بایگانی برچسب: s

عجله روحانی تبعات منفی خواهد داشت

دولت روحانی تنها دولتی است که در روز تحلیف هیئت وزیرانش را معرفی کرد، نه به خاطر تدبیر یا شعارهای مشابه، بلکه به این دلیل که با انتخابات ۹۲ عقب گرد کاملی برای بازگشت به مدیریت کارگزارانی به وجود آمد. معرفی زنگنه و آخوندی و نعمت‌زاده و به کار گرفتن امثال جهانگیری و ترکان نه احتیاجی به تفکر داشت و نه خبری از تجدید و نوآوری می‌داد. تنها پیام این گزینه‌ها بازگشت به مدیریت هاشمی و خاتمی بود.

مدیریت کارگزارانی اگر بین اقتضائات اقتصادی و تحمل مردم مجبور به انتخاب شود طرف اقتضائات اقتصادی را می‌گیرد. در هر سه تجربه مشابه (هاشمی، خاتمی، روحانی) نشانه‌هایی از رویکرد ناهمساز با عدالت اجتماعی در کارگزاران سازندگی دیده می‌شود. دولت روحانی نیز در شرایط فعلی به جای اینکه از تحریک تورم دوری کند به مسیر عکس می‌رود و با خوشبینی فراوان از افت تورم در سال جاری به ۲۵ درصد خبر می‌دهد.

احمدی‌نژاد تلاش زیادی کرد که مرحله دوم هدفمندی را آغاز کند اما به او اجازه ندادند. حتی ۲۸ هزارتومان به حساب سرپرستان خانوار واریز شد اما مجلس‌نشینان بی‌توجه به شوکی که همین خبر به بازار وارد کرده اجازه ندادند هدفمندی حتی یک گام جلو‌تر برود. این دو سال پیش بود، در بهار ۹۱. حالا بهار ۹۳ است و دولت با خیال راحت قیمت آب و برق را افزایش داده و قیمت گاز را هم بالا برده است. به زودی افزایش در قیمت بنزین و گازوئیل نیز اعلام خواهد شد.

مجلس هفتم موفق شد طرح تثبیت قیمت‌ها را تصویب کند و جلوی تکرار تورم هر ساله در دولت خاتمی را بگیرد. نتیجه این طرح آرام گرفتن بازار و کاسته شدن از شدت گرانی‌ها بود. طرفداران دولت خاتمی این طرح را همیشه محکوم کردند اما اُفت تورم را برعکس به حساب خاتمی نوشتند. مجلس نهم نیز با تمام توان مانع پیشروی سیاست‌های احمدی‌نژاد شد، اما همین مجلس رویکردی آمیخته به مدارا و همراهی در برابر روحانی در پیش گرفته است.

میراثی که احمدی‌نژاد به جا گذاشت نقدینگی فراوان بود. او با به کار گرفتن امثال جهرمی در سمت وزیر کار ـ که معتقد بودند تزریق نقدینگی نه موجب تورم که باعث تحریک تولید می‌شود ـ به مسیری اشتباه رفت و بعد با رویکردی ساده انگارانه توزیع پول نقد بین همه مردم را (به جای تأمین اجتماعی و بهداشت) اجرای «عدالت» خواند. نتایج عدالتخواهی غیراجتماعی و بدون عاقبت اندیشی او بیش از همه به نفع سرمایه داری تمام شد.

نگاه کارگزارانی در پی تقیسم مردم به توانگر و نیازمند، و متمایل به رسمیت دادن به فقر مردم است. طرفداران هاشمی با نگاه از بالا ترمیم نتایج منفی تعدیل را بر عهده نهادهایی مثل «کمیته امداد» می‌انداختند و روحانی نیز با اجرای طرح‌های گزینشی مثل «سبدکالا» درصدد التیام درد نیازمندان است. رویکرد دولت روحانی در تقسیم یارانه تنها به بخشی از مردم (به عنوان نیازمند) البته در تناقض با خاستگاه رأی اوست که از طبقات بالا‌تر اجتماعی بوده‌اند.

سیاست دولت جدید یارانه را از یک امر اجتماعی و همگانی به یک امر طبقاتی و خاص تبدیل خواهد کرد و اجرایی شدن «سبدکالا» را می‌توانی طلیعه عملی شدن همین سیاست به حساب آورد. برای تقسیم یارانه نیز دولت روحانی بین روش‌های خودخواسته و داوطلبانه، یا اجبار و جریمه سرگردان است. در صورتی که راه کاستن از تبعات منفی توزیع پول و تورم، تبدیل یارانه به خدمات اجتماعی و فراگیر بوده و هست.

مدیریت کارگزارانی گرایش آشکاری به علم گرایی دارد و برداشت خود از پژوهش‌های آکادمیک را تنها راه نجات اقتصاد تلقی می‌کند. تبعیض طبقاتی یا توسعه کاریکاتوری اما از نتایج تقلید علمی و کپی برداری از الگوهای دیگران است. ترومای علم گرایی اعتماد به نفس شدیدی را نیز در پی می‌آورد که کاملا در اطرافیان دولت آشکار است. این اعتماد به نفسِ شبه آکادمیک با ابتکار عمل در سیاست خارجی تشدید هم شده است.

دولت جدید اعتماد به نفس زیادی دارد و در نیمسال گذشته به حدی از خودش تشکر کرده که تصور می‌کند آن آرامش نسبی که نیازمند ورود به مرحله دوم بود حاصل شده است. اما در واقعیت، این کار عجولانه است و نه اقتصاد و نه مردم آمادگی شوک‌های جدید را ندارند. اگر قرار است اقتصاد رو به بهبود برود بازار‌ها باید ثبات واقعی و کافی داشته باشد و در غیر اینصورت اجرای مرحله دوم به همان شیوه توزیع نقدی (که نتایج ناگواری به بار آورده) عاقلانه نیست.

از سال ۹۱ تورم فشار زیادی به مردم آورده و دولت جدید با شعارهای «تدبیر» و «امید» آمد که به خیال خود همه را از رنج و محنت هشت ساله نجات بدهد. این روز‌ها اما علیرغم ثبات نسبی تورم شاخص بورس ـ که شاید روشن‌ترین نقطه اقتصادی در دولت احمدی‌نژاد بود ـ افت محسوسی داشته است. معلوم نیست که دولت افت شاخص بورس را هم به حساب خودش و پاقدم روحانی خواهد گذاشت یا نه، اما در جهان واقعی چنین اخباری خوشایند به حساب نمی‌آید.

در اثنای دولت هاشمی نارضایتی گسترده‌ای نسبت به گرانی اتفاق افتاد و اعتراض‌های اجتماعی در اسلامشهر، قزوین و مشهد به همین موضوع ربط داده شد. در پایان دولت خاتمی نیز تبعیض اقتصادی باعث برآمدن صدای عدالت شد. عدالتخواهی احمدی‌نژاد هم نتایجی نامطلوب و معکوسی به بار آورد. روحانی اما در همین ابتدای دولت با دستکاری قیمت‌ها و اجرای عجولانه هدفمندی به استقبال تبعاتی می‌رود که دولت‌های دیگر در پایان راه با آن مواجه شدند.

