بایگانی برچسب: s

منشأ واکنش‌های خودسرانه بی‌تفاوتی دولت است

نوشتن درباره سخنرانی زنجان کار دشواری است. نکاتی هست که نمی‌توان صریح درباره‌شان سخن گفت و حرف‌ها بریده و ناقص می‌شوند و کلمات خورده شده هم حق مطلب را ادا نمی‌کند. حتی لحن محافظه کارانه و محتاط هم گوش شنوایی ندارد و آن‌ها که باید بشنوند همین را هم به چشم دشمنی و بدبینی نگاه خواهند کرد. اما اگر نگوییم اصلا فلسفه نوشتن و حرف زدنمان را زیر سوال برده‌ایم. پس آنچه را که باید گفت خلاصه می‌کنیم:

یک ـ حیرت انگیز است اگر کسی بگوید پیام کربلا «مذاکره» و «تعامل سازنده» در «چارچوب منطق و موازین» است. واقعه کربلا درس های متعددی داشته اما همه نسبت به پیام اصلی آن که «هیهات منا الذلة» و منادی «قیام» در برابر منکر است حاشیه هستند. توبه پذیری از توبه کنندگان هم یکی از پیام‌های جنبی عاشورا است اما نمی‌توان آن را «درس کربلا» معرفی کرد و مثلا از پرداختن مستوفی به قیام چشم پوشید. اگر مهم‌ترین واقعه عاشورا شهادت امام و یارانش است به هیچ رو نمی‌توان پیام کربلا را به مذاکره و تعامل یا توبه پذیری تقلیل داد. این تقلیل‌گرایی در معرض اتهام تحریف عاشورا قرار می‌گیرد.

در ثانی وقتی از توبه پذیری حرف می‌زنیم آیا اصلا باید توبه‌ای وجود داشته باشد یا خیر؟ روحانی از کدام توبه و تواب حرف می‌زند؟ از کدام حر؟ این همه درشت نمایی و تأکید‌های آنچنانی برای چیست؟ کدام توبه پذیرفته نشده؟ کدام توبه کننده‌ای است که بعد از اعتراف به گناهش رانده شده؟ چه کسی از دشمنی‌اش برگشته و حاضر شده جانش را هم برای جبران اشتباهش فدا کند؟ اینهمه تأکید و اصرار همه برای یک فرض موهوم؟

دو ـ تفرقه بد است و جمهوری اسلامی هم بسیار از دشمنی بین مسئولانش ضربه خورده است. اما با افزودن بر دشمنی‌ها نمی‌توان به وحدت رسید، با تفرقه سازی هم نمی‌شود تفرقه را زدود. کسی که تقریبا در همه سخنرانی‌های سیاسی، مخالفانش را، که آنها هم در همین نظام مسئول بوده یا هستند را، یک عده دزد و فاسد و بدخواه و بی‌سواد و بی‌هویت و دشمن مردم معرفی می‌کند طرفدار وحدت و اتفاق و تفرقه زدایی نیست. کسی که گمان می‌کند مردم همه دربست مرید و پیرو او هستند و آماده‌اند که رقبای سیاسی‌اش را به زباله‌دان تاریخ بریزند راه تفرقه زدایی را از مسیر نادرستش می‌رود.

چطور می‌شود سخنران زنجان با آنهمه پیام مذاکره و تعامل اینقدر به مخالفینش می‌تازد؟ تکلیف توبه پذیری و رواداری فقط برای دیگران است؟ یا مذاکره و تعامل فقط وظیفه رقبا است؟ روحانی و اطرافیان و طرفدارانشان کی قرار است از در تحمل در بیایند و دستکم خوب حرف بزنند؟ کی قرار است تناقض «لبخند و تعامل برای دشمن خارجی» و «توپ و تشر برای منتقد داخلی» تمام شود؟ نکند فکر می‌کنند رگ حیاتشان به این خط کشی‌ها و ایجاد ترس از رقیب بسته است؟

لحن وحدت لحن نرمش و آرامش است، نه عتاب و خطاب و مقصرتراشی. کسی که در سخنرانی عصبانی است، صدایش را بلند می‌کند، داد می‌زند، متهم می‌کند، توهین می‌کند، و حساسیت را به مخاطب بی‌خبر هم منتقل می‌کند، و به خیالش با این کارها رقیب را می‌ترساند و به گوشه رینگ می‌برد، نمی‌تواند ادعای وحدت و آرامش داشته باشد. این کار از کسانی سر می‌زند که می‌خواهند مخالف را طرد و حذف کنند و اگر ادعایی غیر از این داشته باشند تناقض و کذب است.

