بایگانی برچسب: s

سه سال پس از آشوب؛ جنبش سبز کاملا نمرده است

آیا کسی اینقدر آزاد هست که باور به تقلب نداشته باشد؟ از نظر فعالین سبز عملا چنین حقی وجود ندارد. اگر شما تقلب را «دروغ بزرگ» بدانید لابد یکی از عوامل کودتا، مزدور نظام، ساندیس خور، ساعتی هفت تومن، فعال جنگ نرمی و غیره هستید. تجربه مفصل بنده در گفت‌و‌گو با سبز‌ها می‌گوید که آن‌ها بعد از سه سال هم گوش شنوایی برای حرف مخالف ندارند و انگاره‌هایی تکراری را مثل ضبط صوت بازگو می‌کنند. تقلب برای آن‌ها یک اسطوره است، قسمتی از باور ایمانیشان به اوضاع سیاسی در ایران. بت تقلب اگر فرو بریزد کل حیثیتشان فرو می‌ریزد و با تقصیر همه خون‌ها و خسارت‌ها روبرو می‌شوند. بنابراین بیشترین تعصب را روی همین مورد نشان می‌دهند و بعضی‌هایشان فکر می‌کنند با استفاده از تعابیری مثل «کودتا» ماجرا را جدی‌تر و خطرناک‌تر جلوه می‌دهند، و تقصیر را از خودشان دور‌تر می‌کنند.

تقلب مدرک می‌خواهد نه تحلیل، اما برداشت سبز‌ها از نتیجه انتخابات همیشه مبتنی بر تحلیل بوده است. از‌‌‌ همان شبی که قبل از باز شدن صندوق‌ها موسوی اعلام پیروزی کرد، تا مصاحبه رهنورد با بی‌ بی ‌سی فارسی که از تخمین غیبی و نسبت «چهار و نیم به یک» قبل از اتمام رأی گیری گفت، و تحلیل‌هایی مثل «فرزندی آذربایجان» و «دامادی لرستان» را مطرح کرد، می‌شد حدس زد که سبز‌ها از بالا آمادگی چیزی جز پیروزی مطلق را ندارند، و برای اثبات تقلب هم احتیاجی به ارائه مدرک نمی‌بینند. (بنده تا به حال هیچ نوشته منطقی و خالی از فحش و شعاری از سبز‌ها ندیده‌ام که دستکم تلاش کرده باشد این دو کار را توجیه کند؛ چرا اعلام پیروزی؟ و چرا من لُرم و تو تُرکی؟ معنی این ادعا‌ها و تحریک‌ها چیست؟) در نگاه از بیرون، سبز‌ها منتظر فرمان نافرمانی بودند، و این از بالا برای آن‌ها تجویز شد.

«دو حالت بیشتر وجود ندارد؛ یا پیروز می‌شویم، یا نظام را به خاطر احمدی‌نژاد به چالش می‌کشیم». این‌ لُبّ و عصاره‌‌ همان تحلیلی است که به نظر بسیاری در ذهن سران سبز و تصمیم گیرندگان ستاد‌هایشان وجود داشته، و ماجراهای بعد از انتخابات را رقم زده است. شق دوم با پایان گرفتن روزهای تبلیغات کم کم خودش را نشان می‌داد. موضوع تعیین کننده انتخابات مناظره‌هایش بود و بعد از مناظرۀ خاص هم شعارهایی مثل «شنبه قیامت می‌شه» از جمعیت سبز‌ها بیرون آمده بود، وقت اضافه‌ای که احمدی‌نژاد به دست آورد آن‌ها را عصبانی‌تر هم کرد. چشم انداز انتخابات تقریبا مشخص بود و بیشتر تحلیل‌ها روی پیروزی احمدی‌نژاد در دور دوم می‌گشت، اما با اوت شدن دو نامزد دیگر ـ که بسیار ضعیف ظاهر شدند ـ‌‌‌ همان دور اول سرنوشت ساز شد و با نسبتی شبیه به انتخابات پیشین احمدی‌نژاد دوباره پیروز انتخابات شد.

