بایگانی دسته: فرهنگی

رعایت حجاب در جزیره برهنه‌ها هم واجب است

حجة الاسلام پناهیان در یکی از برنامه های سمت خدا درباره امتناعش از پرداختن به مسئله حجاب گفته است:

«خیلی از دوستان به من توصیه می‌کنند که آقا شما منبر می‌رید مثلا درباره حجاب هم توصیه کنید. ولی من معمولا طفره می‌رم! چرا؟ چون مسئله حجاب بیشتر بر می‌گردد به فضایی که ایجاد شده: در خانواده اولا، در مدرسه ثانیا، و در جامعه ثالثا. این فضا‌ها [وقتی] درست نشده من به این بنده خدا چی جوری بگم که شما باید حجابت رو درست بکنی؟ [چطور بگویم] شما ایمان ندارید اگر بی‌حجابی می‌کنی، [یا] شما باید به قیامت توجه بکنید؟ اون عواملی که می‌خواهد حجاب این رو درست بکند اون عوامل رو درست بکنیم، بعد که اون عوامل درست شد اگر کسی خطا کرد با یک موعظه درست می‌شود. با یک تشر قهر الهی [و] عذاب الهی، که مطرح می‌تواند بشود، درست می‌شود طرف! اما ما الان [که] فضا را درست نکردیم زیادی می‌خواهیم از ایمان آدم‌ها و جوان‌ها و مردم بار بکشیم و کار بکشیم. نیازی نیست اینقدر تحمیل بکنیم، می‌توانیم فضا را تغییر بدهیم.

مهم‌ترین عامل حجاب برای دخترخانم‌ها رفتار پدرهاشون هست با اون‌ها، [همانطور] که پیامبر فرمود چه جوری با دختران خودتون رفتار کنید، حتی نسبت به پسر‌ها بیشتر محبت کنید. و رابط بین پدر و مادر! [اگر] پدر به مادر با رحم و عطوفت برخورد کند، [و اگر] مادر به پدر با تواضع برخورد کند، بچه علی القاعده به حجاب علاقه خواهد داشت. یعنی کسانی که هوشمندانه به این عوامل فضایی برای ایجاد تربیت دقت می‌کنند می‌توانند مصادیقش را ببینند. حجاب یک امری نیست که مستقیما بگوییم آقا تو باید حجاب داشته باشی، اینهم آثار و برکات حجاب، و اینهم توصیه‌ها، و اینهم خطرات بی‌حجابی، و بعد بخواهیم فرد را درست بکنیم! [لذا] ما خیلی به فضاسازی معتقدیم. و کلمه فضا را من استفاده می‌کنم، کلمه محیط را ممکن است شما استفاده بکنید. فضا ابتدائا می‌شود حکومت، [و] ساختار‌ها، که باید به آن پرداخت.»

در مورد ذائقه حاکم بر این سخنان که بسیار منتشر و فراگیر هم هست چند نکته قابل ذکر به نظر می‌رسد:

۱ ـ ساختار‌ها مهم هستند اما تمرکز همه چیز در ساختارها منطقی و پذیرفتنی نیست. این شاید غایت بخش بزرگی از علوم انسانی غربی (آنهم در برهۀ کهنه شدۀ مدرنیته) است که می‌خواهد انسان را به حداکثر ربط با ساختار‌ها بکشاند تا مثل یکی از اجزای ماشین بزرگی به اسم اجتماع با او برخورد کند. انسانی که قابل پیش بینی است و روانشناسی‌اش کاملا در ارتباط با جامعه شناسی‌اش قرار دارد، انسانی که آزادی واقعی از او سلب شده و برای هر تغییری به تغییر در ساختار‌ها اشاره می‌کند: ساختار‌ها را تغییر بدهید تا انسان هم تغییر کند! تفکر متمرکز در ساختار کمترین مسئولیت را بر انسان بار می‌کند و جایِ تکلیف فردی را به اقتضای تبعیت از ساختارهای اجتماعی و نهادهای قدرت می‌دهد. چنین تفکری اگر وجه انتقادی هم داشته باشد خطابش بیشتر ساختارهاست و خود انسان را با جلب توجه به مسئولیت و تکلیف فردی‌اش کمتر مورد خطاب قرار می‌دهد.

۲ ـ تمرکز بر ساختار با فرهنگ دینی هم ناسازگار به نظر می‌آید. انسان موجودی مسئول است و نسبت به همه رفتار‌هایش تکلیف دارد. از عواملی که می‌تواند روی رفتار انسان تأثیر بگذارد ساختار‌ها هستند اما نامطلوب بودن ساختار‌ها مسئولیت فردی را سلب نمی‌کند. محیط نامطلوب عمل به تکالیف را دشوار می‌کند و حتی ممکن است سطح مسئولیت را هم پایین بیاورد اما معمولا آن را از بین نمی‌برد. اینکه وضع خانواده، مدرسه و رسانه در جامعه‌ای به نحوی باشد که عمل به تکلیفی (مثل حجاب) دشوار شده باشد این موضوع رافع مسئولیت فردی نیست. در فرهنگ دینی غلط بودن یک فعل معمولا به خود آن فعل بر می‌گردد نه در نسبت آن فعل با محیط، مگر اینکه وضع محیط در نفس آن فعل شرط شده باشد (مثل امر به معروف و نهی از منکر، اما در مورد حجاب اینگونه نیست، رعایت حجاب برای مسلمان در جزیره برهنه‌ها هم واجب است).

۳ ـ رویکرد اصلی در منبر و وعظ چیست؟ منبر باید انسان و مسئولیت‌های فردی‌اش را خطاب قرار بدهد یا باید بر اوضاعی سیاسی و اجتماعی و انتقاد از ساختار‌ها متمرکز شود؟ در نظر ترجیحی وجود ندارد و هر دو رویکرد هم لازم به نظر می‌رسند، اما هیچ کدام نباید دیگری را بپوشاند. هر واعظی می‌تواند به جای مسئولیت های فردی (که اولویت دارند) ساختار‌ها را خطاب قرار بدهد اما هیچ واعظی نمی‌تواند مسئولیت فردی را به وضع ساختار‌ها احاله کند. واعظ می‌تواند ساختار‌ها را خطاب قرار بدهد که چرا چنین و چنان نیستند اما نمی‌تواند با استناد به ساختار‌ها از تکلیف فردی مخاطبانش روی بگرداند. در عمل اما نمی‌توان برای منبر، خط و قانونی مشخص کرد. هر واعظی بر مبنای دغدغه‌های شخصی خودش منبرش را تنظیم می‌کند و انتخاب واعظ نیز با خود مردم است، مردم هم سخنان هر کس را که بیشتر بپسندند رونق بیشتری به منبر او می‌دهند.

۴ ـ حجة الاسلام پناهیان در پاسخ به دوستانی که از او می‌خواهند در مورد حجاب هم توصیه‌هایی کند می‌توانست بگوید که بنده مسئله‌ام حجاب نیست، یا مسئولیت‌های فردی (حرام خواری، ریاکاری، دروغگویی، تهمت زنی و…) را دغدغه منبرم قرار نداده‌ام، یا سخنانم در این موارد تأثیر گذار نیست، یا فایده‌ای بر آن مترتب نمی‌بینم، اما نمی‌تواند برای ترجیح ندادن چنین توصیه‌هایی (به جای تشخیص خودش) به ساختارهای اجتماعی اولویت بدهد و آن‌ها را حاکم بر رفتار انسان تلقی کند. در فرهنگ دینی اولویت با مسئولیت فردی است و اگر «انسان سازی» مورد نظر فرهنگ دینی درست انجام نشود در ساختارهای پاکیزه هم آلودگی و انحراف رخ خواهد داد. اگر ساختار‌ها اینقدر مهم باشند که تا اصلاح آن‌ها (که هیچ وقت هم به اتمام نمی‌رسد) نتوان توصیه‌ای درباره حجاب و ربا و دروغ و تهمت و… داشت، آیا اساسا دیگر جایی برای انذار و تبشیرهای دینی و اخلاقی باقی می‌ماند؟

