بایگانی دسته: فرهنگی

سراب فضیلت در کسب و کار آکادمیک

علم یک مفهوم و بار ارزشی دارد که با مفهوم جدید آن (تحت سیطره علم تکنولوژیک) خلط می‌شود، از آنجا که در ادبیات دینی درباره علم بیشتر مجمل سخن گفته شده است برخی این تفاوت را نمی‌بینند و ساده دلانه در دانشگاه به دنبال علم موعود می‌گردند. اما با نگاهی اندکی دقیق‌تر دانشگاه نیز نوعی «بازار» است، کسب و کاری که نامش آکادمی است.

هیئت علمی از پول عموم مردم (دانشگاه دولتی) یا از درآمد خانواده دانشجویان (دانشگاه خصوصی) استفاده می‌کند تا چرخ دانشگاه بگردد. استاد درس خوانده است تا پول دربیاورد، درس دادن شغل اوست، چیزی را هم به دانشجو یاد می‌دهد که بتواند از آن پول دربیاورد، و اگر چنین نباشد کلاس و درس او هم به کاری نخواهد آمد.

حتی در نهادهایی که وقف شده‌اند و در آزادی کامل، ملک یا منافعی اقتصادی را به ترویج علوم دانشگاهی اختصاص داده‌اند، چرخه مبتنی بر سود اقتصادی وجود دارد و به دشواری می‌توان از غیراقتصادی بودن و غایتمندی غیرمادی علوم آکادمیک سخن گفت. هر چند ارزشمندی عمل وقف برای دانشگاه را نتوان انکار کرد.

علی الخصوص برای کشورهایی که دانشگاه را «وارد» کرده‌اند، دانشگاه «وسیله»ای برای «تغییر» است. دانشگاه را معمولا دولت می‌سازد یا اجازه ساختش را می‌دهد تا جامعه از محصول آن «استفاده» کند. دانشگاه با «فرایند توسعه» وارد می‌شود و مسیر «تجدد تحمیلی» هم از دانشگاه می‌گذرد. تغییر در دانشگاه نیز تغییر در ابزار و مسیر توسعه است.

به هر طریق، مفهوم ارزشی و متعالی که از «علم» در سنت‌های فرهنگی چون ایران نهفته است ارتباط چندانی با آنچه که در دانشگاه مبادله و منتشر می‌شود ندارد. دانشگاه بازاری است که کالایش با فضیلت و ارزش‌های آرمانی نسبت وثیقی پیدا نمی‌کند، و بسیاری از مشتریانش اتفاقا برای سود بیشتر (اعم از پول، منزلت، شهرت و…) به آن رو می‌آورند.

دانشجو نیز عضو تلاشگری از یک جامعه اقتصادی است، مثل یک بازاری، صنعتگر یا کشاوز، که با سرمایه گذاری بر قوه یادگیری و وقت و پول خود تلاش می‌کند تا سوددهی دیر‌تر اما بزرگ‌تر و کم زحمت تری داشته باشد. سرمایه گذاری جامعه برای دانشگاه با آنکه لازم و مقدم است اما اغلب فرع بر سود و منفعت شخصی دانشجو قرار می‌گیرد.

اگر دانشگاه در موطن خود کارکرد بهتری دارد چه بسا تا حدودی به همین غایتمندی مربوط باشد، که در شأن دانشگاه مغالطه نشده است، و سوء تفاهم کمتری هم درباره هدف از فعالیت آکادمیک وجود دارد. آموختنی‌های دانشگاه اگر چه رنگ فضیلت و ارزش هم داشته باشند شأن اولیه آن‌ها چیزی جز مبادله و سوددهی نیست.

حتی در رشته‌هایی که به ظاهر موضوعیت اقتصادی برای آن‌ها فرض گرفته نمی‌شود (فلسفه و غیره)، یا حالتی از عدم تناسب و رکود رخ می‌دهد، و یا رشته دانشگاهی به «کسب و کار فرهنگ» تبدیل می‌شود، و فضیلت و ارزش همچنان نقش متأخری نسبت به آن کسب و کار، در رسانه و کتاب و … (که می‌تواند بخشی از فرآیند توسعه هم تعریف شود) پیدا می‌کند.

معنی این‌ها همه این نیست که شیفتگی به دانش، محل اعتباری در دانشگاه ندارد، اما این شیفتگی به علم از نوع دانشگاهی، تنها می‌تواند معادل شیفتگی به هر کسب و کار شرافتمندانۀ دیگری (صنعتگری، کشاورزی و تجارت) باشد و فضیلتی که در ادبیات دینی از علم گفته می‌شود معمولا محملی در دانشگاه و علم دانشگاهی نمی‌یابد.

آکادمی نیز بازاری پرسود، پررقابت و در معرض فسادی است مانند بسیاری از حوزه‌های دیگر زندگی بشر، پر از دروغ و تقلب و مدرک جعلی و سوء استفاده‌های سیاسی و اقتصادی و جنسی و…، از این روست که می‌توان گفت دانشگاه شرف اخلاقی و حیثیتی بر غیر خودش ندارد، گر چه ممکن است تقدم تکنیکی و روشی داشته باشد.

ناتوانی از مهار فرار مغز‌ها یا جهت دهی ملی به پژوهش و مقاله نویسی در دانشگاه عاریتی، تنها نشانه‌هایی از سیطره فردیت بازاری هستند. دانشگاه به موطن خود میل می‌کند و محصول آکادمی، پیشرفت شخصی را (که آن را قدم زدن در مرز علم تعبیر می‌کند) عموما بیش از سود جامعه‌ای در نظر می‌آورد که برای آکادمیک شدنش هزینه کرده است.

نقد مسعود فراستی بر فیلم هامون داریوش مهرجویی (روشنفکرم، پس هستم)

پیش از این در این وبلاگ نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی منتشر شده است.

هامون یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سینمای ایران است. سال ۶۸ ساخته شده و در جشنواره فجر‌‌‌ همان سال ۵ سیمرغ را از آن خود کرده است. بسیاری از اهالی سینما هامون را فیلم خوبی می‌دانند، اما این فیلم منتقدین جدی خودش را هم دارد. نقد هامون بهانه آشنایی مسعود فراستی با مرتضی آوینی هم بوده است. فراستی درباره هامون می‌گوید: «هامون فیلم خیلی مهمی بود. به حدی مهم بود که روشنفکران و بچه مسلمان‌ها با هم طرفداراش بودند. فضا نسبت به فیلم خیلی مثبت بود. حتی بچه‌های تیپ مسلمان نظری هم طرفداراش بود. این فیلم به عنوان «علی‌خواهی» جایزه جشنواره فجر را گرفت. روشنفکران هم همینطور و هنوز آن را بهترین فیلم می‌دانند.» و درباره انتشار نقد خودش در مجله سوره ـ که در سروش آن را چاپ نکرده بودند ـ می‌گوید: «… به حوزه رفتم و نقد هامون را به مرتضی دادم. مرتضی تازه از سفر پاکستان آمده بود. خیلی ژولیده بود، عرقچین مشکی به سر داشت و مو‌ها و محاسنش کوتاه بود. در دفتر مجله نشستیم به صحبت. ایشان گفت من سردبیر نیستم و مسئول صفحات سینمایی هستم. نقد را خواند و گفت آن را چاپ می‌کنیم. گفتم آقا مرتضی این حذفی ندارد‌ها! گفت خیالت راحت.» متنی که در پی می‌آید‌‌‌ همان نقدی است که به قلم مسعود فراستی در شماره پنجم و ششم از دوره دوم مجله سوره چاپ شده است:

.

نقد و بررسی «هامون»

«روشنفکر»م، پس هستم

.

 «من برآنم که اگر ساز من آواز ناهنجار بدهد و اگر بیشتر مردمان روی زمین با من بستیزند، بهتر از آن است که من خود با خویشتن همداستان نباشم.»    سقراط ـ رسالۀ گورگیاس

.

 «هامون»، در نگاه اول و در چند دقیقه نخست، جدی می‌نماید و متفکر، سینمایش نیز با آن ظاهر خوش آب و رنگ و ضرباهنگ سریع، مدرن جلوه می‌کند و می‌فریبد. با پیچیده نمایی و ادا، عده‌ای را هم مرعوب می‌کند، اما نه جدی است و نه متفکر.

هامون، بسیار پرمدعا است و داعیه ارائه مفاهیم عمیقه بسیاری دارد: عشق زمینی، عشق و ایمان الهی، عرفان، تحول انسان و سلوکش، «فرهنگ علی خواهی»، مسائل روشنفکر حیران و «آویخته»، روشنفکر «تحول» یافته، هویت انسان ایرانی، ناخودگاه جمعی و مفاهیمی از این دست. از نظر سینمایی هم ادای سینمای مدرن، سینمای شخصی و سوبژکتیو را در می‌آورد، با «زیبایی‌شناسی» خاص خود.

اما در پس هیاهوی بسیار هامون، تفکری پنهان نیست؛ تنها دو چیز نهفته است: اغتشاش و فریب. اغتشاش در تفکر و اغتشاش در بیان. و فریب و فریب در تصویر.

طرح مسائل علمی یا فلسفی یا عرفانی در قالب سینما، از کسی بر می‌آید که فکری توانا و دستی ماهر داشته باشد و مهم‌تر، اهل مسئله باشد، آن را چشیده و تجربه کرده باشد.

عشق در سینما، وقتی رخ می‌نمایاند که از وجودی عاشق و پردرد برخیزد. عرفان هم زمانی ظاهر می‌شود که در پشت آن، عارفی نشسته باشد، وگرنه عشق و عرفان بازی مُد روز است و بس.

پرده سینما ـ چه بخواهیم و چه نخواهیم ـ آینه است و هر راست و دروغی را منعکس می‌کند ـ حتی پشت صحنه را.

اگر هنرمند و در اینجا صاحب اثر سینمایی، عاشق و شیدا نباشد، اثرش نمی‌تواند عشق و شوریدگی را منتقل سازد. هرچند مرتب فریاد برآورد که «آی عشق، آی عشق». و اگر هزار بار جلد کتابهای فلسفی، عرفانی، روانشناسی، مذهبی و… را که دیده یا احیانا بخشی از آن‌ها را خوانده، به زبانهای فارسی و انگلیسی، با نماهای درشت از زوایای مختلف، حتی با حرکت آهسته، به روی پرده سینما بیندازد، اما اهل کتاب نباشد، مسئله و دغدغه‌اش اندیشیدن و اندیشه ورزی و مسئولیت نباشد، «روشنفکر» نمی‌شود. حداکثر روشنفکرنماست و نما‌هایش به درد تبلیغ صنعت چاپ یا هنر گرافیک می‌خورد و به درد دکوراسیون.

