیز رسانه‌های محافظه کار داخلی را در پی داشت. عده‌ای ممکن است از اساس مخالف انتشار چنین سخنانی باشند و محتوای نشست تریبون را بی‌پروا و قابل نقد بدانند اما فارغ از اینکه انتشار آن درست بوده است یا نادرست، بد نیست اندکی هم به تصورات ذهنی و پیش زمینه‌هایی که باعث چنان موضع گیری‌هایی می‌شود بپردازیم؛ که چرا شماری از فعالان دانشجویی، که متعهد به نظام هستند و وضعیت موجود را هم به طور کلی فابل دفاع می‌بینند، گاهی سخنانی به زبان می‌آورند که طنین بسته بودن فضا و ناامید کننده بودن شرایط را دارد؟

نقدی که به نوعی متوجه انتخاب‌ها یا عملکرد رهبری هم بشود از مسائل تعیین کننده در سیاست ما است. چنین نقدی اگر چندان جدی هم نباشد نشان می‌دهد که فاصله مطمئن با رهبری حفظ شده است؛ یعنی شخص نه آنقدر خود را نزدیک و همفکر فرض کرده که همه کار‌ها و نظرات ایشان (و زیرمجموعه‌هایشان) را دربست صحیح بداند، و نه آنقدر دور که به ورطه مخالفت و اعتراض افتاده باشد. بعضی ارادتمندان اگر کاری را صحیح بدانند می‌توانند برای اثباتش به هزار و یک دلیل متوسل شوند، اما اگر متوجه شوند رهبری نظر مخالفی دارند باز هم می‌توانند هزار و یک دلیل متضاد بیاورند تا بگویند اتفاقا همان کاری که رهبری می‌گویند صحیح است! در مورد مخالفین کینه توز هم همینطور، اگر رهبری کاری را انجام ندهد اشتباه کرده و اگر‌‌ همان کار را انجام بدهد باز هم اشتباه کرده است. این‌ها همواره سوء نیت و منظور خاصی را هم در پس پرده فرض می‌گیرند تا روایت مبتنی بر توهم توطئه‌شان ناقص نماند.

این رفتارهای از روی حب و بغض هستند، و حب و بغض هم نباید محور سیاست باشد. بار‌ها تأکید شده است که دخالت حب و بغض در سیاست اگر روا هم باشد نباید از حد حاشیه‌ای و حداقلی فرا‌تر برود. کسانی که محور سیاست ورزیشان حب و بغض است و استدلالشان به تبع احساساتشان نوسان می‌کند وبال سیاست هستند، و در واقع چیزی جز هزینه بر سیاست بار نمی‌کنند. این‌ها بسیار شبیه به‌‌ همان ندیم ساده لوح‌اند که نظرش درباره بادنجان در فاصله کوتاهی تغییر می‌کرد، چرا که حیثیت وجودی و وظیفه خودشان را ارادتمندی (یا دشمنی محض) فرض کرده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که مصلحت واقعی در ورای رخداد‌ها چیست و چگونه تأمین می‌شود؟ مهم «اراده» است که هر چه باشد مصلحت را‌‌ همان تأمین می‌کند و استدلال و نظر هم نقش تبعی برای توجیه اراده دارد.

با این ملاحظه، خارج شدن از حد تأیید کامل و ابراز نقاط اختلاف نظر، گاهی لازم هم به نظر می‌رسد. این کار به نوعی نشان می‌دهد کسی که خود را وارد بازی سیاست کرده از چه موضعی با رأس حکومت یار شده است. از طرفی هم ثابت می‌کند که شخص منتقد تنها به دنبال منافع و موقعیت خودش نیست، و دغدغه‌ها و اصولی برای خودش دارد که طبق همان‌ها عملکرد اشخاص و وضعیت قدرت را می‌سنجد، نه برعکس! طیفی از ارادتمندان احساسی که کاری جز تأیید ازشان سر نمی‌زند در معرض این اتهام قرار دارند که وضعیت قدرت را ـ هر چه که باشد ـ می‌پذیرند و تنها تلاش می‌کنند موقعیت خودشان را ارتقاء بدهند، و دست به کاری هم نمی‌زنند که تابعیت محض فکریشان (که تبدیل به ارزش شده) را نقض کند. از این روست که داعیه‌ای برای نقد و گرفتن موضع مستقل ندارند. نقد مستقل به هر حال هزینه‌هایی در بر دارد و چه بسا آن‌ها را از چشم می‌اندازد.

