بایگانی برچسب: s

مطهری و شریعتی، الهام بخشان اصولگرایی و اصلاح طلبی

یک ـ واژه اصلاح طلبی رفته رفته پس از دوم خرداد مصطلح شد و تقریبا جای جریان چپ و خط امام را گرفت. اصولگرایی نیز بعد از پیروزی آبادگران در انتخابات شورا‌ها متداول شد و بیشتر از اصطلاحاتی مثل جناح راست و محافظه کار به کار رفت. این دو ترکیب به خوبی بیانگر ماهیت هر دو جریان شد و به نحو شایسته تری خواسته‌ها و هویت آن‌ها را توضیح داد. اما ریشه شکل گیری این دو جناح در دهه شصت و انشعابات میانه آن قرار دارد. سازمان مجاهدین انقلاب که سال ۶۱ جناح چپ آن کناره گیری کرده بود در سال ۶۵ رسما منحل شد. سال بعد از آن حزب جمهوری به دلیل اختلاف درباره موضوعاتی مثل اقتصاد دولتی و اختیارات ولایت فقیه منحل شد. جامعه روحانیت مبارز نیز بر سر موضوعات مشابه، سیاست خارجی و انتخاب نامزدهای انتخابات مجلس سوم دچار دو دستگی شد. مجمع روحانیون مبارز در اواخر سال ۶۶ از جامعه روحانیت منشعب و پیش از انتخابات مجلس اعلام موجودیت کرد.

جناح چپ گرا که به انشعاب و هویت سازی علاقه نشان می‌داد طرفدار دولت گرایی شدید بود و منتقدین دولت را طرفدار فقه سنتی، مخالف ولایت مطلقه و هواخواه سرمایه داری و اسلام آمریکایی می‌دانست. روحانیون منشعب شده به لحاظ شخصیتی به دنبال ارتباط بیشتر با قشر جوان بودند و فی المثل افکار جامعه روحانیت را باعث دور شدن جوانان از روحانیت می‌دانستند. این نکته‌ای روشنی بخش است که ماهیت جناح چپ و ارتباطش با بدنه جوان و دانشگاهی را روشن می‌سازد. اولین اختلافاتی که جرقه تشکیل دو جناح را زد بر سر شریعتی بود. چپ گرایان تحت تأثیر شریعتی بودند و می‌خواستند در سازمان مجاهدین انقلاب هم این را به نمایش بگذارند که با مقاومت طیفی که بیشتر متمایل به مطهری بود مواجه شدند. فضای جامعه دانشگاهی و مسلمان همچنان متأثر از شریعتی بود و روحانیونی که طرفدار جوانان مبارز و به دنبال تحول در فقه و روحانیت بودند با آن‌ها پیوند خوردند و جناح چپ اسلامی شکل گرفت.

دو ـ شریعتی که از نظر عده‌ای بزرگنمایی شده و نظریه‌پرداز یا معلم انقلاب خوانده می‌شود برای بسیاری از انقلابیون جوان الهام بخش بوده است. شریعتی متفکری اجتماعی بود و اصطلاحا «روشنفکر دینی» به شمار می‌رفت که از منظر اجتهادی آمیخته به التقاط شمرده می‌شود. شریعتی یک تعلق سنتی به دین و اطلاعاتی آکادمیک درباره اجتماع داشت و برای اینکه تعلق سنتی خود را مترقی جلوه دهد آن را به زبانی که از غرب فرا گرفته بود آمیخت. از نظر شریعتی وضعیت نابسامان ما در تحریف زندگی اصیل اسلامی ریشه دارد و برای اصلاح باید به سمت پاک دینی رفت. پاک دینی جز با نزاع با بددینی محقق نمی‌شود و این مستلزم دوگانه سازی‌هایی مانند تشیع علوی و صفوی است. ستیز با برخی سنت‌های تاریخی شیعه و بدبینی و حمله به روحانیت از همین دوگانه سازی‌ها نشأت می‌گیرد. هیچ برداشت متکثری پذیرفته نمی‌شود چرا که تنها یک نگاه دو گانه وجود دارد که در تلاقی مترقی و متحجر خلاصه می‌شود.