پیام ۲۴ خرداد خفه کردن منتقدین است؟

یکی از آفات احمدی‌نژاد این بود که حدی از نقد را باز کرد که شاید هیچ دولت دیگری تحملش را نداشته باشد. احمدی‌نژاد اعتماد به نفس فوق العاده‌ای داشت و از سر همین خودباوری فزاینده حملات رسانه‌ای را چندان جدی نمی‌گرفت و خیلی راحت اجازه می‌داد دولتش را لجن مال کنند و فقط دلش را به این خوش می‌کرد که توده مردم دلشان با او است و این حرف‌ها در گوش مردم اثر ندارد یا در ‌‌نهایت و در یک فرصت مناسب همه را یکجا جواب خواهد داد.

نوع برخورد اصلاح طلبان با دولت احمدی‌نژاد اگر برگردان شود شاید هیچ اسمی نتوان برای آن میزان دریدگی و بی‌بند و باری پیدا کرد. اعتدال گرایان امروز تا چند ماه پیش هر چه می‌خواستند می‌گفتند و به هیچ منطق و مصلحتی هم اعتنا نمی‌کردند. یک فضای کاملا هماهنگ از رسانه‌های اپوزیسیون و اصلاح طلب گرفته تا طیف اصولگرا و محافظه کار به وجود آمده بود که هر حرکت جزیی از دولت را هم دستاویز مخالفت و حمله و طنز و تمسخر قرار می‌دادند.

دولت جدید هنوز با درصدی از آن انتقاد‌ها هم مواجه نشده و فقط یک طیف از جوانان اصولگرای انقلابی و عدالتخواه هستند که دست به نقد جدی اقدامات دولت می‌زنند اما اذناب دولت باب ترورِ هر نوع مخالفتی را باز کرده‌اند. خیلی عادی شده است که رسانه‌های طرفدار روحانی حتی عدم همراهی را هم «تندروی» و «افراطی‌گری» می‌خوانند و اخباری از ممنوعیت نقد رسانه‌ها در بعضی موضوعات حساسیت برانگیز دهان به دهان می‌شود که واقعا نوبر است.

احمدی‌نژاد بدون ایجاد چنین محدودیت‌هایی متهم به دیکتاتوری شد و حالا آنهایی که او را دیکتاتور کوتوله می‌خواندند نقد دلسوزانه را هم با انگ تندروی ترور می‌کنند. این‌ها انتظار دارند همه از آمدن روحانی خوشحال باشند، تمام اقداماتش را مدبرانه و معتدل ببینند، و فقط از او تشکر کنند. این خیالات باطل کار را بر خود دولت سخت خواهد کرد و رفته رفته آقایان معتدل واکنش‌هایی از خودشان نشان می‌دهند که پیش از هر چیز آبروی خودشان را تهدید خواهد کرد.

زمانی که رهبری در تلاطم فتنه ۸۸ تلاش می‌کرد با توصیه و نصیحت معترضان به انتخابات را آرام کند عمله رسانه‌ای اعتراض هیچ اعتنایی نمی‌کردند و توهم پراکنیشان هر روز شدید‌تر می‌شد، اما حالا دیگر میم قاف هم دست به قلم می‌برد و سیاست هسته‌ای دولت را با این استدلال که همه چیز با هماهنگی رهبری انجام شده از نقد احتراز می‌دهد. موقعیت رهبری که بهانه مخالف‌خوانی بوده و هست در موقع لزوم به وسیله‌ای برای فرار کردن از انتقاد هم تبدیل می‌شود!

اعتدال اگر ترجمان میانه گیری و محافظه کاری باشد در عمل چیز جز بستن فضا و خفه کردن صدای مخالف نخواهد بود. واقعیت این اعتدال رفته رفته خودش را در روزنامه‌های آرمان، شرق، اعتماد، آفتاب، مردمسالاری، ابتکار، و امثالهم نشان می‌دهد. آنهایی که آراء ۱۷ و ۲۵ میلیونی را ندید گرفتند و منتخب مردم را حتی رئیس جمهور نمی‌خواندند حالا مدعی شده‌اند که منتقدان پیام ۲۴ خرداد را نشنیده‌اند، و رسما پیام ۲۴ خرداد را خفه شدن دیگران تفسیر می‌کنند.

اوضاع عوض شده است و ماهیت دولت تغییر کرده، اما در طرف رسانه هم اوضاع عوض شده است. عادتی که رسانه‌ها در نقد آزاد و آسان پیدا کرده‌اند به زودی بلای جان دولت خواهد شد و اگر اعتدال گرایان بخواهند مقاومت کنند و نرمش نشان ندهند اعتراض‌ها چنان سخت خواهد شد که کمر دولت را خواهد شکست. مدیران این دولت نوظهور قبل از اینکه به فکر استفاده از داس در برابر مخالف باشند بهتر است با واقع گرایی مانع ترور انتقاد توسط هواداران افراطی‌شان شوند.

چرا احمدی‌نژاد در دادگاه شرکت نکرد؟

احمدی‌نژاد برای ۵ آذر به دادگاه فراخوانده شد اما در دادگاه شرکت نکرد و ظاهرا فقط شکایت شکّات دریافت شده. نمی‌دانم احمدی‌نژاد عذری برای حاضر شدن در دادگاه داشته یا نه، اما اگر هم عذری داشته باید خبر رسانی می‌شد. اگر هم اصلا دادستانی و دادگاه و قوه قضائیه را فاقد صلاحیت می‌داند، باز هم باید اطلاع رسانی می‌شد. اینطور سکوت کردن او را پیش خیلی‌ها ترسو و اهل فرار کردن از قانون و دادرسی نشان می‌دهد.

نوع برخورد احمدی‌نژاد با مدیریت آملی لاریجانی از اول هم نادرست بود. وقتی برخورد‌ها شروع شد و به اطرافیان احمدی‌نژاد رسید مسئله «خط قرمز» را در مورد اعضای کابینه مطرح کرد که اساسا چیز بی‌معنایی به نظر می‌رسید. حالا هم که کار به خودش رسیده باز سیاستش مبهم است و فقط می‌دانیم که نه خودش و نه وکیلش در دادگاه شرکت نکرده اند، دیگر چرایی و هدفش، و اینکه چه چیزی در سر دارد و چه خواهد کرد معلوم نیست.

هنوز هم نمی‌دانیم که رئیس جمهور در مقابل قوه قضائیه چه کار می‌توانست بکند؟ مثلا وقتی با خشونت و تخریب وارد روزنامه دولت شدند چه واکنشی نشان داد؟ آخرش هم جوانفکر را به زندان انداختند و احمدی‌نژاد تلاش کرد اوین را بعد از زندانی شدنش بازدید کند، اما حتی آن را هم نتوانست. سقف اقدام متقابل او رو کردن اتهامات خاص با افشای فیلم فاضل لاریجانی بود که از منابع مختلف ـ و مخصوصا با عتاب از سمت رهبری ـ محکوم شد.

اگر متهم بدون عذر غیبت کند قاضی می‌تواند حکم جلب بدهد. اگر قصد احمدی‌نژاد از نرفتن به دادگاه بازداشت شدن باشد باید همین را هم به زبان بیاورد، که مثلا در چنین دادگاهی شرکت نمی‌کند و اگر دلشان می‌خواهد می‌توانند بازداشتش کنند. بهتر است احمدی‌نژاد رو بازی کند تا اینکه سکوت کند و در موقعیتی قرار بگیرد که انگ بخورد، یا دیگران در موردش اظهارنظر کنند و آخر سر هم چوب را بخورد و هم پیاز را.

