بایگانی دسته: اجتماعی

ویژگی مناسکی در تحلیل رفتار مردم ایران

توجه به مناسک در بسیاری از فرهنگ‌ها دیده می‌شود. حتی فرهنگ مدرن با همه تکیه‌ای که بر فردیت و «ایندیویجوالیسم» دارد بی‌سابقه‌ترین مناسک را در درون خودش پرورده و این در سینما‌ها و ورزشگاه‌ها و کلوپ‌ها و… فراوان دیده می‌شود. استادیوم‌ها و سالن‌ها جای معابد و مقدسات قدیم را و ستاره‌ها جای قدیسان را گرفته‌اند. اما ویژگی مناسکی در فرهنگ ایرانی رنگ و بوی خاص خودش را دارد و خصوصیات خانوادگی، خیابانی بودن، و حتی قرابت به طبیعت و… در آن مشاهده می‌شود. به نظر می‌رسد که در تحلیل رفتار مردم ایران به خصوص نباید از ویژگی مناسکی غفلت کنیم. مردم ما به شدت مناسکی هستند، یعنی آماده‌اند تا حرکات مناسکی را به خصوص به شکل دستجمعی انجام بدهند، یا زمینه فرهنگی‌اش را دارند که تن به مناسک تازه‌ای بدهند و یا رفتارهایی را که اساسا مناسکی نیستند به شکل مناسکی دربیاورند.

برای بعضی ابهام شده که چرا انتخابات ایران با اینکه برای عده‌ای ناراحتی به دنبال داشت یا با اینکه در زندگی اکثر مردم تأثیر خاصی نداشته و رضایت چندانی هم از عملکرد مجلس وجود ندارد باز هم درصد قابل توجهی در انتخابات شرکت می‌کنند؟ طبیعتا بخشی از علت آن سیاسی است و مردم به انگیزه دفاع از کشور یا حمایت از گرایش سیاسیشان در آن شرکت می‌کنند، اما غیر از این درصد ثابت، باقی مردم آنقدر‌ها سیاسی نیستند، دستکم نه آنقدر که در صندوق‌های پرت هم تا دیروقت در صف بایستند! شاید پاسخ این ابهام در «مناسکی شدن انتخابات» باشد، انتخابات به خاطر رویکرد خاص تبلیغی به آن تبدیل به مناسک اجتماعی شده و بخشی از مردم ناخودآگاه به شکل یک مراسم جمعی به آن نگاه می‌کنند و حتما دیده شده که بسیاری هم خانوادگی و دستجمعی در پای صندوق‌ها حاضر می‌شوند، و فهرستی هم رأی می‌دهند.

وقتی انتخابات وجه مناسکی پیدا می‌کند این احساس به بعضی از مردم دست می‌دهد که اگر در آن شرکت نکنند از کار خوبی که همه در آن شرکت کرده‌اند عقب افتاده‌اند. این تنها نمونه ورود مناسک به حوزه سیاست نیست. سالهاست که تظاهرات سیاسی برای بعضی ها (به خصوص تظاهرات ۲۲ بهمن) شکل یک مناسک همگانی و تجمع خانواده‌ها برای یک حرکت دستجمعی را به خود گرفته است. عادی و تکراری شدن تهدیدهای خارجی و رویکرد خاص صدا و سیما و کارهایی مثل جمع کردن ستاره‌ها و چهره‌های محبوب و آوردن آن‌ها به خیابان باعث شده که تظاهرات تا حدود زیادی از شکل «عمل سیاسی و اعلامی» فاصله بگیرد و حتی نشانه‌هایی از جمع شدن برای گردش دستجمعی و تفریح و شادی همگانی در آن به چشم بخورد. این به معنای این نیست که مردم گرایش سیاسی به تظاهرات و اهدافش ندارند، بلکه به این معناست که وقتی تظاهرات یک عمل ثابت یا مناسبتی می‌شود ویژگی مناسکی هم در آن تقویت می‌شود.