سبز‌ها چندین هزار ناظر پای صندوق‌ها داشتند و به جای تحلیل، ادبیات صحنه آرایی و به رخ کشیدن قومیت و سیب زمینی (که اتفاقا برتری احمدی‌نژاد در صندوق‌ها را تأیید می‌کرد!) می‌توانستند آمار درصدی از ناظرانشان را اعلام کنند و با ناظرین دیگر تطبیق بدهند. پیامک‌ها قطع بود، تماس با تلفن همراه هم مشکل شده بود، اما آیا تلفن‌های ثابت هم قطع بود؟! هیچ دشواری خاصی در ارتباط ستاد‌ها و اعلام آمار تفکیکی صندوق‌ها در‌‌‌ همان روزهای اول وجود نداشته است، اما از نظر سبز‌ها حتما باید پیامک‌ها باز می‌ماند تا گردانندگان ستادهای سبز آنچه را آماده و مقدمه چینی کرده بودند (شبیه جعل فتواها و دستور تقلب) به صورت آسان و کامل عملی می‌کردند، والّا کودتا رخ داده است! در ظاهر قطع پیامک‌ها ضربه بدی را به زمینه سازی برای برنامه چالش کشیدن نظام زد، اما سبز‌ها عاقبت (با اینترنت و ماهواره) کار خودشان را پیش بردند.

بعد از مقطع انتخابات دیگر اوضاع رفته رفته تغییر می‌کند و «مسئله» به نحوۀ اعتراض سبز‌ها (فارغ از مدرک داشتن یا نداشتن برای تقلب) تبدیل می‌شود. روز ۲۳ خرداد با آشوب شروع می‌شود و در فاصله کوتاهی تا غروب ۲۵ خرداد دیگر تکلیف جنبش سبز تا انتها معلوم می‌شود. پس از سه سال با نگاه به وضعیتی که کشورهای مدافع حقوق بشر (آمریکا، انگلیس و کانادا) در مقابله با اعتراضاتِ واقعا مسالمت آمیز به آن دچار می‌شوند، این سوال مطرح است که آیا در کشوری مثل ایران، جمع کردن اعتراضی که به وضوح اراده تغییر و تخریب در آن موج می‌زند، بدون خسارت و افتضاح ممکن است؟ بنده بعید می‌دانم شخص عاقل و کاردانی بتواند ادعا کند که ممکن است بدون افتضاح چنین حرکات خشم آلودی را جمع کرد. به هر حال و با نظر به کنش‌ها و واکنش‌های رخ داده؛ مهم‌ترین اثر جنبش سبز ملکوک کردن آبروی ایران بود.

زمینه ساز بحران شعارهای تبلیغاتی و دروغ‌ها و توهین‌های مکرر در سخنرانی‌ها بود که قبح اقدام علنی را شکست و نظام هم تاوان اعتماد به اشخاص را داد. «اتل متل توتوله ـ دیکتاتور کوتوله»، «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر دیکتاتور ـ چه شاه باشه چه دکتر»، «نصر من الله و فتح قریب ـ مرگ بر این دولت مردم فریب»، «دروغ می‌گه اسکله ـ اونکه می‌گه دکتره»، «یه هفته دو هفته ـ محمود حموم نرفته»، «برادر رفتگر ـ محمودو وردار ببر»، «عکس قشنگ نداشتن ـ به جاش چیتوز گذاشتن» و… تنها قسمتی از شور انتخاباتی در کشوری اسلامی است که نامزد مخالفش می‌خواست به «دوران طلایی» برگردد، و دائما هم «نگران» ارزش‌ها، اخلاق، قانون و آینده نظام بود. پس از انتخابات شعار‌ها تند‌تر و «براندازانه» می‌شود و از مقطعی که جنبش به دست ضدانقلاب می‌افتد شعارهایی مثل «نه غزه، نه لبنان» و «مجتبی بمیری» و «جمهوری ایرانی» و… هم شنیده می‌شود.

اما هیچ چیز در جنبش سبز به اندازه «عطش خون» بد نبود. تعداد کشته‌های آشوب آفرینی‌های جنبش سبز به تدریج زیاد می‌شد و اصلیترین نیاز جنبش، که بعد از سی خرداد به اینترنت عقب نشست، «کشته بازی» بود. جنبش سبز بیشتر از هر چیز به «ندا» و «سهراب» احتیاج داشت. دستکم نمود بیرونی‌اش اینطور بود (و هست) که هیچ چیز جز کشته‌ها و یادشان سبز‌ها را ارضا نکرده و نمی‌کند. تبلیغ خونخوارگی نظام، ناله‌های مظلومیت، هر چیزی که عطش انتقام و خونریزی بیافریند، و ریختن در خیابان و زدن و خراب کردن و سوزاندن را توجیه کند، جنبش حتی به این چیز‌ها «وابسته» شد، اسمش سبز بود، اما رنگش کاملا قرمز می‌زد. جای خالی فقدان منطق برای مخالفت و اعتراض سیاسی را احساسات انقلابی و خونخواهانه پر کرد، جنبش با سرعت «ضد ملی» شد و فهرست‌های ۷۲ نفره هم از جیب آقازاده‌هایش بیرون آمد.