نزدیک فرض کردن بیش از حد خود به رهبری گاهی غافلگیری هم به دنبال می‌آورد. رویکرد احساسی باعث می‌شود بعضی‌ها شناخت خود از سیاست و از شخص رهبری را در مرحله‌ای پس از حب شخصی قرار بدهند. وقتی کسی هر آنچه خودش خوب و پسندیده می‌داند را به رهبری الصاق می‌کند در ذهنش یک موجود انتزاعی می‌سازد که بیشتر شبیه به آرمان‌ها و آرزوهای خودش است تا آنچه که در واقعیت بیرونی قرار دارد. صاحب این تصور تا جایی که بتواند از «ابزار توجیه» برای تطبیق عملکرد‌ها بر آن تصویر شخصی استفاده می‌کند اما اگر اوضاع سیاست حاد شود و چنین اشخاصی خود را در مقابل رهبری ببینند (و موضع رهبری را در تزاحم صریح با منافع و آینده‌شان بیابند) ناگهان دچار تغییر یکباره می‌شوند، و در عین حال گمان می‌کنند این شرایط سیاست و رهبری است که کاملا عوض شده است. [نگاه کنید به پدیده نوری زاد].

شناخت رهبری نباید شخصی و احساسی و در نتیجه یکجانبه باشد. رهبری فی المثل هم با عدالتخواهان و هم با محافظه کاران روابط مناسبی دارند. دأب ایشان این گونه بوده است که حد تعادلی را بین گروه‌های مختلف و مخالف نگه دارند و اجازه ندهند اختلافاتی که می‌تواند مایه نشاط و تحرک سیاسی باشد به کشمش و نزاع بی‌سرانجام مبدل شود. سیاست ایرانی همواره زمینه آماده‌ای برای حذف متقابل گروه‌ها داشته است و آنچه در تمام این سال‌ها مانع حذف کلی برخی (مانند اصلاح طلبان یا چهره‌هایی مانند هاشمی رفسنجانی) شده تنها شیوه خاص رهبری نظام بوده است. کسانی که خود را پیرو رهبری می‌دانند لابد باید این سیاست کلی را بپذیرند و ـ حتی اگر آن را نقد می‌کنند ـ نباید دست به کاری بزنند که آن را در عمل نقض می‌کند. با اینحال شاهد هستیم که این حد تعادل بسیاری از مواقع از طرف محافظه کاران و گاهی هم از طرف عدالتخواهان نادیده گرفته می‌شود.

قبلا نوشته بودم که «واسطه‌های خودخوانده رهبری» چگونه برای خودشان حق تفسیر انحصاری قائل هستند. این واسطه‌ها بیشتر در درون قدرت‌اند و از تفسیر سخنان و مواضع رهبری به نفع عملکرد خودشان بهره می‌برند، اما نه به این معنی که آن‌ها که در بیرون قدرت‌اند و موقعیت ویژه‌ای هم ندارند به چنین تمایلی دچار نمی‌شوند. متأسفانه بعضی از آرمانخواهان تخیلی نیز به شیوه خودشان سخنان و مواضع رهبری را تفسیر کنند. هم محافظه کاران و هم عده‌ای از عدالتخواهان از یک روش واحد استفاده می‌کنند تا اکیدا خود را نزدیک‌تر به رهبری و صاحب فهم صحیح تری از عملکرد ایشان نشان بدهند. هر دو نیز می‌خواهند رهبری را تمام و کمال‌‌ همان چیزی که خود می‌پسندند معرفی کنند. آن‌ها به جای واقع بینی و اظهار نقد در نقاط اختلاف، با اصرار بر تنزه و تبرّک نظری و عملی ایشان، ناخواسته در نقاط عدم تطابق ایشان را فاقد اراده یا توان مدیریت معرفی می‌نمایند.

اتفاقی که توسط دو تن از فعالان جنبش دانشجویی در نشست تریبون مستضعفین افتاد از همین جنس است. واقعیت ماجرا کشمکش بر سر حق تفسیر رهبری است. مدیرانی که اطلاع رسانی پیرامون مقام رهبری را بر عهده دارند جلسات غیرعمومی ایشان را حساستر می‌بینند و اصرار دارند اخبار آن تنها از مجاری رسمی مطرح شود. مدیریت این روند با واسطه در دست خود رهبری و بخشی از مسئولیت آن نیز متوجه ایشان است. مسئولین بیت، مدیران صدا و سیما و شورای عالی امنیت ملی و… اگر منصوب مستقیم هم نباشند باید در هماهنگی با رهبری عمل کنند. اما آرمانخواهان تخیلی به جای اینکه واقعیت را بپذیرند ـ و اگر اشکالی می‌بینند روند موجود را نقد کنند ـ نقش رهبری را به صفر تنزل می‌دهند تا دقیقا رهبری‌‌ همان چیزی باشد که خود می‌خواهند. تمام تقصیر‌ها را هم بر گردن گروهی از مدیران می‌اندازند که بنا به مسئولیتشان تمایلات محافظه کارانه‌ای پیدا کرده‌اند.