حال باید دید هامون، چگونه موجودی است و اهل کدام ناکجا آباد است؟ حرف حسابش چیست؟ آیا عشق و عرفان و تفکر، مسئله‌اش برای بودن و شدن است یا فقط دستاویز و ادایش برای شبیه بودن؟ آیا مسئله مرکزی این موجود «اپی مته»‌ای، صرفا زنده ماندن و مطرح بودن نیست؟ و برای این نوع بودن، احتیاج به کسب هویت دارد و برای آن نیز جز این ادا‌ها و فریب‌ها، حرفه‌ای نمی‌داند.

برای یافتن جواب تمامی پرسش‌ها، بناچار می‌بایست چراغ برداشت و به صورت هامون انداخت ـ که نامش هم معانی وسیع و متضادی دارد: از زمین هموار و دشت تا آسمان و دریا و تا صحرای قیامت ـ تا چهرۀ واقعی‌اش از پس هوچیگری بسیار، در پرتو نور هویدا شود. پس از آن باید ردپای شخصیت او را در آثار دیگر سازنده‌اش جستجو کرد و به جمع بندی رسید.

انگیزه این نوشته، تأثیرات سوء فرهنگی و اجتماعی فیلم است و نه ارزش یا اهمیت آن، که به فقدان آن در پس ظاهر غلط انداز و مرعوب کننده‌اش خواهیم پرداخت. ابتدا از شخصیت هامون آغاز می‌کنیم و به آن می‌پردازیم.

عشق انسانی، عشق و ایمان الهی

فیلم، با یک عنوانبندی ساده و کلاسیک، با نوای موسیقی، «باخ» ـ به سبک آثار «برگمان» ـ آغاز و سریعا با رؤیای هامون باز می‌شود. در این رؤیا، یا دقیق‌تر کابوس «فلینی»وار، محو زنی است در لباس سفید عروسی که شیطانی شاخدار او را فریفته و با خود می‌برد و سه کوتوله نیز به همراهش. مرد بلند قدی در شمایل انسانهای اولیه با گرز به هامون حمله می‌برد. افراد بسیاری با لباسهای عجیب و غریب قرن شانزدهمی اروپا نظاره گر ماجرایند و هامون را به سخره می‌گیرند. فردی، کتاب ترس و لرز «کی‌یر کگارد» یا (کی‌یر‌که‌گور) را در دست دارد. پردۀ نمایشی بالای تپه قرار گرفته که زن و شیطان به آن داخل می‌شوند. همۀ افراد بر پرده خیره شده و لحظه‌ای بعد به تقلید از فیلمهای هنری فرنگی عکس یادگاری می‌گیرند که یعنی همه بازیگریم و می‌خواهیم نقش بازی کنیم، که در واقع این فیلمساز ماست که چنین خواستی دارد؛ هر روز به نقشی و این بار هامون.

این کابوس در آغاز فیلم، قرار است چیزی را به ما القا کند که به دلیل بیگانه بودن تمامی شخصیت‌ها با ما و زود هنگام بودنِ صحنه، تفسیر و توضیحش می‌مانَد برای بعد. اگر فلینی در «۸/۵» رؤیاهایی ظاهرا مشابه برای شخصیت اولش می‌سازد، آن‌ها را در جا و زمان خودشان ارائه می‌دهد، در لحظاتی که عوامل و شخصیتهای رؤیا بر ما بیگانه نیستند. این صحنه اگر فرم گرایی و متفکر نمایی، مسئله مرکزی وجودی‌اش نبود، منطقا ـ با منطق نمایش ـ باید دیر‌تر به وقوع می‌پیوست تا توضیحی باشد بر هامون و مسائل روانی‌اش؛ که نیست. بعدا با کمک دیالوگ‌ها و رجعت به گذشته‌های بسیار در می‌یابیم که زن سفیدپوش، «مهشید» همسر هامون است و با او اختلاف دارد، شخص گرز به دست هم دکتر روانشناس او. دلیل این میزان کینه به دکتر روانشناس تا آخر کار هم معلوم نمی‌شود، بخصوص اینکه دکتر بیچاره جز در یک صحنۀ یادآوری هامون، حضوری نداشته و گناهی هم بجز شنیدن خاطرات و درد دل‌های مهشید مرتکب نشده. پس این نفرت ناخودآگاه هامون از او، جز اعلام موضع فیلمساز علیه روانشناسان ـ که معمولا اندیشه‌ای در پشت عملشان مستتر است ـ تعبیر دیگری ندارد، حال آنکه فیلمساز ما به ظاهر علاقۀ شدید دیرینه‌ای به روانشناسی فردی دارد. یادمان نرود از دیرباز با یکی دو روانشناس، دوستی داشته.

ادامه خواندن نقد مسعود فراستی بر فیلم هامون داریوش مهرجویی (روشنفکرم، پس هستم)

مهندس ایرانی با استعداد، توانا، مبتکر، مبدع، خلاق، نخبه و نوآور است

به مهندس ایرانی نمی‌توان انتقاد کرد. مهندس ایرانی با استعداد، توانا، مبتکر، مبدع، خلاق، نخبه، نوآور و همۀ چیزهای خوب است. بهترین دانش آموزان کشور به رشته‌های فنی و مهندسی جذب می‌شوند. در دانشکده‌های فنی مهندسی هم اساتیدی هستند که با غرور از توانایی‌ها و دانسته‌های صنف خودشان می‌گویند، و راجع به موفقیت‌هایی که تنها جنبه ادعا دارد و مشکلاتی که مانعشان است مهملاتی را سر هم می‌کنند. محصول این دانشکده‌ها، مهندسین میان مایه و به شدت مخالف خوانی هستند که بیش از هر چیز «تکبر» دارند و احساس می‌کنند در هر جایی که وارد شوند می‌توانند آنجا را متحول کنند و کارهایی بکنند که دیگران به ذهنشان هم نمی‌رسیده است.

مهندس ایرانی در این گمان است که با استعداد است و در دانشگاه به چنان دانش و نگاه سیتماتیک عام و جهانشمولی دست پیدا کرده که می‌تواند هر عرصه‌ای را، از جمله عرصه‌های فرهنگ و سیاست و اجتماع و اقتصاد را، در صورتی که جلویش را نگیرند و هیچ مزاحمی وجود نداشته باشد از لوث هر گونه بدی و عقب ماندگی پاک کند. اما؛ محصول دانشکده‌های ایران پوزیتویست‌های خرده پا و خسته کننده‌ای هستند که گمان می‌کنند اُس دانش را به دست آورده‌اند و به مثابه پروفسور بالتازار کأنه ماشینی در اختیارشان است که هر‌گاه اراده کنند قطره‌ای تولید خواهد کرد که با کاربرد آن زندگی در ایران هم کاملا خوب خواهد شد؛ مثل خارج!

واحد مرکزی خبر مرتب می‌گوید که مهندسین ایرانی موفقیت‌های زیادی به دست آورده‌اند و چقدر از خروج ارز جلوگیری کرده‌اند، اما نمی‌گوید مهندس ایرانی چه کارهایی را نکرده و نمی‌گوید که ایران از نظر صنعتی کشوری عقب مانده است و بیشتر ماشین‌های تولیدی که در ایران کار می‌کنند ایرانی نیستند، حتی در حد دستگاه تراشکاری! نمی‌گوید که هفتاد درصد قطعات صنعت مثلا ملی نفتمان وارداتی است. نمی‌گوید که از راه اندازی ذوب آهن تا نیروگاه هسته‌ای وابسته به روس‌ها بوده و هستیم. واحد مرکزی خبر هرگز نمی‌گوید که چند هزار مهندس روس در بوشهر مشغول کار شده‌اند و چقدر در صنعت هسته‌ایمان ملی! شده‌ایم.

مهندس ایرانی هواپیما و بالگرد قابل قبول که هیچ، حتی لوکوموتیو و کامیون هم در حد کامیون چینی نمی‌تواند تولید کند، و صنعت به شدت پردرآمد خودرویش همچنان وابسته به فرانسه و کره است و خوشبختانه این اواخر هوای چین هم به سرش زده است! «مهندس ـ مدیران» صنعت خودروی ایران به پیکان و پراید قانع و معتاد شده‌اند، و هیچ وقت خواب این را هم ندیدند که هوندا و تویوتا در چه وضعی و از روی چه ویرانه‌ای هوندا و تویوتا شدند. به سراغ آلمان که نرویم اساسا بهتر است، آنجا قطعا بحث نژادی پیش می‌آید، حتی به سراغ روسیه و چین هم نباید برویم، چون آن‌ها هم از صفر بعضی کار‌ها را کرده‌اند که واقعا کارستان بوده است.

سقف کارهایی که مهندس ایرانی انجام داده «مهندسی معکوس» است، پخته خواری ‌‌نهایت هنری است که مهندس ایرانی می‌تواند از خودش نشان بدهد. همه‌اش به این دلیل که در ایران هیچ چیز آماده نیست، مخصوصا از نظر سیاسی! چون ایران اصلا دیکتاتوری است و نمی‌شود درش نفس کشید، یا حاکمان کسانی هستند که کار و مدیریت بلد نیستند، و ساختار اجازه خلاقیت و تولید نمی‌دهد. اما مهندس ایرانی هیچ‌گاه نمی‌تواند پاسخ بدهد که شوروی که ماهواره‌اش را قبل از آمریکا به فضا فرستاد یا کره شمالی، که بخشی از پیشرفت موشکیمان وامدار آنهاست، در چه وضعی خلاقیتشان شکوفا شد؟ و چرا ما تاتی تاتی هایمان هم پشت سر آنها بوده است؟

بیشتر موفقیت‌هایی که در سه دهه بعد از انقلاب به دست آمده مرهون حکومت مستقلی است که داعیه ایستادن جلوی همه زورگویی‌‌ها و قلدربازی‌ها را دارد. اگر اصرار می‌کند که با فناوری دست دوم هم چرخه سوخت هسته‌ای راه بیافتد و پا می‌فشرد که علیرغم همه تحریم‌ها و تهدید‌ها توان موشکی ایران به حدی برسد که در آینده نه چندان دور تهدیدهای اروپای غیرقاره‌ای را هم پاسخ بدهد به خاطر عزم جزمش برای مقاومت کردن است، که ایستاده مردن را بهتر از کوتاه آمدن با ذلت می‌داند. در صورت نبود این حکومت این امکان وجود داشت که مهندس ایرانی به جای خاورمیانه الان خودش را با بورکینافاسو یا چاد و نیجر مقایسه کند.