در چند ساله اخیر پدیده تازه‌ای در جامعه ایرانی دیده می‌شود که به نحوی می‌تواند شاهدی بر ویژگی مناسکی رفتار مردم ایران باشد؛ راهپیمایی‌های خانوادگی آخر هفته که چند سال پیش شروع شده و به سرعت رشد و سرایت داشته است. در اولین راهپیمایی خانوادگی در شهر قزوین مسئولی خارجی از فدراسیون جهانی ورزشهای همگانی هم حاضر بود و در مصاحبه با تلویزیون از میزان حضور مردم اظهار حیرت می‌کرد و می‌گفت که در هیچ جای جهان شاهد چنین استقبالی نبوده است. علت چیست؟ مردم ایران خیلی به ورزش اهمیت می‌دهند، یا پاسخ چیز دیگری است؟ به نظر می‌رسد که راهپیمایی خانوادگی آخر هفته به جز قرعه کشی و جایزه و… یک ویژگی خاص دارد که نمی‌توان از آن چشم پوشید، و آنهم ویژگی مناسکی است که شرایطی کمابیش شبیه به همایش تظاهرات در آن اتفاق می‌افتد.

نمونه دیگر از رفتار مناسکی که با سیاست آمیخته است استقبال مردم از سفرهای استانی است. اوضاع سیاسی و اقتصادی با اینکه بسیار سریع تغییر می‌کند و ممکن است نارضایتی بخش‌هایی از جامعه را هم به دنبال داشه باشد اما تأثیر چندانی بر سفرهای استانی نداشته است، شاید از آن جهت که سفرهای استانی هم ویژگی مناسکی پیدا کرده است. در هنگام سفرهای استانی شهرهای کوچک تقریبا تعطیل می‌شوند و زمینه‌ای آماده می‌شود تا مردم یک واکنش خیابانی و همگانی نشان بدهند. مردم مشتاق هستند که به خیابان بیایند و از رئیس جمهورشان استقبال کنند، یا در ورزشگاه حاضر شوند و به سخنرانی او گوش بدهند و هر جا که از دفاع از حقوق آن‌ها می‌گوید یا وعده اعطای امکاناتی به شهر و منطقه آن‌ها را می‌دهد به شدت او را تشویق و تحریض کنند، یعنی مناسکی که کاملا با تجدید روحیه و شادی اجین شده است.

شاید تصور شود که این ویژگی در طبقات پایین‌تر مردم وجود دارد، اما اقشاری که خودشان را از اکثریت مردم (و تعبیر خودشان، عوام مردم) جدا می‌گیرند، و بسیار اشتیاق دارند که از طبقه بالاتری به حساب بیایند، آنها هم میل خاص خودشان را به مناسک دارند. مثلا در مدت زمان اندکی مناسکی مثل «ولنتاین» و «دروغ آوریل» از غرب سرایت می‌کند و در بخش هایی از جامعه فراگیر می‌شود. عده‌ای برای تشخّص خودشان به چنین مناسکی، حتی اگر غریبه و وارداتی باشد، احتیاج دارند. «شمال روی» هم از مناسکی است که با آسان شدن مسافرت به شمال باب شده، مردم تهران ـ نه فقط کسانی که از طبقه بالا به حساب می‌آیند ـ منتظر تعطیلی هستند تا به شمال حمله کنند(!) و حاضرند در تعطیلی میانه خرداد هفت ـ هشت ساعت هم ترافیک را تحمل کنند اما از آنچه بعضی آن را نوعی دهن کجی سیاسی تفسیر می‌کنند عقب نمانند.

می‌توان گفت که یک وجه بارز ویژگی مناسکی خیابانی بودنش است. قدیم‌تر در اعیادی که شهر چراغانی می‌شد ترافیک گردی تفریح خانواده‌هایی بود که امکانات کمتری برای تفریح بچه‌هایشان داشتند. کمی پس از افتتاح تونل رسالت رادیو از مردم خواهش می‌کرد که به سمت تونل رانندگی نکنند، چون از شدت استقبال ترافیک کاملا قفل شده بود! این نشان می‌دهد که بعضی از مردم منتظر فرصت حضور خیابانی هستند تا اشتیاق نشان بدهند و نوع خاصی از تبلیغ هم می‌تواند ملاقات با تونل را هم به مناسک تبدیل کند. روزهایی مثل اول مهر نیز مانند یک مناسک خیابانی برگزار می‌شود و بیرون آمدن مردم شمایل یک هجوم خیابانی را دارد. مراسمی مثل روز مادر هم تصویر خیابانی خودشان را پیدا می‌کنند، که شلوغی خاص خودشان را دارند، و جوانهای گل به دست یا مردان میانسال شیرینی به دست در خیابان فراوان دیده می‌شوند.