در گفت‌و‌گو با سبز‌ها (اگر واقعا چنین چیزی اتفاق بیافتد) بسیاری از جواب‌ها «ندا» و «سهراب» است. فضای ذهنی اکثریت سبزهای کم سن و سواد، اما بی‌‌‌نهایت مغرور را «ندا» و «سهراب» پر کرده است. حتی خاتمی هم که رأی می‌دهد با محکمترین انتقادی که مواجه می‌شود رد شدن از روی خون «ندا» و «سهراب» است! ترجمان آزادی و احترام به آراء مخالف اینست که هر کس موافق ما نباشد از روی خون ندا و سهراب رد شده است. ندا و سهراب سرفصل همه مقولات مهم سیاستِ سبز هستند. مخالفت با مشارکت و مواضع دیگران به هیچ وجه موضوع قابل مناقشه‌ای نیست، اما جالب نقطه اتکای حملات است. زمینه سوال و تردید هم کاملا وجود دارد که «چه کسانی» و «چرا» امثال ندا آقا سلطان را توی خیابان می‌زنند؟ و چرا بعضی اسم‌ها از قربانیان کهریزک هم مهم‌تر می‌شوند؟ (فیلم و باقی قضایا بماند!)

مرده بازی سبز‌ها نه در فهرست کردن آدمهای زنده به عنوان شهید، یا شرکت در ترحیم زندگان، بلکه بیشتر در مصادره کشته‌ها خودش را نشان داد. کامل‌ترین و گویا‌ترین تصویر از جنبش سبز را در سوگ و تشییع جنازه مسعود علیمحمدی می‌توان دید. قصه‌های تحلیلی (شبیه به داستان کودتا) از این قرار بود که چون ایشان سبز بوده و حرف سیاسی هم زده پس نظام خودش او را کشته و تقصیرش را هم فورا گردن اسرائیل و آمریکا انداخته است! اوج اعتقاد به توهم توطئه و انگاره خونخوارگی و نیاز به مرده خواری در سبز‌ها در همین فوران استعداد و تلاش ناموفق برای سبز کردن تشییع جنازه معلوم است. اینطور می‌شود که مسعود علیمحمدی هم مدتی جزو کشته‌های جنبش سبز به حساب می‌آید و بعد‌ها آرام آرام ـ بدون اینکه به روی خودشان هم بیاورند که چه واکنش‌های شرم آوری داشته‌اند ـ به فراموشی سپرده می‌شود.

لجبازی و ترمز نکردن خصیصه دیگر جنبش سبز بود. قبلا هم نوشته‌ام که لجبازی بارز‌ترین خصیصه ایرانی هاست و در جنبش سبز چون شخصیت کینه توزی در رأس آن قرار داشت این خصیصه تشدید شد. حتی وقتی شکست محرز شده بود موسوی حاضر نبود کوتاه آمدن را امتحان و طرف مقابل را با چالش مواجه کند، برعکس کاملا در جو انقلاب و بیانیه بازی گیر افتاده بود و منتظر هر ماجرایی بود تا بعدش بیانیه‌ بنویسد و از همه هم طلبکار شود. موسوی اصولا شخصیتی است که از حرف زدن و اظهارنظر خودش «لذت می‌برد»، اشتباهی را نمی‌پذیرد، و کار به آنجا هم می‌رساند که برای بسیج هم نامه بنویسد و باید و نباید مطرح کند! غافل از اینکه این خود بسیج است که برای همه نامه می‌نویسد و هیچ کس ـ جز کسی که در مقام رهبری می‌نشیند ـ نمی‌تواند برای بسیج تعیین تکلیف کند! القصه، «توهم» و «بیانیه» به واژه‌های آشنای جنبش در ماههای اول تبدیل شد.