از نظر مهندس‌ها هر کس سواد خواندن و نوشتن دارد یا مهندس است یا علوم انسانی است و از این دو حال خارج نیست. پس چون وضع علوم انسانی‌ها از وضع مهندس‌ها بد‌تر است ـ که واقعا هم بد‌تر است ـ پس اصلا چرا باید به مهندس‌ها انتقاد کرد؟ بهتر است ما برویم علوم انسانی خودمان را درست کنیم و چه حقی داریم که درباره مهندس‌ها نظر بدهیم؟! این فقط مهندس‌ها هستند که حق دارند درباره همه چیز به شکل تخصصی وارد عرصه مدیریت شوند اما هیچ کس حق ندارد درباره آن‌ها سوال یا انتقادی را مطرح کند و یا درباره بازده دانشکده‌های مهندسی اندکی شک کند. مهندس ایرانی با استعداد، توانا، مبتکر، مبدع، خلاق، نخبه، نوآور و همۀ چیزهای خوب است.

مهندس ایرانی یا فرار می‌کند تا در دنیای دیگر به هیچ تبدیل شود و در دریای دیگران گم شود یا اگر می‌ماند برای توجیه کم کاری‌ها و عدم موفقیت‌هایش به بهانه متوسل می‌شود، و همچنان ادعایش سر جای خودش است. تنها عده کمی هستند که از سر علاقه، یا اعتقاد، به کارشان می‌چسبند و هر چه داریم هم مرهون‌‌‌ همان هاست. بیشتر فارغ التحصیلان رشته‌های مهندسی وقتی عقب ماندگی‌ها و کارهای نشده را کنار ادعاهای بزرگشان می‌گذارند به بهانه‌های بی‌ربطی متوسل می‌شوند که با هزار مثال نقض می‌توان ردشان کرد و یادآوری کرد که مهندس اصلا موجودی است که با موانع و محدودیت‌ها کارش را پیش می‌برد.

تتمه: کاش مهندس ایرانی در همان مهندسی معکوس بیش از اینها موفق بود، و حداقل در صنعت نفت که همه چیز (از پول زیاد گرفته تا تحریم) برای خلاقیت مهیا است اینقدر وابسته به واردات و چشم به راه قرارداد بستن با فرانسوی‌ها و هلندی‌ها نبودیم، که قطر در عقب ماندگی ایران اینطور ثروت مردم مان را غارت نکند و پول یامفت گاز ایران خرج خریدن هتل‌ در اروپا و جنگ رسانه‌ای یا رونق دادن به کار اسلحه سازها و فرستادن ابزار آدمکشی برای سلفی‌ها نشود. کاش اتفاقاتی مثل ساختن صفحه سوخت رآکتور تهران (که فقط فرانسه و آرژانتین از پس‌اش بر می‌آمدند) بیش از این‌ها تکرار می‌شد و مهندس ایرانی نصف ادعایش کار هم می‌کرد.

نقد مستقل یا حب متناقض؟ کشمکش بر سر تفسیر اراده رهبری

این مطلب نقدی است بر اتفاقی که اخیرا در تریبون مستضعفین افتاد. دو تن از فعالین دانشجویی در نشستی آزادانه سخنانی پیرامون جلساتشان با مقام رهبری و نحوه رفتار مسئولین با تشکل‌ها و فعالان دانشجویی به زبان آوردند که در فاصله اندکی برخورد فرصت طلبانۀ بی‌بی‌سی فارسی و واکنش سرزنش آمیز رسانه‌های محافظه کار داخلی را در پی داشت. عده‌ای ممکن است از اساس مخالف انتشار چنین سخنانی باشند و محتوای نشست تریبون را بی‌پروا و قابل نقد بدانند اما فارغ از اینکه انتشار آن درست بوده است یا نادرست، بد نیست اندکی هم به تصورات ذهنی و پیش زمینه‌هایی که باعث چنان موضع گیری‌هایی می‌شود بپردازیم؛ که چرا شماری از فعالان دانشجویی، که متعهد به نظام هستند و وضعیت موجود را هم به طور کلی فابل دفاع می‌بینند، گاهی سخنانی به زبان می‌آورند که طنین بسته بودن فضا و ناامید کننده بودن شرایط را دارد؟

نقدی که به نوعی متوجه انتخاب‌ها یا عملکرد رهبری هم بشود از مسائل تعیین کننده در سیاست ما است. چنین نقدی اگر چندان جدی هم نباشد نشان می‌دهد که فاصله مطمئن با رهبری حفظ شده است؛ یعنی شخص نه آنقدر خود را نزدیک و همفکر فرض کرده که همه کار‌ها و نظرات ایشان (و زیرمجموعه‌هایشان) را دربست صحیح بداند، و نه آنقدر دور که به ورطه مخالفت و اعتراض افتاده باشد. بعضی ارادتمندان اگر کاری را صحیح بدانند می‌توانند برای اثباتش به هزار و یک دلیل متوسل شوند، اما اگر متوجه شوند رهبری نظر مخالفی دارند باز هم می‌توانند هزار و یک دلیل متضاد بیاورند تا بگویند اتفاقا همان کاری که رهبری می‌گویند صحیح است! در مورد مخالفین کینه توز هم همینطور، اگر رهبری کاری را انجام ندهد اشتباه کرده و اگر‌‌ همان کار را انجام بدهد باز هم اشتباه کرده است. این‌ها همواره سوء نیت و منظور خاصی را هم در پس پرده فرض می‌گیرند تا روایت مبتنی بر توهم توطئه‌شان ناقص نماند.

این رفتارهای از روی حب و بغض هستند، و حب و بغض هم نباید محور سیاست باشد. بار‌ها تأکید شده است که دخالت حب و بغض در سیاست اگر روا هم باشد نباید از حد حاشیه‌ای و حداقلی فرا‌تر برود. کسانی که محور سیاست ورزیشان حب و بغض است و استدلالشان به تبع احساساتشان نوسان می‌کند وبال سیاست هستند، و در واقع چیزی جز هزینه بر سیاست بار نمی‌کنند. این‌ها بسیار شبیه به‌‌ همان ندیم ساده لوح‌اند که نظرش درباره بادنجان در فاصله کوتاهی تغییر می‌کرد، چرا که حیثیت وجودی و وظیفه خودشان را ارادتمندی (یا دشمنی محض) فرض کرده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که مصلحت واقعی در ورای رخداد‌ها چیست و چگونه تأمین می‌شود؟ مهم «اراده» است که هر چه باشد مصلحت را‌‌ همان تأمین می‌کند و استدلال و نظر هم نقش تبعی برای توجیه اراده دارد.

با این ملاحظه، خارج شدن از حد تأیید کامل و ابراز نقاط اختلاف نظر، گاهی لازم هم به نظر می‌رسد. این کار به نوعی نشان می‌دهد کسی که خود را وارد بازی سیاست کرده از چه موضعی با رأس حکومت یار شده است. از طرفی هم ثابت می‌کند که شخص منتقد تنها به دنبال منافع و موقعیت خودش نیست، و دغدغه‌ها و اصولی برای خودش دارد که طبق همان‌ها عملکرد اشخاص و وضعیت قدرت را می‌سنجد، نه برعکس! طیفی از ارادتمندان احساسی که کاری جز تأیید ازشان سر نمی‌زند در معرض این اتهام قرار دارند که وضعیت قدرت را ـ هر چه که باشد ـ می‌پذیرند و تنها تلاش می‌کنند موقعیت خودشان را ارتقاء بدهند، و دست به کاری هم نمی‌زنند که تابعیت محض فکریشان (که تبدیل به ارزش شده) را نقض کند. از این روست که داعیه‌ای برای نقد و گرفتن موضع مستقل ندارند. نقد مستقل به هر حال هزینه‌هایی در بر دارد و چه بسا آن‌ها را از چشم می‌اندازد.

نزدیک فرض کردن بیش از حد خود به رهبری گاهی غافلگیری هم به دنبال می‌آورد. رویکرد احساسی باعث می‌شود بعضی‌ها شناخت خود از سیاست و از شخص رهبری را در مرحله‌ای پس از حب شخصی قرار بدهند. وقتی کسی هر آنچه خودش خوب و پسندیده می‌داند را به رهبری الصاق می‌کند در ذهنش یک موجود انتزاعی می‌سازد که بیشتر شبیه به آرمان‌ها و آرزوهای خودش است تا آنچه که در واقعیت بیرونی قرار دارد. صاحب این تصور تا جایی که بتواند از «ابزار توجیه» برای تطبیق عملکرد‌ها بر آن تصویر شخصی استفاده می‌کند اما اگر اوضاع سیاست حاد شود و چنین اشخاصی خود را در مقابل رهبری ببینند (و موضع رهبری را در تزاحم صریح با منافع و آینده‌شان بیابند) ناگهان دچار تغییر یکباره می‌شوند، و در عین حال گمان می‌کنند این شرایط سیاست و رهبری است که کاملا عوض شده است. [نگاه کنید به پدیده نوری زاد].

شناخت رهبری نباید شخصی و احساسی و در نتیجه یکجانبه باشد. رهبری فی المثل هم با عدالتخواهان و هم با محافظه کاران روابط مناسبی دارند. دأب ایشان این گونه بوده است که حد تعادلی را بین گروه‌های مختلف و مخالف نگه دارند و اجازه ندهند اختلافاتی که می‌تواند مایه نشاط و تحرک سیاسی باشد به کشمش و نزاع بی‌سرانجام مبدل شود. سیاست ایرانی همواره زمینه آماده‌ای برای حذف متقابل گروه‌ها داشته است و آنچه در تمام این سال‌ها مانع حذف کلی برخی (مانند اصلاح طلبان یا چهره‌هایی مانند هاشمی رفسنجانی) شده تنها شیوه خاص رهبری نظام بوده است. کسانی که خود را پیرو رهبری می‌دانند لابد باید این سیاست کلی را بپذیرند و ـ حتی اگر آن را نقد می‌کنند ـ نباید دست به کاری بزنند که آن را در عمل نقض می‌کند. با اینحال شاهد هستیم که این حد تعادل بسیاری از مواقع از طرف محافظه کاران و گاهی هم از طرف عدالتخواهان نادیده گرفته می‌شود.