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه زنان پرس | تصور کنید که تعمدا می‌خواهید تبلیغ کنید که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی زنان بسیار محدود هستند، در اینصورت چه کار می‌کنید؟ مثلا کاری شبیه به این؟ | نقد خانم آسوپار به نوشته اکبر جباری درباره «حجاب بر‌تر»: با ادعای هویت سکشوآل جامعه، چطور انواع حجاب نمی‌تواند مهم باشد؟ | و: آماری از وضعیت تجاوز جنسی در دانشگاه‌های آمریکا

سطح دغدغه در بازیهای هویتی؛ مسابقه نقل قول و اختراع حضرت ماه و خورشید

کمیل باقرزاده: «ضمن احترام به همه دوستان، یه تصمیمی گرفتم: از این به بعد، به پست‌هایی که صرفاً حاوی عکس آقا یا امام یا شهداء هستند و بجز عکس، هیچ جمله حکمت‌‏آموزی (نظیر آیه، روایت، جملات امام و آقا یا وصایای شهدا و اولیاء خدا) ندارن، پلاس نخواهم داد. در شرایط فعلی که شرایط جنگ نرمه، همه ما موظفیم از لایه‏‌های سطحی احساسی کمی بگذریم و با ورود به لایه‏‌های عمیق معرفتی به فکر نشر اندیشه و تفکر ناب امام و آقا و شهداء باشیم، نه صرفاً نشر عکس با جملاتی مثل قربونت برم و چه خوشگله و از این حرفا. شاید خودم هم قبلاً این اشتباه رو کردم، ولی إن شاء الله دیگه تکرار نمی‌کنم.

نمی‌‏گم عکس آقا نذاریم؛ بذاریم! فقط می‌گم شما که داری زحمت عکس رو می‌‏کشی یه ذره دیگه به خودت بیشتر زحمت بده و یه جمله آموزنده هم کنارش بذار. اینجوری هم خودت با معرفت‏‌تر می‌شی و هم به مخاطبت کمک می‌‏کنی که اگه می‌‏خواد به آقا عشق بورزه، محبت و عشقش ناشی از معرفت باشه. اگه کار معرفتی نکنیم، چه بسیار عشق‏‌های سطحی و البته خیلی داغی که در لحظه‏‌ی حساس امتحان به سردی گراییده و حتی تبدیل به نفرت شده. یا رب تهی مکن ز می‌ عشق جام ما، از معرفت بریـز شرابی به کام ما».

وحید یامین‌پور: «در پست پیشین [عکس زیر: حضرت ماه در مسجد جامع دزفول: ۴ آبان ۱۳۵۹] منازعه‌ای درگرفت دربارهٔ بکار بردن تعبیر «حضرت ماه» برای مقام معظم رهبری. راستش نفهمیدم ناراحتی برخی رفقا چه دلیلی داشت. فکر کنم وقتی امام راحل تعبیر «خورشید» را برای ایشان به کار برده‌اند، ما کم گذاشته‌ایم برای «حضرت ماه»!

امام خمینی (ره): «اینجانب که از سالهای قبل از انقلاب با جنابعالی ارتباط نزدیک داشته‌ام و‌‌ همان ارتباط تاکنون باقی است جنابعالی را یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می‌دانم و شما را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جدا جانبداری می‌کنید می‌دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می‌دهید.» صحیفه نور، ج ۲۰، ص ۱۷۳ (مورخ ۱۳۶۶/۱۰/۲۱)

نوشتم و پاک کردم، دوباره نوشتم، و باز پاک کردم.

نمی‌دانم چه بنویسم که هم صریح باشد و هم به کسی برنخورد. راستش اصلا حوصله سوء تفاهم را ندارم. دو نفری که حرف‌هایشان آمده و اکثر کسانی که مثل این دو برادر فکر می‌کنند بچه‌های خوبی هستند و فقط درباره حرف‌هایشان اشکال‌هایی وجود دارد. بی‌تعارف، وقتی کسی در ورطۀ احساسات تخیلی درباره یک شخص غیرمعصوم اینطور حرف می‌زند چه باید بکنیم؟ چطور حرفمان را بگوییم که هزار جور برچسب به‌مان نخورد؟ راستش جملات اولی احساس زندگی در مهدکودک، شیوع غلو و اغراق شخص پرستانه، و منحصر شدن فکر و تشخیص به «نقل قول» را به بنده می‌دهد، و جملات دومی احساس تأسف عمیق از مصادره به مطلوب، و بافتن آسمان ریسمان برای توجیه نگاه عاطفی، آنهم درباره یک فقیه و یک مسئول سیاسی را القاء می‌کند.

درباره «پوسترپرست»‌ها و اطوار‌شان به حد کافی حرف زده‌ایم (و باز جای خوشوقتی است که موضوع آنقدر تکراری و بازاری شده که دیگر گذاشتن عکس خالی و قربان صدقه رفتن‌، احساس زدگی هم ایجاد می‌کند، و حالا سطح بحث این شده که آیا وقتی عکسی به اشتراک می‌گذاریم جمله‌ای هم کنارش باشد، یا نباشد؟ پلاس بدهیم، یا ندهیم؟) موضوع‌‌ همان جو احساسی، عشقولانه و کودکانه نسبت به سیاست است که واقعا تکراری شده. اما؛ در شریعت ما ارادت و عشق به یک شخص عادی ـ که مسئولیت دینی و سیاسی پیدا کرده ـ ظاهرا نباید جای تعقل و استقلال نظر را بگیرد، نباید تبدیل به محور و معیار شود، و نباید عده زیادی تنها از زاویه محبت شخصی، و علاقه‌شان به عکس و پوستر با آن مواجه شوند، و اصلا این نگاه نباید ترویج شود، و نباید اهمیت و اصالت پیدا کند.

بنده مخصوصا از مغالطه دومی متأسف هستم، این «بازیهای هویتی» معنی ضمنی‌ای جز دست پیش گرفتن در مسابقه مبالغه، برای چسباندن خود به رهبری، و القاء اینکه بنده به فهم والاتری به منشأ حقیقت (در اینجا؛ مقام رهبری!) دست یافته‌ام (و لاجرم دیگران هم باید از فهم و تفسیر من پیروی کنند) ندارد. یکی از پیش خودش «امام خامنه‌ای» را تکلیف می‌کند، دیگری «حضرت ماه» را اختراع می‌کند، دائم به بیت می‌چسبد و کم مانده قبله هم تعیین کند، از اختلاف حروف خمینی و خامنه‌ای هم نمی‌گذرد، یکی هم با عنایت به روح منطق از کم بودن «حضرت ماه» می‌گوید، و تلویحا بشارت «حضرت خورشید» را می‌دهد! این‌ها چه فایده‌ای دارد؟! آیا چیزی به شخص یا مقام رهبری اضافه می‌کند؟ یا استعمال کنندگانش دارند خودشان را نشان می‌دهند؟ اینجا، از کجا هزینه، و خرج چه چیزی می‌شود؟

به تجربه ثابت شده که بحث و استدلال در مقابل احساسات (آنهم به این قدرت) به هیچ وجه جواب نمی‌دهد، و تا این برادران امر بر خودشان مشخص نشود تغییری حاصل نمی‌افتد. این گفته‌ها هم چیزی جز «درد دل» نیست. جالب اینکه استناد به سخنان خود رهبری هم در ستایش نقد و آزاداندیشی و جرأت داشتن جوانان چندان افاقه‌ای نمی‌کند. اتهام غیرواقعی بودن این سخنان، کوچک‌ترین آفتی است که احساسات گرایان به رهبری تحمیل می‌کنند. جالب‌تر اینکه مشکل فقط جوانان نیستند! بعضی‌ها هم که مسئولیت‌هایی دارند مبتلا به همین ذائقه‌اند، و متأسفانه برداشت‌هایی غیر از آن را مستحق نفی و مجازات هم می‌دانند.