روند طلبکاری و دست پیش گرفتن هرگز متوقف نشد. هر اتفاقی هم که در خیابان می‌افتاد رأس جنبش دست روی قسمتی می‌گذاشت که به نفعش بود و می‌توان حدس زد که اگر به جای برهنه کردن و لت و پار کردن مخالف و آتش زدن عکس امام و بهم ریختن عزداری و آشوب و آتش سوزی در شهر، سلاح هم دست سبز‌ها می‌افتاد و مخالفشان را به رگبار هم می‌بستند باز او حاضر می‌بود تا بیانیه بنویسد و شمه حیرت انگیزتری از وقاحت را به نمایش بگذارد، و بدون اینکه جنایات خداجویانش را ببیند قصه‌های ذهنی خودش را مرور کند. ۹ دی نقطه اوج عصبانیتی بود که می‌رفت طومار سران جنبش را در هم بپیچد اما باز به مانع مصلحت اندیشی و مدارا در رأس حکومت برخورد کرد. یکسال و اندی بعد در ۲۵ بهمن‌‌‌ همان اشتباه تکرار شد و به بهانه و دروغ دیگری شرارت خیابانی، شعارهای توهین آمیزِ داخلی و حادثه آفرینی به بار آمد.

عدم موضع گیری در برابر حمایت خارجی نیز صفحه دیگری از جنبش سبز بود. سبز‌ها به طور کلی در مواضع بین المللی دچار تناقض بودند؛ به خاطر سرکوب ترکهای اویغور شعار «مرگ بر چین» داده بودند، اما شعار «نه غزه نه لبنان» هم می‌دادند! یا می‌خواستند از مردم مصر و تونس هم حمایت کنند! معلوم بود که ماهیت اصلی جنبش «لگد زدن به حکومت» است و هر کاری که معنایش متهم کردن و چنگ انداختن به گفتمان مسلط نظام باشد ارزش پیدا می‌کند. سرانشان هم هیچ وقت حاضر نشدند صراحتا با دخالت خارجی‌ها و تحریک ماهواره‌ها مخالفت کنند، چون این کار موقعیت جنبش سبز را در رسانه‌ها از بین می‌برد و باعث ریزش ضدانقلاب می‌شد. آن‌ها فقط در بیانیه‌هایشان و خطاب به حکومت درباره ربط نداشتن جنبش با خارجی‌ها یا عدم همراهی با اراذل و اوباش صحبت می‌کردند (و احتمالا خودشان هم آن را باور نمی‌کردند).

جنبش در سطح سیاسی در بازۀ حدود یکسال سرد شد و این بیش از هر چیز به بیرون افتادن پرده‌های روئین سیاست ربط داشت. گمان جوانانی که هیجان و انرژی جنبش به آن‌ها وابسته بود بر این بود که احمدی‌نژاد، اصولگرایان، مجلس، قوه قضائیه، سپاه، رهبری، مجتبی و همه و همه دستشان در یک کاسه است و آنها آنقدر مهم‌اند که این تبانی اختصاصا برای حذف آن‌ها شکل گرفته است! اما «احساس خیانت» ی که طی حوادث بعد از انتخابات به رئیس جمهور دست داد و به اخراج بعضی از وزرا و نهایتا کشمکش بر سر وزارت اطلاعات انجامید پرده‌های توهم را کنار زد و دوباره دعوای اصلی سیاست بر سر احمدی‌نژاد برگشت. سبز‌ها (به جز در ۲۵ بهمن که به یک فرصت طلبی آشکار دست زدند) دیگر نمود و حضوری در سیاست نداشتند، و حتی اصولگرایان رقیق و بعضی اصلاحطلبان هم بعد از ۹ دی آن‌ها را داخل آدم به حساب نمی‌آوردند.

پس از ۲۵ بهمن و حصر سران سبز، جنبش سبز جز در طرفداران متعصب یا هواداران نسبتا خاموشش در اینترنت ظهوری ندارد و به تعبیر عده‌ای «مرده است». فراخوان‌های سبز دیگر در قشر ثابت ضدانقلاب هم اثری نمی‌گذارد. فارغ از اینکه از اول اسم «جنبش» مناسب این حرکت بوده یا نه، جای تأمل باقی است که آیا جنبش سبز واقعا مرده است؟ به نظر بنده، نه کاملا! هر رخداد سیاسی که توانایی زمینه سازی برای تجمع ضد انقلاب (با خواسته‌هایی مثل آزادیهای اجتماعی و ضداخلاقی و…)، و همراه کردن اراذل و اوباش را داشته باشد ممکن است چیزی شبیه به جنبش سبز را شکل بدهد، و برای بار چندم پس از انقلاب، نظام را تهدید کند. جمعیت‌شناسی تهران ـ و شهرهایی شبیه به تهران ـ به علاوه اوضاع نامطلوب اقتصادی و وجود دشمنان خاص ـ به ویژه سازمان مجاهدین ـ احتمال بروز حوادث مشابه را همواره زنده نگه خواهد داشت.