سه ـ بنیان حجاب محکمتر از بنیان ولایت فقیه است، و بنیان امر به معروف و نهی از منکر محکمتر از بنیان جمهوری اسلامی. حکومت اسلامی نسبت به ارزش‌هایی مثل ترویج حجاب شأن وسیله و ابزار را دارد. عفت و حیای اجتماعی، پاکی اقتصاد از حرام، حفظ حقوق و حیثیت و آبروی مسلمین، عزت در برابر بیگانگان، این‌ها و امثال این‌ها اصل و هدف هستند و نظام سیاسی وسیله است. هیچ معمم و مکلایی هم نمی‌تواند اهمیت این اهداف و اصول را منکر شود.

با این وصف حرفهای روشنفکرانه‌ای که بوی تکلیف زدایی و ارزش گریزی می‌دهد در واقع شأنی جز خودزنی ندارد. همانطور که قبلا هم گفته شد اگر واقعا فرهنگ و هنر ارزشی نداریم به‌‌ همان استدلال هم نباید سیاست ارزشی داشته باشیم و دم از جمهوری اسلامی بزنیم. اگر هنر فقط هنر است و هیچ قیدی لازم ندارد چرا جمهوری فقط جمهوری نباشد و چه نیازی به قید اسلامی است؟ اصلا چرا باید نظام دینی‌ای داشته باشیم که طلبه‌ای مثل روحانی در آن برکشیده شود؟

چهار ـ از حسن روحانی که به اعتبار لباسش موظف به سواد دینی است می‌پرسیم: چطور برای رابطه غیرشرعی و ثابت شده دو نفر در خلوت شلاق پیش بینی شده اما برای غیبت مجازات شرعی نداریم؟ چرا برای دروغی که ممکن است باعث فریب عده کثیری شود حد جلد پیش بینی نشده؟ چرا برای تهمت و افترای غیرجنسی حد نداریم و تنها عذاب اخروی وعده داده شده؟ آیا حسن روحانی که علاوه بر حوزه در انگلستان هم تحصیل حقوق کرده می‌تواند به این سوال‌ها پاسخ بدهد؟

دین‌شناسی روشنفکرانه هرگز نمی‌تواند به مراد و منظور از احکام راه پیدا کند. کنار هم قرار دادن گناهان هویتی و گناهان اخلاقی از اساس خطا است. آنچه هویت و سلامت جامعه اسلامی را تهدید می‌کند در اولویت هر نهی از منکری قرار دارد. بیشترین حساسیت شرع به گناهان هویتی و فسق و منکری است که آشکارا انجام می‌شوند و کمتر از آن به گناهان اخلاقی که جز با محاسبه شخصی، تمرین، تذکر و استیضاح و مطالبه اجتماعی قابل اصلاح نیستند.

پنج ـ روحانی می‌گوید: «مباد که منکر را تنها به یک مسئله خلاصه کنیم، دروغ را منکر نپنداریم،…» و چند ثانیه بعد اضافه می‌کند: «زنان ایران، زنان مسلمان، با عفت، و همه آن‌ها طرفدار حجاب هستند» زنان مسلمان بسیاری هستند که هرزه پوشی می‌کنند و با لباس‌های بدن‌نما و مبتذل بیرون می‌آیند، لباس‌های چسبان و کوتاه در سوق المسلمین فراوان است، زنان مسلمان و هنرمندی هم هستند که حتی به ممنوع بودن صحنه‌های رختخوابی در تئا‌تر و سینما و تلویزیون ایران اعتراض دارند. پس راست چیست؟ دروغ کدام است؟