احمدی‌نژاد با شرکت نکردن در دادگاه خودش را کوچک کرده؟ یا عملا قوه قضائیه را ندید گرفته؟ در هر دو صورت، دادگاه تجدید وقت شده و تا تصمیم بعدی یک هفته باید بگذرد. اما اگر غیبت تکرار شد آیا اینقدر در کارشان مصمم هستند که سراغ بازداشت بروند؟ یعنی سد محاکمه سرانِ سابق قوا را با احمدی‌نژاد خواهند شکست؟ یا پرونده‌اش را مسکوت نگه می‌دارند و برخورد نشدن با او را هم به مصلحت ارجاع خواهند داد؟

احمدی‌نژاد بخواهد یا نخواهد، قضیه دادگاه برایش چماق شده و اگر کوچک‌ترین قصدی برای بازگشت به سیاست دارد این شرکت نکردن برایش گران تمام خواهد شد. در صورتی که می‌توانست با ژست قانونمداری و حتی مظلومیت از آن استفاده کند، و دادگاه و رسانه را به جایی برای محاکمه کسانی که از او شکایت کرده‌اند تبدیل کند. حتی اگر دادگاه نهایتا او را مجرم تشخیص می‌داد محکومیتش هم می‌توانست سندی برای صحت انتقاداتش باشد.

جایی برای تبرئه قالیباف وجود ندارد

دوست عزیز، آقای محمدصالح مفتاح نامه‌ای به قالیباف نوشته که در کلیت خودش همان باورمندی به شخصیت محبوب را دارد که «خودش خوب است اما اطرافیان بد دورش را گرفته‌اند». اما خارج از این خوش‌بینی سنتی و با یک قضاوت صریح، می‌توانیم بگوییم که اگر کردار رسانه‌های قالیبافی اخلاقی نیست پس خود قالیباف هم که می‌توانسته تغییری در روند آن‌ها ایجاد کند مقصر است و مدیریتش چندان اخلاقی نبوده. اینجا حرف از یک ماه و دو ماه نیست، دستکم هشت سال تمام این وضعیت ادامه داشته و هر چه جلو‌تر آمده‌ایم منش رسانه‌های قالیبافی از اخلاق و مروت دور‌تر شده است.

بخشی از ضربه‌ای که احمدی‌نژاد در عرصه رسانه خورد از جانب رسانه‌های قالیبافی بود. مردم تهران بیش از سایر مردم کشور اهل روزنامه و استفاده از اینترنت هستند و تلاش همه جانبه قالیبافی‌ها در فاصله ۸۴ تا ۸۸ ذهنیت بسیاری از تهرانی‌ها را نسبت به احمدی‌نژاد تیره و خراب کرد. هزینه این بی‌اعتماد سازی ـ که کاملا همسو با عملیات اصلاح‌طلبان بود ـ در روزهای فتنه پرداخت شد. از شایعه ۳۰۰ میلیارد گم شده تا دعوا بر سر اتوبوسرانی و منوریل و مترو و… تقریبا بهانه‌ای نبود که رسانه‌های قالیبافی از شرش بگذرند و دستاویزی برای نقض عملکرد رئیس جمهور پیدا نکنند.

قالیباف به ریاست جمهوری فکر می‌کرد و چندان در اندیشه اینکه عملیات رسانه‌هایش چه نتایجی به بار می‌آورد نبود. با اینحال نمی توان مسئولیت او را نسبت به عملکرد رسانه‌هایش انکار کرد. می‌گویند قالیباف شهرداری تهران را «کارگاهی» اداره کرده اما حتی این نحوه مدیریت هم در خدمت روش «ستادی ـ تبلیغاتی» او قرار داشت؛ گویی که قالیباف همچنان نامزد ریاست جمهوری است و با احمدی‌نژاد در حالت یک مناظره طولانی قرار دارد. جالب اینکه امر بر بعضی طرفداران قالیباف مشتبه شده و تصور می‌کردند این احمدی‌نژاد (رئیس جمهور) است که نسبت به موقعیت قالیباف (شهردار) حسادت می‌کند.

چند ماه قبل از انتخابات ۸۸ یک فایل صوتی از سخنان […] منتشر شد که «اخلاق» از آن فوران می‌کرد. اگر انتساب آن را پذیرفته باشیم معلوم می‌شود که در پس پرده چه کسی و به چه نحو آشکاری رسانه‌ها و فعالان ستادی قالیباف را تحریک می‌کرد. این باور در کسانی که نگاه عمیق‌تر و صریح تری نسبت به فتنه داشتند نهادینه شده که رسانه‌های قالیبافی مقدمه ساز و شرکای فتنه و بعد از آن ساکت فتنه بوده‌اند. برخی هم بعد از خاموشی آتش فتنه تلاش ریاکارانه‌ای داشتند تا با ویژه نامه‌هایی ـ که محصول نیروهایی خارج از کادرشان بود ـ نقص خود را جبران و اتهامات را لاپوشانی کنند.

روزنامه همشهری، خبرگزاری مهر، روزنامه تهران امروز، سایت خبری ـ تحلیلی فردانیوز، عصر ایران، فرارو، و گل سرسبد رسانه‌های قالیبافی که می‌تواند نماد اخلاق در این گروه نام بگیرد، شفاف نیوز، و دیگر رسانه‌هایی که صراحتا قالیبافی نبودند اما گرایش روشنی به سمت او داشتند کارنامه‌ای را در طول فعالیتشان به نفع قالیباف رقم زدند که نه تنها اخلاق، که حتی درکشان از سیاست را هم زیر سوال برده است. روشن بود که تخریب همه جانبه و ملکوک کردن دولتی که همراهی بیشتری با اصولگرایان دارد در بزنگاهی مانند انتخابات نتیجه خواهد داد و موضع رقبای اصولگرایان را تقویت خواهد کرد.

دعوا میان قالیباف ـ احمدی‌نژاد بعد از انتخابات به دعوای قالیباف ـ جلیلی بدل شد. قالیبافی‌ها نه در ۸۴ و نه در ۹۲ مقصر شکست را خود قالیباف نمی‌دانستند و همیشه کاسه کوزه‌ها را بر سر دیگری می‌شکستند. هر چقدر هم که جلیلی را دور از بخت ریاست جمهوری و ورودش را اشتباه بدانیم (که واقعا هم اشتباه بود) نمی‌توان تقصیر شکست قالیباف را به گردن جلیلی انداخت. او هم به اندازه قالیباف حق ورود به انتخابات و حق اصرار و کوتاه نیامدن داشت. قالیباف بیش از همه از خودش و عملکرد ضعیف‌اش در مناظره‌ها شکست خورد و با بود و نبود جلیلی ـ یا رضایی و ولایتی ـ تفاوتی به حال او ایجاد نمی‌شد.