تتمه: نامه هاشمی را بار دیگر با مقدمه تابناک بخوانید، مخصوصا قسمت اشاره به آتشفسان‌‌ها و تهدید ضمنی با تجمع‌های خیابانی | حالا حتما یک عده باید باطوم و گلوله می‌خوردند تا هاشمی بفهمد با آشوب هم نمی‌شود رقیب را حذف کرد؟ الان جز ضربه خوردن آبروی نظام چه چیزی نصیب حضرات «نگران» شده است؟ | اینهم از نامه‌های فراموش نشدنی و جواب خوبی برای بافته‌های هاشمی است، و سند بهتری برای تاریخ | هشته، یادآور هشت روزی که سخت بشود فراموش‌اش کرد. | و حرفهایی از وحید جلیلی که کمتر شنیده می‌شوند. | جا دارد برای آنهایی که واقعا قصد صدمه زدن به انقلاب و نظام را نداشتند و بیگناه کشته شدند فاتحه بخوانیم، و البته لعنت بفرستیم به روح محرکینی که با آبروی ملی ایران بازی کردند. | یک دعا هم بکنیم تا شاید آنهایی که اصلا نمی‌دانند «ملی» یعنی چه پایشان را از سیاست بیرون بکشند.

اکبر گنجی و آنچه غرب بر سر لیبی آورده است

«مجلهٔ نیشن در مقاله‌ای تحت عنوان «اساتیدی که قذافی به آن‌ها پول می‌داد، تا آن‌ها از او چهرهٔ مثبتی به نمایش بگذارند» نوشته است: «جوزف نای استاد مدرسهٔ کندی هاروارد، در سال ۲۰۰۷، در مجلهٔ نیوریپابلیک نوشت که قذافی علاقمند به بحث دربارهٔ دموکراسی مستقیم است. آنتونی گیدنز، از ال اس ‌ای لندن، در مجلهٔ گاردین در‌‌ همان سال نوشت که لیبی تحت زعامت قذافی می‌تواند نروژ آفریقای شمالی بشود. بنجامین بابر، استاد دانشگاه راتگرز، در روزنامهٔ واشنگتن پست، در‌‌ همان سال ۲۰۰۷، نوشت که لیبی می‌تواند اولین کشور عربی باشد که به صورت مسالمت آمیز و بدون دخالت غرب به یک دولت پایدار و غیر مستبد تبدیل شود. آیا شما فکر می‌کنید که مغزهای بزرگ مثل هم فکر می‌کنند؟

واقعیت آن است که نه چنین نیست. تمام این استادان از لیبی پول دریافت می‌کردند. براساس قراردادی حدود سه میلیون دلار در سال، از طریق یک شرکت مشاوره که قول داده بود که در انگلیس و در آمریکا چهرهٔ لیبی و معمر قذافی را ترمیم کند. نیشن افرادی چون برنارد لوئیس از پرینستون، رابرت پاتنام از هاروارد، فرانسیس فوکویاما از جان هاپکینز، را هم جزو همین لیست مواجب بگیران آورده است. به نوشتهٔ نیشن، سیف الاسلام مدرک دکترای خود را از ال اس ‌ای گرفته و معلوم شد که قذافی چند میلیون دلار به این دانشگاه کمک مالی کرده بود. پس از افشای این موضوع، رئیس دانشگاه ال اس ‌ای مجبور به استعفا شد.

قذافی در جنگ علیه تروریسم (القاعده، و…) بسیار به آمریکا نزدیک شد. قبل از آن میلیون‌ها دلار به خانوادهٔ قربانیان لاکربی خسارات پرداخت کرد. وضع آن چنان تغییر کرده بود که حتی اوباما نیز فروش میلیارد‌ها دلار سلاح به لیبی قذافی را به تصویب رساند… این دوره گذشت. دولت‌های غربی تصمیم به حذف قذافی گرفتند. یک باره این کشور در صدر اخبار قرار گرفت و همهٔ رسانه‌ها از سفاکی‌های قذافی سخن می‌راندند. گویی قذافی طی چند شب دچار انقلاب ماهیت شده بود. قذافی‌‌ همان قذافی سرکوبگر سابق بود. اما تحولات منطقه‌ای لیبی را هم متأثر ساخت و قذافی همچون گذشته عمل کرد، یعنی دست به سرکوب وحشیانهٔ مردم زد. درگیری‌ها شدت گرفت و قذافی می‌رفت تا کار مخالفان را دوباره یکسره سازد.»