در سوی مقابل مطهری در جذب جوانان از شریعتی عقب مانده و به حوزه دین تعلق داشت. شریعتی از آکادمی به سمت دین آمده بود و با زبان آکادمیک سعی می‌کرد به یک اصلاح دینی یا رنسانس اسلامی برسد، اما مطهری برعکس از حوزه دین به سمت آکادمی رفته بود و سعی می‌کرد آنچه از افکار جدید علیه دین استفاده می‌شود را پاسخ بگوید و با احیا کردن جنبه‌های عقل گرایانه و فراموش شده دین جوانان مسلمان را از تغییرات فکری و هویتی مصون بدارد. مطهری با زبان حکمت متعالیه و فقه به سراغ شبهات و تلاطم‌های فکری می‌رفت و سعی می‌کرد راه اسلام را از میان آن‌ها پیدا کند و به سوالهای جدید با ادبیات تلفیقی (سنتی ـ مدرن) پاسخ دهد. تعلق مطهری به اسلام نظری و معرفتی است. او با دانش اجتهادی تلاش می‌کرد معارف اسلامی را به نحوی معقول نشان بدهد. رویکرد او درون دینی است و سخنرانی‌ها و نوشته‌های او شأنی از کلام جدید اسلامی را پیدا می‌کند که اصالتا در دفاع از دین بیان می‌شود.

اتکای شریعتی بیشتر به منابع بیرون از سنت و قدرت ادبی او بود و از تاریخ و معارف دینی استفاده‌های ذوقی می‌کرد، اما اتکای مطهری بیشتر به منابع درون سنت است و از آورده‌های خارج از دین استفاده‌های ذوقی داشت. مطهری معارف بیرون از دین را به نفع دین مصادره می‌کرد و شریعتی معارف دینی را به نفع یک هدف برون دینی به استخدام در می‌آورد. شریعتی با رویکردی عملگرایانه و ایدئولوژیک نیازهای جدید را پذیرفته بود و از همین رو خوانشی مبارزه طلبانه و مطابق با خواست‌های جدید از اسلام پیدا کرد. مواجهه او با اسلام معطوف به هدف است؛ اسلام راه و روشی جهادی است که ما را به رستگاری نهایی می‌رساند، هدفی که دانش و شرایط روز اقتضا می‌کرد. دین اگر به درد مبارزه نخورد از نظر شریعتی ضددین و محکوم است. بنابراین اگر اسلام دینی جاودانه است لاجرم مبارزه طلبی و جامعه گرایی هم در آن اصالت دارد و تمام تاریخی که غیر از این بوده شکل انحراف از تشیع حقیقی را دارد.

شریعتی تشیع را مانند حزب می‌دید و عالِم اسلامی را ملزم به تبعیت از زمانه و مکلف به علمگرایی می‌دانست تا بتواند روح دین را وارد تکامل کند. اما مطهری ساز و کار تطبیق با مقتضیات زمانه را از خصوصیات دین خاتم می‌دانست. برای مطهری آنچه در مقتضیات تغییر می‌پذیرد تنها روبنا‌ها و مسائل زمانی هستند نه مبانی و موضوعات اصولی. شریعتی مباحث تاریخی علمای اسلام (فلاسفه، عرفا، فقها و متکلمان) را مربوط به فرهنگ می‌دانست و به جای تنزل اسلام به فرهنگ به دنبال ترقی اسلام به ایدئولوژی بود. مطهری اما با جستجوگری در میان‌‌ همان داشته‌های تاریخی، که روشنفکری با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد، به دنبال راهی میانه و متناسب با شرایط روز می‌گشت. مطهری همواره با نوعی معدل گیری ارسطویی به یک خط مشی میانه رو و اعتدال گرا می‌رسید تا با نفی این و آن، حد وسط اسلامی را که به آن بی‌توجهی می‌شد از حجاب خارج کند. برای مطهری این اعتدال‌گرایی جزئی از حقانیت بود.

ممکن است شریعتی و مطهری در بسیاری از موارد مشترک و همراه به نظر بیایند اما در نوع نگاه، خط سیر و جهت گیری اختلافات جدی میان آن‌ها وجود دارد. شریعتی از دین انتظار کارکرد و فایده رساندن دارد و در واقع تفسیر را وارد روح و هدف دین می‌کند و آن را با خواسته روز (مکتب انقلابی و محرک) تطبیق می‌دهد. مطهری اما روح و هدف دین را مستقل می‌داند و در نشان دادن مسیر اعتدال تلاش می‌کند؛ هم میان اشعریگری و عقل گرایی افراطی در جهان سنت، و هم در میان چپ گرایی و راست گرایی در جهان مدرن. اسلام مطهری دینی است که در برابر تحولات زمان هویت خود را از دست نمی‌دهد و تنها تغییراتی در رویه را می‌پذیرد، اما اسلامی که شریعتی می‌خواهد از ریشه و از ابتدا با چپ گرایی زمانه همراه و همسو است. به تعبیر خود مطهری او به دنبال انقلاب اسلامی است اما شریعتی به دنبال اسلام انقلابی است و در یک کلام؛ مطهری می‌خواهد احیاگری دینی کند اما شریعتی می‌خواهد اصلاح گر دینی باشد.