قبلا نوشته بودم که «واسطه‌های خودخوانده رهبری» چگونه برای خودشان حق تفسیر انحصاری قائل هستند. این واسطه‌ها بیشتر در درون قدرت‌اند و از تفسیر سخنان و مواضع رهبری به نفع عملکرد خودشان بهره می‌برند، اما نه به این معنی که آن‌ها که در بیرون قدرت‌اند و موقعیت ویژه‌ای هم ندارند به چنین تمایلی دچار نمی‌شوند. متأسفانه بعضی از آرمانخواهان تخیلی نیز به شیوه خودشان سخنان و مواضع رهبری را تفسیر کنند. هم محافظه کاران و هم عده‌ای از عدالتخواهان از یک روش واحد استفاده می‌کنند تا اکیدا خود را نزدیک‌تر به رهبری و صاحب فهم صحیح تری از عملکرد ایشان نشان بدهند. هر دو نیز می‌خواهند رهبری را تمام و کمال‌‌ همان چیزی که خود می‌پسندند معرفی کنند. آن‌ها به جای واقع بینی و اظهار نقد در نقاط اختلاف، با اصرار بر تنزه و تبرّک نظری و عملی ایشان، ناخواسته در نقاط عدم تطابق ایشان را فاقد اراده یا توان مدیریت معرفی می‌نمایند.

اتفاقی که توسط دو تن از فعالان جنبش دانشجویی در نشست تریبون مستضعفین افتاد از همین جنس است. واقعیت ماجرا کشمکش بر سر حق تفسیر رهبری است. مدیرانی که اطلاع رسانی پیرامون مقام رهبری را بر عهده دارند جلسات غیرعمومی ایشان را حساستر می‌بینند و اصرار دارند اخبار آن تنها از مجاری رسمی مطرح شود. مدیریت این روند با واسطه در دست خود رهبری و بخشی از مسئولیت آن نیز متوجه ایشان است. مسئولین بیت، مدیران صدا و سیما و شورای عالی امنیت ملی و… اگر منصوب مستقیم هم نباشند باید در هماهنگی با رهبری عمل کنند. اما آرمانخواهان تخیلی به جای اینکه واقعیت را بپذیرند ـ و اگر اشکالی می‌بینند روند موجود را نقد کنند ـ نقش رهبری را به صفر تنزل می‌دهند تا دقیقا رهبری‌‌ همان چیزی باشد که خود می‌خواهند. تمام تقصیر‌ها را هم بر گردن گروهی از مدیران می‌اندازند که بنا به مسئولیتشان تمایلات محافظه کارانه‌ای پیدا کرده‌اند.

ارادت محض و تأیید کامل رهبری (موافق بودن با همه سخنان و مواضع و انتصاب‌ها و تدبیر‌ها و…) با اعتراض شدید به زیر مجموعه‌های رهبری آنهم به داعیه دفاع از رهبری تناقض دارد. رهبری نه مسلوب الاختیار است و نه احتیاجی به وکیل و وصی دارد. اگر کسی با عملکرد مجموعه‌های زیر نظر رهبری موافق نیست می‌تواند عملکرد آن‌ها یا انتصابشان را نقد کند، پیشنهادهایی بدهد، یا حتی سکوت کند، اما اگر به گونه ای وارد موضوع شود و سخنانی بگوید که گویی می‌خواهد رهبری را از میان اطرافیانش نجات بدهد در واقع نقض غرض کرده و دوستی‌اش «دوستی خاله خرسه» خواهد بود. این نوع کشمکش‌ها نیز نشان می‌دهد بعضی‌ها که ظاهرا محافظه کار نیستند تنها به دلیل نداشتن موقعیت است و شاید اگر در مقام تصمیم گیری قرار بگیرند‌‌ همان شیوه را از موضع دیگری (به سود خودشان) استفاده می‌کنند و هیچ تغییری هم در شرایط موجود رخ نخواهد داد.

تتمه: در دیدار با کارگزاران: حضرت آیت الله خامنه ای آرمانگرایی بدون توجه به واقعیات و بدون بکارگیری ساز و کارهای منطقی و معقول را خیال پردازی دانستند و افزودند: برای اینکه آرمانها در حد شعار باقی نماند باید مسئولان و مردم آنها را بصورت منطقی و متین پیگیری کنند…. | در دیدار با دانشجویان: آرمان‌گرائى به‌هیچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمینه‌ها پرخاشگرى کردن، برخى از واقعیات لازم و مصلحتهاى لازم را ندیده گرفتن، نیست. مصلحت هم شده یک اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى میکنند! خب، اصلاً باید ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هیچ وقت نباید گفت که آقا حقیقت با مصلحت همیشه منافات دارد؛ نه، خود حقیقت یکى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم یکى از حقایق است. اگر مصلحت‌اندیشىِ درست باشد، باید رعایت مصلحت را کرد؛ چرا نباید رعایت مصلحت را کرد؟ باید مصالح را دید.

کاربرد اخلاق به مثابه چماق؛ اخلاقی بودن با اخلاقگرا بودن متفاوت است

دوستان در شبکه‌های اجتماعی کمابیش با نقد اخلاقگرایی آشنا هستند، اما ظاهرا ابهام‌هایی در مورد آن وجود دارد که به نظرم رسید به صورت جداگانه هم نکاتی را بیاورم. اولین نکته و تذکر مقدماتی اینست که «اخلاقگرایی» یک اصطلاح است و اصلا برای این انتخاب شده تا شیوه نادرستی از توسل به اخلاق را نقد کند. با این حساب وقتی واژه اخلاقگرایی را به کار می‌بریم نباید هر کسی معنای ذهنی خودش را از آن برداشت کند. منظور از اخلاقگرایی معنای خاصی از به کار بردن اخلاق است و به یک نوع نمایش اخلاقی و بهره کشی از عنوان اخلاق نظر دارد.

بعضی دوستان معتقدند که اصطلاح اخلاقگرایی، به این دلیل که معنی ظاهری پسندیده‌ای دارد، برای نقد مناسب نیست و بهتر است از واژه‌های دیگری که به کار برده‌ایم، مثل اخلاق نمایی (تظاهر به اخلاق) یا اخلاق فروشی (کسب وجهه با دستاویز کردن اخلاق) استفاده کنیم. اما به نظر بنده اخلاقگرایی برای شیوه‌ای که بسیار هم شایع شده مناسب‌تر است و آن واژه‌ها وجوه دیگر و تند‌تر اخلاقگرایی هستند. از طرفی چون اصطلاح اخلاقگرایی (مثل واقعیتش) ظاهر فریبنده‌ای دارد برای اشاره به این روش مذموم، بهتر و مناسب‌تر است.

اخلاقگرایی عناصری دارد که مهم‌ترین آن‌ها استفاده افراطی از لفظ اخلاق است، در این روش عنوان اخلاق جای حقیقت اخلاق را می‌گیرد. واژه اخلاق واژه مقدس و بزرگی است و طبیعتا هر جا که به کار می‌رود یا در استدلال علیه دیگران استفاده می‌شود خود به خود میزانی از حس انفعال و عقب نشینی را به دنبال می‌آورد. این ویژگی اخلاق باعث می‌شود عده‌ای ـ در بیشتر موارد ناخودآگاه ـ به روشی روی بیاورند که در آن یادآوری اهمیت اخلاق و تذکر به اخلاق اولویت می‌یابد و به تدریج جای «اخلاقی عمل کردن» و پایبندی به دستورات اخلاقی را می‌گیرد.

عنصر دیگر اخلاقگرایی انفعال و بی‌عملی سیاسی است. وقتی درک درستی از اخلاق وجود ندارد ساده‌ترین راه برای درنیافتادن به اشتباه، کنار گذاشتن هر گونه عمل است! (دیکته نانوشته غلط هم ندارد) اخلاقگرایان چون به پایمال نشدن اخلاق، تعصب ظاهری دارند از آنطرف بام می‌افتند و اخلاق را تبدیل به مانع عمل می‌کنند. این ویژگی یادآور خصیصه صوفی‌گری است که به دلیل ترس غیرمنطقی از دنیا از عوامل اصلی انحطاط فرهنگ ایران زمین بوده است. صوفیان امر مقدس را چنان مقدس می‌بینند که بالکل از امر دنیوی کنده و بریده می‌شود.

تفاوت صوفی و اخلاقگرا آنجاست که اخلاقگرایان نمی‌توانند از جذابیت «ابراز وجود» در امور اجتماعی و سیاسی صرف نظر کنند. آن‌ها نمی‌توانند به این قانع باشند که از ترس مرتکب نشدن بی‌اخلاقی تنها تماشاگر سیاست باشند، بلکه برای ابراز وجود سیاسی، اظهار نگرانی دائمی درباره اخلاق را انتخاب می‌کنند. آنها خود را نماینده اخلاق جا می‌زنند، «چماق اخلاق» را به میدان می‌آورند و به سر هر کسی می‌کوبند که داعیه‌ای برای عمل داشته باشد. چون هیچ دیکته انسانی هم خالی از سهو و اشتباه نیست چماق اخلاقگرا هیچ وقت معطل و بی‌حرکت نمی‌ماند.

«تنزه طلبی» خصیصه آشکار اخلاقگرایان است. آن‌ها به طور اصولی خود را از هر نوع آلودگی مبرا می‌دانند و گناه را تنها در طرف کسانی می‌بینند که دغدغه‌ای برای عمل دارند و می‌خواهند تغییری ایجاد کنند و از آن بی‌خیالی و بی‌دغدغه گی اخلاقگرایان به دور هستند. چون اخلاقگرایی پدیده‌ای فردی و تنها متوجه موقعیت شخصی است دغدغه‌ها و انگیزه‌های دیگران (خوب یا بد، دینی یا غیردینی) برای اخلاقگراها علی السویه هستند. مهم فقط این است که شخص اخلاقگرا جایگاه خود را برای «یقه گیری اخلاقی» از دست ندهد.

«اعتدال دستوری» یا میانه روی تعمدی و تصنعی از دیگر ویژگی‌های اصلی اخلاقگرایان است. کسانی که با احساسات یا انگیزه‌های روانی به کنش و واکنش سیاسی دست می‌زنند بیشتر از دو گروه افراطی و تفریطی هستند، گروه سومی که تلاش می‌کنند خودشان را حتما بین دو طرف افراطی قضیه تعریف کنند تا فخر اعتدال بفروشند اخلاقگرایان‌اند. حتی اگر افراط گرایانی وجود نداشته باشند یا وجودشان بسیار کم اهمیت باشد باز اخلاقگرایان آن‌ها را به شکلی در نظر می‌آورند تا بتوانند خودشان را در میانه هر ماجرایی تعریف کنند.