ارادت محض و تأیید کامل رهبری (موافق بودن با همه سخنان و مواضع و انتصاب‌ها و تدبیر‌ها و…) با اعتراض شدید به زیر مجموعه‌های رهبری آنهم به داعیه دفاع از رهبری تناقض دارد. رهبری نه مسلوب الاختیار است و نه احتیاجی به وکیل و وصی دارد. اگر کسی با عملکرد مجموعه‌های زیر نظر رهبری موافق نیست می‌تواند عملکرد آن‌ها یا انتصابشان را نقد کند، پیشنهادهایی بدهد، یا حتی سکوت کند، اما اگر به گونه ای وارد موضوع شود و سخنانی بگوید که گویی می‌خواهد رهبری را از میان اطرافیانش نجات بدهد در واقع نقض غرض کرده و دوستی‌اش «دوستی خاله خرسه» خواهد بود. این نوع کشمکش‌ها نیز نشان می‌دهد بعضی‌ها که ظاهرا محافظه کار نیستند تنها به دلیل نداشتن موقعیت است و شاید اگر در مقام تصمیم گیری قرار بگیرند‌‌ همان شیوه را از موضع دیگری (به سود خودشان) استفاده می‌کنند و هیچ تغییری هم در شرایط موجود رخ نخواهد داد.

تتمه: در دیدار با کارگزاران: حضرت آیت الله خامنه ای آرمانگرایی بدون توجه به واقعیات و بدون بکارگیری ساز و کارهای منطقی و معقول را خیال پردازی دانستند و افزودند: برای اینکه آرمانها در حد شعار باقی نماند باید مسئولان و مردم آنها را بصورت منطقی و متین پیگیری کنند…. | در دیدار با دانشجویان: آرمان‌گرائى به‌هیچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمینه‌ها پرخاشگرى کردن، برخى از واقعیات لازم و مصلحتهاى لازم را ندیده گرفتن، نیست. مصلحت هم شده یک اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى میکنند! خب، اصلاً باید ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هیچ وقت نباید گفت که آقا حقیقت با مصلحت همیشه منافات دارد؛ نه، خود حقیقت یکى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم یکى از حقایق است. اگر مصلحت‌اندیشىِ درست باشد، باید رعایت مصلحت را کرد؛ چرا نباید رعایت مصلحت را کرد؟ باید مصالح را دید.

تروریسم اخلاقی علیه سوریه؛ در آرزوی امپراطوری سنی-آمریکایی

گمان می‌شود سوریه حدود ۲۵ میلیارد دلار بدهی بابت خرید تسلیحات نظامی از روسیه داشته باشد. اگر رژیم اسد سقوط کند تضمینی در بازگشت این سرمایه وجود نخواهد داشت. باز پرداخت این بدهی کمترین دلیلی است که روس‌ها مانع تصویب قطعنامه‌ای ذیل بند هفت منشور سازمان ملل علیه سوریه شوند. نظام سوسیالیستی سوریه نیز به نوعی عمق استراتژیک روس‌ها به حساب می‌آید، تنها پایگاه دریایی روس‌ها در خاورمیانه در بندر طرطوس سوریه قرار دارد. جایگزین شدن یک نظام متفاوت به معنای یکی شدن خط اسرائیل، سوریه، ترکیه در حاشیه دریای مدیترانه به نفع آمریکا و به زیان روس‌ها خواهد بود. نزاع بر سر سوریه بخشی از جنگ ناتمام سرد است که آمریکا در یک طرف و روسیه و چین در طرف دیگر منافع و حوزه نفوذ خودشان را دنبال می‌کنند.

