بایگانی برچسب: s

خطابه سیاسی یک آقازاده بهار را به توقیف کشاند

علی(ع) کشته نشد تا الگو باشد، الگویی بود که کشته شد.

نویسنده مقاله‌ای که باعث توقیف روزنامه بهار شد علی اصغر غروی پسر آیت الله سید محمدجواد غروی است. عنوان مقاله او «امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» است. همانطور که از عنوان معلوم است نویسنده می‌خواهد امامت را به الگوی ایمانی (مرجعیت دینی) تقلیل بدهد و تا می‌تواند آن را از پیشوایی سیاسی (خلافت پیامبر) دور کند. وظیفه امامت و تشکیل امت را از هم تفکیک می‌کند و تلاش زیادی ‌می‌کند تا بگوید که واقعه غدیر فقط اشاره به‌‌ همان الگوی ایمانی دارد. مقاله سیاق علمی ندارد و در حد مقالات ژورنالیستی هم نیست. بیشتر شبیه یک خطابه است که به صورت متنی درآمده و در روزنامه منتشر شده است. همین لحن خطابی باعث می‌شود که خواننده در اثنای مقاله احساس کند که یک سنی متعصب در حال محکوم کردن شیعیان است، در صورتی که واقع امر خلاف این است. نویسنده ظاهرا شیعه و معتقد به نظر می‌رسد اما دلالت غدیر بر نصب امام را نمی‌پذیرد. از نظر او وصیت پیامبر در غدیر کاملا خالی از معنای سیاسی است.

غروی می‌گوید نعمتی که در غدیر تمام شده است نعمت وحی است. ادعای نصب سیاسی را هم ناسازگار بر دو آیه‌ای از قرآن می‌داند که بر مشورت و شورا تأکید کرده‌اند. می‌گوید که خود حضرت امیر در جای جای نهج البلاغه تأکید کرده‌اند که حکومت از طریق بیعت و رأی در اختیار خلفا قرار می‌گیرد. او از مجموع این‌ها نتیجه می‌گیرد که: «خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود.» در ادامه می‌گوید که علی (ع) هیچ‌گاه از حق خودش بر حکومت به عنوان نصب الهی دفاع نکرده و تنها به شایستگی و اولویت خودش اشاره داشته است. می‌گوید که علی خلفا را کسانی نمی‌داند که «سخن پیامبر را بر زمین زده و حکومت را غصب کرده باشند»، همکاری علی(ع) با خلفا را با الفاظ «شگفت انگیز» و «مشفقانه» توصیف می‌کند تا خواننده را به منظورش نزدیک کند و با تعابیر مختلف تأکید می‌کند که استناداتش «جای هیچ شائبه‌ای باقی نمی‌گذارد». با اینحال هیچ اشاره‌ای به وقایع تلخی که پس از سقیفه بر خانواده پیامبر گذشت نمی‌کند.

از قسمت‌های کاملا خطابی و عوامانه نوشته آنجاست که می‌گوید: «اگر امیرالمومنین فرمان خدا را برخلافت خود بعد از رسول اکرم (ص) می‌یافت، آیا شجاعت و شهامت و عدالت او اقتضا نمی‌کرد که یک تنه شمشیر برکشد و فرمان و عدل خدا را جاری سازد؟! و آیا از دروازه حکمت و شهر علم نبوی بعید نبود که بیان این حق را از وقت حاجت به تاخیر اندازد؟!» به کار بردن این تعابیر احساسی و اقناعی خود دلیل بر ضعف منطقی و فرار از بررسی احتمال‌های مخالف (عمل به مصلحت) است. غروی اعتراض سیاسی حضرت علی(ع) را تنها منحصر به رویکردهای حذفی و انتصابی می‌داند. و با یک ارجاع سیاسی آشکار، آن را «همان چیزی که ما امروز انتخاب مدیریت شده یا هدایت یافته می‌نامیم» می‌خواند. همچنین در عباراتی مدعی می‌شود که علی(ع) «به عدم انتخاب خود در شورای سقیفه هیچ اعتراضی ندارد، بلکه واکنش وی به محدود شدن عرصه انتخاب بود و نیز این‌که نتوانست خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد.» در صورتی که ماجرای سقیفه هیچ ربطی به رأی مردم ندارد.

پس از تلاش برای کنار زدن منظور سیاسی از غدیر، غروی مستقیما به قرآن ارجاع می‌دهد و مراد از اکمال دین را اتمام بعثت می‌داند. از اینجا به بعد تا می‌تواند امر حکومت را تحقیر و تخفیف می‌کند و آن را به حقّ چند روزه دنیوی تنزل می‌دهد و باز در کلماتی خطابی و مغالطه آمیز می‌گوید: «آیا می‌شود چیزی که از منظر امیر مومنان (ع) قدر و منزلتش از عطسه بز کمتر است، از طرف خدا باشد و تازه از این فرا‌تر، اتمام نعمت و اکمال دین نیز باشد؟!». نویسنده مقاله با بدزبانی تمام شیعیان را متهم می‌کند که توصیه‌های علی(ع) درباره قرآن را کنار گذاشته‌اند و با «فهم ناقص و ناصحیح خود از آیات کتاب و روایات مجعوله» به آتش تفرقه و اختلاف می‌دمند. در عباراتی عجیب می‌گوید که شیعیان «در قالب حُبّ و وَلایت امیرالمومنین، بزرگ‌ترین مظالم را در حق اهداف عالیه، الهی و انسانی شریف‌ترین و زبده‌ترین گوهر جهان بشریت مرتکب می‌شوند» و همچنین آن‌ها را متهم می‌کند که از‌‌ همان ابتدا اسم علی را می‌خواسته‌اند نه رسمش را.