سه ـ از زمانی که پیشرفت به هدف تبدیل شد چالش‌های فکری هم آغاز شد. احساس عقب ماندن ریشه اصلی دو گرایش اصلی در سیاست ماست که یکی می‌گوید ناچاریم فکر و روش زندگیمان را عوض کنیم، یعنی شبیه به دیگران شویم تا به جایگاه مشابه برسیم. اما گرایش دوم که هویت گرا‌تر است پیشرفت را مستلزم تغییر در شئون زندگی نمی‌داند. در بعضی تغییرات سیاسی پیشقدم می‌شود اما تغییرات مستمر فرهنگی و اجتماعی تا رسیدن به الگویی که از جوامع بیگانه الهام می‌گیرد را نمی‌پذیرد. گرایش دوم به دنبال حفظ هویت اجتماعی و کلیت ساختارهاست تا از طریق آن و با تکیه روی ارزش‌های بومی اراده خاموش شده‌اش را احیا کند، اما گرایش نخست کلید تغییر را دقیقا در اصلاحات هویتی و ساختاری می‌داند. اختلاف اصلاح طلبان و اصولگرایان تا حدی آینه همین تفاوت است؛ یکی بیشتر سویه سیاسی و اجتماعی دارد و دیگری بیشتر به دنبال حفظ هویت، پاسداری از ساختارهای تاریخی و زنده کردن ظرفیت‌های خودی است.

چهار ـ مطهری و شریعتی دو نظریه‌پرداز مخالف و گاهی متزاحم بودند که می‌توان یکی را الهام بخش اصولگرایی و دیگری را الگوی اصلاح طلبی معرفی کرد. این به آن معنی نیست که دیگران سهمی در شکل دادن افکار این دو طیف سیاسی نداشته‌اند اما مطهری و شریعتی به دلیل اهمیتشان نقش برجسته تری پیدا کرده‌اند. چپ گرایان اسلامی نگاه‌شان به امام خمینی از زاویه شریعتی بوده و به دنبال اسلامی مبارزه طلب بودند که از آنارشیسم به اقتدارگرایی سوق پیدا می‌کرد و با روحانیت سنتی هم سر ستیز داشت. آنچه جناح راست خوانده می‌شد نگاه‌شان با مطهری مطابق‌تر بود و با رویکردی اجتهادی و درون دینی به سیاستی متعادل توجه داشتند. راست‌ها با دانش فقهی، آزادیهای درون دینی درباره سرمایه و کار را دلیل فردگرایی بیشتر و مخالفت با جامعه گرایی و دولت گرایی رادیکال می‌دانستند و به جای مبارزه طلبی و اصرار بر سیاست خارجی چپ گرایانه و ایدئولوژیک طرفدار تعامل مناسب تری با جهان بودند.

نظریه جدا کردن امام خمینی از حوزه‌های علمیه را به نوعی می‌توان متعلق به شریعتی دانست. شریعتی «روح الله» را استثنایی بر جو غالب حوزه‌های علمیه می‌خواند اما در طرف مقابل کسانی قرار دارند که مبارزه روحانیت را حرکتی مستمر و با افت و خیز تصویر می‌کنند که با امام خمینی به اوج و به نتیجه می‌رسد. خط امامی‌ها خود را مرید یک رهبر استثنایی و هویتشان را نه وامدار روحانیت بلکه نشأت گرفته از همین استثنای تاریخی می‌دانستند. آنها وابستگی خود را دلیل برتری سیاسی تلقی کرده و از این رو تا زمانی که امام در قید حیات بود بر ولایت مطلقه فقیه اصرار داشتند و آن را ذیل دوگانه سازی فقه پویا در برابر فقه سنتی تبیین می‌کردند. مطهری نیز البته انتقاداتی به سازمان روحانیت داشت اما مشی سیاسی روحانیت را مانند شریعتی مورد قضاوت قرار نمی‌داد. از نظر مطهری روحانیت شیعه بر خلاف علمای اهل سنت همواره مستقل از حکومت‌ها بوده و هرگز «اولی الامر» را بر هر حاکمی تطبیق نداده‌اند.