ایران نیز نمی‌خواهد جا به جایی در نظام سوریه اتفاق بیافتد، تضمینی در مواضع نظام آینده سوریه وجود ندارد. در لیبی لیبرال‌ها نشانه‌هایی از به دست آوردن قدرت را پیدا کرده‌اند و در سایر کشورهای عربی نیز شواهد روشنی حاکی است که ترس اعراب از ایران نهادیده شده است. رئیس جمهور جدید مصر در اندک زمانی ثابت کرده که حتی مصری‌ها هم از ایران می‌ترسند! براندازی اسد احتمالا شروع دومینوی جنگ و کشتار در منطقه خواهد بود، اولی در خود سوریه اتفاق خواهد افتاد، دومی در فلسطین، و سومی در لبنان. معلوم نیست تلفات این دومینوی خونبار چقدر باشد اما اسرائیل برای از بین بردن دشمنان نزدیکش به این درگیری‌ها و کشتار‌ها نیاز مبرمی دارد. نبود اسد نیز بهترین دلیل برای آمریکا و اسرائیل برای از سر گیری پروژه ناتمام (خاورمیانه جدید) است.

نظامیان سوریه از ابتدا عملکرد نامطلوبی در مقابل اعتراض‌ها داشته‌اند، آن‌ها بسیار بد و خشن با تظاهرات برخورد کردند و بهترین بهانه را برای شروع مقابله مسلحانه به تروریست‌ها داده‌اند. در مراحل بعدی نیز ارتش سوریه موفقیت‌های کاملی به دست نیاورده است. با اینحال، تردیدی در ماهیت شورشیانی که انفجارهای شبیه بغداد را رقم می‌زنند یا مخالفان خود را سر می‌برند وجود ندارد. ترکیه، عربستان و قطر برای طرح آزادی سوریه (پیوستن به حلقه وابستگان به آمریکا) ‌‌نهایت تلاش و هزینه ممکن را انجام داده‌اند. با اینحال، یکی نماد سرکوب اقلیت‌ها (کردها و ارمنی‌ها)، در آرزوی احیاء امپراطوری سنی، و بزرگ‌ترین زندان روزنامه نگاران جهان است، و دو دیگر حکومت‌های طایفی و استبدادی که باج حمایت نظامی آمریکا را با چاه‌های نفت و گاز خلیج فارس می‌پردازند.

تروریست‌ها در مناطق حمص، درعا و جسرالشغور موفقیتی به دست نیاورده و درگیری‌ها را به پایتخت کشانده‌اند. طرح کوفی عنان نیز در عمل به زیان رژیم اسد تمام شده است. تروریست‌های برای نفوذ بیشتر و تمهید عملیاتشان در دمشق به زمان احتیاج داشتند و اتلاف وقت در آتش بس ناموفق طرح عنان کاملا به سود آن‌ها تمام شد. کشته شدن وزیر دفاع و معاونش سنگین‌ترین ضربه حیثیتی را به رژیم اسد وارد کرد. اکنون دمشق پر از تک تیراندازانی است که با سلاح‌های فرانسوی آماده هدف قرار دادن نظامیان هستند. سوریه این فرصت را داشت تا ناامنی را به خارج از مرز‌هایش بکشاند و نمونه‌ای از هزینه‌ای را که ممکن است ترکیه، عربستان، قطر، امارات و اسرائیل در اثر سقوط رژیم بپردازند به آن‌ها نشان بدهد، اما تهدیدهای سوریه در حد شعار باقی مانده است.

درگیری‌ها در سوریه از نظر بسیاری از تحلیلگران سه طرف دارد؛ نظامی فاقد دمکراسی که از قدرت ارتش برای بقای خودش استفاده می‌کند، شورشیانی که به دنبال درگیری‌های طایفه‌ای هستند و از خارج حمایت می‌شوند، و اکثریتی که تمایلی به هیچ کدام از دو طرف درگیر ندارند، و بیش از هر چیز با خطر ناامنی مواجه شده‌اند. اما در نسبت با درگیری‌ها دو طرف بیشتر وجود ندارد؛ طرفی که پیروزی‌اش به معنای پایان درگیری هاست، و طرفی که پیروزی‌اش به معنای آغاز دور جدید ترور و کشتار است! از این رو اکثریت مردم از بقای اسد حمایت می‌کنند. اختلافات سرزمینی با ترکیه و اسرائیل نیز خود به خود سوری‌ها را به سمت حفاظت از رژیم اسد می‌برد. اما شورشیان و حامیان خارجیشان اهمیتی به نظر اکثریت یا شکل تغییر قدرت نمی‌دهند. تروریسم در سوریه، تروریسم اخلاقی است!