منبر قلمی آنجا به اوج می‌رسد که می‌گوید ابن ملجم و خوارج «همه خود را شیعه و پیرو علی می‌نامیدند» و از تعیین نکردن محافظ و قصاص نشدن قبل از جنایت ابن ملجم چنین نتیجه می‌گیرد که اندیشه امام معطوف به کسب و حفظ قدرت نبوده است. اصرار می‌کند که امام پیشوای دینی بوده و «حاکم سیاسی مردم برای چند روز گذرا و ناپایدار دنیا نیست»! و این مقام را «به سادگی [؟] فرو می‌نهد، تا با ریخته شدن خونش، الگویی بسازد برای رهبران و حاکمان در طول تاریخ». ادعاهای متناقض ادامه می‌یابد تا اینکه می‌گوید امام «ذهنش هرگز مشغول خلافت و حکومت دنیایی نیست. حکومتی که تاکید فرموده است زمام شترش را بر گردنش می‌افکند و ر‌هایش می‌سازد». در صورتی که به شهادت تاریخ امام برای گرفتن حق ضعیف از ظالم به قوی‌ترین شکل ممکن زمام حکومت را به دست گرفت و از هیچ جهادی عقب ننشست، و برعکس از سستی عده‌ای در امر حکومت و نظام می‌گریست. سه جنگ داخلی نشان می‌دهد که علی به هیچ وجه حکومت بر مسلمین را (جز برای خودش) کوچک و بی‌ارزش نمی‌شمرد.

غروی برای اثبات مقام «زعامت کبری» برای حضرت امیر به گفته‌ها و نوشته‌های پدرش ارجاع می‌دهد. در اواخر مقاله با استناد به سخنرانی «مرحوم حکیم علامه غروی» در نماز جمعه‌ای در سال ۵۸، امیرالمومنین را «جزء اخیر علت تامه دین اسلام» خطاب می‌کند که معنای مشخصی غیر از تعظیم ندارد و اتفاقا در ادامه ستایشی از اعمال «مساوات و برابری» توسط امام می‌آورد که جز با امر حکومت (همان چیزی که در سطور قبل تحقیر شده) ممکن الوصول نیست. از قول پدر و در ستایشِ امام می‌گوید که «از حق خودش هم صرف‌نظر کرد تا آراء مردم محترم باشد و این قانون اسلام باقی بماند و حکومت مردم بر مردم و سرنوشت مردم به دست مردم بودن، برای همیشه الگو باشد.» اما نه در تاریخ اهل سنت و نه در شیعه صحبتی از آراء و حکومت مردم بر مردم نیست و اختلاف بر سر نصب یا شورای اهل حل و عقد (علما) است. حکومت مردم بر مردم ترجمان دمکراسی است و تحمیل آن به تاریخ نوعی تفسیر به رأی است که باز توسط خود نویسنده تقبیح شده است.

نویسنده در پایان مقاله به سراغ حرف اصلی‌اش می‌رود و می‌گوید هدف انبیا تشکیل حکومت و تعیین جانشین و اداره امور دنیوی نبوده و ادعا می‌کند که: «نصب یا تعیین، در خود، مفهوم سلب آزادی و نوعی از بندگی و بردگی را دارد. از این‌رو ناقض هدف بعثت رسول اسلام» است. و برای بار چندم با یک استفهام ضعیف انکاری می‌پرسد که وقتی خدا انسان را در ماندن در دین یا خروج از آن آزاد گذاشته [!؟] چطور اذن داده است که حاکمان منتخب مردمان نباشند؟ بنابراین نتیجه می‌گیرد که «پیام غدیر از سوی رسول آزادی و رهایی و عدل، معرفی ولی و امام مردم است تا قیام قیامت، نه تعیین و نصب حاکم سیاسی برای مدتی کوتاه.» حتی اگر فرض کنیم که نصب مستقیمی در غدیر اتفاق نیافتاده نمی‌توان انکار کرد که علی مورد وصیت پیامبر بوده و در سقیفه (که ربطی به رأی مردم نداشت) حقی از ایشان ضایع شده است. این سخنان ضعیف و سرهم بندی شده که با غفلت‌های تعمدی از تاریخ اتفاق می‌افتد نه شأن علمی داد و نه ارزشی برای بررسی عالمانه، و فقط می‌تواند کابرد شعار و ابراز مخالفت داشته باشد.

علی اصغر غروی غیر از اینکه از نظرات پدرش هواخواهی می‌کند و به دنبال استفاده از نام اوست عضو شورای مرکزی نهضت آزادی هم هست، و از این روست که در نوشته‌اش درباره غدیر نمی‌تواند خویشتنداری کند و از ارجاع سیاسی به زمان معاصر چشم بپوشد. گرایش سیاسی به شعار «آزادی» و «حکومت مردم بر مردم» به شکل واضحی در مقاله او دیده می‌شود که البته هیچ ارتباطی به بحث تاریخی از غدیر و معنای آن ندارد. حتی اختلاف شیعه و سنی در چنین مقالاتی کاملا فرعی است و مسئله اصلی‌‌ همان تقلیل امر حکومت در سپهر دین، و میل به دخالت ندادن دین در عرصه عمومی، در زیر سایه تعظیم کرامت فردی و مرجعیت دینی امامان است. فارغ از ادعاهای مطرح شده در مورد هدف این مقاله (موقعیت سنجی) و بی‌هیچ داوری درباره توقیف روزنامه بهار نمی‌توان منکر زشتی چنین نوشتارهای سهل انگارانه و ضعیفی در مسائل حساسی مثل غدیر شد. کشاندن اختلافات دینی به عرصه سیاسی و سوء استفاده از آن‌ ذاتا قبیح است.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین.