بعید می‌دانم آدم دلسوز و آینده نگری روا بداند جوانهای ولایتمدار در دنیای ذهنیشان بچرخند و کم خبر از مردم و دغدغه‌هایشان، یا بی‌اعتنا به واقعیت‌های سنت، و سیاست، دنبال بازی با الفاظ یا دلخوشی با عکس محبوبشان، یا حداکثر مسابقه در نقل قول باشند، و اصلا به فکر ظرفیت‌های خودشان و زحمت دادن به نظر خودشان نیافتند. مردمی که شخصیتی عادی و متواضع را از بین خودشان به رهبری انتخاب کردند، و به ساز و کار انتخاب جانشین‌اش هم رأی دادند، نه دنبال حضرت ماه و خورشید بودند، نه در پی تعابیر غلو آمیزی که خود صاحب مقام هم از آن‌ها ناراضی به نظر می‌رسد. اصرار به این «الگوی عاطفی» ممکن است فاصله‌ای بین این جوان‌ها و قاطبه مردم ایجاد کند که شیوعش موجب نگرانی می‌شود.

اگر کسانی این احساسات را (هر چقدر هم که صادقانه و واقعی باشد) در دل دارند، این به خودشان مربوط است و بهتر است پیش خودشان نگه‌اش دارند، و جار نزنند. اینطور حرف زدن‌های غیرمنطقی معیارهای شرع و سنت را تغییر می‌دهد، باب تملق و چاپلوسی را باز می‌کند، باعث وهن مقام فقیه می‌شود، مسابقه‌اش کار را به آنجام می‌رساند که معمّمی هم پیدا شود که روایت جعلی و مسخره بسازد و آبروی رهبری را هم ناخواسته هدف بگیرد. آغاجری را حتما به خاطر دارید که اغراق‌های غلات شیعه را چطور بر سر مذهب چماق کرد! دستکم نیابد نگران باشید که همین حرکات علیه رهبری استفاده شود (که می‌شود!)، و تصویر واقعی و متواضعانه ایشان را بین مردم از بین ببرد؟ فرهنگ ما کم از صوفی‌گری و مرادسازی و شعر و شعار و حرّافی ضربه خورده است؟

تتمه: نوشته اول، یعنی تأکید و اهتمام بیش از اندازه به «نقل قول»، و حتی تمرکز در تحلیلِ نقل قول‌ امام و آقا و شهدا به تحدید و تعطیلی فکر هم منجر می‌شود. در همین باره پیشنهاد می‌کنم بند آخر این نوشته الیاس را دوبار بخوانید: مسائل بدیهی را هم حتماً رهبر انقلاب باید گوشزد کند؟ و به جای عبارت «مسئولین» می‌توانید چیزهای دیگری هم بگذارید | این نوشته از کیستی ما؛ چگونه حزب الله به حاشیه می‌روند؟ به خصوص در بند دوم نکته ای نهفته دارد که با اندکی دقت مشخص می‌شود، و با صرف دقت، نیازی هم به صریح حرف زدن نمی‌ماند | خدا گودر را هم بیامرزد، به گمانم کمتر محمل تجلی این گرایش‌ها بود، یا ما کمتر به چشم مان می‌آمد.

کابرد اصطلاح «بدپوششی» برای برخورد، تجاوز به واقعیت است

در خبر‌ها آمده است که «طرح تشدید برخورد با بدپوششی، مانکن‌ها و بدحجابی از عصر چهارشنبه در میادین مهم شهر تهران، مراکز خرید و تفرجگاه‌ها» آغاز شده است. «به گفته پلیس، این طرح در پی تماس شهروندان با پلیس برای برخورد با مانکن‌های خیابانی تشدید شده است. در این طرح ماموران پلیس با استقرار در میادین مهم، مراکز خرید و تفرجگاه‌ها، با بدپوششی و بدحجابی برخورد می‌کنند.» اما فارغ از شیوه‌های برخورد اصطلاحات خاص به کار رفته (بدحجابی و بدپوششی) نیز مورد سوال و ابهام است.

با وضعیتی که در آغاز فصل گرما در بعضی شهرهای بزرگ دیده می‌شود کاربرد اصطلاحاتی مثل «بدپوششی» و «بدحجابی» تا حدودی زیادی بیربط و در واقع نوعی تجاوز به واقعیت است. آن چیزی که مردم شاهدش هستند و اعتراض آنهایی را هم که چندان مذهبی نیستند باعث می‌شود شیوع «هرزه پوشی» و «پوشش‌های زننده» است. مردم وقتی مظاهر علنی فساد را می‌بینند ـ چه در شکل اجتماعی و اخلاقی‌، و چه سیاسی و اقتصادی ـ علنا اعتراض می‌کنند و کارکرد و ادعای حکومت اسلامی را زیر سوال می‌برند.

کاربرد «بدپوششی» باعث انحراف ذهن و مقاومت روانی افراد نیز می‌شود. چیزی که این نوع ترکیب‌ها تداعی می‌کند قضاوت خوب و بدِ پوشش دیگران با شائبه برخوردهای سلیقه‌ای است. بدیهی است که این اصطلاح و حتی بدحجابی نمی‌تواند پدیده‌ای را توضیح بدهد که امنیت و سلامت اخلاقی اجتماع را تهدید می‌کند. اگر منظور از «بدحجابی» رعایت نشدن حجاب کامل اسلامی باشد، این موضوع هم بسیار شایع ـ و غیرقابل برخورد ـ است و هم اینکه مردم تلقی ضدفرهنگی و حساسیت ضداخلاقی نسبت به آن ندارند.

حرف ساده بسیاری از مردم اینست که این چه حکومت مدعی اسلامی است که نمی‌تواند وضع خیابان‌هایش را درست کند؟ آن از بانک‌هایشان که چند هزار میلیارد پول مردم را بالا می‌کشند، اینهم از پارک و مرکز خریدشان که با جاهای دیگر اشتباه گرفته می‌شود. بنابراین عموم مردم نسبت به بیرون بودن چند تار مو یا کمی کوتاه و تنگ بودن لباس‌ها حساسیتی نشان نمی‌دهند، و اصلا از دید فقهی به پوشش نگاه نمی‌کنند. نگاه آن‌ها‌‌ همان نگاه بومی ایرانی است که نسبت به «ابتذال» و «برهنگی» حساسیت دارد.

بسیاری از کسانی که از نظر فقهی حجاب کاملی ندارند یا خرده آرایشی روی صورتشان می‌کنند مسلمانهای معتقدی هستند، یعنی نماز و روزه و زیارت و عزاداری و حلال و حرامشان سر جایش است. آن‌ها فقط در مورد حجاب دچار تسامح فقهی شده‌اند و وقتی اصطلاح بدحجابی یا بدپوششی (ناقص بودن حجاب و پوشش اسلامی) به کار می‌رود عده‌ای دچار این احساس می‌شوند که قرار است با آن‌ها هم برخورد شود. در حالی که همین قشر هم نسبت به شیوع «هرزه پوشی» انتقاد دارند و اعتراض می‌کنند.

در واقعیت هم غالبا با کسانی برخورد می‌شود که پوشش‌های زننده و عجیب و غریب و به شکل مانکن (عموما ناشی از تازه به دوران رسیدگی) استفاده می‌کنند و عنوان کردن اصطلاح بدپوششی و بدحجابی در مورد آن‌ها تنها می‌تواند ناشی از بدسلیقگی تعبیر شود. بنابراین، جای تجدید نظر در انتشار بعضی اخبار و انتخاب برخی اصطلاحات کاملا احساس می‌شود؛ وقتی واژه‌هایی مثل هرزه پوشی، یا ابتذال، یا پوشش‌های زننده و… وجود دارند بهتر است از ترکیب‌هایی استفاده نشود که اذهان را به چیزی خلاف واقعیت منحرف می‌کند.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه زنان پرس | به نظرم می‌رسد در غلط بودن اصطلاح «حجاب اجباری» هم باید چیزی نوشته شود | گزارش تصویری جالب از انواع حجاب در صدا و سیما: استاندارد حجاب در تلویزیون چیست؟ | از محمدرضا زیبایی نژاد: مبانی مشروعیت مداخله‌ی دولت در حجاب، رونوشت به محمد کاشفی.