از اردوگاه قالیبافی‌ها اما نه بوی عدالت می‌آمد و نه بوی ارزش‌های انقلابی. محور اتفاق تکنوکراسی بود و تلاش کاملا سطحی برای جمع کردن بین اصلاح‌طلبی و اصولگرایی که خود نشانه‌ای از ماهیت ناخالص و التقاطیشان بود. ترکیب فعالان در رسانه‌های قالیبافی نیز به خوبی از میزان نفوذ اصلاح‌طلبان و امیدواری آن‌ها به قالیباف (در صورت فقدان نامزد اصلاح‌طلب) حکایت می‌کرد. هدف بسیاری پول، موقعیت و شهرت بود و حتی پیروزی شخص قالیباف محوریت نداشت. عدم تجانس و بی‌اخلاقی و بی‌سیاستی همه فرعیاتی بود که از شهوت بی‌سرانجام‌ این عده به قدرت ناشی می‌شد.

ابهام در سرنوشت احمدی‌نژادی‌ها

در روزهای سختی که بر وبلاگ نویسان ارزشی گذشت یک طیف مظلوم هم بچه‌هایی بودند طرفدار احمدی‌نژاد و مشایی که با اعتقاد تمام ارادتشان را به رهبری حفظ کرده بودند و می‌خواستند بین هر دو خواسته‌شان (مشایی و رهبری) جمع کنند. بنده نه جنس طرفداریشان از احمدی‌نژاد را فهمیدم، نه منطقی را که با آن مشایی را انتخاب کرده بودند، و نه این فوران احساسات را که چطور رهبری را مثلا «امام» خامنه‌ای خطاب می‌کنند. نمی‌دانم انسان چقدر باید در جهان شخصی‌اش فرو برود و با آرزو‌هایش خو بگیرد که درگیر چنین تناقض‌هایی بشود.

در وبلاگ‌های از دست رفته‌ام نقدهایی نوشته بودم درباره شخصی شدن رابطه ارادتمندان با رهبری. یکی از عوارض شدت گرفتن رابطه احساسی همین است که افراد خودشان را، یعنی خودِ بزرگ‌تر و عاری از خطایشان را، در رهبری می‌بینند. طبیعتا فکر می‌کنند هر چیزی که به آن رسیده‌اند‌‌‌‌ همان نتیجه‌ای است که رهبری هم به آن رسیده، پس در هر موقعیتی که باشند نظر رهبری را عین نظر خودشان می‌دانند و تعارضات را فرافکنی می‌کنند. شاید همه‌مان آدمهای متضادی را دیده باشیم که در نوع رابطه احساسی با رهبری مشترک هستند.

جوانهایی که شیفته وار احمدی‌نژاد را دوست داشتند و از قبل به رهبری هم عشق می‌ورزیدند از هماهنگی‌ای که در دولت نهم اتفاق افتاد ‌‌‌‌نهایت لذت را می‌بردند. از جهان سیاست هم انتظار مروت داشتند، پس گمان می‌کردند که این وضع می‌تواند ـ و باید ـ پایدار باشد. تصور می‌کردند وقتی این هماهنگی در یک برهه‌ای اتفاق افتاده پس یک حکم ازلی و ابدی صادر شده و هر تزاحمی هم که رخ بدهد ساختگی و تصنعی و مثلا کار بدخواهان است. واقعیت بر اثر حوادث به مسیر دیگری می‌رفت و آن‌ها در رابطه احساسیشان ثابت قدم می‌ماندند.

تأسف بار اینکه احمدی‌نژاد برای این بچه‌ها قدمی برنداشت. حاضر نشد درصدی از حساسیتی را که برای جوانفکر نشان داد برای این بندگان خدا خرج کند. دستکم می‌توانست به اندازه حسین درخشان برایشان ارزش قائل شود و یک نامه نگاری ساده برای ماندن در تاریخ انجام بدهد. اما درخشان صاحب نام بود و این بچه‌ها خالی از اسم و رسم! احمدی‌نژاد آدمی نبود که قدر طرفداری از خودش را بداند. محور پیروزی را فقط خودش می‌دانست، رابطه‌اش را با مردم بی‌واسطه می‌دید، و هیچ خدمتی را جز از رفقایش به رسمیت نمی‌شناخت.

توهین و نشراکاذیب و تبلیغ علیه نظام اتهاماتی است که بر سر وبلاگ نویسان منتقد چماق شده و این بلا بر سر احمدی نژادی‌ها هم آمده و کارشان به احضارهای متعدد و بازداشت و حتی انفرادی کشید. شریعت روزهای متعدد دربازداشت بود اما هیچ کس از کسانی که برای اثباتشان تلاش می‌کرد برای وثیقه پیش قدم نشد. سعیدی را در محل زندگی‌اش و با تشریفات بازداشت کردند، روزهای متمادی انفرادی کشید و عاقبت حکم زندان خورد. فتاحی را به عجیب‌ترین بهانه‌ها پرونده دار کردند و البته به دلیل مضحک بودن اتهامات تبرئه شد، و قس علی هذا.

حالا سرنوشت این بچه‌ها به احمدی‌نژاد وابسته شده و تا او اقدامی نکند از کما بیرون نمی‌آیند. اشتباه همین بود که ماهیتشان را صرفا دفاع از احمدی‌نژاد قرار دادند و الان مهم‌ترین کارشان این است که کارهای دولت روحانی را با کارهای احمدی‌نژاد ـ که بعدش همیشه جیغ و داد بود ـ مقایسه کنند. احمدی‌نژاد اما دیگر از قدرت بیرون رفته و به وضع بدی هم بیرون رفته است. البته می‌تواند هر نقشه‌ای برای بازگشت بکشد اما بعید است به نتیجه برسد. احمدی‌نژاد آنقدر آچمز ماند تا بازی را باخت و قدرت را به طرف مقابل تحویل داد و آرزو‌هایش را هم با خودش برد.

فراموش کردن احمدی‌نژاد البته کار سختی است، اما هوادارانش می‌توانند از زیر اسم او بیرون بیایند. اگر دغدغه‌شان واقعا عدالت است و به شخص هم وابسته نیستند بدون احمدی‌نژاد هم می‌توان ادامه داد. بدیِ اصلاح‌طلب و اصولگرا و محافظه کار فقط این نبود که مخالف احمدی‌نژاد بودند. آن‌ها مستقلا بدی‌های خودشان را دارند و بدون تخریب احمدی‌نژاد هم جا برای نقد فراوان است. خیلی‌ها هم از در مخالفت با همین سیاسی کاران با احمدی‌نژاد هم مسیر شدند. پس این طیف هم فرصت دارند که از لاک دفاع بیرون بیایند و کسی را که برایشان تره هم خرد نکرد فراموش کنند.

تتمه: جشن تولد گرفتن برای احمدی‌نژاد متأسفانه نشان می‌دهد که بعضی دوستدارن احمدی‌نژاد می‌خواهند در‌‌‌ همان حال و هوا باقی بمانند. اما مگر «نوکر مردم» هم جشن تولد گرفتن دارد؟ اینهمه آدم نوکری مردم را کرده‌اند، احمدی‌نژاد هم یکی مثل آن‌ها، جشن تولد دیگر چیست؟! معمولا کسانی که خودشان را سرور مردم می‌دانند جشن تولدهای عمومی لازم دارند. جنس این احمدی نژادی‌ها با جنس آنهایی که می‌خواهند برای رهبری هم جشن تولد بگیرند شبیه است، هر دو چنان در ارادت و احساسات غرق می‌شوند که محبوبشان را بر‌تر از مردم عادی تلقی می‌کنند.