هویت اسلامی هویتی ضدفقر است

هفته گذشته دوشنبه شب (۲۹ مهر) مراسمی در مرکز فرهنگی سرچشمه برگزار شد که موضوع آن رونمایی از کتاب «منهای فقر» نوشته محمدرضا حکیمی بود که در آن کمتر از خود کتاب سخن شنیده شد و سخنرانان بیشتر درباره دغدغه‌های شخصیشان نسبت به موضوع فقر پرداختند. این نوشته نقدی است بر فرافکنی از موضوع اصلی که معمولا در چنین مراسمی انجام می‌شود و اینبار متمرکز بر اعتراض عده‌ای به حجاب بود.

یک نقطه مشترک در سخنرانی آقای محمدرضا زائری و خانم سارا شریعتی، اشاراتی کنایه آمیز بود نسبت به متشرعینی که نسبت به حجاب حساسیت نشان می‌دهند اما نسبت به فقر بی‌تفاوت‌اند، گویی که آن‌ها هیچ نقشی در مبارزه با فقر نداشته‌اند و انگار که همگی معتقد و طرفدار تبعیض‌اند! شبیه این ادعا زیاد تکرار شده و شخصا صحت آن را قابل تردید می‌دانم اما درباره نقضش صحبت نمی‌کنم. اما با فرض صحت ادعا، چرا وقتی بحث آسیب‌های اجتماعی می‌شود پای معترضین به حجاب به میان می‌آید؟ چرا باید تقصیر‌ها را به گردن آن‌ها انداخت؟ حل مشکل فقر در جامعه معطل این است که معترضین به بی‌حجابی دیگر اعتراضی نداشته باشند؟ و فقط به سراغ فقر بروند؟

فرض کنیم عده‌ای از متشرعین معترض فقط حجاب را مهم می‌دانند، بسیار خب! آن‌ها فهم ناقصی از دین دارند، اما کسانی که فقر را بسیار مهم می‌دانند چه کرده‌اند؟ چند بار علیه مسئولین و سیاست‌هایی که فقر را گسترش می‌دهند، چه در گذشته و چه در دوره‌های اخیر، اعتراض عملی داشته‌اند؟ چرا به اندازه آن‌ها که حجاب برایشان مهم است به فقر اعتراض نمی‌کنند؟ تا جایی که می‌دانیم، بسیاری از کنایه زنندگانی که حاضر به اعتراض عملی بوده‌اند دغدغه‌شان بیشتر آزادی بوده، و نه فقر و عدالت. آن‌ها آزادی اجتماعی و آزادی سیاسی می‌خواسته‌اند و اتفاقا خودشان را “در مقابل” کسانی می‌بینند که به ارزش‌های دینی و تعارض فقر و غنا حساس‌اند.

نتیجه و مقصد بسیاری از این کنایه‌ها این است که: «وقتی در جامعه‌تان فقر دارید پس با حجاب ما هم کاری نداشته باشید! شما‌ها اگر خیلی ادعایتان می‌شود بروید اول فقر را از جامعه‌تان از بین ببرید، هر وقت توانستید فقر را از بین ببرید آن وقت سراغ امر به معروف و نهی از منکر درباره حجاب هم بروید و تا آن وقت ما را آزاد بگذارید».

علیرغم ظاهر عوامانه، منشأ بسیاری از این کنایه‌ها شخصیت‌های آکادمیک و خروجی‌های دانشگاه هستند. آکادمی وابسته به منافع طبقه بالا‌تر است و بیشتر اوقات معترضین از طبقه پایین را هضم نمی‌کند و نمی‌تواند به همسخنی با آن‌ها برسد. وجه روشن‌تر وابستگی آکادمی، اتصال به فرهنگ اجتماعی غرب است که دائما تنش‌های تفکر سکولار با هویت دینی را بازتولید می‌کند. وقتی تمام اشارات به متشرعین کنایه آمیز باشد (و هیچ اشاره ستایش آمیزی درباره نسبت موجودیت آن‌ها با عدالت اجتماعی به گوش نرسد) این تداعی کننده‌‌ همان دعوای سکولاریسم و دینمداری است که با بهانه‌های متنوعی خودش را نشان می‌دهد.

محتوای کتاب «منهای فقر» روایاتی است که از متون دینی برآمده یا اشاراتی است از علمایی که برداشتشان از دشمنی دین با فقر را بیان کرده‌اند. استقبال کنندگان از این گفتمان هم «دینمدار» هستند، آنهم نه دینداری فردگرایانه و سنتی، بلکه معتقد به عمل اجتماعی بر اساس ارزش‌های اسلامی. درچنین جمعی شنیدن سخنان کنایه آمیز راجع به کسانی که به حجاب حساسیت نشان می‌دهند طنینی از عدم تناسب دارد. هواخواهان چنین کتابی اغلب به حجاب هم (که عنصر مهمی از هویت اسلامی است) حساسیت دارند، و آنهایی که میلی به مبارزه دینی با فقر ندارند طبیعتا به سمت ادبیات سکولارِ عدالت (از سوسیالیسم مارکسی گرفته تا عدالت راولزی) متمایل می‌شوند.

