عجله روحانی تبعات منفی خواهد داشت

دولت روحانی تنها دولتی است که در روز تحلیف هیئت وزیرانش را معرفی کرد، نه به خاطر تدبیر یا شعارهای مشابه، بلکه به این دلیل که با انتخابات ۹۲ عقب گرد کاملی برای بازگشت به مدیریت کارگزارانی به وجود آمد. معرفی زنگنه و آخوندی و نعمت‌زاده و به کار گرفتن امثال جهانگیری و ترکان نه احتیاجی به تفکر داشت و نه خبری از تجدید و نوآوری می‌داد. تنها پیام این گزینه‌ها بازگشت به مدیریت هاشمی و خاتمی بود.

مدیریت کارگزارانی اگر بین اقتضائات اقتصادی و تحمل مردم مجبور به انتخاب شود طرف اقتضائات اقتصادی را می‌گیرد. در هر سه تجربه مشابه (هاشمی، خاتمی، روحانی) نشانه‌هایی از رویکرد ناهمساز با عدالت اجتماعی در کارگزاران سازندگی دیده می‌شود. دولت روحانی نیز در شرایط فعلی به جای اینکه از تحریک تورم دوری کند به مسیر عکس می‌رود و با خوشبینی فراوان از افت تورم در سال جاری به ۲۵ درصد خبر می‌دهد.

احمدی‌نژاد تلاش زیادی کرد که مرحله دوم هدفمندی را آغاز کند اما به او اجازه ندادند. حتی ۲۸ هزارتومان به حساب سرپرستان خانوار واریز شد اما مجلس‌نشینان بی‌توجه به شوکی که همین خبر به بازار وارد کرده اجازه ندادند هدفمندی حتی یک گام جلو‌تر برود. این دو سال پیش بود، در بهار ۹۱. حالا بهار ۹۳ است و دولت با خیال راحت قیمت آب و برق را افزایش داده و قیمت گاز را هم بالا برده است. به زودی افزایش در قیمت بنزین و گازوئیل نیز اعلام خواهد شد.

مجلس هفتم موفق شد طرح تثبیت قیمت‌ها را تصویب کند و جلوی تکرار تورم هر ساله در دولت خاتمی را بگیرد. نتیجه این طرح آرام گرفتن بازار و کاسته شدن از شدت گرانی‌ها بود. طرفداران دولت خاتمی این طرح را همیشه محکوم کردند اما اُفت تورم را برعکس به حساب خاتمی نوشتند. مجلس نهم نیز با تمام توان مانع پیشروی سیاست‌های احمدی‌نژاد شد، اما همین مجلس رویکردی آمیخته به مدارا و همراهی در برابر روحانی در پیش گرفته است.

میراثی که احمدی‌نژاد به جا گذاشت نقدینگی فراوان بود. او با به کار گرفتن امثال جهرمی در سمت وزیر کار ـ که معتقد بودند تزریق نقدینگی نه موجب تورم که باعث تحریک تولید می‌شود ـ به مسیری اشتباه رفت و بعد با رویکردی ساده انگارانه توزیع پول نقد بین همه مردم را (به جای تأمین اجتماعی و بهداشت) اجرای «عدالت» خواند. نتایج عدالتخواهی غیراجتماعی و بدون عاقبت اندیشی او بیش از همه به نفع سرمایه داری تمام شد.

نگاه کارگزارانی در پی تقیسم مردم به توانگر و نیازمند، و متمایل به رسمیت دادن به فقر مردم است. طرفداران هاشمی با نگاه از بالا ترمیم نتایج منفی تعدیل را بر عهده نهادهایی مثل «کمیته امداد» می‌انداختند و روحانی نیز با اجرای طرح‌های گزینشی مثل «سبدکالا» درصدد التیام درد نیازمندان است. رویکرد دولت روحانی در تقسیم یارانه تنها به بخشی از مردم (به عنوان نیازمند) البته در تناقض با خاستگاه رأی اوست که از طبقات بالا‌تر اجتماعی بوده‌اند.