در ایران اراده‌ای برای نابودی آل سعود وجود ندارد

آل سعود هر کاری از دستش بر بیاید برای راه انداختن جنگ بین آمریکا و ایران انجام می‌دهد. جنگ بین آمریکا و ایران منافع اقتصادی و سیاسی بسیاری برای آل سعود دارد، به حدی که آن‌ها حاضرند چندین میلیارد دلار هم برای تحقق این آرزو خرج کنند. اما در ایران بیشتر به تداوم سفر زیارتی عمره و ادامه روابط نیم بند و کم تنش با آل سعود فکر می‌کنند. در جمهوری اسلامی اراده‌ای برای نابودی آل سعود وجود ندارد، اما عربستان سعودی توان زیادی را برای آغاز جنگ و رسیدن به هدف تضعیف و تجزیه ایران به کار می‌بندد. در ایران حمایت از مردم بحرین هم بیشتر شعار است تا واقعیت. ایران هیچ دخالتی در بحرین ندارد ـ که اگر می‌داشت شیعیان بحرین باید درصدی از قدرت حزب الله لبنان را دارا بودند ـ اما عربستان مستقیما در بحرین دخالت می‌کند، و ابایی هم از ارسال نیروی نظامی و اشغال و الحاق این جزیره کوچک ندارد.

اخبار نهادهای رسمی در ایران آلوده به تناقض شده است؛ خبر ۲۱ جمعه با ادمه سرکوب در بحرین و تظاهرات مردم ایران ـ راهپیمایی معمول پس از نماز جمعه ـ در مخالفت با الحاق سیاسی بحرین به عربستان شروع می‌شود و در میانه از افتخاری دیگر، توسعه فرودگاه زنجان و شروع پروازهای خارجی (پرواز عمره به عربستان)، خبر می‌دهند! کیهان تیتر جنگی کار می‌کند و بحرین را پاره تن ایران می‌خواند، اما انتقاد و اعتراضی به این تندی به جریان هنگفت خروج ارز به سعودی ندارد (تکلیف کیهان با سیاست‌های رسمی حاکمیت مشخص نیست و برای یک بام، دو هوا، و بلکه بیشتر می‌خواهد). بحرین، البته پاره تن ایران است، از نظر واقع گرایی تاریخی و سیاسی حاشیه جنوبی خلیج فارس ایالت‌های خودمختاری هستند که با دخالت و اعمال زور انگلیسی‌ها نام کشور به خودشان گرفته‌اند، و اکنون هم آمریکا نگهبانیشان را می‌کند.

اگر بحرین کشوری با اکثریت شیعه نبود و اگر عربستان حکومتی شیعی داشت و بحرین را می‌بلعید بعضی از اجزای حاکمیت انتقادی به این جریان نمی‌کردند. در آنصورت اگر کسی حرفی از تعلق تاریخی بحرین به ایران می‌زد متهم به خاک بازی و باستانگرایی و توسعه طلبی و جریان انحرافی و… می‌شد، اما اکنون اوضاع فرق می‌کند! با اینحال، احساسات تخیلی اهمیتی ندارند، اگر موضوع خاک است (که هست) این هیچ ربطی به دین مردم بحرین ندارد، حتی ربط وثیقی به خود مردم بحرین هم ندارد؛ اگر قرار باشد مردم هر جزیره‌ای در سیاست خارجیشان مختار باشند هر روز باید در دهات‌های ایران رفراندوم استقلال برگزار شود. در فلات ایران و حاشیه آن یک قدرت سیاسی بیشتر نمی‌تواند حکومت کند، و اگر به مقتضای عقل (و امضای شرع) بر‌ترین سلاح‌های نظامی در اختیار ایران باشد چنین واقعیتی دور از تحقق نیست.

وفاداران به احساسات تخیلی وقتی مخالفت با امارات در جعل واژه خلیج ع/ربی و طرح آرزوهایی درباره جزایر ایرانی بالا می‌گیرد در انتقاد به تندروی‌ها می‌گویند: آنهایی که احساسات ضدعربی دارند خودشان سرمایه‌شان را در امارات تلبنار کرده‌اند، و مسیر مسافرت و تفریحشان دبی است، و این استدلال بسیار درستی است. اما وقتی نوبت به خودشان می‌رسد که ادای حمایت از مردم مظلوم بحرین را در می‌آورند اما از خروج سالانه چندین میلیارد دلار به کشور سعودی یادی نمی‌کنند جای سوال باقی می‌ماند. اگر می‌شود به خروج ارز به وسیله تجارت (که حلال است) به یک کشور دشمن و ضعیف انتقاد کرد، چرا نتوان به خروج ارز به وسیله زیارت به یک کشور دشمن و بسیار خطرناک انتقاد کرد؟ مستحبات در اسلام اینقدر اهمیت دارند؟ و آیا این‌‌ همان شرعی نیست که عندالاقتضاء به اکتفای به واجبات توصیه می‌کند؟

مردم ایران عموما اهمیتی به اوضاع در جنوب خلیج فارس نمی‌دهند. آنهایی که ثروتمند‌تر هستند می‌خواهند سفرشان به امارات و تفریحشان در دبی برقرار باشد، و آنهایی که مذهبی ترند ترجیح می‌دهند از فیوضات سفر مستحبی عمره محروم نمانند. دیگرانی که آنقدر‌ها پول ندارند، اصلا به دبی یا جده فکر نمی‌کنند، یا آنقدر فقیرند که درگیر معیشت‌اند و تقریبا هیچ کس حوصله جنگ را (آنهم به خاطر نام خلیج ع/ربی یا الحاق بحرین) ندارد. با این وضعیت رفتار عاقلانه همین است که ایران در وضعیت پیش از جنگ تنها ماجرا را تماشا کند و امیدوار باشد سعودی‌ها اشتباهات بیشتری انجام بدهند. ایران به هیچ وجه نمی‌تواند به نحو فعال وارد موضوع حساسی مثل بحرین شود. آرزوی آمریکا هم همین است که ایران بهانه‌ای دست بدهد که بتواند پیش دستی در جنگ را به گردن ایران بیاندازد، و مثلا حمله صدام به کویت را در رسانه‌ها تداعی کند.

تتمه: ایران هراسی و نیست‌های معنادار در بحرین، که فقط سانسور شده‌اش در گرداب پیدا می‌شود | چرا جمهوری اسلامی عمره را تعطیل نمی‌کند؟ | منابع خلیج فارس به طور کلی متعلق به کشور ایران است، از غارت قطری‌ها با حمایت نظامی غرب که بگذریم به تازگی خبری منتشر شده که شرکت توتال به مدت ۱۰ سال ایران را از بزرگترین لایه میدان پارس جنوبی بی‌خبر گذاشته است! و همین اخبار است که ثابت می‌کند غربی‌ها انسان هایی بسیار راستگو و درست‌‌کار ا‌ند، مخصوصا وقتی که پای پول در میان باشد. (قابل توجه آنهایی که می‌خواهند از دروغگویی ایرانی‌ها فرار کنند).

تفاوت هفت با نود؛ چه کسی هفت را به تعطیلی کشاند؟

هفت از بدو شکل گیری‌اش یک جور نود سینمایی بود و سازندگانش تلاش می‌کردند تا با دنباله روی از روشهای تهیه و اجرای نود، محبوبیت نود را هم به دست بیاورند. اما هفت از اول یک تفاوت عمده با نود داشت و آن هم تفاوت اساسی در «مجری ـ همه کاره» برنامه بود؛ فردوسی‌پور اساسا شخصیتی ژورنالیست، منتقد و بیرون از دنیای فوتبال است، یعنی خودش اهل توپ و شورت و نیمکت و چمن و لیگ و باشگاه نیست، کارش از ابتدا در رسانه و نقد و گزارش بوده و در برنامه‌اش هم تا توانسته ژست بی‌طرفی‌اش را حفظ کرده و اجازه نداده که علنا در معرض اتهام طرفداری قرار بگیرد. اما این ویژگی مجری در برنامه هفت رعایت نشده است.