نقطه کانونی در مبارزه دینی با فقر اطاعت از خدا است، یعنی‌‌ همان نقطه‌ای که حساسیت به حجاب هم از آن بر می‌آید. بستر این نقطه کانونی یک هویت مشترک است: کسی که به حجاب حساسیت نشان می‌دهد، بداند یا نداند، بخواهد یا نخواهد، هویتی را تقویت می‌کند و جنسی از پایبندی و تعهد را تبلیغ می‌کند، که از دل آن عبادات و معاملات دینی هم ترویج می‌شود، روزه را که مهم‌ترین پیام اجتماعی‌اش فراموش نکردن فقرا است عزیز‌تر می‌کند، درجه مخالفت با ربا را بالا‌تر می‌برد و از طریق آن با تبعیض اجتماعی مبارزه می‌کند. خمس و زکات را تبلیغ می‌کند و زمینه انفاق و وقف را هم مهیا‌تر می‌سازد. به طور کلی، هویت اسلامی هویتی ضد فقر و طرفدار عدالت اجتماعی است.

صاحب این قلم و بسیاری از مخاطبان به خوبی می‌دانند که وجوه مهمی از پایبندی به شرع را قبل از اینکه از تحقیق و مطالعه به دست بیاورند از اثر تربیتی و محیطی، در خانواده و اجتماع، و از تحولات اجتماعی مثل انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به دست آورده‌اند. اثر اجتماع را نمی‌توان منکر شد و اجتماع مذهبی است که بسیاری از افراد را مذهبی می‌سازد. انتظار دینمداریِ عالمانه از عموم مردم نه منطقی است و نه ممکن. پس دینمداری اجتماعی را باید از طریق هویت دینی ترویج داد و مبارزه با فقر، به شکل دینی، کاملا در پیوند با هویت دینی قرار می‌گیرد. اما گفتمان سکولار به هویت خواهی دینی کنایه می‌زند تا جایی برای گفتمان خودش باز کند.

اختلاف طبقاتی و تبعیض شدید در جامعه ما مستقیما از نظر و عملِ متشرعین برنیامده، بلکه از بافته‌های آکادمیک درباره ضرورت‌های اقتصاد، که همواره و در هر دوره‌ای ژست علمی به خود می‌گیرند، برآمده یا از خودسری‌های مدیرانی ناشی شده که سازندگی و اصلاحات و عدالت را با قرائت‌های شخصی اعمال کرده‌اند و زیر بار نتایج‌اش نرفته‌اند. البته نمی‌توان منکر کم کاری دینمداران در نظریه‌پردازی و برنامه ریزی شد، و این سرزنش به حقی است که در جامعه اسلامی هنوز آکادمیک‌ها برای مسلمانان طراحی و برنامه ریزی می‌کنند، و مدیران هم به هنگام اجرا باید دست به دامن آن‌ها شوند و عموما برای در امان ماندن از تبعات منفی به ترکیبات متناقضی برسند.

ترویج هر یک از ارزش‌های هویتی باعث تقویت عناصر دیگر می‌شود و اگر مجموعه یک هویت ضدفقر دانسته شود نمی‌توان منکر اثر مثبت هویت گرایی بر مبارزه با فقر شد. اما مقابل هم قرار دادن ارزش‌هایی که اتفاقا قوه هم افزایی بر یکدیگر را دارند در بهترین حالت ناشی از بدسلیقگی و سیاست زدگی است. مبارزه با بدحجابی و ابتذال و مبارزه با فقر و تبعیض در کانون خودشان مشترک هستند. فارغ از اینکه با روش‌های اعتراض و ترویج حجاب مخالفت باشیم، مقابل هم قرار دادن عناصری از یک هویت دینی مهر تأییدی بر تفکیک ارزش‌ها و فروپاشی آن هویت است. اگر تساهل به حدی برسد که حساسیت به حجاب را تحقیر کند چرا مخالفت با ربا را تقلیل ندهد؟

به هر حال یکی از اهداف انبیا «عدالت اجتماعی» است و دین اساسا آمده است تا عدالت بیشتری را در اجتماع جاری کند. پایبندی به اخلاق هم در جامعه‌ای آسان می‌شود که ظلم و تبعیض کمتری در آن به چشم بیاید. اما آیا در جامعه‌ای که سر تا پای آن را ارزش‌های ضد دینی فرا گرفته و زیر نام تساهل هر چه که از غیر وارد می‌شود را قابل مسامحه می‌دانند می‌توان انتظار تربیت انسان‌هایی را داشت که به مبارزه دینی با فقر حساسیت نشان بدهند؟ یا اگر فقر را هم تقبیح می‌کنند به مسیر سکولار مبارزه با آن تمایل نشان خواهند داد؟ آیا به کما رفتن گفتمان دینی علیه فقر، با تحت فشار قرار گرفتن قوانینی که جنبه حفاظت از هویت اسلامی هم دارند، هماهنگ و هم جهت نیست؟

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه عدالتخواهی تریبون مستضعفین | بازتاب سخنان حجة الاسلام زائری: آن قدری که برای حجاب حساسیت نشان می دهیم برای عدالت حساسیت نشان نمی دهیم/ حجم روایات درباره حجاب بیشتر است یا عدالت؟ / چرا تریبون دارها برای فقر مردم به اندازه مسئله حجاب داد نمی زنند؟احادیثی که راجع به عدالت اجتماعی وجود دارد بسیار بیشتر از احادیث درباره حجاب استآنقدر که نگران حجابیم نگران عدالت اجتماعی نیستیم