سیاست دولت جدید یارانه را از یک امر اجتماعی و همگانی به یک امر طبقاتی و خاص تبدیل خواهد کرد و اجرایی شدن «سبدکالا» را می‌توانی طلیعه عملی شدن همین سیاست به حساب آورد. برای تقسیم یارانه نیز دولت روحانی بین روش‌های خودخواسته و داوطلبانه، یا اجبار و جریمه سرگردان است. در صورتی که راه کاستن از تبعات منفی توزیع پول و تورم، تبدیل یارانه به خدمات اجتماعی و فراگیر بوده و هست.

مدیریت کارگزارانی گرایش آشکاری به علم گرایی دارد و برداشت خود از پژوهش‌های آکادمیک را تنها راه نجات اقتصاد تلقی می‌کند. تبعیض طبقاتی یا توسعه کاریکاتوری اما از نتایج تقلید علمی و کپی برداری از الگوهای دیگران است. ترومای علم گرایی اعتماد به نفس شدیدی را نیز در پی می‌آورد که کاملا در اطرافیان دولت آشکار است. این اعتماد به نفسِ شبه آکادمیک با ابتکار عمل در سیاست خارجی تشدید هم شده است.

دولت جدید اعتماد به نفس زیادی دارد و در نیمسال گذشته به حدی از خودش تشکر کرده که تصور می‌کند آن آرامش نسبی که نیازمند ورود به مرحله دوم بود حاصل شده است. اما در واقعیت، این کار عجولانه است و نه اقتصاد و نه مردم آمادگی شوک‌های جدید را ندارند. اگر قرار است اقتصاد رو به بهبود برود بازار‌ها باید ثبات واقعی و کافی داشته باشد و در غیر اینصورت اجرای مرحله دوم به همان شیوه توزیع نقدی (که نتایج ناگواری به بار آورده) عاقلانه نیست.

از سال ۹۱ تورم فشار زیادی به مردم آورده و دولت جدید با شعارهای «تدبیر» و «امید» آمد که به خیال خود همه را از رنج و محنت هشت ساله نجات بدهد. این روز‌ها اما علیرغم ثبات نسبی تورم شاخص بورس ـ که شاید روشن‌ترین نقطه اقتصادی در دولت احمدی‌نژاد بود ـ افت محسوسی داشته است. معلوم نیست که دولت افت شاخص بورس را هم به حساب خودش و پاقدم روحانی خواهد گذاشت یا نه، اما در جهان واقعی چنین اخباری خوشایند به حساب نمی‌آید.

در اثنای دولت هاشمی نارضایتی گسترده‌ای نسبت به گرانی اتفاق افتاد و اعتراض‌های اجتماعی در اسلامشهر، قزوین و مشهد به همین موضوع ربط داده شد. در پایان دولت خاتمی نیز تبعیض اقتصادی باعث برآمدن صدای عدالت شد. عدالتخواهی احمدی‌نژاد هم نتایجی نامطلوب و معکوسی به بار آورد. روحانی اما در همین ابتدای دولت با دستکاری قیمت‌ها و اجرای عجولانه هدفمندی به استقبال تبعاتی می‌رود که دولت‌های دیگر در پایان راه با آن مواجه شدند.

حاتمی‌کیا زرنگ است، اما خودش را نقض می‌کند

حاتمی کیا در برنامه راز نادر طالب‌زاده حاضر شده و به بهانه سالروز از دست دادن رفیقشان آوینی با هم گپ زدند. انصافا حاتمی کیا دیشب خیلی خوب حرف زد و حرفهای خوبی هم زده شد که شاید قبلا گفته نشده بود.

فی المثل آنجا که حاتمی کیا درباره دهنمکی صحبت کرد و توانایی جریان مدعی از تحلیل چرایی استقبال مردم از فیلم‌های او را زیر سوال برد، به خاطر صداقتش، و آنجا که سینمای جشنواره‌ای را نقد کرد، و به طور اخص نسبت به فیلمی که ایرانی را دروغگو جلوه می‌دهد تا بتواند اسکار دشت کند موضع گرفت، به خاطر صراحتش، قابل توجه بود. جایی هم که درباره جشنواره عمار صحبت کرد و گفت که بچه‌های عمار سی سال پیشِ خود من هستند، با‌‌ همان احساسات، باز به خاطر صداقتش قابل تقدیر بود.