فریدون جیرانی خودش سینماگر است، یعنی قسمتی از بازی سینماست و متعلق به جریان مدعی روشنفکری، و گاها متجلی در فیلمفارسی. او به جای اینکه بکوشد حداقل در ظاهر بی‌طرف به نظر بیاید هر جا که توانسته له یا علیه جریانات متنازع سینما موضع گیری داشته است. زبان فردوسی‌پور هم البته خالی از طعنه و کنایه‌های سیاسی نیست، اما فوتبال اساسا موضوعی غیرسیاسی است و فردوسی‌پور هم هر چقدر که تکّه‌های سیاسی بپراند فقط به همفکران خودش مسکّن داده است. برعکس سینما ذاتا امر فرهنگی است و مستقیما به سیاست ربط دارد، و مدیران صدا و سیما هم موظف‌اند نسبتا به جهت گیری خاص برنامه‌هایشان پاسخگو باشند.

اهل فوتبال می‌دانند که فردوسی‌پور هم به یک رنگ خاص تمایل دارد و وقتی هواداران تراکتورسازی به توهم اکثریتشان برخورد، کمالوند، دوست و همکار سابق فردوسی‌پور، از کوره در رفت و علنا موضوع را لو داد. فردوسی‌پور هم پذیرفت که بالاخره همه یک زمانی طرفدار تیمی بوده‌اند و او هم از این قاعده مستثنی نیست. اما فردوسی‌پور حساسیت دعوا را می‌داند و تلاش می‌کند تا طرفداری‌اش دیده نشود، و نسبتا هم در این کار موفق بوده است (اینقدر که بعضی‌ها هنوز گیج می‌زنند که بالاخره او استقلالی است یا پرسپولیسی؟) اما رفتار جیرانی به گونه‌ای است که یک جریان سینما را اصل می‌داند و دیگران را اساسا حاشیه‌ای و زائده سینما به حساب می‌آورد.

فردوسی‌پور چون نمی‌تواند مستقیما مقابله‌اش را با استقلال و سپاهان نشان بدهد غیر مستقیم تلافی‌اش را سر حواشی این تیم‌ها، مثلا درگیری با شخص قلعه نویی یا کارهای خودجوش تماشاگران سپاهان و …، در می‌آورد. (این فصل هم خدا به او رحم کرد که قلعه نویی قهرمانی را از دست داد). اما جیرانی با گفتار و رفتارش اساسا موجودیت طرف مقابل را منکر می‌شود، یعنی اصلا تیم رقیب برایش وجود ندارد و احتیاجی به تحمل دشواری بیطرفی نمی‌بیند؛ یک تیم وجود دارد که با ذات مقدس و اعیان ثابته سینما پیوند دارد و دیگرانی که ارزش‌های آن‌ها را قبول ندارند و وظیفه‌شان اینست که مثل طفل ابجد خوان بیایند در برابر این‌ها زانو بزنند و خوب و بد سینما و فرهنگ و سیاست را از آن‌ها یاد بگیرند!

داستان،‌‌ همان روایتِ قدیمی پول دولتی و ژست روشنفکری است. منطقا نمی‌شود کسی با حمایت حکومتی برنامه‌ای بسازد که از الف تا یاء‌اش نفی سیاست‌های حمایت کننده باشد، اما در ایران کرده‌اند و شده است! یکی از بهانه‌هایی که خود جیرانی برای ترک هفت مطرح کرده در دست داشتن یک سریال سطح «الف» برای صدا و سیما است. (یعنی آنقدر‌ها هم پُز مستقل‌اش واقعی نیست که مثل مدیری بتواند خارج از صدا و سیما سریال بسازد). جیرانی البته می‌تواند و حق دارد ژورنال سینمایی‌ مطابق سلیقه‌اش را برای شبکه خانگی تولید کند، حتی می‌تواند برود برای شبکه‌های ماهواره‌ای برنامه اجرا کند، اما حق ندارد پول و فرصت بیت المال را به نفع یک جریان خاص سینمایی هزینه کند.

در برنامه‌ای که به کارنامه مهرجویی اختصاص داشت حرفهایی زده شد که به منزله تشت رسوایی هفت بود. روشنفکران نقد خدا و پیغمبر را هم جایز می‌دانند اما وقتی به خودشان می‌رسند یکباره موضوع «امتناع نقد» پیش می‌آید! اگر یک منتقدی (مثل فراستی) فیلمی را شدید و فیلم دیگری را آرام‌تر نقد کند این به خود او و سلیقه شخصی‌اش مربوط است، و حداکثر اینست که از برنامه خواسته شود منتقدش را عوض کند، یا به دیگران هم فرصت نقد بدهد، اما وقتی ژست رسمی یک برنامه عدم نقد دار و دسته و دوستان خودشان می‌شود این دیگر فرق می‌کند و معنی‌اش اینست که آن برنامه به یک جریان خاص ـ آنهم با اداهایی علیه حکومت ـ تعلق دارد.

هفت در اثبات جهت گیری‌اش حتی از ابتذال هم ابایی نداشته است؛ وقتی بالاترینی‌ها مثل زامبی به IMDB حمله کردند و رتبه «جدایی» را بالا‌تر از «پدرخوانده» بردند هفت ناشیانه و مغرضانه این را به عنوان یک خبر و یک افتخار اعلام کرد! یـا وقتی کوشکی مهمان برنامه شد جیرانی علنا با تخریب (و ذکر خاطره از دیکتاتوری شوروی) شروع به صحبت کرد، که البته کوشکی محلش نگذاشت. تنها کسی که چند نیش و کنایه حسابی بار جیرانی کرده و در موضع ضعف قرارش داد طالبی بود که یادآوری کرد دوستان خودش را جای «مردم» نگذارد، که بعضی‌ها چون از فیلمی خوششان نیامده اول دروغ به فیلم می‌بندند و بعد توهمات خودشان را نقد می‌کنند.

هر چقدر اشتهای روشنفکر جماعت برای تمجید و پاچه خواری از خودشان زیاد است طاقتشان برای نقد کم است. حتی شهیدی فر هم که خیلی روشنفکر نیست وقتی نظرسنجی برنامه خودش باب میلش نشد به دست و پا زدن و توجیه کردن افتاد. پیامد برنامه هفت پیرامون مهرجویی ـ که جیرانی بعدش طلبکار هم شده بود ـ نمایندگان بیش از ۳۸ رسانه نامه‌ای به ضرغامی نوشتند و روند آشکار برنامه هفت را نقد کردند و از صدا و سیما فرصت مناظره زنده خواستند. اما به جای اینکه فرصت حضور و مناظره درباره جریان متکبر و خود خدا پندار روشنفکری به آن‌ها داده شود، آقایان زدند هفت را تعطیل کردند و فرصت مظلوم نمایی هم برایشان فراهم آوردند.

مع الوصف، جیرانی در طرف گیری‌هایش حد نگه نداشت و خودش باعث به مشکل افتادن هفت شد. اما تعطیلی هفت هم که تازه جا افتاده بود به این شکل و شیوه درست نبود و اگر صدا و سیما طاقت مناظره را ندارد بهتر بود که احترام جیرانی را نگه می‌داشت، و اجازه می‌داد که هفت به شرط بعضی تغییرات به کارش ادامه بدهد. اگر جیرانی نمی‌تواند ژست بی‌طرفی داشته باشد ممکن بود با اضافه کردن یک مجری گفتگو‌ها مثلا به گبرلو سپرده شود، یا در تنظیم اخبار و انتخاب مهمان‌ها دقت بیشتری صورت بگیرد. راه‌های زیادی برای اصلاح وجود داشت و اگر خود جیرانی آن‌ها را قبول می‌کرد ممکن بود هفت هم با این چالش یا شایعه تعطیلی و تغییر اساسی مواجه نشود.