مناسبت در فرهنگ ایرانی فراوان است و مناسبت و مناسک هم با هم پیوند خورده‌اند چون مناسبت‌ها زمینه مناسک را مهیا می‌کنند. علاوه بر مناسبت‌های مذهبی ـ که مناسک ریشه دار خودشان را دارند ـ مناسک جدیدی هم که نهادهایی مثل شهرداری یا صدا و سیما در اعیاد مذهبی برگزار می‌کنند با استقبال فراوان روبرو می‌شود. مناسبت اگر غیرمذهبی یا غیرسیاسی (و مثلا طبیعی) هم باشد باز هم مردم اشتیاق زیادی به آن دارند. خانواده‌های ایرانی از کمتر چیزی مثل «سیزده به در»، با وجود خرافی و پردردسر بودنش، استقبال می‌کنند، چون ویژگی مناسکی در آن پررنگ است. علاوه بر این سنت قدیمی مناسک و مناسبت طبیعی جدید مثل «گلاب گیران» کاشان نیز با سرعت مرسوم می‌شود و نشان می‌دهد که مردم برای انجام مناسک ابایی از ازدحام و شلوغی هم ندارند. به طور کلی کافیست چیزی مُد و عادت بشود تا عده زیادی از مردم به شکل یک مناسک به آن پایبند شوند.

آیا می‌توان در تربیت کودک از آزادی و اختیار سخن گفت؟

حضور و رابطه اجتماعی عین تأثیر است، اگر یک کار را انجام بدهید، و اگر‌‌ همان کار را انجام ندهید، در هر صورت روی دیگران اثر گذاشته‌اید و در برابر آن مسئول خواهید بود. انسان در هر حالی نسبت به اطرافیان و جامعه‌ای که با آن‌ها در ارتباط است رابطه تأثیر و تأثر دارد، و نسبت به هر دو (هم تأثیر و هم تأثر) مسئولیت خواهد داشت. رابطه تأثیر در رابطه با تربیت کودکان به حداکثر می‌رسد و گریزی هم از آن نیست. بنابراین، صحبت کردن از بی‌طرفی در تربیت، و آزاد گذاشتن کودک برای انتخاب، و عدم تأثیر در آینده او، بیشتر به شوخی می‌ماند.

اگر خانواده‌تان مذهبی باشد، نوع پوشش و رفتار و گفتارتان بر کودک اثر خواهد گذاشت، برعکس اگر غیرمذهبی یا ضدمذهبی باشد نوع دیگری از تأثیر را بر کودکتان اعمال کرده‌اید، که خوب و بد آن تنها به تشخیص خودتان وابسته است. بنابراین به هیچ وجه نمی‌توانید روی کودک یا اطرافیان و اجتماعتان «بی‌تأثیر» باشید، خنثی بودن عملا غیرممکن است. یا نباید حضور و رابطه خانوادگی و اجتماعی داشته باشید، یا ناگزیر از تأثیر خواهید بود. نفس بودنتان، به هر نحوی که باشد، عین تأثیر است.

با این وصف کسی نمی‌تواند با ژست ضدمذهب علیه کسانی که تربیت دینی دارند موضع گیری کند و حرف از شستشوی مغزی و محدود کردن اختیار کودک و این حرف‌ها بزند، چون خود او هم ـ هر رفتاری که داشته باشد ـ در حال شستشوی مغزی کودکش و تحت تأثیر قرار دادن آینده او با نحوه خاصی از زندگی است، که ممکن است واقعا مطلوب کودک هم نباشد و مثلا اختیار او را برای انتخاب آگاهانه مذهب محدود کند، چیزی که احتمال دارد کودک در آینده از آن ناراضی باشد و آرزوی خلاف آن را در سر داشته باشد.