شش ـ وقتی نهادهای قانونی به وظیفه‌شان عمل نکنند آنهایی که سمت قانونی ندارند فضای جولان پیدا می‌کنند و با تشخیص خودشان وارد عمل می‌شوند. وقتی سهل انگاری، تفریط و مسئولیت گریزی آشکار می‌شود از آن طرف خودسری و افراط هم پیامدش می‌آید. وقتی دولت‌ها وظیفه خودشان را اصلا نهی از منکر نمی‌دانند، و بعضی سیاسیون هم فکر می‌کنند اگر با منکر برخورد کنند یا حتی درباره اش حرف بزنند رأیشان می‌ریزد، چه انتظاری از مردم عامی می‌توان داشت که دین و قانونشان هر روز به ریشخند جماعت دین گریز و ضد انقلاب و حتی وابسته به خارج گرفته می‌شود؟

کسی که می‌گوید امر به معروف و نهی از منکر وظیفه همه است و نباید شعار انحصاری یک عده باشد باید پاسخ بدهد که دولتش برای نهی از هرزه پوشی و ابتذال چه کار کرده است؟ در تمام مدتی که جامعه را تعفن هنجارشکنی برداشته و آزادی یواشکی به هتاکی علنی تبدیل شده دولت کدام نهی را انجام داده؟ اینکه «بگم بگم»‌های جدید مثل بورسیه‌ها در مقابل حجاب درشت نمایی شود تکلیف دولت را از بین می‌برد؟ آیا اعضای دولت در هیچ پرونده نفتی و اقتصادی زیر سوال نیستند؟

هفت ـ نگاه نامتوازن باعث کاریکاتوری شدن دولت می‌شود. دولت حاضر، مانند دولت قبل، در انجام وظایفش راه اعتدال را نمی‌رود، به سیاست خارجی و به نتیجه رساندن پرونده هسته‌ای چنان نگاه متمرکزی دارد که پیام کربلا را هم با ادبیات مذاکره پیوند می‌زند، در سیاست داخلی شعار تعامل می‌دهد اما ادبیاتش تهاجمی و ناسازگار است، اخلاق را فقط در نفی و تخریب ماقبل می‌بیند، در بخش فرهنگ ضعیف است و علیرغم ادعاها هیچ عملکرد قابل قبولی در مبارزه با مناهی ندارد.

تتمه: وقتی می‌بینم قوی‌ترین ارزش‌های تاریخی هم وارد هرمنوتیک سیاسی می‌شود فقط می‌توانم بگویم خدا آخر و عاقبت ما و این سیاست را به خیر کند. | توصیه می‌کنم سخنرانی زنجان را کامل بشنوید و به خبرهای منتشر شده اکتفا نکنید.

مطهری و شریعتی، الهام بخشان اصولگرایی و اصلاح طلبی

یک ـ واژه اصلاح طلبی رفته رفته پس از دوم خرداد مصطلح شد و تقریبا جای جریان چپ و خط امام را گرفت. اصولگرایی نیز بعد از پیروزی آبادگران در انتخابات شورا‌ها متداول شد و بیشتر از اصطلاحاتی مثل جناح راست و محافظه کار به کار رفت. این دو ترکیب به خوبی بیانگر ماهیت هر دو جریان شد و به نحو شایسته تری خواسته‌ها و هویت آن‌ها را توضیح داد. اما ریشه شکل گیری این دو جناح در دهه شصت و انشعابات میانه آن قرار دارد. سازمان مجاهدین انقلاب که سال ۶۱ جناح چپ آن کناره گیری کرده بود در سال ۶۵ رسما منحل شد. سال بعد از آن حزب جمهوری به دلیل اختلاف درباره موضوعاتی مثل اقتصاد دولتی و اختیارات ولایت فقیه منحل شد. جامعه روحانیت مبارز نیز بر سر موضوعات مشابه، سیاست خارجی و انتخاب نامزدهای انتخابات مجلس سوم دچار دو دستگی شد. مجمع روحانیون مبارز در اواخر سال ۶۶ از جامعه روحانیت منشعب و پیش از انتخابات مجلس اعلام موجودیت کرد.