بنابراین ژست کشیش وار ضروری وجود اخلاقگرایان است. این تنها جای پایی است که آن‌ها می‌توانند بر آن بایستند و خودنمایی کنند، چون کارویژه‌شان محکوم کردن دیگران، موعظه کردن، و دستاویز قرار دادن اخلاق است. اخلاقگرایان وجه اثباتی ندارند، هیچ چیزی را نمی‌پذیرند، از هیچ چیز دفاع نمی‌کنند، به هیچ چیز متعهد نیستند، آن‌ها فقط ناظر و نفی کننده هستند. ظاهرا بیطرف هستند اما بیش از هر چیز طرف خودشان‌اند و فقط برای اخلاقی و مقدس نشان دادن نفس خودشان و جلب توجه ساده‌لوحان تلاش می‌کنند.

بدبینی به دنیای سیاست مبتلابه اخلاقگرایان است. آن‌ها چون در ما فی الضمیرشان طبیعت سیاست را آلوده و کثیف می‌بینند از هر نوع دغدغه سیاسی هم فراری‌اند، اما چون سیاست جذابیت‌های نفسانی هم دارد اخلاقگرایان، به صورت مفتون شده و ناآگاهانه، از این آلودگی فقط به نمایش خود از طریق قضاوت دیگران، و وسط تعریف کردن خودشان علاقه نشان می‌دهند! اگر دیگران کار سیاسی نکنند این‌ها هم حرف سیاسی پیدا نمی‌کنند، حرف آن‌ها چیزی جز تفسیر اشتباهات و چماق کردن اخلاق نیست.

در نتیجه، ظرف اخلاقگرایان را بیش از هر چیز ایرادگیری از دیگران و متهم کردن به تندروی، زیرپا گذاشتن اخلاق و نادیده گرفتن آداب پر می‌کند. حیثیت اخلاقگرایی بر گناهان دیگران استوار است و اگر اشتباهی هم سر نزده باشد آن‌ها آماده‌اند تا به شکل دستوری و تصنعی کردار دیگران را به عنوان گناه بازنمایی کنند! بدون در نظر گرفتن اشتباهات واقعی یا فرضی دیگران، اخلاقگرایانی که با اصرار خودشان را غیرسیاسی معرفی می‌کنند، زمین لازم را برای ابراز وجود در‌‌‌‌ همان سیاست کثیف به طور کلی از دست می‌دهند.

البته کسانی هم که مدعا و دغدغه‌ واقعی دارند ممکن است به درجه‌ای از اخلاقگرایی مبتلا شوند. آنهایی که در اثبات مدعایشان ضعف دارند گاهی برای از دست ندادن موضعشان متوسل به خطاهای رفتاری دیگران می‌شوند، تا به هر قیمتی زیر بار پذیرش واقعیت نروند. آن‌ها با نمایش اخلاقمداری و سعی در محکوم کردن طرف مقابل به بی‌اخلاقی، خطاهای رفتاری را نشانه‌ای بر تفکرات نادرست می‌گیرند! و به قول دوستی؛ همیشه شعار اخلاقگرایی، بهانه‌ای برای هرچی‌گری در مقابل استدلال بوده است.

تعصب ظاهرگرایانه و بدون تعقل باعث تناقض هم می‌شود. اخلاقگرایان چنان کورکورانه حساسیت اخلاقی نشان می‌دهند که مرزهای اخلاق را در عمل زیر پا می‌گذارند. آن‌ها برای تظاهر به اخلاق، و برای اینکه مخالف را در ‌‌نهایت بدی نشان بدهند، چنان تند و عصبی عمل می‌کنند که‌‌ همان چیزی را که منع و محکوم کرده‌اند مرتکب می‌شوند. فی المثل کنایه‌ها و اصطلاحات زشت و مشمئز کننده‌ای استفاده می‌کنند، یا رو به تخریب شخصیت مخالف می‌آورند. با اینحال، در هیچ صورتی ژست دفاع از اخلاق را از دست نمی‌دهند!

اخلاقگرا‌ها هیچ چیز را مانع خودنمایی نمی‌دانند، شهوت افشاگری، ولع بزرگنمایی و طمع رسواسازی دارند و نمی‌خواهند هیچ عملی که برای اطوار اخلاقیشان قابل استفاده است از زیر دستشان در برود، حتی اگر آن عمل واقعا اشتباه نباشد یا آنقدر کوچک باشد که تاب سینه چاک دادن و عزاداری را نداشه باشد. به هر حال، پرده پوشی ـ که از اصول اولیه اخلاق است ـ در مرام اخلاقگرایی جایی ندارد. اخلاقگرایان به جای اینکه طریق صحیحی را در عمل نشان بدهند از زبان تند و معتاد به لفاظی اخلاقی برای محکوم و منکوب کردن دیگران بهره می‌برند.

مهم‌ترین انذار در نقد اخلاقگرایی اینست که نتیجه هزینه کردن از اخلاق ضعیف کردن اخلاق است، و این کمابیش‌‌ همان اتفاقی است که به درجاتی در سیاست امروز ایران می‌افتد؛ بسیای از کسانی که باعث تخریب اخلاق و آلودگی دنیای سیاست می‌شوند خودشان تابلوی اخلاق و اعتدال در دست دارند و اکثرا هم دیگران را به اخلاق دعوت می‌کنند، اما در واقع اخلاق را برای ژست خودشان می‌خواهند و تمرکزشان روی کشف و محکوم کردن اشتباهات رقبای سیاسی‌‌شان است! به هر حال، اخلاق با تلاش‌ فرصت‌طلبانه برای نمایش اخلاقی تقویت نمی‌شود.

تتمه: برای احتراز از طولانی شدن متن از چند نکته تکمیلی صرف نظر کردم | به خلاصه‌ترین عبارت ممکن، اخلاقگرایی معجونی از نقد گریزی و قدرت گریزی روشنفکرانه و تنزه طلبی صوفیانه است، که در فرهنگ متجددمان هر دو را به شکل آشکاری داریم، هر دو هم متمایل به نفی دیگران و عاشق برج عاج نشینی‌! | چون توسل به اخلاق تقدس ظاهری دارد بعضی‌ها نقد اخلاقگرایی را هم تعرض به ساحت اخلاق می‌پندارند، و پاک کردن سیاست از اخلاق نمایی و اخلاق فروشی را هم بر نمی‌تابند، بنابراین جنس بعضی از واکنش‌ها کاملا قابل پیش بینی است.

نقدی به رویکردهای خبری صدا و سیما؛ شعور رسانه‌ای مخاطب نادیده گرفته می‌شود

از سیینمای پایه ایران: گمان به بی‌طرفی در رسانه تلقی‌ای نه منطقی و نه مقبول است، رسانه‌ها به هر حال گرایش‌های خودشان را از سطح گزینش اخبار تا نحوه انتشار آن‌ها و انتخاب شیوه تحلیل‌شان نشان می‌دهند. اما چه رسانه ادعای بی‌طرفی داشته باشد و چه خود را بی‌نیاز از این ادعای غیرمنطقی ببیند در یک چیز تفاوتی ایجاد نمی‌شود؛ از هر رسانه‌ای انتظار می‌رود که وقتی رخدادی را برای اطلاع رسانی گزینش می‌کند تلاش کند هر آنچه را که واقع شده و می‌شود به سمع مخاطب برساند و دستکم در انتشار اخبار نظرات خودش را دخالت ندهد. به حداقل رساندن سطح دخالت تحلیلی در اخبار کمترین انتظاری است که مخاطب می‌تواند از احترام به فهم و شعور خودش داشته باشد.

در خبررسانی این وظیفه رسانه نیست که خود را به جای مخاطب بگذارد و آنچه را که مناسب سطح تحلیل است در‌‌ همان سطح اطلاع رسانی به او تحمیل کند. هر چند «چینش جملات» و «لحن کلام» و عوامل دیگری هم در خبررسانی موثر باشند و به هر حال خبر را از حالت خبر صرف خارج کند اما وجه تعمدی این دخالت اگر اخلاقی هم باشد (که نیست!) نباید آنقدر غیرحرفه‌ای انجام شود که ضعیف‌ترین مخاطب را نیز زده کند. نتیجه چنین روندی از دست رفتن اعتبار منبع و بی‌اعتماد شدن مخاطب به رسانه‌ای است که نه پایبندی اخلاقی دارد و نه هنر حرفه‌ای بودن را. این شیوه از رسانه‌ای بر می‌آید که توجهی به کیفیت مخاطب ندارد و خود را به پایین‌ترین سطح مخاطبان ممکن قانع می‌کند.

رسانه‌ای که دائما نگران درک مخاطبش باشد و خود را به جای فهم او بگذارد در معرض این اتهام قرار می‌گیرد که در پی تخدیر کسانی است که به او اعتماد کرده‌اند. اگر به فهم مخاطب اطمینان وجود نداشته باشد، رسانه خود به خود به سمت و سویی کشیده می‌شود که گویی در پی فریب دادن مخاطب است و از این رو به سادگی به ورطه «رویکرد تبلیغی» یا «قیم مآبی» نسبت به فهم مخاطب می‌افتد. برعکس، رسانه‌ای که متعهد به صداقت است و به مخاطبش نیز اطمینان دارد با شجاعت با فهم آن‌ها مواجه می‌شود و هرگز نیازی به تبلیغ افراطی آنچه درست می‌داند، یا قیم مآبی نسبت به درک و تحلیل مخاطبانش، نمی‌بیند.

متأسفانه در صدا و سیمای جمهوری اسلامی حساسیت اندکی نسبت به برداشت مخاطب از نحوه خبررسانی وجود دارد. شعور رسانه‌ای مخاطب در بیشتر اوقات صفر در نظر گرفته می‌شود! اخبار رسمی صدا و سیما و گزارش‌هایی که به خصوص از «واحد مرکزی خبر» بیرون می‌آید گاهی به شکل آشکاری آمیخته به نظرات رسمی جمهوری اسلامی هستند. گویی تنظیم کنندگان اخبار این اجازه را به خود می‌دهند که اخبار را تا حد امکان به شکل «مطلوب» در بیاورند و حتی به خودشان اجازه تحریف واقعیت را هم می‌دهند. تهیه کنندگان گزارش‌ها نیز گویی به شکل قالبی، تحلیل‌هایی را پذیرفته و سپس اطلاعات و شواهد را به قالب آن تحلیل می‌ریزند و محصولاتی تکراری و غیرجذاب را به خورد مخاطب می‌دهند.