هر چند ترورهای اخیر باعث عصبانیت نظامیان و برخورد شدید‌تر آن‌ها با شورشیان و تلفات بیشتر شود اما ناآرامی‌ها در سوریه ادامه پیدا خواهد کرد. حامیان تروریسم نیز همواره استدلال خواهند کرد که چون «خشونت‌ها در سوریه در حال خارج شدن از حد کنترل است» اقدام نظامی شبیه آنچه در لیبی افتاق افتاد لازم است! اما تنها راه پایان دادن به ناآرامی‌ها متوقف کردن کمک‌های اطلاعاتی و ارسال سلاح به سوریه است. وقتی نارنجک‌هایی سوئیسی که سال ۲۰۰۳ به امارات فروخته شده بود در سوریه پیدا شد دولت سوئیس بلافاصله در بیانیه‌ای همه قراردادهای در حال اجرای فروش سلاح را متوقف کرد. تنها چنین واکنشی و عزم جدی برای توقف تروریسم و تنها گذاشتن مخالفان سلفی است که می‌تواند امنیت را به سوریه بازگرداند، و زمینه تغییر مسالمت آمیز قدرت را مهیا کند.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین

چگونه رئیس جمهور شویم؟ یا؛ چرا مردم ایران انتخاب‌های متفاوتی دارند؟

علیرغم ادعاهایی که درباره پیچیدگی رأی مردم ایران می‌شود و بعضی‌ها انتخاب مردم ایران را اساسا غیرمنتظره و تصادفی می‌دانند چند احتمال قوی (که با کمی تسامح می‌توان آن‌ها را قانون یا شبه قانون خواند) برای تحلیل انتخاب مردم وجود دارد، و می‌توان نتایج انتخابات را با کمک آن‌ها تحلیل کرد. این احتمالات یا قوانین تقریبی بسیار ساده هستند و تا حدود زیادی می‌توانند نحوه رأی دادن مردم ایران را توضیح بدهند:

قانون اول؛ مردم از «تغییر» و «تازگی» استقبال می‌کنند و به کسی که آمدنش به معنی پایان دوره گذشته باشد روی خوش نشان می‌دهند. مردم ایران در پایان هر دو دوره ریاست جمهوری به کسی اقبال می‌کنند که حرف تازه و شعار جدیدی داشته باشد و نوید دوران تازه‌ای را به آن‌ها بدهد، و عموما به کسی که او را دنباله دو دوره قبلی بدانند رأی نمی‌دهند. مثلا مردم ناطق نوری را ادامه هاشمی می‌دانستند و به او رأی ندادند، احمدی‌نژاد هم برایشان نویدهای تازه‌ای داشت و به او رأی دادند. این دو باعث پدیدآمدن «دوم خرداد» و «سوم تیر» شد که ظاهرا با هم مطابق نیستند. تقابل دوم خرداد و سوم تیر با دوران گذشته‌شان باعث شده بعضی‌ها رأی مردم ایران را اساسا آشفته بدانند، یا برای توجیه آن به نظریه توطئه (تقلب و…) پناه ببرند.

قانون دوم؛ مردم به کسی که سر کار است بیشتر اعتماد می‌کنند و مثل خیلی جاهای دیگر دنیا ریاست جمهوری‌ها دو دوره‌ای می‌شوند. آن‌ها ترجیح می‌دهند کسانی که طعم قدرت را چشیده‌اند بر مسندشان باقی بمانند تا فرصت کار کردن هم داشته باشند. تعابیری مثل اینکه «همین‌ها سیرترند و اگر بمانند شاید کار هم بکنند» شکل تند‌تر و آشکار‌تر همین گرایش پنهان است. دوره اول هاشمی دوران سختی برای مردم بود، اما هاشمی در دور دوم هم از رقیب منتقدش پیشی گرفت و برنده انتخابات شد. خاتمی با اینکه در دوره اول چندان کاری نکرده بود اما در دور دوم موفقیت بزرگ تری کسب کرد. احمدی‌نژاد هم با اینکه نتوانسته بود همه وعده‌هایش را عملی کند در دور دوم نصاب رأی را به دست آورد. پس کسی که انتخاب می‌شود تقریبا برای هشت سال انتخاب شده و رقابت با او هم ریسک بزرگی است.