جناح چپ گرا که به انشعاب و هویت سازی علاقه نشان می‌داد طرفدار دولت گرایی شدید بود و منتقدین دولت را طرفدار فقه سنتی، مخالف ولایت مطلقه و هواخواه سرمایه داری و اسلام آمریکایی می‌دانست. روحانیون منشعب شده به لحاظ شخصیتی به دنبال ارتباط بیشتر با قشر جوان بودند و فی المثل افکار جامعه روحانیت را باعث دور شدن جوانان از روحانیت می‌دانستند. این نکته‌ای روشنی بخش است که ماهیت جناح چپ و ارتباطش با بدنه جوان و دانشگاهی را روشن می‌سازد. اولین اختلافاتی که جرقه تشکیل دو جناح را زد بر سر شریعتی بود. چپ گرایان تحت تأثیر شریعتی بودند و می‌خواستند در سازمان مجاهدین انقلاب هم این را به نمایش بگذارند که با مقاومت طیفی که بیشتر متمایل به مطهری بود مواجه شدند. فضای جامعه دانشگاهی و مسلمان همچنان متأثر از شریعتی بود و روحانیونی که طرفدار جوانان مبارز و به دنبال تحول در فقه و روحانیت بودند با آن‌ها پیوند خوردند و جناح چپ اسلامی شکل گرفت.

دو ـ شریعتی که از نظر عده‌ای بزرگنمایی شده و نظریه‌پرداز یا معلم انقلاب خوانده می‌شود برای بسیاری از انقلابیون جوان الهام بخش بوده است. شریعتی متفکری اجتماعی بود و اصطلاحا «روشنفکر دینی» به شمار می‌رفت که از منظر اجتهادی آمیخته به التقاط شمرده می‌شود. شریعتی یک تعلق سنتی به دین و اطلاعاتی آکادمیک درباره اجتماع داشت و برای اینکه تعلق سنتی خود را مترقی جلوه دهد آن را به زبانی که از غرب فرا گرفته بود آمیخت. از نظر شریعتی وضعیت نابسامان ما در تحریف زندگی اصیل اسلامی ریشه دارد و برای اصلاح باید به سمت پاک دینی رفت. پاک دینی جز با نزاع با بددینی محقق نمی‌شود و این مستلزم دوگانه سازی‌هایی مانند تشیع علوی و صفوی است. ستیز با برخی سنت‌های تاریخی شیعه و بدبینی و حمله به روحانیت از همین دوگانه سازی‌ها نشأت می‌گیرد. هیچ برداشت متکثری پذیرفته نمی‌شود چرا که تنها یک نگاه دو گانه وجود دارد که در تلاقی مترقی و متحجر خلاصه می‌شود.

در سوی مقابل مطهری در جذب جوانان از شریعتی عقب مانده و به حوزه دین تعلق داشت. شریعتی از آکادمی به سمت دین آمده بود و با زبان آکادمیک سعی می‌کرد به یک اصلاح دینی یا رنسانس اسلامی برسد، اما مطهری برعکس از حوزه دین به سمت آکادمی رفته بود و سعی می‌کرد آنچه از افکار جدید علیه دین استفاده می‌شود را پاسخ بگوید و با احیا کردن جنبه‌های عقل گرایانه و فراموش شده دین جوانان مسلمان را از تغییرات فکری و هویتی مصون بدارد. مطهری با زبان حکمت متعالیه و فقه به سراغ شبهات و تلاطم‌های فکری می‌رفت و سعی می‌کرد راه اسلام را از میان آن‌ها پیدا کند و به سوالهای جدید با ادبیات تلفیقی (سنتی ـ مدرن) پاسخ دهد. تعلق مطهری به اسلام نظری و معرفتی است. او با دانش اجتهادی تلاش می‌کرد معارف اسلامی را به نحوی معقول نشان بدهد. رویکرد او درون دینی است و سخنرانی‌ها و نوشته‌های او شأنی از کلام جدید اسلامی را پیدا می‌کند که اصالتا در دفاع از دین بیان می‌شود.