اما حاتمی کیا در پایان برنامه حرفهایی زد که تأمل برانگیز است. حاتمی کیا با لحن گلایه‌آمیزی گفت: «من بعضی وقت‌ها همکارانم را نگاه می‌کنم، آخه می‌گم برادر من! آخه این فیلم همه چیزش سرجاشه جز تو. آخه تو که جزء بچه‌هایی هستی که مال بچه‌های ارزشی این مملکت حساب می‌شی، این فیلم چیه تو می‌سازی؟ این فیلم چیه تو ساختی؟ اگه مرتضی بود گفته بود. قطعا بهش اشاره می‌کرد. الان نیست. الان به تعارفات می‌گذرونیم. نمی‌گیم. ملاحظه می‌کنیم. وارد این حرف‌ها نمی‌شیم که مثلا به تریج قبای طرف بر بخوره. در حالی که آقا باید بگیم! برای چی اومدیم تو سینما؟ اومدیم بخندونیم و بریم؟ همین؟ این‌ها را مرتضی خیلی اصولی، خیلی با بلاغت درست، و فنی و حرفه‌ای، و با همه قواعدی که برای فهم این بحث لازم بود به آدم می‌فهموند، و متأسفم که جاش خالیه».

این حرف‌ها را به نوعی درباره خود حاتمی کیا هم می‌تواند زد و باید گفت که این نوع نقد کردن گوینده‌اش را نقض می‌کند. انگار کسی نشسته است و در غیاب حاتمی کیا این حرف‌ها را درباره او و گزارش یک جشن و… می‌زند.

آخرین فیلم حاتمی کیا فیلم چ است اما چ فیلم مهم و جذاب و ماندگاری نیست. چ بین چمران و وصالی سرگردان است و اصلا قهرمانش را پیدا نمی‌کند. آن قهرمان ندیده‌ای هم که قرار است همه در برابرش خضوع کنند (امام) تصنعی و شعاری درآمده و باور پذیر نیست. چمران حاتمی کیا شخصیت قابل اعتنایی نیست، آدم یاد سریال مختار می‌افتد که بیشتر از دیدنِ قهرمانی‌اش مبالغه آنچنانی اطرافیان در حقش را می‌شنیدیم. چ خسته کننده و سرگردان است و انگار به روش نعل وارونه می‌خواهد بگوید که چمران در پاوه هیچ کاری از دستش برنیامده است.

اگر حاتمی کیا یک آژانس شیشه‌ای دیگر ساخته بود، اگر فیلمی ساخته بود که موافق و مخالف در مهم و گیرا بودنش اتفاق داشته باشند و نتوانند از کنارش به سادگی بگذرند، آنوقت شاید لازم نبود اینقدر حرف بزند. اما حاتمی کیا بعد از اکران چ زیاد مصاحبه کرده و در مراسم زیادی هم شرکت داشته است. حالا هم در برنامه راز حرفهایی زده که آنقدر گفته نشده برای ما تازگی دارد. حاتمی کیا این روز‌ها به نحو رسانه‌ای توجه کسانی را که برای مدتی با او سرسنگین بوده‌اند جلب می‌کند، حاتمی کیا البته آدم زرنگی است، نه فقط در سینما، حتی در رسانه.

خاطره موسوی درباره مشارکت سیاسی

میرحسین موسوی مهرماه ۱۳۷۰ در سیمنار «بررسی مشارکت سیاسی مردم در حکومت اسلامی از دیدگاه امام خمینی (ره)» در جمع فارغ التحصیلان دانشگاه امام صادق (ع) سخنرانی کرده که مرور آن برای دریافت تصورات یکی از مهم‌ترین مسئولان جمهوری اسلامی درباره مشارکت سیاسی مفید است. آخرین نکته از نظر موسوی «توجه خاص حضرت امام (ره) به مسائل محرومین و مستضعفین» بوده که سخنانش را اینطور به پایان می‌رساند:

«من به جای آنکه بحث نظری بکنم، دو خاطره خدمت دوستان می‌گویم تا در اینجا توجه امام (ره) را نسبت به توده‌های مشتضعف بیان کرده باشم. تابستان سال ۶۱ بود که کم کم مسائل بودجه مطرح شد. ما روزی خدمت حضرت امام (ره) رفته بودیم و بحث مسائل عمده و مهم کشور را خدمتشان مطرح می‌کردیم که یکباره ایشان صحبت مرا قطع کرده و فرمودند: «شنیدم که می‌خواهید سیگار را گران کنید».