سه بند بالا از مقاله «ربایش بهار عرب» به قلم اکبر گنجی آورده شده که اسفند ۹۰ در سایت روزآنلاین منتشر شده است. گنجی در دو مقاله دیگر هم به وضع لیبی پرداخته است: «مشروعیت و پیامد حمله به لیبی» در بی‌ بی سی فارسی و «کلنگی کردن یمن، لیبی و سوریه» در روزآنلاین. او با اشاره به تلفات حمله ناتو، پیامدهای انسانی پس از جنگ (نقض حقوق بشر و درگیری‌های قومی) و پیامدهای سیاسی انقلاب (که بزرگ‌ترین آن‌ها تجزیه طلبی است) سعی می‌کند در مشروعیت دخالت غرب در کشورهایی مثل لیبی تشکیک ایجاد کند. تکیه او روی «نظریه پردازان اصلی دخالت بشردوستانه همچون جان راولز، مایکل والزر، پیترسینگر است [که] آن را به قیود زیادی مقید ساخته‌اند. یکی از آن قیود این است که برای نجات جان آدمیان دخالت صورت می‌گیرد و اگر تعداد کشته شدگان پس از دخالت بیش از قبل از دخالت باشد، نباید دخالت صورت بگیرد.»

گنجی در «مشروعیت و پیامد حمله به لیبی» می‌نویسد: «فقط در روز اول تهاجم به لیبی ارتش آمریکا یکصد و ده موشک کروز به پایگاه‌های نظامی آن کشور شلیک کرد. روشن است که این شلیک‌ها به سوی بیابان‌ها نبوده است، اما هیچ گزارشی از شمار تلفات انسانی این حمله آغازین وجود ندارد. واقعیت‌ها دو هفته بعد کمی روشن شد. روز پنج شنبه ۱۱ فروردین رابرت گیتس، وزیر دفاع ایالات متحده و دریاسالار مایک مولن، در جلسه‌ای توجیهی در برابر اعضای کنگره آمریکا حاضر شدند. آقای مولن در این جلسه گفت: ما عملاً به طور جدی توان نظامی او را تضعیف کرده‌ایم. ما باعث از دست رفتن ۲۰ تا ۲۵ درصد از جمع نیروهای او شده‌ایم». گنجی می‌گوید: «همراه این تجهیزات ـ در تانک و هواپیما‌ها و پایگاه‌های نظامی مورد حمله قرار گرفته ـ آدم‌هایی هم وجود داشته که از بین رفته‌اند. شمار آن‌ها چقدر بوده، خدا می‌داند. شمار غیر نظامیان کشته شده در اثر حملات هوایی ناتو نیز همچنان در پرده ابهام است.»

و در مقاله «کلنگی کردن یمن، لیبی و سوریه» بخشی از گزارش دیده‌بان حقوق بشر درباره حجم بمباران لیبی را چنین نقل می‌کند: «در طول هفت ماه عملیات در مجموع ۲۵۹۴۴ حملهٔ هوایی صورت گرفته است که ۷۰ در صد آن‌ها یعنی ۱۳۹۳۹ از آن‌ها توسط هواپیما‌هایی انجام شده که مسلح به بمب و موشک بوده‌اند… در مجموع ناتو می‌گوید که ۷۶۴۲ سلاح هوا به زمین (بمب یا موشک) استفاده کرده است. از این سلاح‌ها ۳۶۴۴ سلاح مجهز به اشعه لیزری است و ۲۸۴۴ عدد از آن‌ها مجهز به سیستم‌های موقیعت یاب جقرافیایی بوده و ۱۱۵۰ عدد از آن‌ها مجهز به سیستم‌های هدف یاب و با دقت عمل مستقیم می‌باشند… وزن ۸۲ در صد از این سلاح‌ها ۵۰۰ پوند یا کمتر می‌باشد و ۷۰ درصد آن‌ها بین ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ پوند وزن داشته و ۱۰ درصد از آن‌ها بین ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰ پوند وزن داشته‌اند. ناتو می‌گوید که این حملات موجب شد تا ۵۹۰۰ هدف نظامی منهدم گردد که شامل ۴۰۰ توپخانه و موشک انداز بوده است و بیشتر از ۶۰۰ تانک و خود روهای مسلح از بین رفته و منهدم شده‌اند».