روشنفکری دینی که به نوعی رقیب روحانیت بود با نگاه علمی بازرگان آغاز و با نگاه ایدئولوژیک شریعتی به اوج رسید، این‌‌ همان الگویی بود که جناح چپ گرای سیاسی تا قبل از تغییر ماهیت به راست مدرن از آن بهره‌مند می‌شود. در دوره تغییر ماهیت، سروش به عنوان روشنفکر دینی خودنمایی می‌کند و به الگوی جدیدی برای چپ گرایان سابق تبدیل می‌شود، اما شریعتی به عنوان قله همچنان محترم باقی می‌ماند و بازرگان نیز شأن خود را حفظ می‌کند. در این میان جناح مقابل یک متفکر بزرگ دارد که اصول و مبانی را از همو بهره‌مند می‌شوند، تقریبا تمام جوانان اصولگرا از مقام مطهری با امام خمینی مواجه می‌شوند، بعلاوه هم به لحاظ بهره‌مندی از حکمت متعالیه و هم به لحاظ رویکرد فقهی تناسب بیشتری بین او و راهبر اصلی انقلاب می‌بینند. به طور کلی اصولگرایان آنچه از امام خمینی درباره مبارزه جویی و عدالتخواهی گفته شده را برای مصادره او به عنوان یک متفکر چپ گرا با ذائقه شریعتی کافی نمی‌دانند.

قبیله گرایی اصولگرایان و پیامدهای سکوت و تحمل رئیس جمهور

بعد از این مطلب متوجه شدم آقای حامد فتاحی پیش از بنده گلایه‌ای نوشته و از قبیله گرایی اصولگرایان (و منحصر کردن حمایت از طرفداران خودشان و بی‌تفاوتی نسبت به احمدی نژادی‌ها) انتقاد کرده است. بنده البته «احمدی نژادی» نبوده و نیستم (یعنی سعی می‌کنم طرفدار هیچ «شخص» ی نباشم و فقط به اصولی که خودم صحیح می‌دانم پایبند بمانم) و تنها‌تر از آن هم هستم که در دسته و گروهی جا داشته باشم. اما با همه اختلافات و مخالفت‌هایی که با بعضی گرایش‌ها و تبلیغات احمدی نژادی دارم آن قسمتی که آقای فتاحی به مظلوم ماندن و حمایت نشدن از احمدی نژادی‌ها اشاره کرده واقعا درست است، و آنجایی که از کم کاری خود آن‌ها در حمایت از خودشان می‌گوید درست‌تر است. منتها، مسئله‌ای که ایشان صراحتا درباره‌اش حرف نزده مسئولیت دولت و شخص رئیس جمهور نسبت به وضعی است که پیش آمده. به نظر بنده بیش از همه مواضع خود آقای احمدی‌نژاد برای حمایت نکردن از آزادی طرفدارانش در اینترنت مورد انتقاد است:

وزارت فرهنگ مسئول مستقیم وضع اینترنت است و «باید» با تفکر رئیس جمهور اداره شود. آقای احمدی‌نژاد حرفهایی راجع به آزادی بیان و حق حرف زدن همه می‌گوید که در ظاهر خوشایند است اما در عمل تفکر دیگری بر وزرات فرهنگ و بر دولتشان حکومت می‌کند و این وضع در هر دو دوره وجود داشته است. وزیر قبلی فرهنگ که بعد از بیرون آمدن از مسئولیتش رسما به مخالف علنی دولت تبدیل شده، طائب و ذوالنور هم که دیگر خریداری ندارند فتیله آن حرف‌ها را پایین کشیده‌اند ایشان‌‌ رها نمی‌کند و می‌رود از تریبون نمازجمعه باز‌‌ قصه‌هایی شبیه به جریان انحرافی و لولو خرخره‌های مدعی ارتباط با ناحیه مقدسه و … را تکرار می‌کند! بنده بعید نمی‌دانم که وزیر فعلی هم چنین نسبتی با دولت داشته باشد و اصلا او را شخصیتی نمی‌بینم که تناسبی با دولت احمدی‌نژاد و نوع نگاهش به مسئله فرهنگ داشته باشد. در درجه اول باید گفت که احمدی‌نژاد نتوانسته تفکر خودش را بر وزارت فرهنگ حاکم کند و از این جهت انتقاد جدی به دولتش وارد است.

شاید اگر احمدی‌نژاد می‌خواست بر حاکم کردن نظرات خودش بر وزارت فرهنگ اصرار کند این موضوع احتمالا به کشمکش بیشتر بین اصولگرایان مجلس نشین و دولت تبدیل می‌شد اما به نظر حقیر بهتر بود اصلا این وزارتخانه فشل می‌ماند و وزیر نمی‌داشت (و با‌‌ همان سرپرست اداره می‌شد) تا اینکه با تفکری غیر از تفکر رئیس جمهور (و حتی مخالف آن) اداره شود. اینهمه سیاسیون خاتمی را به نداشتن اراده متهم می‌کنند اما همین خاتمی تا توانست پای مهاجرانی ایستاد و مهاجرانی هم آدمی نبود که کاری را که دیگران بخواهند انجام بدهد، او بالاخره کار خودش را کرد و منظور خودش را تا حدی پیش برد اما احمدی‌نژاد چنین آدمی نداشته و به نظر می‌رسد که برای اداره وزارت فرهنگ تن به ضرورت‌های سیاسی داده است (هم چوب را خورده و هم پیاز را!). در نتیجه علاوه بر نارضایتی اهالی فرهنگ ـ که البته بسیار عادی است! ـ آنچه ما فعالان مجازی از این وزارتخانه به خاطر می‌آوریم بیشتر اراده قوی برای فیلتر کردن و مسدود کردن و البته توجیه کردن است.