تا همینجا می‌توان نتیجه گرفت که مردم ایران آنقدر‌ها سیاسی نیستند و بیشتر «شکلی» و «به اقتضای شرایط» رأی می‌دهند. (جالب اینکه همین دو قانون عینا در انتخابات آمریکا هم کار می‌کند و چون فقط دو حزب احتمال موفقیت دارند انتخابات ریاست جمهوری به پینگ پنگ هشت ساله، بین جمهوری خواهان و دمکرات‌ها، تبدیل شده است). شبه قانون‌های دیگری هم وجود دارند که به قوت دوتای اول نیستند و بیشتر محتوایی‌اند (یعنی به شعار‌ها، عملکردها و رفتار کلی نامزد‌ها بستگی دارند). این احتمالات قطعا سهم موثری در نوع نگاه مردم به نامزد‌ها دارند و نادیده گرفتن آن‌ها بخت پیروزی را به شدت کاهش می‌دهد:

قانون سوم؛ خطاب نامزد‌ها باید عمومی باشد و وعده‌هایشان هم باید مشخص و عینی ـ یعنی مرتبط با زندگی عامه مردم ـ مطرح شود، تغییرات وعده داده شده باید برای عموم مردم قابل درک باشد. مردم به زبان تخصصی علاقه‌ای ندارند و از سیاست چندان سر در نمی‌آورند، برای آن‌ها تفاوت لیبرالیسم و سوسیالیسم تفاوت معنی داری نیست و جامعه مدنی یا دولت رفاه برایشان مفاهیم گنگی هستند. اما آن‌ها آزادی و عدالت و رفاه را خوب می‌فهمند و همه را با هم (و بیشتر از هر چیز عدالت را) مطالبه می‌کنند، بنابراین وعده نامزد‌ها باید قابل فهم و بیشتر اقتصادی و مرتبط با معیشت باشد. مردم نباید احساس کنند شعار‌ها فقط به نفع گروه خاصی تمام می‌شود و نامزد‌ی منافع اکثریت را مد نظر ندارد. پس، خطاب تبلیغ باید به طرف عموم مردم، و وعده‌های مطرح شده نیز باید مشخص و قابل فهم عمومی باشد.

قانون چهارم؛ کسی که می‌خواهد به عنوان رئیس جمهور انتخاب شود باید مذهبی باشد. اینجا صرف مسلمان و معتقد بودن کافی نیست، بلکه باید نشانه‌های آشکاری هم وجود داشته باشد که حضور آن شخص در مقام ریاست جمهوری نمود مذهبی هم داشته باشد، یا به تقویت مذهب منجر شود. این گرایش خیلی هم پیچیده نیست و همین که کسی ظاهر و رفتار مذهبی داشته باشد کفایت می‌کند. از همین رو «لباس روحانیت» یا مثلا «سیادت» می‌تواند توجه عده زیادی از مردم را جلب کند. در دوم خرداد ستادهای خاتمی با «چاپ زیارت عاشورا» و شعار «سلام بر سه سید فاطمی، …» بسیار تأثیرگذار عمل کردند، و در انتخابات ۸۴ نیز احمدی‌نژاد کاملا مذهبی‌تر و معتقد‌تر از دیگران به نظر می‌رسید. رقیب او در سال ۸۸ نیز با تکیه بر سیادت خودش توجه زیادی را به خودش جلب نمود.

قانون پنجم؛ شایعه رأی رهبری بسیار مهم است. یک جمعیت بالای رأی در ایران به کشف نظر و حتی سلیقه رهبری اهمیت فوق العاده می‌دهند. این جمعیت حتی در صورت گمان به اینکه «ممکن است آقا به فلانی رأی بدهند» نظر خودشان را کنار می‌گذارند و به گزینه احتمالی رأی می‌دهند. شکسته شدن رأی اصولگرایان در دور اول انتخابات ۸۴ به همین دلیل بود که احتمالات پراکنده‌ای نسبت به رأی رهبری مطرح می‌شد و عده زیادی انتخاب رهبری را یکی از دو گزینه قالیباف یا لاریجانی می‌دانستند. با اینکه رهبری همیشه بر مخفی بودن رأیشان تأکید دارند اما در تمام انتخابات شایعه «رأی آقا» و کشف آن پیش می‌آید و عده‌ای هم از این شایعه سازی‌ها ‌‌‌نهایت استفاده را می‌برند. اگر انتخابات در شرایط دوقطبی قرار بگیرد می‌توان گفت کسی که نظرات او نزدیک‌تر به رهبری است بخت بلندتری برای انتخاب شدن دارد.