رفتار حاکی از باور و اعتقاد به مذهب، یا رفتار حاکی از بدبینی به مذهب، و حتی رفتاری که سعی می‌کند موضعی درباره مذهب نداشته باشد، هر سه یک جنس تأثیر را بر کودک می‌گذارند، و قابل توجه اینکه ژست کناره گیری از مذهب و بی‌تفاوتی نسبت به آن هم در عمل به گرایشات غیرمذهبی منجر می‌شود. بنابراین نسبت به مذهب دو گرایش کلی بیشتر وجود ندارد؛ یا به سو و به سود مذهب، یا در مخالفت و در ممانعت از مذهب. در عمومی مسائل انسانی نیز انتخاب از این دو حالت خارج نیست.

این قسم باورهای سطحی که کودک را باید آزاد گذاشت تا فرصت انتخاب آزادانه داشته باشد علاوه بر وجه تخیلی، کاملا وارداتی و حاصل ذهن روشنفکران اروپایی است که در ستیز با کیش مسیحیت حکم کلی صادر کرده‌اند، مذهب را اساسا بد و خرافی تصور نموده و به دام ماتریالیسم و اظهارنظرهای سطحی درباره آزای مطلق افتاده‌اند. افسانه «بی‌طرفی» در امور انسانی دستاویز کسانی است که هنوز سر در آورده‌های قرن هجده و نوزده اروپا داند و درک حکمیشان از موضوعات فلسفی هم از حد پوزیتویست‌ها فرا‌تر نمی‌رود.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه زنان پرس | و بررسی دو شرط «احتمال تاثیر» و «ایمنی از ضرر» در نهی از منکر از آیت الله مجتبی تهرانی |

موج های فضای مجازی، دور از واقعیت، پر از هیجان

هر چند وقتی یک موجی در فضای مجازی راه می‌افتد که خیلی‌ها احساس تکلیف می‌کنند حتما درش مشارکت داشته باشند. حکم‌های کلی و اشک و آه و اعتراض است که فراوان تولید می‌شود و مهر تأیید می‌گیرد. مثلا در فلان شهرستان چون در محل تجمع خانواده‌ها جمعیت زیادی از افغان‌ها (جوان‌های مجرد) رفت و آمد می‌کنند نیروی انتظامی بدسلیقگی می‌کند و می‌خواهد با اطلاعیه مشکلات را پیشگیری کند، وقتی خبرش منتشر می‌شود انگار فاجعه اتفاق افتاده! آن کار که قطعا اشتباه است اما علم کردنش و زدن انگ نژادپرستی و گرفتن ژست مبارزه با نژادپرستی دیگر حال آدم را تغییر می‌دهد. آدم را یاد «احمد شهید» می‌اندازند که به خاطر یک اتفاق در زمین فوتبال می‌خواست از حقوق همجنسبازان دفاع کند.

بنده قائل به نژادپرستی در بین ایرانی‌ها نیستم، ایرانی‌ها حداکثر قومیت گرا و آلوده به نگاه اشرافی هستند. همین نگاه اشرافی بین تازه به دوران رسیده هاست که در مورد افغان‌های مهاجر ـ که متأسفانه فقیر و جنگ زده هستند ـ مشکل ایجاد می‌کند. اثباتش هم ساده است؛ مثلا افغانستان اگر به حد ژاپن ثروتمند می‌بود آیا باز هم ایرانی‌ها همین نگاه تحقیرآمیز را داشتند؟ معلوم است که نه! و اصلا مگر افغان‌ها از چه نژادی هستند؟ یا هزاره‌های ترک‌نژاد و شیعه‌اند، که در کشورمان ترک کم نداریم که بد‌ترین توهین‌ها را به افغان‌ها می‌کنند، یا ترکمن هستند (که باز داریمشان) و یا تاجیک (که از خیلی‌ها ایرانی ترند) و یا پشتون (که کمابیش شبیه بلوچ‌های خودمان‌اند).