در جریان اطلاع رسانی از اجلاس سران عدم تعهد در تهران اتفاقی رخ داد که به شکلی غیرقابل انکاری ابتلای صدا و سیما به این محافظه کاری و بی‌اعتمادی به مخاطب را نشان می‌دهد. رئیس جمهور مصر (که یک سنی مذهب با گرایش‌های سلفی و نزدیک به اخوان المسلمین است) سخنانش را با سلام و صلوات به خلفا آغاز می‌کند اما مترجم فارسی در هنگام صلوات بر خلفا سکوت می‌کند، که شاید به این کار نتوان چندان خرده گرفت، اما وقتی رئیس جمهور مصر مواضع تکراری‌اش را درباره بحران سوریه بیان می‌کند و به خودش اجازه دخالت در امور داخلی کشور دیگر را می‌دهد مترجم سخنان او را به شیوه‌ای غیرواقعی و وفق سیاست‌های رسمی جمهوری اسلامی درباره سوریه منعکس می‌کند!

این نمونه یکی از آشکار‌ترین شواهد بی‌اعتمادی صدا و سیما به فهم مخاطب است. گذشته از چنین تحریف‌هایی که در آن‌ها ادبیات رسمی ایرانی به زبان دیگران منتقل می‌شود از عادت صدا و سیما به رویکرد تبلیغی نیز نمی‌توان گذشت، که گاهی شکل بسیار آزار دهنده‌ای هم پیدا می‌کند. آنچه از اخبار و گزارش‌های واحد مرکزی خبر دستگیر مخاطب می‌شود چنین است که گویی در جهان همه چیز به سود جمهوری اسلامی است اما این تنها گمان باطلی است که مدیران صدا و سیما می‌توانند داشته باشند، آنچه مخاطب ـ با کمترین سواد رسانه‌ای ـ از این رویکرد تبلیغی درک می‌کند میل شدید به دست بردن در اخبار و بازنمایی مطلوب واقعیت هاست.

منطق و صداقت حکم می‌کند که معیارهای دوگانه برای اطلاع رسانی و تحلیل انتخاب نشود و اگر با یک شیوه خاص مشکلات اقتصادی و سیاسی کشورهای دیگر گزارش می‌شود با‌‌ همان لحن و شیوه نیز به مشکلات [داخلی] پرداخته شود. اما صدا و سیما اصرار فراوانی دارد که مشکلات اقتصادی در اروپا و آمریکای شمالی را (که در مرفه‌ترین سطح جهان قرار دارند) تا حد امکان بزرگنمایی کند اما درباره مشکلات داخلی شکل و شیوه دیگری داشته باشد و آن‌ها را منتهی به بحران یا غیرقابل حل تفسیر نکند. بحران اقتصادی یک واقعیت است اما بزرگنمایی‌اش تا حدی که هنوز به آن نرسیده مطابق واقع و حتی به مصلحت نیست، چه اینکه مخاطب با کمترین دانایی متوجه تناقض‌هایی شده و آن را باور نمی‌کند.

در ادبیات دینی بسیار بر صداقت تأکید شده است و رهنمودهایی چون «النجاة فی الصدق» حتی اگر در ظاهر هم تبعاتی منفی به دنبال داشته باشند اما در عوض اعتماد به منبع را به شدت افزایش می‌دهند. طبیعی است که اگر در اخبار و گزارش‌ها همیشه همه چیز خوب تصویر شود و هیچ چیز نامطلوبی به چشم نیاید یک چیز برای مخاطب قطعی خواهد شد و آن اینکه آنچه بر آن اصرار و پافشاری می‌شود مطابق با واقع نیست. حتی اگر رویکرد تبلیغی یا قیم مآبی نسبت به فهم مخاطب‌‌ همان اثری را که مدیران صدا و سیما در پی‌اش هستند داشته باشد از یک نتیجه منفی گریزی نخواهد بود و آن تخدیر شدن مخاطب، بی‌دغدغه شدنش، و از دست رفتن حس تلاش و تکاپو برای بهبود وضع موجود است.

اینطور به نظر می‌رسد که صدا و سیما همواره خود را در رقابت با شبکه‌های ماهواره‌ای می‌بیند و تلاش می‌کند تا از جذب مخاطب داخلی به سمت شبکه‌هایی که توسط دولت‌های انگلیس و آمریکا اداره می‌شوند جلوگیری کند. اما صدا و سیما در این رقابت هم به جای آموختن شیوه‌های حرفه‌ای و لحاظ کردن حدی از بیطرفی تصنعی، مبتذل‌ترین شیوه‌ها را برای رقابت با آن‌ها انتخاب کرده است. صدا و سیما با سرعت در اطلاع رسانی، صراحت، شفافیت و احترام به مخاطب قطعا می‌تواند برنده این میدان باشد اما به جای این شیوه صحیح و احترام به شعور مخاطب گمان کرده است که با تقلید از دکور، اطوار مجریان و شمایل حرف زدن و شیوه گزارش اخبار می‌تواند آنچه را می‌خواهد به دست بیاورد.

گاوگیجه در دموقراضه؛ بالاخره نادان و عقب مانده، یا مکار و توطئه گر؟

این روز‌ها کتاب «دموکراسی یا دموقراضه» نوشته سیدمهدی شجاعی به عنوان «کتاب ممنوع» در اینترنت منتشر شده و فعالان اینترنتیِ اپوزیسیون با خوشحالی آن را دست به دست می‌کنند، یا تکه‌هایی از آن را برای تأیید باور‌هایشان برای هم نقل می‌کنند. کتاب سال ۸۷ چاپ شده اما سرنوشتش بعد از چاپ مبهم است. با اینحال، اهالی ادبیات از چاپ و انتشار آن و از محتوای سیاسی‌اش مطلع بوده‌اند.

سال گذشته و پس از اظهارنظرهای عجیب شجاعی، دو نوشته درباره او آماده کرده بودم که متأسفانه با ماجرایی که در پی تشکیل پرونده قضایی برایم به وجود آمد موفق به انتشارشان نشدم. بعضی دوستان خیلی شجاع و انقلابی هم (لابد به خاطر حساسیت روی اسم بنده) از انتشارشان خودداری کردند. هر دو نوشته را به هابیل سپردم و او هم با استقبال در وبلاگش قرار داد.

نوشته اول نگاهی است به رفتار سیاسی شجاعی: هنرمندان در پوستین سیاست؛ سیدمهدی شجاعی دشمن امروز را در جناح مقابل می‌بیند

و نوشته دوم درباره کتاب دموکراسی یا دموقراضه است: مروری بر یک فحش‌نامه سیاسی؛ «دموکراسی یا دموقراضه»

ارتباط بین دو نوشته آنجاست که گذشتن کتاب «دموکراسی یا دموقراضه» از ممیزی ارشاد به بهترین وجه ممکن ادعاهای سیاسی شجاعی را نفی می‌کند (حتی اگر بعد از آن، کتاب توسط دولت، و نه خود انتشارات، جمع آوری شده باشد). شجاعی ادعاهایی درباره انسداد سیاسی و توطئه دشمن در فرهنگ مطرح می‌کند که ابدا با فحش نامه‌ای که از ارشاد مجوز گرفته و چاپ شده است همخوانی ندارد.

نکته عجیب اینجاست که کتاب چطور به چاپ هفتم رسیده است؟ (بنده خودم نسخه‌ای از چاپ پنجم را از سال ۸۸ و با شمارگان ۲۰ هزار تایی در اختیار دارم و نقدم را هم از روی همان نوشته‌ام). پس یـا انتشارات نیستان اطلاعات نادرست روی کتاب‌هایش چاپ می‌کند و در‌‌ همان نوبت چاپ اول، واژه های چاپ پنجم و ششم و هفتم را درج می‌کند! یا ماجرا از قرار دیگری است که نمی‌خواهند صریح و روشن درباره‌اش حرف بزنند.

اخیرا گفته شده و توسط پسر شجاعی تأکید شده که پخش نشدن کتاب به خواست خود شجاعی (صاحب انتشارات نیستان) بوده است، هرچند برای بعضی‌ها باور کردنی به نظر نرسد اما به نظر بنده این ادعا محتمل است. چه این مقدار تناقض و پرت و پلا گویی مایه آبروی نویسنده می‌شود، و مخاطبان و خریداران کتاب‌هایش را شدیدا دلسرد می‌کند. البته از نظر عده‌ای ممکن است این هم ادعایی برای جلب توجه باشد.

اگر کارکرد فحش دادن (خالی شدن) را کنار بگذاریم کتاب تناقض‌هایی باور نکردنی دارد. عجیب ترینش این است که اصلا معلوم نیست دموقراضه نادان و عقب مانده است یا مکار و توطئه گر؟! و معلوم نیست دشمن وجود دارد یا ندارد؟ و اگر دشمن ساخته دموقراضه است چطور می‌آید و کشور را اشغال می‌کند؟ و چطور دموقراضه با او همدست بوده؟ و چطور مردم را دائم نسبت به خطر او تحذیر می‌داده؟

شجاعی در این کتاب تکلیف‌اش با خودش هم مشخص نیست و به نظر بنده این کتاب، واکنشی روانی به وضعیتی است که آن‌ها خودشان را در آن گرفتار می‌بینند. وقتی شکست سنگین باشد عده‌ای «گاوگیجه» می‌گیرند، و درد شجاعی هم ظاهرا همین است. امثال او باورشان نمی‌شد کسی که مُنگل و عقب مانده و زشت و کریه تصویرش می‌کردند آنطور پیروز میدان سیاست شود و برای پیروزی دوباره خیز بگیرد.

«توهم توطئه» آسان‌ترین مسیر پیش پای کسانی است که نمی‌توانند دلایل منطقی برای توجیه شکست خودشان پیدا کنند و بنابراین همه بدی‌ها را (از عقب ماندگی گرفته تا توطئه‌گری، و از ضعف‌های ظاهری گرفته تا همدستی با دشمن) به شخص پیروز نسبت می‌دهند، تا دق دلشان را از شکست خوردن و نادیده گرفته شدن خالی کنند. دموکراسی یا دموقراضه هم یکراست به توهم توطئه ختم می‌شود.