تکلیف مشایی در انتخابات چه خواهد شد؟‎

اگر احمدی‌نژاد مهره غافل گیر کننده‌ای رو نکند و نامزد اصلی دولت برای انتخابات پیش رو اسفندیار رحیم مشایی باشد سوال مهم این خواهد بود که تکلیف صلاحیت او در انتخابات چه خواهد شد؟ بعید به نظر می‌رسد که شورای نگهبان صلاحیت مشایی را تأیید کند و بعضی رسانه‌های خاص هم پیشاپیش این باور را دامن می‌زنند که کسی که رهبری او را برای معاون اولی رئیس جمهور شایسته ندانسته پس صلاحیتی هم برای تصدی ریاست جمهوری نخواهد داشت.

بسیاری از هم اکنون به اتفاقی فکر می‌کنند که سال ۸۴ معین و مهرعلیزاده را وارد انتخابات کرد. ابتدا شورای نگهبان صلاحیت این دو را رد کرد اما در فاصله بسیار اندکی با حکم حکومتی از طرف رهبری، هر دو نفر مجوز شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را پیدا کردند. این رفت و برگشت چنان سریع رخ داد که فرصت هجمه رسانه‌ای از اصلاح طلبان گرفته شد و فقط توانستند در برابر کار انجام شده موضع گیری مثبت یا منفی داشته باشند.

ظاهرا دوستی احمدی‌نژاد با مشایی آنقدر محکم هست که هیچ مخالفتی با او را برنتابد و تحمل حذفش از انتخابات را نداشته باشد. در صورتی که مشایی رد صلاحیت شود و امکانی برای شرکتش در انتخابات فراهم نیاید احتمال واکنش از طرف احمدی‌نژاد وجود خواهد داشت. وقتی عده زیادی در اطراف دولت به سادگی بازداشت می‌شدند احمدی‌نژاد تنها در موضع برخورد با کابینه ایستاد و آن‌ها را خط قرمزی برای سکوتش معرفی کرد.

احمدی‌نژاد ثابت کرده که حلقه دوستان نزدیک بسیاری برایش مهم هستند، بنابراین حتی واکنش تند هم از طرف او قابل پیش بینی خواهد بود. بعضی برای رسیدن به حساب این واکنش، قبل از رخدادش، پیش‌دستی کرده‌اند و خبر از «فتنه آینده»‌ای داده‌اند که با شعار عدالت و حمایت از محرومین به میدان خواهد آمد! این به هیچ وجه پیشگیری هوشمندانه‌ای نیست اما به خودی خود خبر از نگرانی‌هایی نسبت به واکنش دولت می‌دهد.

احمدی‌نژاد ممکن است دستکم دو مهره را وارد انتخابات کند تا در صورت رد صلاحیت مشایی بخت ادامۀ دولت را به کلی از دست ندهد. اما اگر فقط مشایی برای ثبت نام پیش قدم شود اوضاع دشوار خواهد شد. اگر مشایی تأیید صلاحیت شود، این بلافاصله از طرف مخالفان باج دادن به دولت تفسیر خواهد شد و خواهند گفت که شورای نگهبان از بیم واکنش دولت مدارا کرده است. استشهاد به پرونده سازی دو ـ سه سال گذشته علیه جریان انحرافی این واکنش را تشدید خواهد کرد.

به احتمال زیاد مشایی در انتخابات شرکت خواهد کرد، و رد صلاحیت خواهد شد. اما اینکه عاقبت چه اتفاقی می‌افتد، بالاخره راهی برای حضور او در انتخابات فراهم می‌شود؟ یا احمدی‌نژاد چه واکنشی به حذف او نشان می‌دهد؟ دیگر تا حدود زیادی دور از افق تحلیل و موکول به حدس و گمان است. طرفه می‌توان گفت که اگر با بی‌تدبیری خطری تحت عنوان «جریان انحرافی» تا این حد بزرگنمایی نمی‌شد اکنون رخداد هیچ معضل یا بحران و فتنه‌ای هم محتمل نمی‌نمود.

در حالت عادی مشایی نمی‌توانست بختی در انتخابات داشته باشد. مردم عادتا میلی به ادامه یک دولت بیش از دو دوره ندارند. از طرف دیگر مشایی عنصری حاشیه ساز است و حرفهایی می‌زند که کاملا بی‌ربط به دغدغه‌های اصلی جامعه است. خود احمدی‌نژاد بسیار قوی‌تر از مشایی بوده اما نتوانسته دردهای اساسی مردم را تسکین بدهد. بخت مشایی فقط از جانب مخالفین بعضا مستبد، و فاصله بیشتر آن‌ها نسبت به خواسته‌های مردم، تقویت می‌شود.

مقایسه بدون شرح دو پیام نوروزی

در هر دو پیام نوروزی رهبر کشور و رئیس جمهور به «فشارهای اقتصادی» به مردم در سال گذشته اشاره شد. اما در این اشاره تفاوت‌هایی هم در میان بود:

رهبر: در زمینهٔ اقتصاد البته بر مردم فشار وارد آمد، مشکلاتی ایجاد شد؛ بخصوص که اشکالاتی هم در داخل وجود داشت؛ برخی از کوتاهی‌ها و سهل‌انگاری‌ها انجام گرفت که به نقشه‌های دشمن کمک کرد؛ لیکن در مجموع، حرکت مجموعهٔ نظام و مجموعهٔ مردم، یک حرکت رو به جلو بوده است و ان‌شاءالله آثار و نتائج این ورزیدگی را در آینده خواهیم دید.

رئیس جمهور: گرچه فشارهای سنگین و کم سابقه به بخش‌هایی از اقتصاد کشور و برخی از اقشار عزیز اجتماعی وارد شد لیکن بدخواهان نیز به اهداف غیرانسانی خود نرسیدند. با ایستادگی و هوشمندی ملت و تلاش شبانه روزی خادمان آنان در دولت ریشه‌های اقتصاد کشور مستحکمتر شد و با غلبه بر محورهای اصلی برنامه دشمنان، برنامه پیشرفت کشور مسیر اصلی خود را بازیافت.

چون «وحدت» خیلی مهم است و بنده هم حوصله پرونده تازه را ندارم متأسفانه نمی‌توانم توضیح بیشتری در اینباره ارائه کنم.

تتمه: اگر بخواهم بین نامگذاری‌های رهبر انقلاب مقایسه‌ای انجام بدهم و نظر شخصی‌ام را بگویم بهترینش سال «اصلاح الگوی مصرف» بوده، و نظر خوشی نسبت به «حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی» ندارم. بنده فکر می‌کنم عمل و برنامه همیشه نسبت به شعار (هر چقدر هم که بجا باشد) ترجیح دارد.

احمدی‌نژاد خودش را برای اوین آماده کند

جریانی که می‌خواهد احمدی‌نژاد را حذف کند از حرکت نمی‌ایستد. توصیه‌های رهبری هم در اراده‌شان تأثیری ندارد و به جای اینکه نصایح ایشان «به نفع وحدت» استفاده شود بیشتر «به زیان دولت» مورد بهره برداری قرار می‌گیرد تا چالش هر روز عمیق‌تر شود. این جریان با افت و خیزهای مقطعی ادامه پیدا می‌کند اما دورنمای آن (حذف احمدی‌نژاد) تغییری نمی‌کند. اصولگرایان حزبی بیشتر از دو ـ سه سال نتوانستند با دولت همراهی نسبی داشته باشند و دست راستی‌هایشان (محافظه کاران) حتی در انتخابات ۸۸ هم رقیب احمدی‌نژاد را به او ترجیح دادند.