گنجی در «ربایش بهار عرب» به بخشی از پیامدهای فاجعه بار انقلاب اشاره می‌کند: «فقط در شهر «توارغه»، سی هزار انسان ساکن شهر را از خانه‌هایشان بیرون راندند. ظاهراً اتهام آن‌ها همکاری با قذافی بوده است. نهادهای حقوق بشری این عمل را جنایت علیه بشریت به شمار آورده‌اند. رویدادهای لیبی حدود سی هزار مفقودالاثر به جای نهاده است» او ضمن اشاره به وضع بد زندانیان و ادامه خشونت‌ها در لیبی می‌نویسد: «بیش از هشت هزار تن از طرفداران معمر قذافی در اسارت گروه‌های شبه نظامی هستند و برخی گزارش‌ها حاکی از وقوع شکنجه در این بازداشتگاه هاست… شبه نظامیانی که در سرنگونی حکومت سابق مشارکت داشتند، مسئول برخوردهای خونین در طرابلس، پایتخت، و درگیری در شهرهای دیگری بوده‌اند که تلفاتی هم برجای گذاشته است».

 «یکصد روز پس از کشته شدن قذافی، بی‌بی سی طی گزارشی اعلام کرد: به شواهدی دست یافته که نشان می‌دهد هواداران زندانی او شکنجه شده‌اند. زندانیان در یک پایگاه نظامی در شهر مصراته، ضرب و جرح شده‌اند، شلاق خورده‌اند و به‌شان شوک الکتریکی داده شده است. پیش‌تر سازمان پزشکان بدون مرز گفته بود به دلیل افزایش موارد شکنجه، فعالیتش را در یک بازداشتگاه متوقف می‌کند.»

با توجه به اینکه آمار دقیقی از میزان تلفات جنگ و بمباران در لیبی در دسترس نیست گنجی در مقالاتش جملات پراکنده‌ای ـ با استناد به منابع غربی ـ درباره میزان تلفات در لیبی به کار می‌برد: «مطابق گزارش دیده‌بان حقوق بشر تا قبل از دخالت ناتو، حدود ۲۰۰۰ تن در جنگ لیبی کشته شده بودند. اما منابع مختلف شمار کل تلفات بعدی را بیست هزار، سی هزار، چهل هزار و بیشتر اعلام کرده‌اند.»، «ده‌ها هزار کشته، هزاران آواره، ۳۰ هزار مفقودالاثر، شکنجهٔ بازداشت شدگان به حد مرگ، و غیره، وقایعی است که تاکنون توسط رسانه‌های معتبرگزارش شده‌اند». «برآورد سازمان ملل متحد تا ژوئن ۲۰۱۱ این بود که بین ۱۰ هزار تا ۱۵ هزار تن در لیبی کشته شده‌اند.»

و درجایی از روزنامه گاردین نقل می‌کند که شمار تلفات بمباران‌های ناتو را از آغاز تا ماه اکتبر ۲۰۱۱ سی هزار تن ذکر می‌کند: «نکتهٔ جالب توجه این است که نویسندهٔ گاردین سازمان ناتو را منبع آمار خود اعلام می‌کند و می‌نویسد: در حالی که آمار تلفات در ماه مارچ، یعنی هنگام مداخلهٔ ناتو، احتمالاً چیزی میان ۱۰۰۰ و ۲۰۰۰ تن بود، براساس برآورد ناتو این میزان تا ماه اکتبر به ۳۰ هزار تن رسید که این میزان هزاران تن غیر نظامی را هم در بر می‌گیرد. روزنامهٔ هافینگتون پست آمریکا نیز به نقل از وزیر بهداشت دولت کنونی لیبی شمار کشته شدگان را ۳۰۰۰۰ تن و شمار مفقودان را ۴۰۰۰ تن و شمار مجروجان را ۵۰۰۰۰ تن ذکر کرده است.»

مشکل دیگر استقلال طلبی منطقه شرقی این کشور است که ۸۰ درصد ذخایر نفتی لیبی را در اختیار دارد. قبایل و طوایف این منطقه پس از ۴۲ سال انزوا در حکومت قذافی اکنون می خواهند به استقلال دست یابند. گنجی درباره اعلام استقلال منطقه برقه می‌نویسد: «در ۱۶اسفند ۹۰ اعلام شد که برقة (سیرانائیکا) ـ منطقهٔ شرقی لیبی ـ طی کنگره‌ای منطقه‌ای، با شرکت هزاران تن از رهبران قبایل و فرماندهان شبه نظامیان، اعلام استقلال کرده است. آن‌ها اعلام کردند: برقه به مدت چندین دهه توسط قذافی به حاشیه رانده شد. هم اکنون منطقه نفتی برقه ـ که شهر سرت تا مرز مصر را شامل می‌شود ـ سرنوشت خود را در دست گرفته است. شورای انتقالی لیبی بار‌ها مخالفت خود را با استقلال منطقهٔ شرقی اعلام کرده است. شورا بر این باور است که فدرالیسم موجب از هم پاشیدگی لیبی خواهد شد.»