اتکای شریعتی بیشتر به منابع بیرون از سنت و قدرت ادبی او بود و از تاریخ و معارف دینی استفاده‌های ذوقی می‌کرد، اما اتکای مطهری بیشتر به منابع درون سنت است و از آورده‌های خارج از دین استفاده‌های ذوقی داشت. مطهری معارف بیرون از دین را به نفع دین مصادره می‌کرد و شریعتی معارف دینی را به نفع یک هدف برون دینی به استخدام در می‌آورد. شریعتی با رویکردی عملگرایانه و ایدئولوژیک نیازهای جدید را پذیرفته بود و از همین رو خوانشی مبارزه طلبانه و مطابق با خواست‌های جدید از اسلام پیدا کرد. مواجهه او با اسلام معطوف به هدف است؛ اسلام راه و روشی جهادی است که ما را به رستگاری نهایی می‌رساند، هدفی که دانش و شرایط روز اقتضا می‌کرد. دین اگر به درد مبارزه نخورد از نظر شریعتی ضددین و محکوم است. بنابراین اگر اسلام دینی جاودانه است لاجرم مبارزه طلبی و جامعه گرایی هم در آن اصالت دارد و تمام تاریخی که غیر از این بوده شکل انحراف از تشیع حقیقی را دارد.

شریعتی تشیع را مانند حزب می‌دید و عالِم اسلامی را ملزم به تبعیت از زمانه و مکلف به علمگرایی می‌دانست تا بتواند روح دین را وارد تکامل کند. اما مطهری ساز و کار تطبیق با مقتضیات زمانه را از خصوصیات دین خاتم می‌دانست. برای مطهری آنچه در مقتضیات تغییر می‌پذیرد تنها روبنا‌ها و مسائل زمانی هستند نه مبانی و موضوعات اصولی. شریعتی مباحث تاریخی علمای اسلام (فلاسفه، عرفا، فقها و متکلمان) را مربوط به فرهنگ می‌دانست و به جای تنزل اسلام به فرهنگ به دنبال ترقی اسلام به ایدئولوژی بود. مطهری اما با جستجوگری در میان‌‌ همان داشته‌های تاریخی، که روشنفکری با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد، به دنبال راهی میانه و متناسب با شرایط روز می‌گشت. مطهری همواره با نوعی معدل گیری ارسطویی به یک خط مشی میانه رو و اعتدال گرا می‌رسید تا با نفی این و آن، حد وسط اسلامی را که به آن بی‌توجهی می‌شد از حجاب خارج کند. برای مطهری این اعتدال‌گرایی جزئی از حقانیت بود.

ممکن است شریعتی و مطهری در بسیاری از موارد مشترک و همراه به نظر بیایند اما در نوع نگاه، خط سیر و جهت گیری اختلافات جدی میان آن‌ها وجود دارد. شریعتی از دین انتظار کارکرد و فایده رساندن دارد و در واقع تفسیر را وارد روح و هدف دین می‌کند و آن را با خواسته روز (مکتب انقلابی و محرک) تطبیق می‌دهد. مطهری اما روح و هدف دین را مستقل می‌داند و در نشان دادن مسیر اعتدال تلاش می‌کند؛ هم میان اشعریگری و عقل گرایی افراطی در جهان سنت، و هم در میان چپ گرایی و راست گرایی در جهان مدرن. اسلام مطهری دینی است که در برابر تحولات زمان هویت خود را از دست نمی‌دهد و تنها تغییراتی در رویه را می‌پذیرد، اما اسلامی که شریعتی می‌خواهد از ریشه و از ابتدا با چپ گرایی زمانه همراه و همسو است. به تعبیر خود مطهری او به دنبال انقلاب اسلامی است اما شریعتی به دنبال اسلام انقلابی است و در یک کلام؛ مطهری می‌خواهد احیاگری دینی کند اما شریعتی می‌خواهد اصلاح گر دینی باشد.