کسانی که قائل به نژادپرستی ایرانی‌ها هستند خوب است از پدر مادر‌هایشان بپرسند که مردم شهرشان با جنگ زده‌های خودمان چطور رفتار می‌کرده‌اند (که هم فارس بین شان بوده و هم عرب و هم کرد)، شاید یک چیزهایی دستگیرشان شود و کمتر گریبان چاک بدهند. شکر خدا حافظه تاریخی ایرانی‌ها در حد ارزن هم نیست.

حرف زدن علیه نژادپرستی برای بعضی‌ها پرستیژ می‌آورد، فکر می‌کنند با این پُزها شبیه غربی‌ها می‌شوند (که اساسا در فرهنگشان مشکل نژادپرستی دارند) و همین راضیشان می‌کند. اما اینهایی که خودشان را برای مظلومیت افغان‌ها به در و دیوار می‌زنند آیا حاضرند مثلا با یک افغان ازدواج کنند؟ بعضی‌هایشان یک جوری از داشتن دوست افغان و رفت و آمد با آن‌ها می‌گویند انگار مثلا با جزامی‌ها رفت و آمد کرده‌اند! افتخار می‌کنند که با افغان‌ها دوست هستند و همین «رضایت از خود» و «به رخ دیگران کشیدن» نشان می‌دهد که نگاه از بالا به پایین در ذهن خودشان هم وجود دارد.

یک موج دیگر موج مبارزه با توهین به مقدسات است. مسلمان‌ها چند سال است ـ مخصوصا بعد از حرفهای قرون وسطایی پاپ ـ با مشکل توهین به مقدسات مواجه شده‌اند. آن‌ها که حرف از رواداری و گفتگو می‌زدند وقتی جلوی انتشار اسلام کم آوردند توهین را انتخاب کرده‌اند، از اسلام عصبانی هستند و این کار خالیشان می‌کند. در این دو سه ساله مشکل داخلی هم شده است، قبلا گفته بودیم که فحاش‌هایی که توی سیاست پلاس‌اند وقتی کم می‌آورند می‌روند سراغ مقدسات؛ یعنی بعد از هر شکست یا ضدحال سیاسی چون دیگر فحش دادن به احمدی‌نژاد و خامنه‌ای ارضایشان نمی‌کند احساسات مخالفشان را با توهین به مقدسات انگولک می‌کنند.

آخوند‌ها می‌گویند «الباطل یموت بترک ذکره»، این می‌تواند سیاست خوبی برای بی‌اثر کردن توهین باشد، اما تقریبا عکس‌اش اتفاق می‌افتد. ملت منتظرند یک کسی یک غلطی بکند و زود کشفش کنند و جار بزنند. وقتی هم که همه گیر می‌شود معلوم است که همه باید درباره‌اش موضع گیری کنند. بنده از مراجع هم تعجب می‌کنم، اگر توهینی خیلی آشکار و خیلی مهم نیست بهتر است حکم و فتوای علنی هم ندهند. مثلا اگر قرار بود برای کشتن کسروی طبل و دهل می‌زدند شاید بیشتر برای حفاظت خودش تمهید می‌کرد، بهتر است آقایان خصوصی جواب بدهند که اگر کسی هست، که او کار خودش را می‌کند و بعد هم… ادامه درس و بحث!

جوانهای احساس تکلیف، منتظرند اتفاقی بیافتد تا اعلام هویت کنند، اسم و آواتار تغییر بدهند و صفحه و گروه جدید بسازند، که چه بشود؟ با اینکار‌ها کسی از فحاشی عقب نشینی نمی‌کند، تازه تحریک هم می‌شود. با سیدسجاد گپ می‌زدیم و حرف از آنهایی شد که می‌گویند «نقی زیبا‌ترین نام جهان است»! می‌گفت مثلا خود اینها حاضرند اسم بچه‌شان را نقی بگذارند؟ بنده که فکر نمی‌کنم! تازه اسم امام هم «علی» بوده و علی قطعا زیبا‌ترین نام جهان است. بنابراین موج مبارزه با اهانت هم بیشتر احساسی است، و در مملکتی که سروش و گنجی‌اش هم مخالف توهین به مقدسات‌اند (و حداکثر تقصیر را گردن حاکمیت می‌اندازند) توهین کننده‌ها هر روز منزوی‌تر می‌شوند.