تتمه: جیرانی در سرمقاله هفت: ۱ـ ما وارد هیچ منازعه‌ای نخواهیم شد… ۳ـ ما در عرصهٔ سینما جانبدار هیچ سلیقه‌ای نیستیم. | در هفت اتفاق می‌افتد؛ دهنمکی: الان در آمریکا وقتی بحث وال استریت می‌شود می‌گویند یک درصد در برابر نود و نه درصد. جیرانی: این البته تیتر روزنامه‌های ماست! | آقای کارگردان که با کمک فارابی و شهرداری فیلم ساخته به جای اینکه بیاید در هفت بنشیند و فیلمش نقد شود در مصاحبه حرفهایی از پست مدرنیسم می‌زند که یک دهه خاک رویش نشسته، یعنی الهی! ما روشنفکریم؟ و به روز؟ عیار واقعی این پدیده را تا حالا در هیچ کدام از نویسندگان و متفکرین وطنی‌اش هم ندیده‌ایم، چه رسد به سینماگرش.

مدرسه عالی یا دانشگاه، برای ما چه فرقی می‌کند؟

دانشگاه شهید مطهری

وقتی شورای عالی انقلاب فرهنگی خبر داد که مدرسه عالی شهید مطهری را به دانشگاه «ارتقاء» داده نقدی بر این تصمیم حساب نشده و خبر ناخوشایند نوشتیم و اعتراض کردیم که این مصوبه چه ایراداتی دارد و چرا نوعی عقبگرد از اهداف اولیه انقلاب است. با همت برخی دانش آموختگان مدرسه هم یک موج رسانه‌ای راه افتاد و تلاش شد تا مغایرت این کار با سخنان رهبری هم به اطلاع آقایان برسد. اما تنها چیزی که نصیب ما شد این بود که «مدرسه ما» را مسدود و محذوف کردند. مسئولین مدرسه برای فرونشاندن اعتراض‌ها یک قدم عقب نشستند و اعلام کردند واحد آقایان تهران (مسجد و مدرسه قدیمی سپهسالار) با‌‌ همان نام پیشین ادامه خواهد داد و باقی واحد‌ها ذیل عنوان دانشگاه اداره خواهند شد.

مدتی بعد که به مدرسه سر زدم یکی از دوستان پرسید آخرش چه شد؟ گفتم: «کار خودشان را کردند» (+) آنموقع شاید هنوز برایم مهم بود که مدرسه عالی چه سرانجامی خواهد داشت، اما الان اصلا برایم اهمیتی ندارد، خیلی راحت می‌گویم: به جهنم! برای ما چه فرقی می‌کند؟ اصلا بروند همه مراکز آموزشی تلفیقی و حتی مدارس علمیه را هم به دانشگاه ارتقاء بدهند، حتی خود حوزه‌های علمیه را، به ما چه مربوط؟ به ما چه که سرانجام وحدت حوزه و دانشگاه چه می‌شود؟ که چه تفکراتی بر شورای عالی انقلاب فرهنگی حاکم است؟ یا مراکزی مثل مدرسه عالی چگونه اداره می‌شوند؟ این‌ها همه‌اش سر جمع چند؟! به قول رفیق خودمان؛ «مردم نون ندارن بخورن، تو فکر اینی که مدرسه عالی بهتره یا دانشگاه؟»

گزارش مهار «جریان انحرافی» سیلاب با فرماندهی مستقیم شهردار تهران

طی دو هفته گذشته گزارش‌های غرورآمیز رسانه‌های غیرجناحی از عملیات معجزه آسای «کن» به فرماندهی مستقیم شهردار تهران که به مهار حیرت انگیز بی‌سابقه‌ترین طغیان بارش بهاری در تهران منجر شد و تلاش خالصانه آنها برای ثبت این افتخار ملی از زوایای مختلف من حیث المجموع باعث شد تا از مشاهده این شاهکار تاریخی و گزارش‌های مربوطه ـ که عمیقا از هرگونه اتهام «فرار به جلو» و «افتخارسازی زورکی» مبرا بود ـ احساسات غیرجناحی ما هم تحت تأثیر قرار گرفته و چنان که مشاهده می کنید به شکوفایی برسد:

مدیریت جهادی

همانطور که از مشاهده تصاویر اینچنینی می‌توان حدس زد حق با پیمانکار محترم پروژۀ سریع سازی مترو بوده که احتمال بالا آمدن آب رودخانه ـ آنهم در فصل بهار که طبیعتا فصل خشک و بی‌آبی است ـ را نداده و به همین دلیل هم آب یکباره و بدون اطلاع قبلی دیواره بسیار مستحکم رودخانه را شکسته و به داخل کارگاه و ایستگاه‌های مترو سرازیر شده و در وضعیتی کاملا طبیعی باعث تبدیل تونل مترو به بزرگ‌ترین قنات قابل تقدیر جهان شده است. همانطور که همگان مطلع هستند این حادثه غافلگیرانه‌ترین و بی‌خبرانه‌ترین حادثه در همه سال اخیر و حتی ساهالهای آینده گزارش شده و حتی در مترو بارسلون هم به این شدت اتفاق نیافتاده است.

پس از حادثه شکل گرفتن رودخانه غربی شرقی مترو در تهران، پرسنل خدوم آتش نشانی با تمام قوا وارد عملیات شدند و طبق وظیفه‌شان سعی کردند به وسیله لوله و پمپاژ آب با شلنگ سیلاب وارده را از ایستگاه‌های مترو به خارج هدایت کنند، که با مشاهده اساسی بودن سیلاب و انحراف جدی در مبدأ ورودی، بی‌نتیجه بودن این اقدامات و نیاز به حضور یک مدیریت خاص برای برطرف کردن این حادثه کاملا طبیعی (و نه اساسا انسانی) احساس شد. خوشبختانه این احساس نیاز ملی برای نجات پایتخت چند ده میلیونی بسیار مدرن و فوق العاده زیبای ایران ـ که تنها در سالهای اخیر اینقدر مدرن و زیبا شده است ـ در مدت زمان اندکی محقق شد.

با اینکه در هندوستان هم چنین بارانهای سیل آسا و خطرناکی نمی‌آید اما وقتی بحران شروع شد جناب شهردار خودشان شخصا به یاد دوران جوانی افتادند و خاطرات زمان فرماندهی در دوران پر افتخار دفاع مقدس را زنده کرده و با حضور در موقعیت و استفاده از چفیه و صدور دستورات بسیار حساس سعی کردند این بحران واقعا بی‌سابقه را مدیریت کنند. همانطور که منابع موثق گزارش کرده و چندین بار هم تأکید نموده‌اند در تهران عمرا چنین بارانی نیامده و تهرانی‌ها اصلا در زندگیشان رگبار و تگرگ بهاری ندیده بودند. (که این بارش نیز می‌تواند از برکات حضور نیروهای خدوم و شایسته در پست‌های مدیریتی و تخصصی باشد).

شهردار تهران که به فرماندهی علاقه خالصانه‌ای دارند و خیلی هم موفقیت‌های زیاد و پشت سر هم و البته «سریع» به دست می‌آورند سعی کردند با حضور شخصی، نظارت بر مهار سیلاب، و جلوگیری از جریان انحرافی آب به داخل کارگاه را، مدیریت کنند. این عملیات که شامل بلوک گذاری و مستلزم گرفتن سر طناب، پریدن از بلوک‌های سیمانی، اشاره به نقاط بحرانی و اخطار و دستور مستمر و… بود به شکل معجزه آسایی با موفقیت قرین شد و در ‌‌نهایت این بحران که می‌رفت موجودیت کلان شهر تهران را تهدید کند مهار نموده شد. (جزئیات این عملیات معجزه آسا در این و این گزارش تصویری منعکس شده است).