سه ـ از زمانی که پیشرفت به هدف تبدیل شد چالش‌های فکری هم آغاز شد. احساس عقب ماندن ریشه اصلی دو گرایش اصلی در سیاست ماست که یکی می‌گوید ناچاریم فکر و روش زندگیمان را عوض کنیم، یعنی شبیه به دیگران شویم تا به جایگاه مشابه برسیم. اما گرایش دوم که هویت گرا‌تر است پیشرفت را مستلزم تغییر در شئون زندگی نمی‌داند. در بعضی تغییرات سیاسی پیشقدم می‌شود اما تغییرات مستمر فرهنگی و اجتماعی تا رسیدن به الگویی که از جوامع بیگانه الهام می‌گیرد را نمی‌پذیرد. گرایش دوم به دنبال حفظ هویت اجتماعی و کلیت ساختارهاست تا از طریق آن و با تکیه روی ارزش‌های بومی اراده خاموش شده‌اش را احیا کند، اما گرایش نخست کلید تغییر را دقیقا در اصلاحات هویتی و ساختاری می‌داند. اختلاف اصلاح طلبان و اصولگرایان تا حدی آینه همین تفاوت است؛ یکی بیشتر سویه سیاسی و اجتماعی دارد و دیگری بیشتر به دنبال حفظ هویت، پاسداری از ساختارهای تاریخی و زنده کردن ظرفیت‌های خودی است.

چهار ـ مطهری و شریعتی دو نظریه‌پرداز مخالف و گاهی متزاحم بودند که می‌توان یکی را الهام بخش اصولگرایی و دیگری را الگوی اصلاح طلبی معرفی کرد. این به آن معنی نیست که دیگران سهمی در شکل دادن افکار این دو طیف سیاسی نداشته‌اند اما مطهری و شریعتی به دلیل اهمیتشان نقش برجسته تری پیدا کرده‌اند. چپ گرایان اسلامی نگاه‌شان به امام خمینی از زاویه شریعتی بوده و به دنبال اسلامی مبارزه طلب بودند که از آنارشیسم به اقتدارگرایی سوق پیدا می‌کرد و با روحانیت سنتی هم سر ستیز داشت. آنچه جناح راست خوانده می‌شد نگاه‌شان با مطهری مطابق‌تر بود و با رویکردی اجتهادی و درون دینی به سیاستی متعادل توجه داشتند. راست‌ها با دانش فقهی، آزادیهای درون دینی درباره سرمایه و کار را دلیل فردگرایی بیشتر و مخالفت با جامعه گرایی و دولت گرایی رادیکال می‌دانستند و به جای مبارزه طلبی و اصرار بر سیاست خارجی چپ گرایانه و ایدئولوژیک طرفدار تعامل مناسب تری با جهان بودند.

نظریه جدا کردن امام خمینی از حوزه‌های علمیه را به نوعی می‌توان متعلق به شریعتی دانست. شریعتی «روح الله» را استثنایی بر جو غالب حوزه‌های علمیه می‌خواند اما در طرف مقابل کسانی قرار دارند که مبارزه روحانیت را حرکتی مستمر و با افت و خیز تصویر می‌کنند که با امام خمینی به اوج و به نتیجه می‌رسد. خط امامی‌ها خود را مرید یک رهبر استثنایی و هویتشان را نه وامدار روحانیت بلکه نشأت گرفته از همین استثنای تاریخی می‌دانستند. آنها وابستگی خود را دلیل برتری سیاسی تلقی کرده و از این رو تا زمانی که امام در قید حیات بود بر ولایت مطلقه فقیه اصرار داشتند و آن را ذیل دوگانه سازی فقه پویا در برابر فقه سنتی تبیین می‌کردند. مطهری نیز البته انتقاداتی به سازمان روحانیت داشت اما مشی سیاسی روحانیت را مانند شریعتی مورد قضاوت قرار نمی‌داد. از نظر مطهری روحانیت شیعه بر خلاف علمای اهل سنت همواره مستقل از حکومت‌ها بوده و هرگز «اولی الامر» را بر هر حاکمی تطبیق نداده‌اند.

روشنفکری دینی که به نوعی رقیب روحانیت بود با نگاه علمی بازرگان آغاز و با نگاه ایدئولوژیک شریعتی به اوج رسید، این‌‌ همان الگویی بود که جناح چپ گرای سیاسی تا قبل از تغییر ماهیت به راست مدرن از آن بهره‌مند می‌شود. در دوره تغییر ماهیت، سروش به عنوان روشنفکر دینی خودنمایی می‌کند و به الگوی جدیدی برای چپ گرایان سابق تبدیل می‌شود، اما شریعتی به عنوان قله همچنان محترم باقی می‌ماند و بازرگان نیز شأن خود را حفظ می‌کند. در این میان جناح مقابل یک متفکر بزرگ دارد که اصول و مبانی را از همو بهره‌مند می‌شوند، تقریبا تمام جوانان اصولگرا از مقام مطهری با امام خمینی مواجه می‌شوند، بعلاوه هم به لحاظ بهره‌مندی از حکمت متعالیه و هم به لحاظ رویکرد فقهی تناسب بیشتری بین او و راهبر اصلی انقلاب می‌بینند. به طور کلی اصولگرایان آنچه از امام خمینی درباره مبارزه جویی و عدالتخواهی گفته شده را برای مصادره او به عنوان یک متفکر چپ گرا با ذائقه شریعتی کافی نمی‌دانند.