کابرد اصطلاح «بدپوششی» برای برخورد، تجاوز به واقعیت است

در خبر‌ها آمده است که «طرح تشدید برخورد با بدپوششی، مانکن‌ها و بدحجابی از عصر چهارشنبه در میادین مهم شهر تهران، مراکز خرید و تفرجگاه‌ها» آغاز شده است. «به گفته پلیس، این طرح در پی تماس شهروندان با پلیس برای برخورد با مانکن‌های خیابانی تشدید شده است. در این طرح ماموران پلیس با استقرار در میادین مهم، مراکز خرید و تفرجگاه‌ها، با بدپوششی و بدحجابی برخورد می‌کنند.» اما فارغ از شیوه‌های برخورد اصطلاحات خاص به کار رفته (بدحجابی و بدپوششی) نیز مورد سوال و ابهام است.

با وضعیتی که در آغاز فصل گرما در بعضی شهرهای بزرگ دیده می‌شود کاربرد اصطلاحاتی مثل «بدپوششی» و «بدحجابی» تا حدودی زیادی بیربط و در واقع نوعی تجاوز به واقعیت است. آن چیزی که مردم شاهدش هستند و اعتراض آنهایی را هم که چندان مذهبی نیستند باعث می‌شود شیوع «هرزه پوشی» و «پوشش‌های زننده» است. مردم وقتی مظاهر علنی فساد را می‌بینند ـ چه در شکل اجتماعی و اخلاقی‌، و چه سیاسی و اقتصادی ـ علنا اعتراض می‌کنند و کارکرد و ادعای حکومت اسلامی را زیر سوال می‌برند.

کاربرد «بدپوششی» باعث انحراف ذهن و مقاومت روانی افراد نیز می‌شود. چیزی که این نوع ترکیب‌ها تداعی می‌کند قضاوت خوب و بدِ پوشش دیگران با شائبه برخوردهای سلیقه‌ای است. بدیهی است که این اصطلاح و حتی بدحجابی نمی‌تواند پدیده‌ای را توضیح بدهد که امنیت و سلامت اخلاقی اجتماع را تهدید می‌کند. اگر منظور از «بدحجابی» رعایت نشدن حجاب کامل اسلامی باشد، این موضوع هم بسیار شایع ـ و غیرقابل برخورد ـ است و هم اینکه مردم تلقی ضدفرهنگی و حساسیت ضداخلاقی نسبت به آن ندارند.

حرف ساده بسیاری از مردم اینست که این چه حکومت مدعی اسلامی است که نمی‌تواند وضع خیابان‌هایش را درست کند؟ آن از بانک‌هایشان که چند هزار میلیارد پول مردم را بالا می‌کشند، اینهم از پارک و مرکز خریدشان که با جاهای دیگر اشتباه گرفته می‌شود. بنابراین عموم مردم نسبت به بیرون بودن چند تار مو یا کمی کوتاه و تنگ بودن لباس‌ها حساسیتی نشان نمی‌دهند، و اصلا از دید فقهی به پوشش نگاه نمی‌کنند. نگاه آن‌ها‌‌ همان نگاه بومی ایرانی است که نسبت به «ابتذال» و «برهنگی» حساسیت دارد.

بسیاری از کسانی که از نظر فقهی حجاب کاملی ندارند یا خرده آرایشی روی صورتشان می‌کنند مسلمانهای معتقدی هستند، یعنی نماز و روزه و زیارت و عزاداری و حلال و حرامشان سر جایش است. آن‌ها فقط در مورد حجاب دچار تسامح فقهی شده‌اند و وقتی اصطلاح بدحجابی یا بدپوششی (ناقص بودن حجاب و پوشش اسلامی) به کار می‌رود عده‌ای دچار این احساس می‌شوند که قرار است با آن‌ها هم برخورد شود. در حالی که همین قشر هم نسبت به شیوع «هرزه پوشی» انتقاد دارند و اعتراض می‌کنند.