قانون ششم؛ تبلیغات زیاد و مسرفانه اثر معکوس می‌دهد. مردم ایران از «نمایش تجمل» متنفرند و به سادگی و بی‌پیرایگی تمایل بیشتری دارند. تنها بعضی اقشار غربزده یا جوانهای دنیاندیده هستند که تجمل را نشانه نظم، کارآیی و برتری تلقی می‌کنند. در نظر عموم مردم کسی که خودش را آلوده به رفاه کرده باشد به فکر آنان هم نخواهد بود. از عمده دلایل افت مقبولیت هاشمی همین بود که تلقی رفاه زدگی او فراگیر شد، اما هیچ‌گاه این تلقی درباره احمدی‌نژاد یا حتی خاتمی منتشر و فراگیر نبوده است. به طور کلی اشرافیت (به شکل تجمل، روابط خانوادگی، اسراف و…) اگر نمودهای عیانی پیدا کند مردم نسبت به آن واکنش منفی نشان می‌دهند. در تبلیغات انتخاباتی نیز باید دقت زیادی شود که افراط و اسراف به چشم مردم نیاید، در آنصورت مردم گمان می‌کنند پیروز شدن برای نامزد نفع شخصی دارد.

قانون هفتم؛ محاسبات قومی ـ قبیله‌ای به قدرت قانون‌های دیگر نیست. مردم به قومیت و منطقه خودشان گرایش کلی دارند و به اینکه مسئولی از قوم و طایفه خودشان باشد اهمیت می‌دهند، اما این اهمیت به اندازه‌ای نیست که رأیشان را فدای قومیتشان کنند. مردم ایران قبل از احساسات قومیشان به معیشتشان، عدالت و آینده‌شان فکر می‌کنند. حتی اگر محاسبات قومی به رویشان آورده شود ممکن است احساس توهین هم بکنند. در انتخابات ۸۸ استقبال مردم تبریز و شهرهای دیگر از سفرهای تبلیغاتی احمدی‌نژاد بر بسیاری از پیش بینی‌ها خط بطلان کشید، احمدی‌نژاد با وعده‌های عمومی، عینی و مشخص (قانون سوم) توانسته بود نظر اکثریت را جذب کند و تکیه بر گرایش‌های قومی و شعار دادن به نفع یک منطقه خاص (شمالغرب کشور) توان رقابت با وعده‌های او را نداشت.

قانون هشتم؛ مردم ایران از حضور نظامی‌ها در سیاست استقبال نمی‌کنند. کسانی که سابقه نظامی‌گری داشته باشند کمتر مورد اقبال قرار می‌گیرند و سخن گفتن از خدمات و محبوبیت سپاه و… چیزی را تغییر نمی‌دهد. تصویر نظامی‌گری در سیاست برای مردم ایران تصویر مطلوبی نیست. به‌‌ همان نسبت که روحانیت احترام و اعتماد مردم را جلب می‌کند کسانی که خاطره‌ای از نظامی گریشان وجود دارد احساس دوری و عدم تناسب را تداعی می‌کند (شاید به این خاطر که سربازی اجباری و وضعیت پادگان‌ها خاطره ناخوشایندی از نظامیان منتشر می‌کند، یا به این دلیل که سابقه دیکتاتوری نظامی هنوز در خاطره بسیاری از مردم و شخصیت‌های مرجع وجود دارد). به هر دلیلی که باشد می‌توان گفت که نظامیان به طور کلی «جایگاه مردمی» در سیاست ایران ندارند.

قانون نهم؛ مردم ایران نگاه بین المللی ندارند، یعنی چندان اهمیتی نمی‌دهند که خارجی‌ها درباره آن‌ها چه فکری می‌کنند، اما به اینکه دربرابر خارجی‌ها عزتمند باشند اهمیت زیادی می‌دهند. مردم ایران اگر گمان کنند کسی باعث افت موقعیتشان در برابر خارجی‌ها می‌شود، یا اگر ببینند نامزدی خیلی به نظر خارجی‌ها اهمیت می‌دهد، خود به خود به او اقبال کمتری نشان می‌دهند. اما اگر ببینند کسی به صراحت با زورگویی مخالفت می‌کند، و اعتنای چندانی به اُرد و اُشتلم ابرقدرت‌ها ندارد این را نشانه قدرت او می‌دانند. تنها بخش‌هایی از مردم هستند که حساب خاصی روی نظر مثبت خارجی‌ها باز می‌کنند یا نوع نگاه دیگران را ملاک می‌گیرند. عموم مردم دیدگاه مستقلی نسبت به انتخابشان دارند و به طور کلی شرایط بین المللی تأثیری روی انتخاب آن‌ها ندارد.