در این تصویر خاطره انگیز هم عوامل مربوطه به میمنت این موفقیت گوسفندی را قربانی می‌کنند که می‌تواند معانی فرامتنی بسیاری داشته باشد. متأسفانه عکس با چفیه از شهردار محترم در این گزارش‌های تصویری مشاهده نشد اما جای خوشوقتی است که در گزارش‌های خبری صدا و سیما که خبر پیروزی این عملیات منتشر می‌شد به حد کافی مطلب مورد نظر مورد مشاهده ملت قهرمان ایران قرار گرفته است. این گزارش تصویری نیز از روند پنهان کردن و پاکسازی افتخارات منتشر شده که البته چون شهردار وقت نداشتند و باید به کارهای مهم تری می‌رسیدند در این تصاویر دیده نمی‌شوند.

به هر حال، مردم آگاه و هفتاد و پنج میلیونی ایران به خوبی می‌دانند که اگر واگن‌های مترو در گمرک نمی‌ماند و اگر در کار شهرداری کارشکنی‌های آشکار نمی‌شد شاید چنین اتفاقی هم نمی‌افتاد و اساسا احتیاجی به مدیریت خاص و اثبات توانمندی‌های شایسته سالارانه در شهرداری تهران نمی‌بود. بنابراین در خوشحالی پیروزی این عملیات جا دارد یک بار دیگر نمایندگان واقعی ملت، رئیس به اصطلاح جمهور را ـ که با دستور اخیر خود باعث تشکیک در گزارش خسارت ۲۱ میلیاردی شهرداری شده است ـ به خانه ملت بکشانند و اینبار صراحتا و بی‌تعارف شش بار متوالی از او سوال بپرسند که چرا دولت آن دو میلیارد دلار مصوب مجمع تشخیص را به شهرداری پرداخت نکرده است؟!

نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)

علی حاتمی را به خاطر فیلم‌هایی مثل «مادر» با تعبیراتی اغراق آمیز «شاعر سینمای ایران»، «سعدی سینمای ایران» و… می‌خوانند اما مسعود فراستی منتقدی است که نظر خوشی نسبت به او ندارد و معتقد است: «بعد از انقلاب مهم‌ترین فیلم حاتمی «مادر» است که فیلم بدی است و نقد مفصلی درباره آن نوشتم.» فراستی در جواب کسانی که حرکات و نقدهای تند و بی‌پروای امروز او را شبیه شومن‌های تلویزیونی می‌دانند یادی از تندی گذشته‌اش می‌کند و می‌گوید: «پیشنهاد می‌کنم که بروند و نقدهای من در دهه شصت و هفتاد را بخوانند. رد پای مدل نقدهای امروز من در آن سال‌ها به خوبی دیده می‌شود. حتی در خیلی از مواقع من بسیار تند‌تر از امروز بوده‌ام. نقد‌هایم در مورد مخملباف، کیارستمی، کیمیایی، هامون و حتی فیلم مادر علی حاتمی در آن سال‌ها را بخوانید، آن نقد‌ها خیلی تندند. لحن من هم جزیی از شخصیت من است.» و جای دیگری از تأثیر نقدش می‌گوید: «نقد «مادر» من که چاپ شد، آقای سیدرضا حسینی، مترجم بزرگ و خدابیامرز به من گفت: از صبح تا حالا دوبار این را خوانده‌ام. معتقدم که هیچ نقدی در تاریخ ایران به این درستی و صراحت نیست. گفت من فکر می‌کردم «مادر» خوب است، ولی با نقد تو متقاعد شدم که فیلم بدی است.» به هر حال، جا دارد که نقد فراستی بر مهم‌ترین فیلم بعد از انقلاب علی حاتمی، که ارجاع‌ها و کنایه‌هایی هم به ادعاهای خود علی حاتمی درباره فیلمش دارد، دوباره خوانی شود. این نقد را از شماره ۱۹ و ۲۰ نشریه سوره در سال ۶۹ اینجا آورده‌ام:

.

یادداشتی بر «مادر»

هنر نمایش یا کاردستی؟

 
.

«مادر» یعنی: یک پوستر جذاب و خوش فرم سینمایی، یکسری عکسهای نظرگیر و غیرمتعارف از فیلم در مطبوعات و پشت ویترین سینما‌ها، یک تیزر موثر تلویزیونی، تعدادی بازیگر معروف و پرطرفدار قدیم و جدید، یک فیلمساز قدیمی و پرآوازه ـ چه برای تماشاگران فیلمفارسی و چه روشنفکران ـ با بیش از بیست سال سابقه فیلمسازی و یک دوجین فیلم در کارنامه و صاحب یک سریال بنام و پرطمطراق تلویزیونی بعد از انقلاب ـ هزار دستان ـ و چندین مصاحبه مفصل و مختصر در باب فیلم، چه قبل از اکران و چه بعد از آن، به اضافه دیالوگهای آهنگین و نمکین ـ اما بی‌ربط، نچسب و غیرسینمایی ـ به همراه موسیقی دلنشین ایرانی، گل و گیاه و شمعدانی و اقاقیا و آبپاش، حوض و ماهی قرمز، هندوانه و خربزه، کاهو و سکنجبین و سرکه و آبلیمو، باقلا و گلپر، چلوکباب و گوجه، بستنی نونی و تخت چوبی در حیاط قدیمی با دیوارهای لاجوردی رنگ در یک خانه سنتی، بعلاوه عرفان بازی مُد روز و گریم خوب و خُلبازی بزرگسال کودک نمای «محله برو بیا»، که این همه ظواهر می‌دهد: یک فیلم بسیار بد و بیجان به نام «مادر».

که سینمایش یک چیز دارد: یکسری نمای کارت پستالی طبیعت بیجان به اضافه شیفتگی بیمارگونه به اشیاء و انسانهای عتیقه، آن هم عتیقه زنگ زده. و یک چیز ندارد ـ که اصل قضیه است: جان دادن به این انسانها و اشیاء. در نتیجه مادرش، بدجوری بیجان و بی‌رمق است و سخت ملال آور. و حداکثر تک فریمهای مونتاژ نشده چشم فریب است و بس. یا دقیق‌تر، عکاسی است نه سینما. که یک بار دیدن تا به آخرش هم تحمل بسیاری می‌خواهد.

 «مادر»، نان اسم و رسم گذشته خالقش را می‌خورد. گذشته‌ای که در گذشته. اگر «حاتمی» در گذشته آثاری ساخت که در لحظاتی حس و حالی داشت ـ بخصوص «سوته دلان» ـ به این علت بود که ادای خودش و دیگران را در نمی‌آورد و با زمانه‌اش هم چندان بیگانه نبود. و با آثارش، حتی با «حسن کچل» و «حاجی واشنگتن»، هسته مشترکی داشت و حداقل با برخی لحظات آنان همدلی می‌کرد. به همین دلیل هم، این فیلم‌ها ـ با وجود ضعفهای بسیارشان ـ یا لااقل لحظاتی از آن‌ها به دل می‌نشست. اما امروز حس و حالی برای فیلمساز ما نمانده و به جای این حال از دست رفته، تنها یک چیز نشسته: ادا درآوردن یا دقیق‌تر ادای خود را در آوردن و ادای امروزی‌ها را درآوردن و کت بسته خود را به مد روز تسلیم کردن.

حاتمی، امروز نمی‌تواند با مادرش همدلی و دلسوزی کند و مادر برخلاف آثار گذشته او که بعضا جانی داشتند و حالی، سخت بیجان است و بی‌درد؛ مصنوعی است و دروغین و حتی مضحک.