آزادی پائیزی برای زندانی غیرسیاسی

تقریبا ۲۴ ساعت پیش بود که از در کوچک زندان اوین بیرون آمدم. هنوز فرصت نکرده‌ام همه لطفی را که دوستان و آشنایان مجازی در حق‌ام روا داشته‌اند ببینم (و احتمالا همه‌اش را هم نخواهم دید) اما به قول شکسپیر تمام سپاسم برای کسی است که به من نیازی نداشت، اما فراموشم نکرد. همانقدری هم که از نوشته‌ها و ابراز لطف‌ها اطلاع پیدا کرده‌ام خجالت زده‌ام کرده و از همینجا صمیمانه از همۀ رفقا تشکر می‌کنم.

شش ماه حبسِ اینجانب بدون حتی یک روز مرخصی یا عفو تمام شده و خوشبختانه منتی بر سرم نیست. نمی‌خواهم در مطلب اول باب حرفهای نگفته را باز کنم و إن شاء الله بعدا درباره‌اش خواهم نوشت. اما در تمام این مدت یک زندانی عادی بودم و هیچ وقت با بنده مثل یک زندانی سیاسی رفتار نشد. چند روز ابتدای حبسم را در زندان رجایی شهر گذراندم و مابقی را هم در زندان اوین. در هر دو زندان هم یک زندانی عادی بودم (و نه سیاسی).

زندان شاید بعضی‌ها را «سر به راه» کند اما اگر ذره‌ای تمایل به تأثیر در وجودم بود با رفتارهایی که دیدم بالکل فراموشش کردم. با اینحال زندان سختی‌هایی داشت که در خلالش به این فکر می‌افتادم که واقعا ما بچه کارگر‌ها را چه به سیاست؟ کاش ولش می‌کردیم و می‌گذاشتیمش برای‌‌ همان آقازاده‌ها و متصل‌ها! حالا هم نمی‌دانم چه پیش می‌آید و از هیچ چیز مطمئن نیستم. اعتمادم را تماما از دست داده‌ام و هیچ احساسی از امنیت ندارم.

هرگز به دنبال ارضای شجاعت شخصی‌ام نبودم و به نظرم احمقانه است اگر زندان را خوب بدانم یا فکر کنم که زندان رفتن باعث می‌شود حرف‌هایم اهمیت بیشتری پیدا کند. حرفهای بنده‌‌ همان حرفهای سابق است، با منطقی که درون خودش نهفته و جز زمینه و سابقۀ نوشته‌هایم هیچ ضمیمۀ اضافه‌ای ندارد. اما زندان حجت‌ام را قوی‌تر کرد؛ که وقتی علیه تبعیض بنویسی و خودت به تبعیض گرفتار شوی دستکم برای خودت مسجل می‌شود که اشتباه نکرده‌ای.

نمی‌دانم اگر کسی بپرسد مزه نقد را چشیدی چه بگویم؟ در زندان هم کسانی که می‌دیدند مدافع کلیت نظام هستم چنین کنایه‌هایی بارم می‌کردند. به آسانی متهم شدیم به سوء استفاده دشمن! این البته برای کسانی که شانتاژ ارادتمندان هاشمی یا سایت‌های ضدانقلاب را «اصل» می‌گیرند و از زاویه آن‌ها به ما نگاه می‌کنند طبیعی است، اما برای هر عاقل دلسوزی مشخص است که زندانی کردن منتقدِ خودی، بد‌تر از سوء استفاده یا تبلیغات دشمن است.

ترجیح می‌دهم اهل زنجموره کردن و سپردن کار به خدا و این مظلوم نمایی‌های احساسی هم نباشم، که اگر حساب و کتابی در کار باشد بدون سپردن و واگذار کردن ما هم انجام خواهد شد. تنها چیزی که می‌ماند اشاره به آینده محتملی است که بخت‌ها برمی‌گردد، میزهای ناوفادار نصیب کسان دیگری می‌شود، و آنهایی که امروز ترکتازی کردند فردایی که احتمالا دیر باشد متنبه می‌شوند. که به قول شاعر: «چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند».

پاسخگویی درباره پرونده وبلاگ نویسان ارزشی

در این فاصله‌ای که از وبلاگ نویسی دور افتاده بودم حسن روزی طلب به چهار ماه زندان قطعی محکوم شده است. چهره‌هایی مثل روزی طلب زیاد نیستند و اگر با این معدود هم به همین ترتیب فعلی برخورد شود معلوم نیست چه اثرات سوئی به دنبال خواهد داشت. ممکن است امثال روزی طلب ککشان هم نگزد که در جمهوری اسلامی زندان هم بروند اما این اتفاقات برای دیگران و آنهایی که ناظر ماجرا هستند تبعات خوشایندی ندارد. کمترینش اینست که تصورات آرمانگرایانه بعضی‌ها که روحیه حساس تری دارند از نظام و شعارهایی مثل آزادی و عدالت را در معرض خدشه قرار می‌دهد. در واقع درست هم نیست که وقتی تعهدِ شخص منتقد و معترض بیش از برخورد کننده هاست حساسیت و سخت گیری به کار گرفته شود. مثلا اگر خطابی مستقیم و صریح به کار نرفته، همانطور که قواعد حقوقی می‌گویند، نباید فورا از آن «توهین» برداشت شود و نباید با «ما نحن فیه» برای کسی که تحلیل شخصی‌اش را عنوان می‌کند حکم صادر شود.