ترکیبی از این قوانین و مولفه‌های آنهاست که می‌تواند رأی مردم را تا حدودی قابل تفسیر کند. شاید بتوان قوانین دیگری هم به این احتمالات نسبی اضافه کرد، اما دو قانون اول بسیار مهم هستند؛ مثلا اگر نامزدی همه خصوصیات مثبت را هم داشته باشد اما نتواند خودش را گزینه‌ای متفاوت با دو دوره قبل نشان بدهد و مردم او را ادامه رئیس جمهور قبلی تصور کنند به احتمال زیاد شکست خواهد خورد. مردم به کسی که دوران گذشته را نقد کند (حتی نقد مثبت) و امکان‌های جدیدی را نشان بدهد بیشتر اقبال می‌کنند، چون مردم هیچ وقت وضعیت خودشان را مطلوب نمی‌بینند و همیشه دنبال کسی هستند که امیدهای تازه‌ای را برایشان به شکل واقعی ترسیم کند. با اینحال ممکن است که «معجزه» هم در سیاست اتفاق بیافتد، و هیچ قانونی هم به معنای واقعی «قانون» نیست.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه عدالتخواهی تریبون

کدام مقام مهم‌تر است؛ رهبری؟ یا ریاست مجلس؟

نمونه الف ـ سردار علایی متنی در روزنامه اطلاعات می‌نویسد و بین سخنان رهبر جمهوری اسلامی و موقعیت شاه پهلوی تناظر برقرار می‌کند تا از این طریق حرف در دل مانده‌اش را بزند. متن به حدی بیشرمانه است که صدای وبلاگ نویسان محافظه کار را هم در می‌آورد. از بین رسانه‌های خبری ـ تحلیلی، «خبرآنلاین» (که جهت انتسابش مشهور است) نوشته علایی را که به زعم بسیاری حاوی توهین صریح به مقام رهبری بود بازنشر داد، اما سایت‌های اطلاعات و خبرآنلاین به هیچ وجه مسدود یا محذوف نشدند و تنها ادعا شد که به آن‌ها تذکر داده‌اند. سردار علایی نیز ظاهرا متحمل بازداشت و هزینه‌ قضایی نشد و همچنان در خبرآنلاین قلم می‌زند.

نمونه ب ـ پیش از انتخابات مجلس در اسفند ماه گذشته دو انتقاد ساده به یکی از سران قوا باعث دردسر برای بعضی سایت‌های اصولگرا شد. هیچ کدام از دو نوشته مزبور (متن ذاکری و تعریض طلاب به جامعه مدرسین) حاوی توهین یا تهمت نبودند اما تقریبا هر جایی که این دو انتقاد منتشر شد سایت مزبور هم از دسترس خارج شد. تریبون مستضعفین با نوشته‌ای به این موضوع اعتراض کرد و بدون اطلاع قانونی به سرنوشت‌‌ همان سایت‌ها دچار شد. ۵۹۸ و صراط با عذرخواهی مستقیم و منفعلانه از علی لاریجانی و صادق لاریجانی به فضای مجازی بازگشتند اما تریبون همچنان مسدود مانده و برای مدیرمسئولش هم تشکیل پرونده شده است.

حال بدون هر نوع موضع گیری پاسخ این سوالات را انتخاب کنید: «۱ـ کدام مقام مهم‌تر است؛ مقام رهبری؟ یا ریاست مجلس؟ ۲ـ کدام نوشته‌ها بد‌تر بوده‌اند؛ نوشته سردار علایی؟ یا انتقادهای ذاکری و طلاب و تریبون؟ ۳ـ کدام برخورد‌ها شدید‌تر بوده است؛ اکتفا به تذکر؟ یا مسدودسازی و بازداشت و احضار؟» … پاسخ‌ها و نتیجه کاملا روشن است، آنقدر که توضیح دادنش ـ فارغ از پیامدهای قضایی و غیرقضایی ـ دشوار می‌شود، و واقعا آنچه عیان است چه حاجت به بیان است؟ شکر خدا در محافل رسانه‌ای و گعده‌های فعالین مجازی آبرویی برای سبب سازان این وضعیت باقی نمانده و اصطلاحاتی مثل «دیـ… بر…» به نُقل محافل تبدیل شده است.

تتمه: چرا بعضی‌ فکر می‌کنند با چنین خبرهایی می‌توانند افتضاحات را بپوشانند؟ و چرا بعد حذفش می‌کنند؟ مگر در فضای مجازی می‌توان هر چیزی را تکذیب کرد؟ حالا با جاهای دیگر چه می‌کنند؟ [از جوان هم حذف شد! می‌توانید از اینجا ببینید یا: لاریجانی+انتساب+خبرآنلاین را جستجو کنید] | انتشار خبر فیلترینگ تریبون هم جالب بود؛ گویا فردانیوز اصلاً خبر را منتشر نکرد و جهان‌نیوز هم دقایقی بعد از انتشار حذفش کرد.