معلوم بود که ایشان می‌خواهند مسئله بسیار مهمی را مطرح کنند و‌‌ همان گونه که قبلا اشاره کردم، امام (ره) یکی از استثنائی‌ترین چهره‌ها بودند که می‌توانستند مسائل مهم و عمده را از مسائل فرعی جدا سازند. ایشان هیچ‌گاه به همه مسائل نمی‌پرداختند بلکه کاملا مسائل را انتخاب می‌کردند. بنابراین گران شدن قیمت‌ها برای ایشان مسئله عمده و استراتژیک تلقی می‌شد.

ایشان فرمودند: شما می‌خواهید سیگار را گران بکنید؟ من گفتم: بنده هم مخالف گران کردن سیگار و همچنین چیزهای دیگر هستم و آثارش را در جبهه و جامعه می‌دانم. مجددا ایشان گفتند: به من اطلاع دادند که دولت به دنبال گران کردن سیگار است. من گفتم: یک بحثی مطرح است برای اضافه کردن درآمد دولت با توجه به اینکه بودجه ما کم شده است. و ادامه دادم که هنوز تصویب نشده و نظر خود من هم مخالف است.

ایشان فرمودند: نخیر، مسئله قیمت‌ها مسئله‌ای مربوط به رهبری است.

این جمله‌ای است که من از ایشان نقل قول می‌کنم و گفتند: شما این مسئله را برود بگویید که هیچ چیزی نباید قیمتش بالا برود مگر آنکه از من اجازه بگیرید. من هم آمدم به دوستان و مجلس پیغام دادم و بعدا هم با حضرت امام (ره) صحبت کردم و قرار شد سیگارهایی همانند اشنو ویژه، هما، زر و زرین و امثال آن‌ها که مردم مستضعف می‌کشند گران نشود، ولی آنهایی که اعیان‌ها می‌کشند کمی گران شود تا درآمد دولت کمی بیشتر شود.

این خاطره‌ای از ایشان بود که به بالارفتن پنج ریال یا یک تومان قیمت سیگار این همه اهمیت می‌داند که حتی بنده گزارش فلان مسئله مهم کشور یا گزارش جنگ را می‌بایست قطع می‌کردم. معلوم بود که برای ایشان این مسئله جنبه استراتژیک داشت.

مورد دیگری به یادم است که با آن بحثم را به پایان می‌برم. روزی به خدمت امام (ره) رسیدم. در‌‌ همان زمان بود که بحث فشار قیمت‌ها و تنگی معیشت برای مردم، مخصوصا قشر کارمند مطرح بود. ایشان فرمودند که تعاونی‌ها اجناس را ارزان می‌دهند، چرا شما از تعاونی‌ها برای کارمند‌ها استفاده نمی‌کنید.

البته این گونه توجهات را همه ما دیده و شنیده‌ایم که من دو مورد آن را به طور خاص انتخاب کردم و در اینجا مطرح ساختم. مثالهای فوق یکی از حساسیت‌های قوی امام (رحمةالله تعالی علیه) را که نقشی عظیم در بسیج مردم و حضور آن‌ها در صحنه‌ها داشت به خوبی نشان می‌دهد.

و در هر نظامی مردم مستضعف اگر احساس کنند رهبران آن جامعه به سرنوشت آن‌ها و رنج و درد آنان اهمیت می‌دهند بیشتر در صحنه‌های سیاسی و اجتماعی حضور خواهند یافت و در مورد دیدگاه امام راحل و روشهای ایشان برای کشاندن مردم به مشارکت در سرنوشت سیاسی خود، موارد دیگری نیز می‌توان ذکر کرد که با توجه به کمبود وقت، از آن‌ها صرف نظر می‌شود.»

تتمه: این متن از کتاب پنج گفتار صفحه ۵۱ تا ۵۳ انتخاب شده که مشتمل بر پنج سخنرانی از میرحسین موسوی است. اولی هنگام تقدیم لایجه بودجه ۶۸ ایراد شده، دومی درباره مشارکت سیاسی است، سومی درباره احیای تفکر دینی، چهارمی درباره دستاوردهای دفاع مقدس، و پنجمی درباره توطئه یا توهم توطئه. مجموعه جالبی است از شعار‌ها و انشاهای کسانی که دهه شصت را دوران طلایی جمهوری اسلامی می‌دانند.