وقتی فیلمسازی با زمانه‌اش نباشد، آن را نشناسد، متعلق به آن دوران نباشد، با آدم‌ها و مسائلشان بیگانه باشد، ناچار است به گذشته خود نقب بزند، به اشیاء درگذشته دلخوش کند و با آدمهای عتیقه‌ای سرگرم شود. حاتمی، امروز دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد یا حرفش از جنس زمانه نیست. با تفکرات و حال و هوای گذشته می‌خواهد اگر بشود با امروز و امروزی‌ها ارتباط برقرار کند. اشکال بزرگ هم در این است که می‌ترسد دنیایش را‌‌ همان طور که قبلا ارائه می‌داده، نشان دهد و به این دوران ـ که با آن همخوان نیست ـ کاری نداشته و ادای برخی از امروزی‌ها را درنیاورد. با زبان عاریه‌ای دیگران حرف نزند و لباس امروزی‌ها را به تن نکند، راست باشد و به جای پیروی از اصول دیگران، از اصول خود پیروی کند. وگرنه آزادی‌اش را ـ حتی در نفس خود ـ در جلوی پای طرفدران مُد روز به دست خود قربانی می‌کند.

ادامه خواندن نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)

«انعدام مسئله» در ذهنیت دلدادگان فلسفه اسلامی

به تجربه دیده شده که بسیاری از دلدادگان به فلسفه اسلامی و به اصطلاح صدرایی‌ها، اساسا تاب بازنگری و انتقاد در آراء و اندیشه‌هایشان را ندارند، روحیه نقد و نقدپذیری در آن‌ها ضعیف است و به محض اینکه با انتقادی مواجه می‌شوند ـ که مستلزم نگاه بیرونی و بازاندیشی در الگوی فکریشان باشند ـ شروع به «مقاومت روانی» می‌کنند و در اولین قدم هم ادعا می‌کنند که اظهارات مخالفشان سطحی است، قبلا جواب داده شده، منتقد فلسفه اسلامی سواد ندارد، مخالفتش ظاهری است، ضدعقل است، متحجر است، حرف‌هایش متناقض نما است، و از این قسم ادعا‌ها.

این روحیه و عادات، متعاطی فلسفه را دقیقا به یاد واکنش اولیه بعضی فلاسفه اسلامی در برابر فلسفه غرب می‌اندازد که در مواجهه با دکارت و متفکران پس از او حرفهای آن‌ها را اساسا تکرار ادعاهای اشعری‌ها در حوزه کلام تعبیر می‌کردند و دیگران را به آنچه در رد و انکار اشاعره بحث شده حواله می‌نمودند. همین نحوه برخورد هم باعثِ تأخیر متفکران اسلامی از تحولات فکری بسیار مهم غرب شد و اکنون آنهایی که تعلق خاطری هم نسبت به فلسفه اسلامی دارند مرتب کاغذ سیاه می‌کنند و مسئله پروار و دشوار می‌کنند؛ که چرا ما ایرانیان در مواجهه با فلسفه‌های جدید با تأخیر مواجه شده‌ایم؟!

استاد دینانی شاید بر‌ترین پژوهشگر حاضر در فلسفه اسلامی باشند اما ایشان هم هر وقت با نفی و مخالفت با فلسفه مواجه می‌شوند به‌‌ همان مغالطۀ نوآموزان فلسفه متوسل می‌شوند که هر کس با فلسفه مخالفت کند ناچارا از استدلال استفاده کرده و هر کس از استدلال استفاده کند قطعا در فلسفه وارد شده و ناخواسته فلسفه را تأیید نموده است! استاد، علنا منطق را در معنای کلی مساوی با فلسفه می‌گیرند و هر گونه برهان و تعقل را عین فلسفه می‌خوانند. این نمونۀ مصادره به مطلوب که بار‌ها هم تکرار شده خود نشانه ضعف فلاسفه اسلامی و بی‌اعتنایی آن‌ها به مخالفت و نقد است.

گاه فلسفه را چنان عام و شامل می‌گیرند که هر نوع حرکت فکر را در بر بگیرد درصورتی که فلسفه تنها یک نحله فکری است که ریشه در یونان دارد. یونانیگری نیز جدای از سطح فلسفی تأثیراتی بر متفکران مسلمان داشته و امثال ابن سینا و ملا صدرا هم در برخی معتقدات و اظهاراتشان (مثل تقسیم نژاد‌ها) اثراتی از یونان پذیرفته‌اند که ـ خوشبختانه ـ چندان به جامعه اسلامی وارد نشده است. فلاسفه اسلامی چون علمای یونان را بسیار بزرگ و دانشمند تصور می‌کردند جا به جا در «تقلید فضل» از یونانیان نسبت به فرهنگ اسلامی و موازین قرآنی دچار فاصله شده‌اند یا زمینه تردید و تشکیکاتی را پدید آورده‌اند.

حال تعلق خاطر فلاسفه اسلامی به علمای یونان، تبدیل به تعلق خاطر فلاسفه پساصدرایی به تاریخ فلسفه اسلامی شده است. عامل درجا زدن فلسفه اسلامی در مسئله‌هایی که غبار چند قرن بر آن‌ها نشسته است بیشتر از هر چیز همین «تعلق خاطر» به گذشتگان و دل بستن به انباشت آورده‌هایشان است. در صورتی که متفکر نباید از باب تعلق خاطر (فلسفه باشد یا هر چیز دیگر) با سوال، انتقاد و مخالفت مواجه شود، چه اینکه اساسا با چنین روحیه‌ای چالش و بحثی شکل نمی‌گیرد و هر سوال یـا انتقادی با بی‌اعتنایی و سهل انگاری، و احاله به تاریخ تفکر (انعدام مسئله) مواجه می‌شود.

هرچند یونان سهم بزرگی در تاریخ تفکر دارد اما تعلق خاطر نباید حجاب روانی و مانع انتقاد به فلسفه یونانی و فلسفه برآمده از آن (فلسفه اسلامی) شود. اساتید فلاسفه اسلامی‌گاه تصور می‌کنند «علم جامع» ی دارند که اهم مسائل فلسفی در آن مطرح، و جواب‌هایی داده شده و چندان مورد بحث قرار گرفته که دیگر کسی بیرون از دایره‌اش نمی‌تواند پرسش تازه‌ای طرح کند، یا بنیان‌ها، مبانی و روشمندی این دانش را موضوع بحث قرار دهد، و اگر هم جسارت کند‌‌ همان برچسب‌ها را دشت خواهد کرد، یا استدلالش تأیید فلسفه خواهد بود! اما مخالفت با فلسفه خودش یک نحله فلسفی نیست، درجه تفکری که فلسفه را نقد می‌کند فرا‌تر از یونانیگری است.

گرایشات و عادات روانی عالمان و شاغلین به فلسفه اسلامی باعث حس «اطمینان خاطر» ی شده حاکی از اینکه مسئله تازه‌ای رخ نخواهد داد، یا به نحوی نخواهد بود که نیازمند تکاپوی تازه‌ای باشد. لحن خطابی در مقابل پرسش کنندگان یا تقدیس جریان فلسفه (به داعیه محترم شمردن عقل) در مقابل مخالفان تنها نشانه‌هایی از اطمینان خاطری است که داعیه اشراف بر امکان‌های مسئله و پاسخگویی را دارد. پیش فرض تحول، دگرگونی اخلاقی و عرفی است، اگر در عرف فلاسفه اسلامی مسئله محترم شمرده شود احتمالا تعلق به تاریخ هم ضعیف‌تر و نسبت تفکر به زمان (حیات تفکر) قوی‌تر خواهد شد.

تتمه: انتقاد به اهالی فلسفه اسلامی و گریز به «انعدام مسئله» در ذهنیتشان به این معنا نیست که دیگران دغدغه‌های واقعی دارند، و نه حاوی این تبرئه که نحله‌های دیگر به «قاچاق مسئله»، «تقلید مسئله»، «ادای مسئله» و امثال ذلک دچار نیستند. خُلقیات یک قوم هم اغلب شبیه هم است، و دست گذاشتن روی یک طیف خاص نشاندهنده انتظارات بیشتر از آنهاست.