از وزارت فرهنگ که بگذریم درباره مواضع شخصی رئیس جمهور هم سوالات جدی وجود دارد: آقای احمدی‌نژاد یک جاهایی از آزادی بیان مشایی دفاع کرده و در سخنرانی‌هایش به خاطر حمله به او کنایه‌هایی هم زده و حرفهای مشایی را به شکل دیگری تکرار و تبلیغ کرده، اما بنده خبر ندارم از آزادی انتقاد و اعتراض عدالتخواهان و حتی طرفداران خودش دفاعی کرده باشد! مثلا چرا ایشان به صراحت از بازداشت شدن بعضی‌ها نگفته و اسمشان را نیاورده؟ یا چرا از دانشجویان عدالتخواه معترض به وقف دانشگاه آزاد حمایت صریح نکرده؟ یا چرا وقتی وبلاگ‌هایی را که با‌هاشان برخورد می‌شود «قارچ» خوانده شدند صدایش درنیامده؟ چرا رسما اعلام کرده که برخورد‌ها را تا به هیئت دولت نرسیده تحمل می‌کند و بعد از آن «خط قرمز» است؟ این چه اشتباهی بود که وقتی مردم از چند و چون ماجرا‌ها خبر ندارند خط قرمز تعیین کند و به دست هوچی‌ها گزک بدهد؟ چرا قبل از گفتن این حرف اطلاعاتی از برخوردهایی که به بهانه‌های مختلف با اطرافیانش شده به مردم نداد و بعدش آن حرف را به زبان نیاورد؟

حالا دیگر خیلی راحت این تلقی را دامن زده‌اند که رئیس جمهور هم قبیله خودش را دارد، و تا خطری به آن قبیله نرسد ایشان ترجیح می‌دهد «سکوت الهام بخش وحدت» کند! من نمی‌دانم چه کسی به خاطر سکوت الهام بخش وحدت به ایشان رأی داده و اصلا کدام دیوانه‌ای پیدا می‌شود که با چنین انگیزه‌ای به ایشان رأی داده باشد؟! تا آنجا که ما می‌دانیم مردم بیشتر به خاطر وضع اقتصادشان و بعد به خاطر ساده زیستی و صراحت و افشاگری به ایشان رأی داده‌اند نه سکوت و تحمل. پاچه خوران بیسواد در این مملکت البته یک چیزهایی درباره تحمل سیاسی شنیده‌اند و مرتب هم به تاریخ صدر اسلام استناد می‌کنند اما سکوت کردن و تحمل کردن ظاهرا تنها مربوط به وقتی است که کسی اختیاری نداشته باشد! وقتی مسئولیتِ بالفعل در ید کسی باشد اصلا حق ندارد سکوت و تحمل کند. نعوذبالله امیرالمومنین هم اگر می‌خواست نگران تبعات حق طلبی‌اش باشد خیلی بهتر از خیلی‌ها می‌توانست اوضاع بلاد را آرام نگه دارد و حتی معاویه را هم با سیاست بازی حذف کند.

و تازه این «خط قرمز»ی هم که از آن اسم برده‌اند مگر چیست؟ رئیس جمهور چه کار می‌تواند بکند؟ چه نیروی در اختیار دارد که بتواند جلوی قوه قضائیه را بگیرد؟ کدام نهادی است که از دستور رئیس جمهور مبنی بر جلوگیری از بازداشت و محاکمه افراد اطاعت کند؟ ‌‌نهایت این خط و نشان‌‌ همان «شکستن سکوت» و دوباره حرف زدن است، که شبیه‌اش در جریان مناظره کذایی اتفاق افتاد. اینطور به نظر می‌رسد که سیاست ایشان اینطور است که آنقدر سکوت کنند تا عملکرد‌ها و اقدامات علیه دولت تلنبار شود و بعد یکدفعه شخص خودشان به میدان بیایند و با چند جمله افشاگری همه چیز را تغییر بدهند! اما غیر از تنش زا بودن این روش، جواب دادن دوباره‌اش هم مورد تردید است. بنده حدود دو سال قبل از انتخابات و زمانی که رئیس جمهور آن فهرست بلندبالا را در جیبش نگه داشت پیش بینی می‌کردم که ایشان افشاگری را برای شب انتخابات نگه می‌دارد، و حالا پیش بینی می‌کنم که این سیاست اگر تکرار شود احتمال بالایی برای شکست دارد و ممکن است اثر معکوس هم بدهد.