ظاهرا حذف احمدی‌نژاد از میانه‌های سال ۸۸ جدی شد، جایی که محافظه کاران به این فکر افتادند که «مزاحمت فتنه» را، که می‌رفت همه نظام را تهدید کند و موقعیت آن‌ها را هم به خطر بیاندازد، به وسیله حذف احمدی‌نژاد مرتفع کنند. استیضاح احمدی‌نژاد و گرفتن حکم عدم کفایت او خیالی بود که از‌‌ همان زمان در ذهن برخی از اصولگرایان شکل گرفت و با نشانه‌های آشکاری خودش را نمایان کرد. حسینیان در برنامه دیروز امروز فردا مطالبی را مطرح کرد که شائبه ارتباط و توافق، یا حتی وعده به سران فتنه بر سر همین موضوع را تقویت می‌کرد.

مجلس نهم به دنبال بهانه می‌گردد تا دایره را بر دولت تنگ‌تر کند و همانطور که الهام می‌گوید مرتب به اسم قانون به دولت شلیک می‌شود. طیفی از مجلسی‌ها از هر روزنه‌ای برای استیضاح و سوال و… استقبال می‌کنند و در عین حال شعار همکاری و تنش زدایی می‌دهند. بسیاری از سیاسیون، اصطلاحات «خود تحریمی» و «سوء مدیریت» را برای اشاره به تعمد دولت در نابسامانی‌های کنونی استفاده می‌کنند و بعضی حتی فرصت مصاحبه با شبکه‌های خارجی را هم از دست نمی‌دهند و سهم سوء مدیریت در مشکلات اقتصادی را بیشتر از تحریم معرفی می‌کنند.

آنچه در حدود یکسال گذشته بر اقتصاد ایران گذشت و مردم را تحت فشار معیشتی قرار داد خیال واهی حذف احمدی‌نژاد را تقویت کرد و یک وهم آرزومندانه را به امیدی واقعی نزدیک نمود. امروز هر اتفاق یا وضعیت پیش بینی نشده‌ای فرصتی ایجاد می‌کند که مخالفان دولت ابعاد متنوع نقش دولت را در آن ترسیم کنند و یک قدم به منظور اصلیشان نزدیک شوند. مصلحت سنجی، عاقبت اندیشی و مراقبت از سوء استفاده دشمن تنها به شعار و حرف تنزل پیدا کرده و همه چیز تحت الشعاع اراده مخالفت با دولت و آرزوی حذف احمدی‌نژاد قرار گرفته است.

همه این‌ها وقتی تکمیل می‌شود که صدا و سیما هم به میدان می‌آید و با تغییر نگاه به احمدی‌نژاد و با بهره بردن از آشفتگی‌های اقتصادی گزارش‌هایی با جهت گیری کاملا منفی تهیه و نصیحت‌های کنایه آمیز خبرنگاران واحد مرکزی خبر نیز به امری متداول تبدیل می‌شود. در اختلاف میان قوا موضع صدا و سیما کاملا طرف گیرانه می‌شود و این موضوع خودش را در پخش نامه‌های ارادتمندی علی لاریجانی بلافاصله بعد از سخنان رهبری نشان می‌دهد. وقتی با اصرارهای مجلس اختلافات به تنش کشیده می‌شود صدا و سیما باز هم حرکت جهت گیرانه خودش را تکرار می‌کند.

کار دولت از نظر مخالفانش تمام است، بنابراین تلاش می‌کنند زمینه‌ای پیش بیاید که قبل از انتخابات رئیس جمهور را استیضاح کنند و اگر موفق نشدند حتی یک روز قبل از اتمام دولت هم غنیمت است. احمدی‌نژاد نباید با سلام و صلوات از قدرت کنار برود و حتی اگر این اتفاق هم بیافتد کینه نسبت به او به حدی هست که اجازه ندهند مخالف خوانی‌هایش بدون تاوان بماند. به خصوص اگر دولت آینده گفتمانی متضاد داشته باشد اتهام سازی و تشکیل پرونده ساده‌ترین شکل این تلافی جویی خواهد بود و اگر تحول خاصی اتفاق نیافتد می‌توان از همین حالا هم احمدی‌نژاد را در زندان اوین دید.

صدا و سیما اخیرا مستندی با عنوان «سرانجام نامبارک» تهیه کرده و به شکل بسیار واضحی با جریان حذف احمدی‌نژاد هماهنگی نشان داده است. گزارش سازان صدا و سیما ادبیاتی را که امروز در رسانه‌های محافظه کار علیه احمدی‌نژاد استفاده می‌شود به تاریخ تزریق کرده و علیه بنی صدر استفاده نموده‌اند، آنهم در زمانی که از صدا و سیما صداهایی پر از اعتماد به نفس درباره لزوم وحدت و رعایت اخلاق و نکشاندن اختلافات به میان مردم به گوش می‌رسد. حقنه کردن مسائل امروز به تاریخ ساده‌ترین روش تحریف وساده لوحانه‌ترین راه برای پیشبرد اهداف سیاسی و قدرت طلبانه است.

تناقض بین حرف و عمل طیف‌های دست راستی اصولگرایان و نوع «رفتار هزینه ساز» با دولتی که به هر حال در سرازیری است تنها در ذهن کسانی شکل می‌گیرد که ارزشی برای حرف‌ آن‌ها قایل باشند، و با عطف توجه به ماهیت و خاستگاه سیاسیشان هیچ تناقضی وجود ندارد. احمدی‌نژاد بهترین فرصت‌ها را برای استعفا از دست داده و حالا باید منتظر باشد که با میل به ماندن در قدرت و تداوم دولت، به تدریج با کلیدواژه خیانت به او مهر بنی صدر دوم را بزنند و چون او نمی‌خواهد از مسیرش کوتاه بیاید یا فرار کند پس باید خودش را برای «تاوان‌های پس از ریاست جمهوری»‌ آماده کند.

تتمه: این نوشته تنها در توصیف بخشی از وضعیت حاضر و اشاره‌ای کوتاه به اقدامات وحدت شکنانه مجلس نشینان، صدا و سیما و سیاسیون کینه ورزی است که حداکثر سوء استفاده را از سخنان رهبری انجام می‌دهند، شروع کننده اختلافات هستند و ذره‌ای از خواسته‌های سیاسیشان کوتاه نمی‌آیند، نویسنده هر گونه ارتباط یا همراهی با هر دسته و گروه یا حتی شخصیت سیاسی را نفی و همچنان به رأی ندادن به احمدی‌نژاد در انتخابات ۸۸ به دلیل کنار نگذاشتن امثال مشایی و الهام و… از دولت افتخار می‌کند، اما این افتخار به اندازه رأی دادن به او در انتخابات ۸۴ نیست.