پیام ۲۴ خرداد خفه کردن منتقدین است؟

یکی از آفات احمدی‌نژاد این بود که حدی از نقد را باز کرد که شاید هیچ دولت دیگری تحملش را نداشته باشد. احمدی‌نژاد اعتماد به نفس فوق العاده‌ای داشت و از سر همین خودباوری فزاینده حملات رسانه‌ای را چندان جدی نمی‌گرفت و خیلی راحت اجازه می‌داد دولتش را لجن مال کنند و فقط دلش را به این خوش می‌کرد که توده مردم دلشان با او است و این حرف‌ها در گوش مردم اثر ندارد یا در ‌‌نهایت و در یک فرصت مناسب همه را یکجا جواب خواهد داد.

نوع برخورد اصلاح طلبان با دولت احمدی‌نژاد اگر برگردان شود شاید هیچ اسمی نتوان برای آن میزان دریدگی و بی‌بند و باری پیدا کرد. اعتدال گرایان امروز تا چند ماه پیش هر چه می‌خواستند می‌گفتند و به هیچ منطق و مصلحتی هم اعتنا نمی‌کردند. یک فضای کاملا هماهنگ از رسانه‌های اپوزیسیون و اصلاح طلب گرفته تا طیف اصولگرا و محافظه کار به وجود آمده بود که هر حرکت جزیی از دولت را هم دستاویز مخالفت و حمله و طنز و تمسخر قرار می‌دادند.

دولت جدید هنوز با درصدی از آن انتقاد‌ها هم مواجه نشده و فقط یک طیف از جوانان اصولگرای انقلابی و عدالتخواه هستند که دست به نقد جدی اقدامات دولت می‌زنند اما اذناب دولت باب ترورِ هر نوع مخالفتی را باز کرده‌اند. خیلی عادی شده است که رسانه‌های طرفدار روحانی حتی عدم همراهی را هم «تندروی» و «افراطی‌گری» می‌خوانند و اخباری از ممنوعیت نقد رسانه‌ها در بعضی موضوعات حساسیت برانگیز دهان به دهان می‌شود که واقعا نوبر است.

احمدی‌نژاد بدون ایجاد چنین محدودیت‌هایی متهم به دیکتاتوری شد و حالا آنهایی که او را دیکتاتور کوتوله می‌خواندند نقد دلسوزانه را هم با انگ تندروی ترور می‌کنند. این‌ها انتظار دارند همه از آمدن روحانی خوشحال باشند، تمام اقداماتش را مدبرانه و معتدل ببینند، و فقط از او تشکر کنند. این خیالات باطل کار را بر خود دولت سخت خواهد کرد و رفته رفته آقایان معتدل واکنش‌هایی از خودشان نشان می‌دهند که پیش از هر چیز آبروی خودشان را تهدید خواهد کرد.

زمانی که رهبری در تلاطم فتنه ۸۸ تلاش می‌کرد با توصیه و نصیحت معترضان به انتخابات را آرام کند عمله رسانه‌ای اعتراض هیچ اعتنایی نمی‌کردند و توهم پراکنیشان هر روز شدید‌تر می‌شد، اما حالا دیگر میم قاف هم دست به قلم می‌برد و سیاست هسته‌ای دولت را با این استدلال که همه چیز با هماهنگی رهبری انجام شده از نقد احتراز می‌دهد. موقعیت رهبری که بهانه مخالف‌خوانی بوده و هست در موقع لزوم به وسیله‌ای برای فرار کردن از انتقاد هم تبدیل می‌شود!