و درباره ریشه این جدایی طلبی می‌گوید: «مهم‌ترین نکته در این تحول این است که مصطفی عبدالجلیل ـ رئیس شورای ملی انتقالی لیبی ـ در ۱۶اسفند ۹۰ طی یک کنفرانس مطبوعاتی در طرابلس، بدون ذکر نام، به نقش دولت عربستان سعودی در این ماجرا اشاره کرد و گفت:

اعلام خودمختاری این منطقه نتیجهٔ یک توطئهٔ خارجی است و به تقسیم لیبی منجر خواهد شد. این توطئه از سوی برخی دولت‌ها تامین مالی وحمایت شده است. برخی کشورهای عربی فتنهٔ ایجاد شده در شرق کشور را حمایت وتغذیه می‌کنند تا در کشور خود آرامش داشته باشند و توفان انقلاب به کشور‌هایشان منتقل نشود. این نگرانی موجب شده است تا آن‌ها با کمال تاسف از فتنهٔ شرق لیبی حمایت مالی نمایند. ما امروز به عنوان شورای ملی انتقالی از کسانی که خواستار تقسیم لیبی هستند تعجب می‌کنیم و من از همهٔ مردم کشور می‌خواهم تا از شورای ملی وحکومت انتقالی حمایت کنند. برخی‌ها در تلاش هستند تا کشور را به جهنم تبدیل نمایند.»

و این‌ها غیر از درگیری‌های قومی و طایفه‌ای است که گنجی تنها به بخشی از آنها اشاره می‌کند: «هرج و مرج ناشی از گروه‌های شبه نظامی هر روز به گونه‌ای خود را به نمایش می‌گذارد. در ۱۴ اسفند ۹۰ـ ۴ مارچ ۲۰۱۲ـ اعلام شد که در شهر بنغازی گروه‌های نظامی سلفی به قبرستان ایتالیایی‌ها و انگلیسی‌های زمان جنگ جهانی دوم حمله کرده، قبر‌ها را تخریب و صلیب‌ها را شکسته‌اند… وزارت خارجه بریتانیا حمله به قبرهای سربازان بریتانیایی در بنغازی، لیبی، را «هولناک» توصیف کرده است…» و به طور کلی: «دسترسی آزادانه به اسلحه و حضور «تیپ‌های» مختلف متشکل از شبه نظامیان مسلح، حدود اختیارات و محدوده عمل آن‌ها معلوم نیست، باعث شده است تا دولت انتقالی در احراز و تثبیت مشروعیت و اقتدار خود در تمامی نقاط و در میان تمامی شهروندان لیبی با دشواری مواجه شود.»

اخبار پراکنده‌ای که در رسانه‌ها از لیبی منتشر می‌شود برآورد دقیقی از میزان ویرانی و تلفات پس از انقلاب نمی‌دهد. سرنوشت کشور ثروتمندی که ۶ میلیون بیشتر جمعیت ندارد اما روزانه ۱.۶ میلیون بشکه نفت با کیفیت بسیار بالا تولید می‌کند چندان مشخص نیست. در رسانه‌ها اخباری مثل درگیری‌های قومی ـ قبیله‌ای و فعالیت آزادانه گروه‌های مسلح، که تا بستن فرودگاه‌ها و تهدید جان مصطفی عبدالجلیل رئیس شورای ملی انتقالی هم پیش رفته است، مورد توجه قرار می‌گیرد، یا اخباری مثل به تأخیر افتادن انتخابات مجلس موسسان (که قرار بود ۱۹ ژوئن برگزار شود) و محاکمه سیف الاسلام و السنوسی نام لیبی را به رسانه‌ها باز می‌گرداند. این روز‌ها بیشتر وقتی یادی از وضعیت لیبی پس از جنگ می‌شود که دوستان سوریه از پیاده شدن طرح لیبی در شام اظهار نگرانی می‌کنند.