خوشبختانه رهبری در دیدار با دانشجویان صریح تر از قبل حرف زده اند. ایشان قبلا در مشهد اشاره داشتند که: «حرف من بهانه‌اى نشود براى اینکه یک عده‌اى بروند جوانهاى انقلابى را به عنوان جوانهاى تند، مورد ملامت و شماتت قرار بدهند»، هرچند بعضی از ولایت نمایان خودپسند در اینترنت زیر بار معنای این حرفها نمی‌رفتند! اما ایشان در دیدار اخیر به صراحت گفته‌اند: «در قبال اظهارنظرِ احیاناً قدرى تند یک جوان دانشجو خیلى نباید حساسیت وجود داشته باشد»، و البته این احتمال را مطرح کرده‌اند که: «قوه‌ى قضائیه قاعدتاً استدلالهائى دارد؛ که اگر چنانچه بیایند در جلسات جوان‌ها و دانشجو‌ها شرکت کنند و بشنوند و بگویند، احتمالاً بعضى از سؤال‌ها پاسخ داده خواهد شد» هر چند موضوع برای ما روشن و معلوم باشد، اما به احترام حرف رهبری جا دارد به اندازه یک درصد هم احتمالِ مخالف در نظر بگیریم، شواهد و نشانه‌هایی را که سراغ داریم [مثلا و مثلا] موقتا کنار بگذاریم، و منتظر توضیحات قوه قضائیه بمانیم.

رئیس قوه قضائیه واقعا باید نسبت به روند برخورد‌ها پاسخگو باشد، و علی الخصوص نسبت به رویه دادستانی و نحوه تشکیل پرونده‌ها جواب‌های روشنی را بیان کند. حالا که رهبری علنا نسبت به حضور مسئولین و سران قوا در دانشگاه‌ها توصیه کرده‌اند، به نظر بنده وقتش رسیده است که آملی لاریجانی ـ که اتفاقا پس از سخنان رهبری از حضور در دانشگاه‌ها و تمایل شخصی‌اش در اینباره حرف زده است ـ در یک دیدار مردمی و در جمع وبلاگ نویسان حاضر شود تا کسانی که برایشان پرونده‌هایی مشابه تشکیل شده و آنهایی که محکوم شده‌اند بتوانند حرف‌هایشان را صریح و بدون نگرانی به ایشان بزنند و ببینند قوه قضائیه چه استدلال و چه توجیهی برای این رویه دارد؟ (البته بعید است ایشان قارچ‌هایی مثل بنده را اصلا آدم به حساب بیاورند و امثال بنده هم البته رغبتی به دیدار ایشان نداریم، اما شاید دیگرانی حاضر باشند که حضورا سوالهایی را از ایشان بپرسند تا شاید ابهامات و اشکالاتشان برطرف شود).

تا حالا دو سه نفر از وبلاگنویسان از اتهامات گزافی که بهشان وارد شده تبرئه شده‌اند و اگر برای مفتاح هم سختگیری نشود إن شاء الله او هم تبرئه خواهد شد، همانطور که اگر برای ثابتی و روزی طلب سختگیری نمی‌شد حقشان تبرئه بود. گاهی حرفهایی زده می‌شود که انگار ارزشی‌ها و حزب اللهی‌ها انتظار دارند با آنها فرا‌تر از قانون رفتار شود! (متأسفانه بعضی‌ دفاع ها هم که روی مسائل خانوادگی و سابقه و غیره دست می‌گذارند طنین نامربوطی دارد) در صورتی که تنها انتظار معقول اینست که مُر قانون رعایت شود، و دادستانی و دادگاه‌ها از تفسیر موسع از توهین و نشر اکاذیب فاصله بگیرند. هر مخالفتی توهین و هر تحلیل منتقدانه‌ای نشر اکاذیب نیست. مثلا هر کس با رئیس مجلس مخالف باشد یا عملکرد سیاسی او را افتضاح بداند توهینی نکرده و کذبی هم منتشر نکرده است، چه رئیس مجلس حجة الاسلام! کروبی باشد، چه آقای حداد عادل، و چه علی لاریجانی.

آملی لاریجانی بعد از سخنان رهبری حرف از مدارا زده اما حرفهای قبلی درباره برخورد با قارچ‌ها، و برخورد با اعتراض کنندگان به برخورد، و تأکید بر حفظ حرمت اشخاص چندان جای خوش بینی نسبت به آینده نمی‌گذارد. چه اینکه در همین سخنان هم گفته‌ شده: «برخی اظهارنظر‌ها و توهین‌ها و تخریب‌ها بوی خیانت می‌دهد و شبیه اقدامات تخریبی منافقان در ابتدای انقلاب راجع به مسئولان است و باید بساط این‌چنین روندی برچیده شود» دستکم وبلاگنویسان ارزشی ربطی به منافقین ندارند و این تعبیر‌ها در موردشان روا نیست (که مسئولیت شرعی هم دارد). خود رهبری هم تأکید کرده‌اند: «فرق است بین آن کسى که با نظام مخالف است، با نظام معارض است، قصد دشمنى دارد، قصد عناد دارد، با آن کسى که نه، از روى احساسات یک مطلبى را بیان می‌کند؛ ولو ممکن است آن مطلب درست نباشد، یا آن نحوه‌ى بیان کردن را هم من نپسندم». بنابراین مخالفت و اعتراض از طرف کسانی که دشمنی ندارند (حتی اگر نادرست باشد) نمی‌تواند بهانه‌ای برای‌ برخورد باشد.