در واقعیت هم غالبا با کسانی برخورد می‌شود که پوشش‌های زننده و عجیب و غریب و به شکل مانکن (عموما ناشی از تازه به دوران رسیدگی) استفاده می‌کنند و عنوان کردن اصطلاح بدپوششی و بدحجابی در مورد آن‌ها تنها می‌تواند ناشی از بدسلیقگی تعبیر شود. بنابراین، جای تجدید نظر در انتشار بعضی اخبار و انتخاب برخی اصطلاحات کاملا احساس می‌شود؛ وقتی واژه‌هایی مثل هرزه پوشی، یا ابتذال، یا پوشش‌های زننده و… وجود دارند بهتر است از ترکیب‌هایی استفاده نشود که اذهان را به چیزی خلاف واقعیت منحرف می‌کند.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه زنان پرس | به نظرم می‌رسد در غلط بودن اصطلاح «حجاب اجباری» هم باید چیزی نوشته شود | گزارش تصویری جالب از انواع حجاب در صدا و سیما: استاندارد حجاب در تلویزیون چیست؟ | از محمدرضا زیبایی نژاد: مبانی مشروعیت مداخله‌ی دولت در حجاب، رونوشت به محمد کاشفی.

نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)

علی حاتمی را به خاطر فیلم‌هایی مثل «مادر» با تعبیراتی اغراق آمیز «شاعر سینمای ایران»، «سعدی سینمای ایران» و… می‌خوانند اما مسعود فراستی منتقدی است که نظر خوشی نسبت به او ندارد و معتقد است: «بعد از انقلاب مهم‌ترین فیلم حاتمی «مادر» است که فیلم بدی است و نقد مفصلی درباره آن نوشتم.» فراستی در جواب کسانی که حرکات و نقدهای تند و بی‌پروای امروز او را شبیه شومن‌های تلویزیونی می‌دانند یادی از تندی گذشته‌اش می‌کند و می‌گوید: «پیشنهاد می‌کنم که بروند و نقدهای من در دهه شصت و هفتاد را بخوانند. رد پای مدل نقدهای امروز من در آن سال‌ها به خوبی دیده می‌شود. حتی در خیلی از مواقع من بسیار تند‌تر از امروز بوده‌ام. نقد‌هایم در مورد مخملباف، کیارستمی، کیمیایی، هامون و حتی فیلم مادر علی حاتمی در آن سال‌ها را بخوانید، آن نقد‌ها خیلی تندند. لحن من هم جزیی از شخصیت من است.» و جای دیگری از تأثیر نقدش می‌گوید: «نقد «مادر» من که چاپ شد، آقای سیدرضا حسینی، مترجم بزرگ و خدابیامرز به من گفت: از صبح تا حالا دوبار این را خوانده‌ام. معتقدم که هیچ نقدی در تاریخ ایران به این درستی و صراحت نیست. گفت من فکر می‌کردم «مادر» خوب است، ولی با نقد تو متقاعد شدم که فیلم بدی است.» به هر حال، جا دارد که نقد فراستی بر مهم‌ترین فیلم بعد از انقلاب علی حاتمی، که ارجاع‌ها و کنایه‌هایی هم به ادعاهای خود علی حاتمی درباره فیلمش دارد، دوباره خوانی شود. این نقد را از شماره ۱۹ و ۲۰ نشریه سوره در سال ۶۹ اینجا آورده‌ام:

.

یادداشتی بر «مادر»

هنر نمایش یا کاردستی؟

 
.