شواهد نشان می‌دهد که سکوت کردن به ضرر شخص خود رئیس جمهور هم تمام می‌شود. مثلا سکوت درباره خانه نشینی و فکر و مشورت درباره استعفا باعث شد تا فرصت طلبان سیاسی موضوع را به میل خودشان «ایستادن جلوی رهبری» تعبیر کنند و گناه نکرده را از خزانه غیبشان افشا کنند و «وا ولـایتاه!» سر بدهند، و یک کلام هم به زبان نیاورند که این ایستادن جلوی رهبری را با کدام بصیرت کشف کرده‌اند؟ و اگر واقعا کسی جرأت کرده جلوی رهبری بایستد چرا خود رهبری از این ایستادن چیزی نمی‌گویند؟ چرا تا اتفاقی می افتد رهبری اینهمه وکیل و وصی خودخوانده پیدا می‌کند که از طرف ایشان تعیین سیاست می‌کنند؟ به هر حال، اگر‌‌ همان موقع رئیس جمهور به جای سکوت کردن، ماوقع را صریح و صادقانه به مردم می‌گفت و به تبعاتش هم فکر نمی‌کرد فرصت قصه بافتن و اقدام به ترور شخصیت را هم از مخالفان و سست عنصران سیاسی می‌گرفت. اما حالا هزاری هم که تلاش بکند تا جریان تهمت زدن‌ها و داستان سازی‌ها را تغییر بدهد دیگر به نظر نمی‌رسد که فایده‌ای داشته باشد.

خواسته یا ناخواسته احمدی‌نژاد با جدی کردن اختلافاتش با اصولگرایان به نظام خدمت کرد و اپوزیسیون را از صحنه سیاست بیرون راند، اما آش به ید با کفایت اصولنمایان شور شد، مهار اوضاع از دست رفت و خسارت‌هایی متوجه بعضی‌ها شد. احمدی‌نژاد هم متأسفانه به حد کافی به فکر طرفدانش نبوده و بیشتر به اقبال توده مردم نظر داشته (که با این وضع گرانی و… ریزش آن‌ها هم احتمالا اتفاق می‌افتد). در کل بنده احساس می‌کنم ایشان چندان گوش شنوایی برای انتقاداتی از این جنس، حتی از طرف کسانی که باعث رو آمدن و پیروزیشان شدند، ندارند و شاید اگر کسی مثل بنده هم بخواهد بعضی انتقادات را رو در رو به ایشان بگوید باز گمان می‌کنند توطئه تازه‌ای از طرف هاشمی یا غیر او در حال شکل گرفتن است! در صورتی که با همه اختلافات، ما از آن عدالتخواه‌های سوم تیری هم نیستیم که ابتدا شکست بخوریم و از ترس هاشمی «احمدی نژادی» بشویم، و بعد هم با اعتماد به نفس از کارمان پشیمان و توبه‌کار شویم! ما از آن ۲۷ خردادی‌هایی هستیم که افتخار ضایع کردن قالیباف و لاریجانی هم متعلق به ماست.

وقتی با نیروهای ارزشی برخورد می‌شود…

متأسفانه امیرحسین ثابتی هم به سه ماه حبس تعلیقی محکوم شده و اتهامش ظاهرا مسائلی مثل «جاسبی گرا» خواندن رئیس مجلس هشتم بوده است. بنده از نزدیک ثابتی را نمی‌شناسم و خیلی کم نوشته‌های وبلاگش را می‌خواندم، اما فکر می‌کنم حکم ناراحت کنندۀ او به نوعی ادامه خاطرات خاص مجلس هشتم است. ثابتی دستکم این بخت را دارد که باقری لنکرانی یـا دوستان رسانه ای‌اش از او حمایت کنند، اما متأسفانه چنین بختی در مورد همه وجود نداشته است:

وقتی با نیروهای ارزشی یا طرفداران نظام برخوردهایی می‌شود اولین نوع واکنشی که خیلی هم رایج است گرفتن ژست محافظه کاری و دفاع از عملکرد نظام است. «دفاع از عملکرد نظام» اگر بی‌مبنا و محافظه کارانه باشد ممکن است به یک بیماری تبدیل شود، به صورتی که هر اشتباهی از اجزای نظام هم در یک روند ماستمالی، سرهم کردن استدلال، اشاره به خوشحالی دشمن برای ممانعت از اعتراض به احکام، و دستاویزهای مشابه، قابل توجیه یا نادیده گرفتن باشد.