نگاهی به اهمیت و ابعاد نامتوازن سیب زمینی

مرفهین شاید ندانند و اصلا متوجه نشوند که سیب‌زمینی چه موقعیت راهبردی و خطیری در زندگی عموم مردم دارد و تا چه حد می‌تواند جبران برنجی را بکند که آن جماعت بی‌درد بدون عنایت به قیمتش نوش جان می‌کنند، اما برای فقرا سیب‌زمینی کالای بسیار مهمی است. کالایی که اگرچه کشور ما می‌تواند در تولید آن خودکفا باشد اما به هر حال قیمتش نوسان دارد و با یک نگاه بلند مدت متوجه می‌شویم که شیبی کاملا رو به بالا داشته است.

اینجانب یادم می‌آید که پیش از دولت فخیمه احمدی‌نژاد سیب زمینی را کیلویی ۳۰۰ تومان می‌خریدم و حالا پس از احمدی‌نژاد مجبورم برای خرید هر کیلو از آن حدود ۳۰۰۰ تومان بپردازم. این واقعیت حاکی از یک افزایش قیمت ده برابری است که به زبان اقتصادی می‌شود هزاردرصد. حالا بیا و به احمدی‌نژاد و سینه چاکان او و مشایی ثابت کن که اقتصاد دولت‌های نهم و دهم هم با مردم‌‌ همان کرده است که دیگران، مگر قبول می‌کنند؟

شایعاتی پشت سر سیب زمینی وجود دارد که اهمیت آن را بیشتر جلوه می‌دهد. مثلا درباره ایرلندی‌ها ـ که از قضا کشورشان هم اسم ایران ماست ـ می‌گویند که از قدیم الایام اقتصادشان وابسته به سیب زمینی بوده، طفلکی‌ها قوت لایموتشان سیب زمینی بوده و چون در سالهایی به دلیل خشکسالی یا آفت با قحطی سیب زمینی مواجه می‌شوند فرار مغز‌ها می‌کنند و به جایی می‌روند که سیب زمینی خیلی خوب عمل بیاید، و آنجا کجاست؟ آمریکا.

باز شایع است که سیب زمینی در فتنه مورد حمایت آمریکا نقش بازی کرده است. مغزهای ما کشف کردند که توزیع سیب زمینی مجانی باعث تغییر نتیجه انتخابات شده، و البته همزمان تقلب هم صورت گرفت! اما این فرمول حتی در کشورهای فقیر‌تر از ایران هم جواب نداده والا آمریکا که خودش معدن سیب زمینی است می‌توانست نتیجه هر انتخاباتی را با سیب زمینی تغییر بدهد و اصلا این انقلاب‌های رنگی و آمریکایی تبدیل به انقلاب سیب زمینی می‌شد.

سیب زمینی چون اصلش خارجی است لفظش ترجمه فرانسه است و معادل قابل تحسینی هم هست. اما سیب زمینی در ادبیات فارسی لفظ تحقیر حساب می‌شود و به آدم بی‌غیرت نسبتش می‌دهند. سیب زمینی را متهم به بی‌رگی کرده‌اند یعنی چون اصلا رگ درش پیدا نمی‌شود پس منطقا رگ غیرت هم ندارد. پشندی یا فشندی هم یکی از انواع سیب زمینی است که ما نمی‌دانیم به چه دلیلی فحش غلیظ تری نسبت به سیب زمینی خالی حساب می‌شود.

می‌گویند این پدیده را سر جان ملکم انگلیسی وارد ایران کرده و خدا می‌داند که از این کارش چه منظوری داشته است. شاید هیچ تحقیقی در اینباره به نتیجه نرسد که چرا انگلیسی‌ها کمک کردند تا پدیده‌هایی مثل علف چینی (چای)، و ارمنی بادمجان (گوجه فرنگی)، و کچ‌آلو (سیب زمینی) در ایران رایج شود؟ حتما و لابد توطئه‌ای در کار بوده و نمی‌توان پای انتشار طبیعی را وسط کشید. سیب زمینی بر خلاف ظاهر ساده و نامتوازنش یک مقوله کاملا سیاسی است.