آیا تاریخ می‌خواهد با ما شوخی کند؟

می‌گویند: «تاریخ دوبار تکرار می‌شود یکبار به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی». ظاهرِ خود این جمله شبیه طنز و کنایه است، اما گاهی شدت تطابق مایه تعجب و نگرانی می‌شود:

یک بار در قضیه ملی کردن نفت وقتی دو ابرقدرت برنامه‌هایی برای حذف دولت ایران طراحی می‌کردند فضای داخلی به اختلاف سیاسی و دعوای دولت و مجلس و لج و لجبازی‌های بی‌فایده می‌گذشت. در نزاع بین المللی هم تمام راه‌هایی که برای مذاکره پیشنهاد می‌شد بسته می‌ماند و به جایی نمی‌رسید. بعضی پیشنهادهای مذاکره حکم ادامۀ دزدی انگلیسی‌ها را داشت و مصدق نمی‌توانست زیر بار راهکارهایی برود که ناقض ملی شدن نفت باشد. نفت برای جهان جنگ زده اهمیت فوق العاده‌ای داشت و انگلیسی‌ها در شکایت‌های بین المللیشان ملی شدن نفت ایران را «تهدیدی برای صلح و امنیت منطقه» معرفی می‌کردند. به نحو واضحی قرار نبود که یک دولت مستقلِ صاحب نفت تحمل شود.

انگلیس آبادان را محاصره نظامی کرده بود و مصدق هم بعد از ۳۰ تیر رابطه با انگلیس را قطع کرد. خرید نفت از ایران که تحریم شد پیامدش گرانی و تورم به بار آمد. اانگلیسی‌ها دارایی‌های ایران را هم بلوکه کردند. دولت پولی در کف نداشت و با این وضع می‌خواست برنامه اصلاحات هم داشته باشد. وضع اقتصاد بد‌تر می‌شد اما گویی این وضع تاثیری در سوء رفتار جناح‌های مخالف و آتشبار سیاسی روزنامه‌ها ندشت. از آن طرف، شوروی هم که بیش از هر چیز باید به «خطر آمریکا» فکر می‌کرد مشغول کارشکنی و محاسبه‌های غلط بود (یازده تن طلای بدهی به ایران را نمی‌پرداخت و محض رضای تاریخ یک قطره نفت هم از دولتی که در برابر انگلیس مقاومت می‌کرد نمی‌خرید).

هر گروهی خواسته‌هایی از دولت داشت و مصدق بی‌اعتنا به کسانی که او را بر مسند آورده بودند کار خودش را می‌کرد. مخصوصا مطالبات طیف مذهبی را نادیده می‌گرفت. مصدق مردم را پیرو محض خودش می‌دانست و به اطرافیانش هم اعتماد کامل داشت. او از مجلس اختیارات ویژه گرفته بود و تداومش را می‌خواست. در داخل مجلس نیز دو طیف موافق و مخالف به جان هم افتاده بودند؛ یک طرف سعی می‌کرد دولت را استیضاح و برکنار کند و طرف دیگر با کارهایی مثل برداشتن کاشانی از ریاست مجلس ته ماندۀ قدرت رو به افول خودش را نشان می‌داد. دولت، رقبا و مخالفینش را متهم به کارشکنی و آدم ربایی و قتل می‌کرد و طرف مقابل هم خود دولت را متهم به دیکتاتوری و شکنجه و جنایت می‌کردند.

مصدق بالاخره از بیم استیضاح و برکناری، با یک رفراندوم بسیار ضعیف و تحریم شده مجلس را منحل کرد. انگلیس و آمریکا در همین بلبشوی سیاسی کار خودشان را کردند. یک بار طرحشان شکست خورد اما تظاهرات طرفداران مصدق و توده‌ای‌ها مقدمۀ بار دوم شد. مردم به میدان نیامدند و کودتا بسیار آسان اتفاق افتاد. متحدین سابق که شکست خوردند و همه محذوف و منزوی شدند کوهی از کتاب و مقاله تولید کردند که تقصیر «شکست نهضت» را گردن دیگری بیاندازند. اما آنچه نباید اتفاق افتاده بود. دیگر هیچ چیز تاوان ۲۵ سال دیکتاتوری و حکومت با مشت آهنین و سلطه بر نفت ایران و اضمحلال فرهنگی و آمریکایی شدن صورتبندی منطقه و آنهمه زندانی و شهید را نمی‌داد.

شایع است که ایرانی‌ها حافظه تاریخی ندارند، همه چیز برایشان در لحظه است، آینده نگر نیستند، و با وجود غنای تاریخی و سیاسی کمتر «تجربه معنادار»ی در حافظه و حیات سیاسیشان وجود دارد. اگر این باور درست باشد واقعا چه می‌توان کرد؟ در چنین وضعی آیا می‌شود از تاریخ خواهش کرد که با چنین کشوری و با چنین مردمان و سیاستمدارانی شوخی نکند؟! حال اگر شکست دوباره‌ای اتفاق بیافتد تقصیر چه کسی خواهد بود؟ و پیدا کردن مقصر چقدر می‌تواند تاوان گزاف شکست را جبران کند؟ و مهم‌تر از همه اینکه؛ چه باید کرد تا اطراف کشمکش‌های سیاسی سهمگینی «تراژدی محتمل» را درک کنند و بیش از حذف یکدیگر به سلوک جوانمردانه سیاسی بیاندیشند؟

نقطه ضعف اصلاح‌طلب‌ها، چشم اسفندیار احمدی‌نژاد

از اواخر دهه شصت دو طیف رقیب سیاسی در ایران شکل گرفت که یکی با فاصله قابل توجهی قوی‌تر از دیگری بوده است. این تفاوت باعث شده مهم‌ترین دغدغه‌های جناح ضعیف‌تر «سیاسی» باشد. پیامد اختلاف در قدرت و دغدغه‌های اصولا سیاسی، یک نقطه ضعف مهم بوده که همواره چپ‌ها را به سمت غیرمردمی شدن سوق داده است. خط امامی‌ها و اصلاح طلبان چون جناح راست و محافظه کاران را در مسند قدرت می‌دیدند تلاش می‌کردند از میزان قدرت آن‌ها بکاهند و تحقق همه مطالبات مردم را هم به پیگیری همین خواسته‌های سیاسی ربط می‌دادند؛ که اگر ساختار قدرت تغییر کند، افراد شایسته به قدرت خواهند رسید، که منتخبان آزاد و واقعی مردم باشند، و آنگاه همۀ مطالبات مردم تأمین خواهد شد.

اما جناح چپ از مهم‌ترین فرصتی که در قدرت به دست آوردند کمترین استفاده را بردند. پیروزی خاتمی بزرگ‌ترین بخت آن‌ها بود تا با بهبود شرایط زندگی، اصطلاحا قاپ مردم را بدزدند، اما با سیاسی کاری اقتصاد و معیشت را به حاشیه راندند و با اعتماد به ساز و کارهای پیشین عملا‌‌ همان روندی دنبال شد که در دولت هاشمی جریان داشت. اصلاح طلبان بیشتر وقتشان را صرف نزاع‌های سیاسی و تحریک حساسیت‌های فرهنگی کردند و فرصت بزرگی را برای اصلاحات واقعی هدر دادند. به خصوص از آن جهت که کمترین فشارهای بین المللی در دوره آن‌ها تحمیل شد. چه قبل و چه بعد از آن‌ وضعیت بد‌تری حاکم بوده و پرونده هسته‌ای نیز هر چه جلو‌تر آمده تهدید‌ها و تحریم‌ها سنگین‌تر شده است.