بیماری دیگری که چنین مواقعی عود می‌کند «حسادت» است. آنهایی که با متهمین و محکومین احساس رقابت می‌کنند واکنش‌هایی نشان می‌دهند که ناخواسته رضایت پنهانی‌شان را لو می‌دهد. بعضی برخوردهایی که با حکم شلاق کاوه اشتهاردی یا حمله به دفتر روزنامه ایران از طرف رسانه‌های مثلا اصولگرا (مثل الف) شد از این جنس است. این نوع واکنش‌ها بیشتر از آنکه مبنایی و دوراندیشانه باشد زیر سایه رقابت و اختلافات حزبی و سیاسی انجام می‌شود.

نوع سوم از واکنش «حمایت قبیله گرایانه» است. یعنی کسانی برخورد با فعالان ارزشی را بد می‌دانند و آماده اعتراض هم هستند، اما تا آسیاب به نوبت خودشان نرسد سکوت می‌کنند، و وقتی نوبت به خودشان برسد آسمان و زمین را به هم می‌دوزند! این نوع واکنش هم تقریبا شایع است اما وقتی مثلا اسم رجانیوز پای بیانیه اعتراض به فیلتر شدن الف دیده می‌شود می‌توان امیدوار بود که این آگاهی دستکم در بخشی از اصولگرایان به وجود آمده که «سکوت» ترجیح و منفعتی ندارد.

واکنش نوع چهارم «حمایت اصولی» است. مثلا اگر در روندی احساس شد که با هر منتقد ارزشی که صدای اعتراضش را نسبت به چند شخص خاص بلند می‌کند برخورد می‌شود، و نشانه‌های آشکارش هم مورد سوء استفاده رسانه‌های «دشمن» قرار می‌گیرد، و آبرو و اعتبار نظام را حتی بین وفادارانش تهدید می‌کند، هر منتقد دلسوزی باید نسبت به این روند فرضی اعتراض کند، و حتی به نفع خودش هم هست که موضوع را به سکوت یا مداهنه برگزار نکند.

محاکمه و محکوم شدن مدافعان و طرفداران نظام مخصوصا اگر با معیارهای دوگانه باشد هیچ تبعات خوشایندی ندارد. شاید یکی از برکات(!) متعدد شدن برخوردهای قضایی همین باشد که عده بیشتری احساس خطر می‌کنند و بیشتر رو به واکنش اصولی و بدون ملاحظه رقابت‌، حسادت و سیاسی کاری می‌آورند، یا وقتی دفاع می‌کنند با نگرانی و صادقانه دفاع می‌کنند، یعنی ادای دفاع در نمی‌آورند و به جای حمایت واقعی از ژست تصنعی خودشان دفاع نمی‌کنند.

تتمه: توکلی بعد از فیلتر شدن الف کارهای دادستان فعلی را یادآور کارهای دادستان قبلی (مرتضوی) دانسته است! اما اگر برخوردهای مشابه سابقه داشته‌اند چرا توکلی قبلا چنین حرفی نزده؟ همین آقای توکلی در رادیو گفتگو به صراحت از مبارزه با «استبداد قوه مجریه»! حرف می‌زند، که می‌شود این ادعا‌ را کنار مطالب و کامنتهایی که سایت الف علیه رئیس جمهور منتشر کرده (و فیلتر نشده) گذاشت، و به هوای کثیف سیاست تأسف خورد!

بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی و وضعیت ناگوار عدالتخواهی

چند روز پیش در صحبت با بعضی از دوستان بحث بر سر این بود که با چه الگویی باید اتفاقاتی مثل انتخابات مجلس نهم و رقابت غیر جذاب لاریجانی ـ حداد و تکرار ریاست لاریجانی (و نایب رئیسی ابوترابی و باهنر) را تحلیل کنیم؟ به نظر بنده، «بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی» شاید بتواند این اتفاقات را، که برای بسیاری هم ناخوشایند است، توضیح بدهد. شناخت این بهم ریختگی بیش از هر چیز در گرو آشنایی با طبع محافظه کاری و اتفاقی است که در سال ۸۴ رخ داد، و در آستانه انتخابات ۸۸ هم به اوج خودش رسید.

محافظه کاران اغلب دوست دارند میانه را بگیرند، طبعیت محافظه کاری اقتضا می‌کند در جایی قرار بگیرند که با کمترین تزاحم مواجه شوند، آن‌ها به این صورت می‌توانند قدرت و موقعیت خودشان را حفظ کنند. اما نتیجۀ انتخابات ۸۴ برای محافظه کاران غیرقابل پیش بینی و غیرقابل هضم بود. در فضای پس از دوم خرداد قهرا زمینه‌های تعامل بیشتری وجود داشت اما به تدریج که خاطره اصلاحات کم رنگ می‌شد تزاحم با کسی که با شعار عدالتخواهی ریاست جمهوری را به دست آورده بود شکل عیان‌ و واقعی‌تری به خودش گرفت.