اما لب حرف شجاعی جایی است که درباره خواص و البته هنرمند جماعت حرف می‌زند، که اگر «سراغش نرفتید و تحویلش نگرفتید، شروع می‌کند به کج تابی و مخالف خوانی و تحریک دیگران علیه حکومت. در این مقطع هم باز بهترین و درست‌ترین کار، گشودن باب معامله و اقدام برای خرید است. ولی شما ناچار می‌شوید که چند برابر قیمت سابق را بپردازید بی‌آنکه آرامش و اطمینان مورد نیازتان را به دست آورید.»

ظاهرِ اینطور فحش دادن نوعی باج خواهی به نفع خواص است. علت چاپ کتاب هم انگار همین است؛ بالابردن هزینه بی‌اعتنایی به خواصِ طلبکار! انگار کسانی که باج سیبیلشان به‌شان نرسیده به خودشان حق می‌دهند با چنین آش پر روغن و متناقضی اخطار واضح بدهند که تو که باج ما را نمی‌دهی، ما هم زیر میز می زنیم و با تو اینطور برخورد می‌کنیم. و این هم روح همان اتفاقی است که سال ۸۸ رخ داد.

نگاهی به یک پدیده پنهان؛ واسطه‌های خود خواندۀ رهبری

رهبری مقامی مردمی است و برای سخن گفتن و ارتباط گرفتن با مردم احتیاجی به واسطه ندارد. بنابراین نیازی نیست کسی یا کسانی با ادعای ارتباط با شخص ولی فقیه، یا به وسیله اغراق و اظهار ارادت خاصه، خودشان را به نوعی واسطۀ رابطه مردم با رهبرشان معرفی کنند. با این حال، عده‌ای نسبت به فهم سخنان و مواضع ولی فقیه خود را از سایر مردم جدا می‌گیرند تا به هر طریق رتبه بالاتری در این رابطه دست و پا کنند. آن‌ها از جایگاه خاص رهبری و ارادت بی‌شائبه مردم به این مقام استفاده ناروا و نامطلوب می‌کنند تا خودشان را واسطه معرفت و واسطه فیض! مردم نسبت به جایگاه و سخنان رهبری جا بزنند.

در خطاب رهبری همه مردم مساوی هستند، رهبری به زبان مردم و برای مردم سخن می‌گویند و کلامشان نیازی به معبّر و تأویل کننده ندارد. اما اهمیت این مقام برای کسانی که گاهی به دنبال اعتبار شخصی هستند فرصتی پدید می‌آورد تا خودشان را زبان و سخنگوی رهبری (کسی که بصیرت والاتری در درک منظور رهبری دارد و مردم برای فهم درست باید به او رجوع کنند!) معرفی کنند. این واسطه‌گری خودخوانده در دو مرحله اتفاق می‌افتد: اولی اغراق در شأن و مقام رهبری (که کاملا صریح است)، و دومی جا زدن خود به عنوان عالم، تفسیر کننده، و واسطه معرفت مردم نسبت به آن مقام (که مضمر و ناخودآگاه اتفاق می‌افتد).

اگر کسانی ‌‌‌نهایت تملق را درباره رهبری به کار می‌برند منظور همه‌شان تکریم رهبری نیست. بسیاری می‌خواهند نشان بدهند که در بصیرت به مقام والای ولایت فقیه، یا در معرفت به شخص ولی فقیه، از دیگران پیشی گرفته‌اند. و به مخاطبینشان تلقین می‌کنند که اگر می‌خواهند حق مطلب را درباره رهبری ادا کنند باید به امثال او مراجعه کنند! با پیشی گرفتن در تعظیم هر چه بیشتر، اغراق کنندگان خود را واسطه بزرگ‌تر و مقرب تری نشان می‌دهند. این عده یا به دنبال اثبات رابطه خاص با مقام رهبری هستند (که صاحب مقام نقل قول شوند)، یا مدعی فهم خاص از جایگاه ولایت فقیه (و صاحب مقام تعبیر و تأویل).

واسطه‌های خود خواندۀ رهبریبا اینکه واسطه‌ها در عرض مردم هستند و باید مثل مردم و به عنوان مکلف عادی با سخنان رهبری مواجه شوند اما به این مقدار راضی نیستند و می‌خواهند جای بالاتری در این رابطه داشته باشند. شاید پیش خودشان چنین احساس می‌کنند که توان مدیریت و هدایت مردم را دارا هستند و استعدادشان را به این نحو بروز می‌دهند! آن‌ها تلاش می‌کنند تفاسیر آنچنانی از سخنان رهبری ارائه کنند یا با استدلال‌های ویژه‌ای منظور رهبری را از لابه لای سخنانشان «کشف» کنند! ناخودآگاه امر بر خودشان هم مشتبه می‌شود و حرفۀ تفسیر و کشف باطن سخنان رهبری را امری کاملا تخصصی و منحصر به خودشان تصور می‌کنند.

واسطه‌ها طور رفتار می‌کنند که گویی رهبری زبانی رمزگونه دارند (که باید با روش‌ها و دقت‌های تفسیری معنایش فهمیده شود) و فقط هم خودشان به این وادی راه دارند. باب افراط‌های مستند به سخنان رهبری از همین طریق باز می‌شود؛ «رهبری چنین گفتند، پس منظورشان چنان است»، «رهبری چنین کردند، پس ما باید چنان کنیم»! به جای اینکه به تصریحات رهبری پایبند باشند به وهم خودشان تکیه می‌کنند، و به جای اینکه پیش زمینه‌های فکریشان را کنار بگذارند تا مواجهه درست تری با سخنان رهبری داشته باشند هر کدام «از ظن خود» یار ولی فقیه می‌شوند و تصورات شخصیشان را به جای منظور ایشان جا می‌زنند.

ناصواب‌تر اینکه واسطه‌ها وظیفه‌شان را حفاظت از رهبری (و خط دهی به حافظان و سربازان رهبری) هم تلقی می‌کنند، و به وکلای خود خوانده و دایه‌های مهربان‌تر از مادر تبدیل می‌شوند. واسطه‌ها نسبت به رهبری (و در واقع نسبت به نفس متکبر خودشان) چنان حسّاس می‌شوند که کوچک‌ترین مواجهه‌ای با رهبری که به مذاقشان خوش نیاید مستند اتهام زدن، کشف دشمن و اقدام به اجرای عملیات حفاظت از رهبری می‌شود. در این فقره حتی تصریحات رهبری را (چه در معنای سخنان و چه در تذکر به نداشتن واسطه) نادیده می‌گیرند و با افراط هر چه تمام‌تر درباره کسانی که سلیقه‌ای شبیه خودشان ندارند قضاوت و برخورد می‌کنند.

تکثیر واسطه‌ها مزاحم ارتباط صحیح و مستقیم مردم و رهبری است. واسطه‌ها همواره پیروانی را گرد خود جمع می‌کنند که با تکرار سخنان غریب و با نمایش ارادت خاصه به رهبری باعث تفاوت میان مردم می‌شوند. همیشه ساده دلانی هستند که مرعوب مبالغه‌گری و افراط ‌شوند. آن‌ها که ارادت خالصانه‌ای دارند اما از فهم ضعیف تری برخوردارند یا با هر شخص و کلامی با حسن ظن برخورد می‌کنند به سادگی گرفتار خودنمایی واسطه‌ها می‌شوند. طیفی از جامعه که مفتون واسطه‌ها می‌شوند اغلب ذهنیت فرقه‌ای و هویت طلبانه دارند (و می‌خواهند بی‌هیچ زحمت و مزیتی، و با متصل نشان دادن خود به رهبری، خودشان را بر‌تر از سایر مردم نشان بدهند).

این پدیده (واسطه‌های تقلبی) در تاریخ و فرهنگ ما ریشه‌هایی دارد. واسطه‌های خودخوانده دقیقا شبیه مدعیانی هستند که در تمام قرون گذشته خود را واسطه ارتباط با امام زمان (عج) یا صاحب فهم خاصه از مقام ایشان معرفی کرده‌اند. این‌ها هر چه می‌توانند در مقام امام زمان و تأثیرشان در حال و روز جهان مبالغه می‌کنند و حرفهایی به زبان می‌آورند که مردم برای تقرب به امام زمان به آن‌ها مراجعه کنند. کسانی که تاب اعتدال را ندارند و همواره به دنبال اعجاب‌اند طبیعتا به سمت آن‌ها کشیده می‌شوند. در نتیجه فرقه‌هایی شکل می‌گیرند که اعضایشان دیگرانی را که درگیر این توهمات نشده‌اند بی‌خبرانی می‌بینند که معرفت کافی به امام زمانشان پیدا نکرده‌اند!

ما با «چراغ قرمز اجباری» مخالف هستیم

به نظر بنده توقف در برابر چراغ قرمز باید اختیاری شود، چون به زور نمی‌توان مردم را به بهشت برد. چه این بهشت زمینی باشد و چه آسمانی، قوه تشخیص خوب و بد باید در درون انسان باشد و آدم‌ها باید برای نشان دادن میزان پایبندیشان به رهنمودها «اختیار» داشته باشند. کابرد اجبار هیچ ارزشی ایجاد نمی‌کند و نباید هیچ چیزی از بیرون به کسی تحمیل شود. عمل به یک رهنمود خوب، تنها وقتی ارزش دارد که اختیاری باشد، اما وقتی اطاعت از توصیه‌ای اجباری شد دیگر سره از ناسره تشخیص داده نمی‌شود.

بعضی از افراد واقعا دلشان نمی‌خواهد در برابر چراغ قرمز توقف کنند، و هیچ اعتقادی هم به آن ندارند. بدیهی است که افراد تنها به خاطر پرهیز از جریمه و مجازات خودشان را تابع قانون نشان می‌دهند! اگر دقت کنیم می‌بینیم که خود این موضوع باعث رواج ریاکاری در اجتماع می‌شود. ما با اجباری کردن عمل به رهنمودهای مفید، به مردم یاد می‌دهیم خودشان را آنطوری نشان بدهند که در واقع نیستند. در صورتی که با آزاد گذاشتن مردم و احترام گذاشتن به اختیارشان می‌توانیم زمینه رشد درونی آن‌ها را مهیا کنیم.