ما با «چراغ قرمز اجباری» مخالف هستیم

به نظر بنده توقف در برابر چراغ قرمز باید اختیاری شود، چون به زور نمی‌توان مردم را به بهشت برد. چه این بهشت زمینی باشد و چه آسمانی، قوه تشخیص خوب و بد باید در درون انسان باشد و آدم‌ها باید برای نشان دادن میزان پایبندیشان به رهنمودها «اختیار» داشته باشند. کابرد اجبار هیچ ارزشی ایجاد نمی‌کند و نباید هیچ چیزی از بیرون به کسی تحمیل شود. عمل به یک رهنمود خوب، تنها وقتی ارزش دارد که اختیاری باشد، اما وقتی اطاعت از توصیه‌ای اجباری شد دیگر سره از ناسره تشخیص داده نمی‌شود.

بعضی از افراد واقعا دلشان نمی‌خواهد در برابر چراغ قرمز توقف کنند، و هیچ اعتقادی هم به آن ندارند. بدیهی است که افراد تنها به خاطر پرهیز از جریمه و مجازات خودشان را تابع قانون نشان می‌دهند! اگر دقت کنیم می‌بینیم که خود این موضوع باعث رواج ریاکاری در اجتماع می‌شود. ما با اجباری کردن عمل به رهنمودهای مفید، به مردم یاد می‌دهیم خودشان را آنطوری نشان بدهند که در واقع نیستند. در صورتی که با آزاد گذاشتن مردم و احترام گذاشتن به اختیارشان می‌توانیم زمینه رشد درونی آن‌ها را مهیا کنیم.

با اجباری کردن چراغ قرمز مردم را از قانون هم زده می‌کنیم، همه را مجبور می‌کنیم از دستوری که فقط بعضی‌ها قبولش دارند و مفیدش می‌دانند پیروی کنند، اما اگر عمل به قانون اختیاری باشد آنگاه مردم هیچ حس بدی نسبت به قانون پیدا نمی‌کنند. هر کس که دلش بخواهد و بفهمد که چراغ قرمز به حالش مفید است از آن اطاعت می‌کند، و هر کس هم نخواهد، به آن بی‌اعتنا می‌ماند و ضررش را هم می‌بیند. به همین دلایل و به دلایلی شبیه به همین هاست که ما اکیدا مخالف «چراغ قرمز اجباری» هستیم. توجه می‌نموئید؟

تتمه: بالاخره خبر خوشی رسید و آن اینکه حامد فتاحی نویسنده آرمانشهر تبرئه شده است. گمان می‌کنم مطلبی را که مستند اتهامات وارده به او بود در خاطر داشته باشم، به نظر بنده که اصلا چیزی نبود که بشود نویسنده‌اش را به جرمی محکوم کرد. شکر خدا این پرونده هم به خیر گذشت. با اینکه آرمانشهر اخیرا فیلتر شده و به جایی جدید ـ و احتمالا موقتی ـ منتقل شده است اما خوشحالی از تبرئه‌اش واقعا به ناراحتی از فیلترشدنش می‌چربد. امیدوارم همین خبر خوش را از دادگاه سایر دوستان هم بشنویم.

علی مطهری بعضی تناقض‌ها را از پدرش ارث برده است

تعجب می‌کنم وقتی علی مطهری تناقض‌هایی از خودش نشان می‌دهد بعضی‌ها به او می‌گویند «فرزند ناخلف»! در صورتیکه شبیه این مواضع سیاسی را می‌تواند در خود استاد مطهری هم دید. هر چند تقدیس رفتگان در فرهنگ ما عادت شده و نقد صریح هم از نظر عده‌ای بی‌ادبی و جسارت است، اما بعضی واقعیت‌ها را هم نباید و نمی‌توان پنهان کرد.

علی مطهری بعضی تناقض‌ها را اتفاقا از پدرش ارث برده است؛ خود مطهری از یک طرف از آزادی نزدیک به مطلق مارکسیست‌ها در تبیین تفکرات الحادیشان دفاع می‌کرد، و از یک طرف طوری از خطر شریعتی می‌گفت که گویی حتما باید با او مقابله شود، در صورتی که شریعتی حداکثر تفکر التقاطی داشت، و به جای خودش مسلمان دوآتشه‌ای بود.

چپ‌های مغرض می‌گویند آخر ماجرا این بود که شریعتی گوی رقابت را در جمع کردن طرفدار و پامنبری از مطهری ربوده بود، و به نظر موجه‌تر دیگران خطر افکار شریعتی کاملا واقعی و نگرانی مطهری هم هوشمندانه و دغدغه‌مندانه بوده است. منتها آن حرف اول از آزادی مارکسیست‌ها (حتی در حد تبیین اندیشه) به شدت تخیّلی و بی‌مبنا است.

توجیه هم نمی‌شود کرد که ادعای آزادی مارکسیست‌ها مرز سیاسی و عمومی دارد، چون تبیین یا مردود و متروک است، و یا موثر. و با کمی دقت هم معلوم می‌شود که هر «تبیین موثر»ی سیاسی است، و نمی‌تواند خالی از وجه تبلیغی باشد. محل تبیین هم اگر دانشگاه باشد که اساسا لانه سیاست است و قابل طفره به محیط علمی محض نیست.