رئیس جمهوری که اساسا گروه خونی‌اش به محافظه کاران نمی‌خورد به بر هم زدن معادله قدرت هم علاقه داشت، و این زمینه تنش را روز به روز بیشتر می‌کرد. محافظه کاران (راست سنتی) همواره تلاش می‌کنند حداکثر فاصله را از عدالتخواهان داشته باشند، یک دافعه قدرمند از طرف آن‌ها نسبت به عدالتخواهان وجود دارد و در چنین شرایطی محافظه کارانی که قابلیت فاصله گرفتن بیشتر با عدالتخواهان، و نزدیکی بیشتر به باقیمانده‌های اصلاحات را دارند، موضوعیت و حتی محبوبیت پیدا می‌کنند.

دولت با کارهایی غیرضروری و حساسیت برانگیز برای خودش حاشیه ساخت و میدان را برای گُرگرفتن ادعای اصولگرایی باز کرد (در صورتی که محافظه کاران تکیه چندانی بر دفاع از اصول ندارند و دغدغه‌شان بیشتر حفظ و افزایش اقتدار نظام است). در نتیجه یک اتحاد ناپیدا در دشمنی با دولت پدید آمد و به جای اینکه در وضعیت طبیعی، که حداکثر تا آستانه انتخابات ۸۸ حفظ شد، طیف معتدل اصولگرایان (مثل اصولگرایان ـ اصلاح‌طلب) نزدیکی بیشتری با اصلاح‌طلبان داشته باشند، تقریبا جایشان را به محافظه کاران دادند.

 بهم ریختگی آرایش جریان‌های سیاسی و وضعیت ناگوار عدالتخواهی

از میان اصولگرایان آنهایی که علاقه بیشتری به توجه عمومی دارند احساس کردند با درآوردن ادای اصلاح‌طلب‌ها و با میانه روی کاملا سیاسی می‌توانند جای آن‌ها را هم پر کنند. (و اصلاح‌طلب‌هایی که تحلیل ضعیف تری دارند بدون اینکه متوجه تأییدشان بر محو اصلاح‌طلبی باشند از این عناصر حمایت کردند). پیش از انتخابات مجلس نهم هم اصولگرایان دقیقا در نسبت با مواضعشان دربرابر دولت تقسیم شدند، و دو طیف اصولگرایی «محافظه کار ـ معتدل» و «انقلابی» شکل گرفت (جبهه متحد در برابر جبهه پایداری).

مرزبندی آشکار بین اصولگرایان را می‌توان در نزاع رسانه‌ای جبهه متحد ـ جبهه پایدای به عینه دید و اتحاد و همرنگی طیف محافظه کار و معتدل را می‌توان با تنش جبهه پایداری (وفاداران به گفتمان سوم تیر) بر سر حق نماینده داشتن لاریجانی و قالیباف در جبهه متحد مشاهده نمود. اصولگرایانی که نسبت به دولت همچنان امیدواری‌هایی دارند در مجلس منزوی و حتی محاصره می‌شوند، و از بین دو محافظه کاری هم که برای ریاست مجلس رقابت می‌کنند تنها کسی برنده می‌شود که توانایی میانه گرفتن بیشتری دارد.

در همین شرایط است که عدالتخواهان (که عمدتا مستقل و پراکنده هستند) در وضعیت بدی قرار می‌گیرند، و در حالی که دولت از آن‌ها فاصله گرفته و مشغول به کشمکش سیاسی شده فقط می‌توانند آرزو‌هایشان را مرور کنند (نگاهی به حرفهای وحید جلیلی بیاندازید). دولت هر روز تنها‌تر و بی‌حمایت‌تر می‌شود و جذب حداکثری، که بیش از همه باید در مورد عدالتخواهان مصداق داشته باشد، به حاشیه رفته و برای آرام کردن سیاست، برخورد با معترضین، و برخورد با اعتراض کنندگان به برخورد، در دستور کار قرار می‌گیرد.

تتمه: شخصیت ذی نفوذی مانند هاشمی برای خودش یک مقوله سیاسی است، و ذیل هیچ کدام از اصطلاحات سیاسی قرار نمی‌گیرد. البته در آرایش فعلی گروه‌های سیاسی، او و طرفدارانش جایی بین محافظه کاران و اصلاح‌طلبان میانه رو قرار دارند. | کاربرد اصطلاحات انقلابی یا معتدل (میانه رو) کمتر بار ارزشی دارد و بیشتر برای توصیف ظواهر است، و الا همه سیاسیون خودشان را معتدل می‌دانند، و اکثرا خودشان را انقلابی به حساب می‌آورند.