اصلاح طلب‌ها خودشان را مرجع مطالبات مردم نمی‌دانستند، بلکه واسطه‌ای بین مردم و حاکمیت می‌دیدند که وظیفه‌شان کم کردن از قدرت رقیب و افزودن به قدرت خودشان بود. چنین تلقین کرده بودند که افزایش قدرت تنها راه اصلاحات است، غافل از اینکه دمیدن به «مطالبات سیاسی» و «حاکمیت دوگانه» چیزی جز استهلاک برای خودشان و برای کشور ندارد. سیاسی کاری در دوره اصلاحات به انتخابات شوراهای شهر و روستا نیز سرایت کرد، مجلس ششم هم از ابتدا نمادی برای سیاسی کاریهای بی‌ربط به دغدغه‌های مردم بود. هماوردی در عرصه رسانه البته جذابیت‌هایی در پی داشت، اما نمی‌توانست ماندگار باشد و به تدریج‌‌ همان مطبوعات باقی مانده هم محرک فاصله بیشتر با مردم می‌شدند.

تا سال ۸۴ همچنان موقعیت دو جناح تعیین کننده بود. اما اواخر اصلاحات جریان سومی در میان مردم جا باز کرد که دستکم با دو ویژگی خودش را نشان می‌داد؛ از نزاع‌های سیاسی خسته بود، و عطش «عدالت» داشت. اعتماد به نفس سیاسی در هر دو جناح باعث شد که این جریان را جدی نگیرند و عاقبت هر دو از آن شکست بخورند. منتخب این جریان در دور اول انتخابات ۸۴ از نمایندگان هر دو جناح راست (لاریجانی و قالیباف) و چپ (کروبی و معین) گذشت و در دور دوم شاخص‌ترین نماد عدم تغییر را شکست داد. در انتخابات دو قطبی شدۀ ۸۸ هم مهم‌ترین مهره جناح چپ، که همواره او را به عنوان ذخیره و تهدید معرفی می‌کردند، و خود نیز اعتماد به نفس فراوانی داشت، شکست ناگواری از او خورد.

پیروزی اولیه بر اصلاحات و هاشمی تلخی «عدم الفتح» اصولگرایان را کم می‌کرد، اما از‌‌ همان مرحله معرفی کابینه معلوم بود که کمترین تعامل سیاسی با همین دولت اتفاق خواهد افتاد، و سیاسی‌ها مانند یک غریبه و مهمان ناخوانده با آن برخورد خواهند کرد. در نتیجه در میزان مشکلات پیش آمده با مجلس، دولت حد نصاب بالایی را به دست آورد. هر چه بر عمر دولت افزوده شد از میزان‌‌ همان تعامل اولیه هم کاسته شد و با اینکه رهبری آشکارا گفتمان حاکم بر دولت را می‌پسندید اما این مانع از رخداد تنش‌های سیاسی نمی‌شد. لاریجانی از دبیری شورای عالی امنیت ملی استعفا کرد، و از قم ریاست مجلس را به دست آورد. قالیباف نیز در مسند شهرداری پایتخت نشست و آن را به شیوه تبلیغاتی مدیریت کرد.

رئیس دولت کمترین شعار سیاسی را داده بود اما رفته رفته اختلافاتی سیاسی رخ نمود که باعث شد عمر واقعی دولت تا اردیبهشت ماه نود به درازا نکشد. ظاهرا رئیس جمهور اجازه استعفا هم داشت اما آن را دست داد و با اینکه اصلاحات بزرگ اقتصادی به همراهی سیاسی و آرامش احتیاج داشت در قدرت ماند تا هم سیاست را ببازد و هم تاوان اقتصاد متلاطم را بدهد. حساسیت وضعیت بین المللی ابتدا کمک کار دولت بود و میزان تنش‌ها را کم می‌کرد اما پس از بیرون افتادن اختلافات به چشم اسفندیار دولت تبدیل شد. بسیاری از اصولگرایان علنا می‌گویند که مشکلات اقتصادی نتیجه تحریم‌ها نیست و عامل اصلی را مدیریت دولت می‌دانند، برخی نوعی تعمد را هم در بهم ریختن یا‌‌ رها کردن اقتصاد کشور فرض می‌گیرند.

مشکلات از جایی حاد شد که دولت رو به مطالبات سیاسی آورد و مردمگرایی شدیدی که مخالفان از آن به «پوپولیسم» تعبیر می‌کردند جای خودش را به پررنگ کردن نقش «حلقه اطرافیان» در قدرت داد. باز کردن باب نزاع سیاسی با سران قوا و نامه نگاری و استناد به اصول اساسی و مواد قانونی برای اثبات حیطه اختیارات، نشانه آشکار تغییر است. مردم ایران به رأس حاکمیت اعتماد دارند و اگر سیاسیون وارد حیطه‌ای شوند که ظن اختلاف با رهبری برود طرف بازنده از قبل مشخص خواهد بود. احمدی‌نژاد به جای میدان دادن به حلقه اطرافیان، و تحریک حساسیت‌های سیاسی و فرهنگی رقیب، می‌توانست گزینه استعفا را انتخاب کند، اما ظاهرا علاقه به ماندن در قدرت بیش از ناراحتی‌های سیاسی او بوده است.

احمدی‌نژاد در پی دولت آینده است اما در وضعیتی که مردم فشارهایی شبیه به اواخر دولت هاشمی را تحمل می‌کنند، و شائبه‌هایی هم از بروز‌‌ تلاطم‌های اجتماعی وجود دارد، این خواسته بیشتر شبیه آرزو است تا واقعیت. بدتر آنکه دولت از پرداختن به نزاع‌های سیاسی ـ از جنسی که باعث افول اصلاح طلبان شد ـ پرهیز نمی‌کند. رئیس دولت می‌داند که رقابت با لاریجانی، قالیباف، هاشمی و… بسیار آسان است، آنها روی انتقاد از خود هم حساس هستند، اما ظاهرا از یک چیز غافل است؛ مردم کسی را بد‌ترین گزینه می‌دانند که در بدبختی‌هایشان مسبب و شریک باشد، حتی اگر بهترین استدلال‌ها را علیه رقیب مطرح کند. به تجربه ادعاهای سیاسی هم تنها برای کسانی کار می کند که قدرتی «نداشته باشند.»

تتمه: گمانم اولین بار سال ۸۶ بود که چیزی درباره استعفای احمدی‌نژاد نوشتم. اگر استعفا در دور اول تنها یک احتمال قابل تأمل بوده پس از بروز اختلافات سیاسی مهم‌ترین راه پیش پای کسی است که در وضعیت فعلی احمدی‌نژاد قرار بگیرد. کار جریانی که طرفدار رضاخان افشاگری کذایی برایشان تولید کند، یا رئیس قوه قضا درباره‌شان بگوید: «همه انحرافات گذشته را با هم در یک جا جمع دارند»، یا فرمانده قرارگاه عمار مدعی شود: «احمدی‌نژاد از عدالت ساقط شد» و رئیس دفترش «مرتاض، فراماسونر، بازجو، جاسوس، نفوذی یهود و ابوبکر زمان است» یا مداح معروفی بگوید: «هركس اين يهودی را بكشد، خودم پولش را می دهم» و غیره و غیره، تمام است، و دیگر ادامه دادن چنین دولتی تنها زحمت دادن به مردم است.