آقای علی مطهری هم اگر نوبت خودش باشد تا آزادی نقد خدا هم پیش می‌رود. وقتِ سخنرانی در دانشگاه و حرف زدن از باید و نبایدهای آزادی بیان چنان فضای باز و وسیعی ترسیم می‌کند که بیا و ببین! اما از آنطرف در برابر حرف‌های رقبای سیاسی، یا حتی کسانی که از آن‌ها خوشش نمی‌آید، چنان حدود تنگ و خفه‌ای دارد که نگو و نپرس!

تصور کنید مثلا آدمی که اسمش «م» باشد حرفهایی بازنگرانه ولی بسیار کمتر از «جواز آزادی بیان تا مرز انکار خدا از روی تفکر» بزند. آنوقت واکنش امثال علی مطهری چه خواهد بود؟ تحمل می‌کنند و حرف زدن را حق او می‌دانند؟ یا فورا حاضر می‌شوند تا با هر روش (زبانی و سیاسی) مخالفشان را محکوم و خطرناک جلوه بدهند، و عاقبت حذف‌اش کنند؟

تتمه: نیازی به تکرار لطیفه خنک ارسطو و افلاطون و دوستداری حقیقت ندیدم |‌‌‌ همان خطری که مطهری نگرانش بود عاقبت باعث جانش هم شد؛ چپ‌های مسلمان (مجاهدین خلق و فرقان و…) وامدار شریعتی بودند، یا دستکم استفاده آشکاری از او داشتند، همه هم بی‌مبنا، احساسی و حکم کننده.

آیا می‌توان در تربیت کودک از آزادی و اختیار سخن گفت؟

حضور و رابطه اجتماعی عین تأثیر است، اگر یک کار را انجام بدهید، و اگر‌‌ همان کار را انجام ندهید، در هر صورت روی دیگران اثر گذاشته‌اید و در برابر آن مسئول خواهید بود. انسان در هر حالی نسبت به اطرافیان و جامعه‌ای که با آن‌ها در ارتباط است رابطه تأثیر و تأثر دارد، و نسبت به هر دو (هم تأثیر و هم تأثر) مسئولیت خواهد داشت. رابطه تأثیر در رابطه با تربیت کودکان به حداکثر می‌رسد و گریزی هم از آن نیست. بنابراین، صحبت کردن از بی‌طرفی در تربیت، و آزاد گذاشتن کودک برای انتخاب، و عدم تأثیر در آینده او، بیشتر به شوخی می‌ماند.

اگر خانواده‌تان مذهبی باشد، نوع پوشش و رفتار و گفتارتان بر کودک اثر خواهد گذاشت، برعکس اگر غیرمذهبی یا ضدمذهبی باشد نوع دیگری از تأثیر را بر کودکتان اعمال کرده‌اید، که خوب و بد آن تنها به تشخیص خودتان وابسته است. بنابراین به هیچ وجه نمی‌توانید روی کودک یا اطرافیان و اجتماعتان «بی‌تأثیر» باشید، خنثی بودن عملا غیرممکن است. یا نباید حضور و رابطه خانوادگی و اجتماعی داشته باشید، یا ناگزیر از تأثیر خواهید بود. نفس بودنتان، به هر نحوی که باشد، عین تأثیر است.

با این وصف کسی نمی‌تواند با ژست ضدمذهب علیه کسانی که تربیت دینی دارند موضع گیری کند و حرف از شستشوی مغزی و محدود کردن اختیار کودک و این حرف‌ها بزند، چون خود او هم ـ هر رفتاری که داشته باشد ـ در حال شستشوی مغزی کودکش و تحت تأثیر قرار دادن آینده او با نحوه خاصی از زندگی است، که ممکن است واقعا مطلوب کودک هم نباشد و مثلا اختیار او را برای انتخاب آگاهانه مذهب محدود کند، چیزی که احتمال دارد کودک در آینده از آن ناراضی باشد و آرزوی خلاف آن را در سر داشته باشد.

رفتار حاکی از باور و اعتقاد به مذهب، یا رفتار حاکی از بدبینی به مذهب، و حتی رفتاری که سعی می‌کند موضعی درباره مذهب نداشته باشد، هر سه یک جنس تأثیر را بر کودک می‌گذارند، و قابل توجه اینکه ژست کناره گیری از مذهب و بی‌تفاوتی نسبت به آن هم در عمل به گرایشات غیرمذهبی منجر می‌شود. بنابراین نسبت به مذهب دو گرایش کلی بیشتر وجود ندارد؛ یا به سو و به سود مذهب، یا در مخالفت و در ممانعت از مذهب. در عمومی مسائل انسانی نیز انتخاب از این دو حالت خارج نیست.

این قسم باورهای سطحی که کودک را باید آزاد گذاشت تا فرصت انتخاب آزادانه داشته باشد علاوه بر وجه تخیلی، کاملا وارداتی و حاصل ذهن روشنفکران اروپایی است که در ستیز با کیش مسیحیت حکم کلی صادر کرده‌اند، مذهب را اساسا بد و خرافی تصور نموده و به دام ماتریالیسم و اظهارنظرهای سطحی درباره آزای مطلق افتاده‌اند. افسانه «بی‌طرفی» در امور انسانی دستاویز کسانی است که هنوز سر در آورده‌های قرن هجده و نوزده اروپا داند و درک حکمیشان از موضوعات فلسفی هم از حد پوزیتویست‌ها فرا‌تر نمی‌رود.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه زنان پرس | و بررسی دو شرط «احتمال تاثیر» و «ایمنی از ضرر» در نهی از منکر از آیت الله مجتبی تهرانی |