اعتدال اگر ترجمان میانه گیری و محافظه کاری باشد در عمل چیز جز بستن فضا و خفه کردن صدای مخالف نخواهد بود. واقعیت این اعتدال رفته رفته خودش را در روزنامه‌های آرمان، شرق، اعتماد، آفتاب، مردمسالاری، ابتکار، و امثالهم نشان می‌دهد. آنهایی که آراء ۱۷ و ۲۵ میلیونی را ندید گرفتند و منتخب مردم را حتی رئیس جمهور نمی‌خواندند حالا مدعی شده‌اند که منتقدان پیام ۲۴ خرداد را نشنیده‌اند، و رسما پیام ۲۴ خرداد را خفه شدن دیگران تفسیر می‌کنند.

اوضاع عوض شده است و ماهیت دولت تغییر کرده، اما در طرف رسانه هم اوضاع عوض شده است. عادتی که رسانه‌ها در نقد آزاد و آسان پیدا کرده‌اند به زودی بلای جان دولت خواهد شد و اگر اعتدال گرایان بخواهند مقاومت کنند و نرمش نشان ندهند اعتراض‌ها چنان سخت خواهد شد که کمر دولت را خواهد شکست. مدیران این دولت نوظهور قبل از اینکه به فکر استفاده از داس در برابر مخالف باشند بهتر است با واقع گرایی مانع ترور انتقاد توسط هواداران افراطی‌شان شوند.

خیابان نواب را به عسکراولادی تغییر نام بدهیم

نواب بسیار تند بود، و آتشین مزاج، بی‌اندازه صریح و بی‌تعارف، بی‌پروا بزرگ‌تر از خودش را امر و نهی می‌کرد. به دنبال خواسته‌هایی تخیلی، و دستکم در فکر اجرای کامل قانون اساسی بود، با‌ همه قیود متمّم مشروعه‌اش. نواب سر نترسی داشت و تهورش را خرج سیاست می‌کرد، عملگرا، اهل مبارزه، بسیار آرمانگرا، و در حدی از اعتماد به نفس که مسلمان نشنود، کافر نبیند. به مقام هیچ بنی بشری یا قطر عمامه کسی هیچ اهمیتی نمی‌داد. مطرود علمای سنتی و محافظه کار بود، و پایش می‌افتاد با مرجع تقلید هم سر نزاع داشت.

نمی‌دانم چرا با اینهمه اشتباه و تندروی باید خیابانی در تهران به اسم او باشد؟ چرا باید او را تبدیل به الگو کرد؟ اسم این خیابان را باید بگذارند مثلا خیابان عسکراولادی. پهلوان زنده را عشق است، که هنوز ایستاده و از راه و آرمانهای انقلاب و نظام دفاع می‌کند و درایت و اعتدالش هم شاهدان متقنی دارد؛ پسر مطهری که نماینده واقعی پدرش است و هیچ کس مثل او سهم پدرش را نمی‌شناسد، یا سلیمی نمین که نقش بسزایی در تولید فکر داشته، یا راست‌های عاقلی که همه مخالف تندرو‌ی هستند، اینها به خوبی حق او را ادا کرده‌اند.

نواب آنقدر اشتباهات بزرگی داشته که اصلا نمی‌توان او را با کس دیگری مقایسه کرد، اما اگر کسی یا کسانی به درصدی از تندی و بی‌پروایی و عملگرایی و مبارزه بازی او نزدیک شده باشند امثال همین جهانشاهی و دوستانش هستند، که خلاف شأن روحانیت دست به کارهای خجالت آوری می‌زنند. این‌ها حقشان است که به بیش از سه سال و نیم زندان هم محکوم شوند. یک عده هم برداشته‌اند نامه‌هایی نوشته‌اند و به محکومیت این تندرو‌ها اعتراض کرده‌اند! که به نظر بنده «با این کسانی هم که اعتراض می‌کنند باید برخورد شود.»

تتمه: متأسفانه خبر دار شدیم هیئت منصفه مطبوعات محمدصالح مفتاح مدیر مسئول سایت تریبون مستضعفین را مستحق تخفیف دانسته است. به نظر شما آیا روا داشتن اینهمه رأفت و رحمت باعث تجری مجرمین نمی‌شود؟