«مادر» یعنی: یک پوستر جذاب و خوش فرم سینمایی، یکسری عکسهای نظرگیر و غیرمتعارف از فیلم در مطبوعات و پشت ویترین سینما‌ها، یک تیزر موثر تلویزیونی، تعدادی بازیگر معروف و پرطرفدار قدیم و جدید، یک فیلمساز قدیمی و پرآوازه ـ چه برای تماشاگران فیلمفارسی و چه روشنفکران ـ با بیش از بیست سال سابقه فیلمسازی و یک دوجین فیلم در کارنامه و صاحب یک سریال بنام و پرطمطراق تلویزیونی بعد از انقلاب ـ هزار دستان ـ و چندین مصاحبه مفصل و مختصر در باب فیلم، چه قبل از اکران و چه بعد از آن، به اضافه دیالوگهای آهنگین و نمکین ـ اما بی‌ربط، نچسب و غیرسینمایی ـ به همراه موسیقی دلنشین ایرانی، گل و گیاه و شمعدانی و اقاقیا و آبپاش، حوض و ماهی قرمز، هندوانه و خربزه، کاهو و سکنجبین و سرکه و آبلیمو، باقلا و گلپر، چلوکباب و گوجه، بستنی نونی و تخت چوبی در حیاط قدیمی با دیوارهای لاجوردی رنگ در یک خانه سنتی، بعلاوه عرفان بازی مُد روز و گریم خوب و خُلبازی بزرگسال کودک نمای «محله برو بیا»، که این همه ظواهر می‌دهد: یک فیلم بسیار بد و بیجان به نام «مادر».

که سینمایش یک چیز دارد: یکسری نمای کارت پستالی طبیعت بیجان به اضافه شیفتگی بیمارگونه به اشیاء و انسانهای عتیقه، آن هم عتیقه زنگ زده. و یک چیز ندارد ـ که اصل قضیه است: جان دادن به این انسانها و اشیاء. در نتیجه مادرش، بدجوری بیجان و بی‌رمق است و سخت ملال آور. و حداکثر تک فریمهای مونتاژ نشده چشم فریب است و بس. یا دقیق‌تر، عکاسی است نه سینما. که یک بار دیدن تا به آخرش هم تحمل بسیاری می‌خواهد.

 «مادر»، نان اسم و رسم گذشته خالقش را می‌خورد. گذشته‌ای که در گذشته. اگر «حاتمی» در گذشته آثاری ساخت که در لحظاتی حس و حالی داشت ـ بخصوص «سوته دلان» ـ به این علت بود که ادای خودش و دیگران را در نمی‌آورد و با زمانه‌اش هم چندان بیگانه نبود. و با آثارش، حتی با «حسن کچل» و «حاجی واشنگتن»، هسته مشترکی داشت و حداقل با برخی لحظات آنان همدلی می‌کرد. به همین دلیل هم، این فیلم‌ها ـ با وجود ضعفهای بسیارشان ـ یا لااقل لحظاتی از آن‌ها به دل می‌نشست. اما امروز حس و حالی برای فیلمساز ما نمانده و به جای این حال از دست رفته، تنها یک چیز نشسته: ادا درآوردن یا دقیق‌تر ادای خود را در آوردن و ادای امروزی‌ها را درآوردن و کت بسته خود را به مد روز تسلیم کردن.

حاتمی، امروز نمی‌تواند با مادرش همدلی و دلسوزی کند و مادر برخلاف آثار گذشته او که بعضا جانی داشتند و حالی، سخت بیجان است و بی‌درد؛ مصنوعی است و دروغین و حتی مضحک.

وقتی فیلمسازی با زمانه‌اش نباشد، آن را نشناسد، متعلق به آن دوران نباشد، با آدم‌ها و مسائلشان بیگانه باشد، ناچار است به گذشته خود نقب بزند، به اشیاء درگذشته دلخوش کند و با آدمهای عتیقه‌ای سرگرم شود. حاتمی، امروز دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد یا حرفش از جنس زمانه نیست. با تفکرات و حال و هوای گذشته می‌خواهد اگر بشود با امروز و امروزی‌ها ارتباط برقرار کند. اشکال بزرگ هم در این است که می‌ترسد دنیایش را‌‌ همان طور که قبلا ارائه می‌داده، نشان دهد و به این دوران ـ که با آن همخوان نیست ـ کاری نداشته و ادای برخی از امروزی‌ها را درنیاورد. با زبان عاریه‌ای دیگران حرف نزند و لباس امروزی‌ها را به تن نکند، راست باشد و به جای پیروی از اصول دیگران، از اصول خود پیروی کند. وگرنه آزادی‌اش را ـ حتی در نفس خود ـ در جلوی پای طرفدران مُد روز به دست خود قربانی می‌کند.

ادامه خواندن نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)