با اجباری کردن چراغ قرمز مردم را از قانون هم زده می‌کنیم، همه را مجبور می‌کنیم از دستوری که فقط بعضی‌ها قبولش دارند و مفیدش می‌دانند پیروی کنند، اما اگر عمل به قانون اختیاری باشد آنگاه مردم هیچ حس بدی نسبت به قانون پیدا نمی‌کنند. هر کس که دلش بخواهد و بفهمد که چراغ قرمز به حالش مفید است از آن اطاعت می‌کند، و هر کس هم نخواهد، به آن بی‌اعتنا می‌ماند و ضررش را هم می‌بیند. به همین دلایل و به دلایلی شبیه به همین هاست که ما اکیدا مخالف «چراغ قرمز اجباری» هستیم. توجه می‌نموئید؟

تتمه: بالاخره خبر خوشی رسید و آن اینکه حامد فتاحی نویسنده آرمانشهر تبرئه شده است. گمان می‌کنم مطلبی را که مستند اتهامات وارده به او بود در خاطر داشته باشم، به نظر بنده که اصلا چیزی نبود که بشود نویسنده‌اش را به جرمی محکوم کرد. شکر خدا این پرونده هم به خیر گذشت. با اینکه آرمانشهر اخیرا فیلتر شده و به جایی جدید ـ و احتمالا موقتی ـ منتقل شده است اما خوشحالی از تبرئه‌اش واقعا به ناراحتی از فیلترشدنش می‌چربد. امیدوارم همین خبر خوش را از دادگاه سایر دوستان هم بشنویم.

نگاه خارجی‌ها به قانون حجاب، و فراموش کردن امر و نهی

حاج آقای زائری مجددا حرفهایی راجع به حجاب زده‌اند که بخشی‌هایی از آن درست است، اما بخش‌هایی هم واقعا قابل انتقاد به نظر می‌رسد: «من از نزدیک در لبنان [شاهد بودم] زمانی که عکس‌های برخورد نیروی انتظامی ایران با باتوم برای خانم‌های مسیحی و اهل سنت پخش می‌شد، چه اثری روی آن‌ها می‌گذاشت و چه ضربه‌هایی به حزب الله می‌زده است و جریان‌های مخالف ایران و لبنان از این عکس‌ها سوء استفاده می‌کردند و می‌گفتند اگر این افراد بر جهان [!] حاکم شوند چنین کارهایی را انجام می‌دهند.» این حرف‌ها ـ که متأسفانه زیاد هم تکرار می‌شوند ـ می‌تواند نشانه‌ای سیاسی شدن، غیردینی شدن و منحرف شدن قانون حجاب اسلامی از یک مسئله داخلی و فرهنگی باشد.

فرض کنیم بعضی خارجی‌های طرفدار ایران از موضوع قانون حجاب ناراحت باشند و در هواداری از جمهوری اسلامی در خارج از کشور سُست شوند، یا موضعشان ضعیف شود. از آن طرف ایرانی‌هایی هم باشند که اگر وضع حجاب در خیابان‌ها از این هم بد‌تر بشود اصلا اعتقاد و تعهدشان را به «جمهوری اسلامی» از دست می‌دهند یا لفظ اسلامی را در این ترکیب فاقد معنا به حساب می‌آورند. در واقع مذهبی‌هایی هم هستند که از بی‌تفاوتی دولت یا اشتباهات نیروی انتظامی در نظارت بر پوشش و فضای فرهنگی جامعه، و رواج «ابتذال» و «هرزه پوشی»، شدیدا ناراحت و معترض هستند. حال کدام مهم‌تر هستند؟ و به کدام دسته باید بیشتر اهمیت داد؟ و نظر کدام را باید ملاک عمل گرفت؟

از نظر صاحبان نگاه سیاسی، معتقدان به «کار فرهنگی»، و کسانی مثل حاج آقای زائری ـ که بیشتر نگران پیامدهای برخورد ناصحیح هستند تا پیامدهای ابتذال و هرزه پوشی ـ آن خارجی‌ها مهم‌تر به نظر می‌رسند، چون چهره بیرونی و سیاسی جمهوری اسلامی به آن‌ها وابسته است، و مخصوصا شیعه‌های لبنان بسیار مهم‌اند، لابد چون حاج آقا زائری از نزدیک شرایط آن‌ها را هم درک کرده‌اند! اما شاید بهتر باشد که امثال ایشان بپذیرند که حجاب مسئله داخلی ماست، و کار مردم مذهبی ایران هم با مسئله حجاب قابل مسامحه به نظر نمی‌رسد. با اتکا به ژست‌های تبشیری و تبلیغ عشق و محبت هم (بدون اشاره به الزام و تکیه بر اختیار محض) وضع هیچ جامعه‌ای بهبود پیدا نکرده است.

سیاسی شدن حجاب ممکن است به از دست دادن اعتماد به نفس، اهمیت یافتن شرایط دیگران، و اولویت پیدا کردن «جذب» بیانجامد. کسانی که (مثلا تحت تاثیر تبلیغات زرد حزب الله) خیلی به جذب لخت و پتی‌ها اهمیت می‌دهند، یا به نوع نگاه آنهایی که پایبندی به حجاب ندارند حساسیت پیدا می‌کنند، تدریجا به نادیده گرفتن مذهبی‌ها و به حساب نیاوردن خواسته‌های آن‌ها، و نهایتا به فراموش کردن هویت خود می‌رسند. آن‌ها در این تصور مضمر گرفتار می‌شوند که اکثریت مذهبی جامعه به نظام (یا دین) متعهد هستند، و طبیعتا وظیفه آنهاست که به فکر «جذب دیگران» یا حداقل نراندن آن‌ها باشند. هر چه هم در این راه مانعی ایجاد کند تبدیل به نقطه تمرکز انتقادات می‌شود. (در حالی که نقطه تمرکز انتقادات باید وضع نابسامان پوشش باشد).

معتقدان به «کار فرهنگی» با مسئلۀ «تعطیلی امر و نهی» روبرو هستند و از این رو به نگاه سیاسی و خارجی اهمیت می‌دهند. در حالی که با نگاه سیاسی هم ناامید نشدن کسانی که آماده هزینه دادن برای کشور هستند اهمیت بیشتری نسبت به نظر کسانی دارد که تعهدی به انقلاب و ارزش‌هایش ندارند. با اینحال، اشکالات روند موجود قابل کتمان نیست، نیروی انتظامی باید از این عرصه کنار گذاشته شود و اساسا شروع امر و نهی هم نباید از خیابان، که باید از نهاد‌ها، ادارات و اماکنی باشد که از مجوز‌ها و امکانات دولتی استفاده می‌کنند. همانطور که حاج آقای زائری هم اشاره داشته‌اند از علل اصلی ترویج بدحجابی صدا و سیما و سینمایی است که با آنکه به پول دولتی وابسته‌اند اما پایبندی روشنی به ارزش‌های اسلامی ندارند.

شاید نظر هیچ کدام از آن دو دسته (نه خانم‌های هراسان لبنانی، و نه مذهبی‌های معترض ایرانی) نباید ملاک عمل قرار بگیرد و یک نظر تعادلی اما متعهد باید بر اجرای این امر حساس حاکم شود. اگر جامعه‌ای می‌خواهد وضع پوشش رو به بهبود برود ابتدا دولتش باید مسئولانه وظیفه منطقی و قانونی‌اش را بپذیرد و سپس برای اجرای آن اراده داشته باشد. لزوم امر و نهی را نمی‌توان نادیده گرفت و دولت (در دنباله برنامه‌های ایجابی‌اش برای سامان دادن وضع پوشش) باید در مورد امر و نهی هم هزینه و برنامه ریزی داشته باشد. دولت باید با آموزش و نظارت بر امر و نهی بسیار مراقب باشد تا هیچ خلاف شرعی در تذکر‌ها و برخورد‌ها اتفاق نیافتد، و سپس به پیامدهای اقداماتش فکر کند.

کسانی که نظراتی مثل آقای زائری دارند ترجیح می‌دهند در مورد کیفیت امر و نهی سکوت کنند، یا آن را آنقدر دشوار کنند که با تعطیلی‌اش مساوی شود! به طور کلی راهکار مشخص و عینی هم برای چگونگی اجرای آن در همین شرایط موجود ارائه نمی‌کنند و در عوض به کارهای فرهنگی، تبلیغی و ارشادی (برگزاری دعا، مراسم اعتکاف و…) برای افزایش ایمان جوان‌ها اشاره می‌کنند! در عمل اما کفایت به این رویکردهای تبشیری ممکن نیست. ایران و مسائل داخلی‌اش هم ویترین امیدواری خارجی‌ها نیست. غیرایرانیانی که به جمهوری اسلامی علاقه‌مند اند باید خودشان را با مسائل ایران تطبیق بدهند، والا ما ایرانی‌ها در مسائل داخلیمان نباید برای نظر هیچ خارجی محترمی ارزشی قائل باشیم!

شاید اگر قرار بود به نظر مخالفان اهمیت داده شود باید به برادر‌ها و خواهرهای ایرانی و اقلیت خودمان ـ که خیلی هم مخالف هستند ـ اهمیت می‌دادیم و از اجرای بسیاری از قوانین اسلامی که پیامدهای بیرونی مطلوبی برای آن‌ها ـ و سپس خارجی‌ها ـ ندارد منصرف می‌شدیم (و یا اصلا از خیر حکومت اسلامی می‌گذشتیم!) در آنصورت دیگر همه در رفتار اجتماعیشان آزاد می‌بودند و هیچ لزومی در نهی و برخورد با روزه خواری، هرزه پوشی، تن فروشی و… احساس نمی‌شد. اما این پنبه را باید از گوش درآورد! ایران کشوری شبیه یا دنباله رو کشورهایی مثل لبنان یا ترکیه نیست. همچنین باید به خاطر داشت که نمی‌توان امر به معروف و نهی از منکر را با اشاره به کارهای فرهنگی تعطیل کرد.

گروه خاصی از ایرانی‌ها دائما نگرانِ نظر خارجی‌ها هستند، اما به جای این رویکرد ضعیف بهتر است نگاهی به حساسیت‌های فرهنگی خود اروپایی‌ها بیاندازیم: برای غربی‌ها وقتی پای مسائل هویتیشان به میان می‌آید نظر هیچ بنی بشری اهمیتی ندارد! اگر آن‌ها نسبت به رواج ساخت مسجد یا استفاده از حجاب در اروپا احساس خطری کنند بی‌هیچ تعارفی مانع گسترش این پدیده‌ها می‌شوند. سیاستمداران غربی البته به دروغگویی و فریبکاری هم عادت دارند و برایشان قبیح نیست که از آزادی بیان و اختیار در پوشش بگویند، و بعد با اجبار مسلمان‌ها را از این حقوق استثنا کنند! اما ایرانی‌ها احتیاجی به فریبکاری ندارند، چون اساسا اعتقادی به شعار آزادی بیان و پوشش و… به معنای اروپایی‌اش ندارند.