قیمت سیب زمینی که بالا می‌رود میزان بیماری‌های قلبی در میان فقرا هم افزایش پیدا می‌کند، اما این تنها چیزی نیست که افزایش پیدا می‌کند. اگر دولتی نتواند قیمت سیب زمینی را مهار کند احتمال شورش فقرا از دیگر چیزهایی است که بالا می‌رود. اقشار پایین در هیچ صورتی نمی‌توانند با شکم خودشان و بچه‌هایشان تعارف داشته باشند. به مقیاس جهانی هم که نگاه کنید می‌بینید سیب زمینی بعد از گندم و برنج و ذرت در بالا‌ترین مرتبه اهمیت قرار دارد.

روزهای پیش اخباری شنیده شد که قیمت سیب زمینی تا ۵۰۰۰ تومان هم بالارفته و به نظر ما اهمیت این مطلب از ملاقات اشتون با نرگس محمدی که فعال حقوق خودش است و گوهر عشقی که مادر پسرش بوده بسیار بیشتر است. در خیابانهای تهران پوسترهایی درباره شباهت اشتون به هیتلر دیده شده ولی به نظر ما اصلا جلب توجه نمی‌کند، اما اگر به جای آن مثلا پوستری از سیب زمینی کار می‌کردند تقریبا همه مردم اهمیتش را به جا می‌آوردند.

به نظر ما نه اشتون به فکر سیب زمینی است، نه‌ آمانو و بان‌کی‌مون، و نه اوباما و کامرون. متأسفانه حتی بعضی از مسئولین هم به فکر سیب زمینی مردم نیستند و اجازه می‌دهند که در این مملکت به هر بهانه‌ای قیمت سیب زمینی بالا برود و حواسشان هم نیست که این وسط چه پول هنگفتی از کیسه مردم فقیر به جیب دلال و بازاری می‌رود. اما سیب زمینی علیرغم ظاهرش بسیار مهم و تأثیرگذار است و نباید بیش از این مورد غفلت واقع شود.

پیام ۲۴ خرداد خفه کردن منتقدین است؟

یکی از آفات احمدی‌نژاد این بود که حدی از نقد را باز کرد که شاید هیچ دولت دیگری تحملش را نداشته باشد. احمدی‌نژاد اعتماد به نفس فوق العاده‌ای داشت و از سر همین خودباوری فزاینده حملات رسانه‌ای را چندان جدی نمی‌گرفت و خیلی راحت اجازه می‌داد دولتش را لجن مال کنند و فقط دلش را به این خوش می‌کرد که توده مردم دلشان با او است و این حرف‌ها در گوش مردم اثر ندارد یا در ‌‌نهایت و در یک فرصت مناسب همه را یکجا جواب خواهد داد.

نوع برخورد اصلاح طلبان با دولت احمدی‌نژاد اگر برگردان شود شاید هیچ اسمی نتوان برای آن میزان دریدگی و بی‌بند و باری پیدا کرد. اعتدال گرایان امروز تا چند ماه پیش هر چه می‌خواستند می‌گفتند و به هیچ منطق و مصلحتی هم اعتنا نمی‌کردند. یک فضای کاملا هماهنگ از رسانه‌های اپوزیسیون و اصلاح طلب گرفته تا طیف اصولگرا و محافظه کار به وجود آمده بود که هر حرکت جزیی از دولت را هم دستاویز مخالفت و حمله و طنز و تمسخر قرار می‌دادند.

دولت جدید هنوز با درصدی از آن انتقاد‌ها هم مواجه نشده و فقط یک طیف از جوانان اصولگرای انقلابی و عدالتخواه هستند که دست به نقد جدی اقدامات دولت می‌زنند اما اذناب دولت باب ترورِ هر نوع مخالفتی را باز کرده‌اند. خیلی عادی شده است که رسانه‌های طرفدار روحانی حتی عدم همراهی را هم «تندروی» و «افراطی‌گری» می‌خوانند و اخباری از ممنوعیت نقد رسانه‌ها در بعضی موضوعات حساسیت برانگیز دهان به دهان می‌شود که واقعا نوبر است.

احمدی‌نژاد بدون ایجاد چنین محدودیت‌هایی متهم به دیکتاتوری شد و حالا آنهایی که او را دیکتاتور کوتوله می‌خواندند نقد دلسوزانه را هم با انگ تندروی ترور می‌کنند. این‌ها انتظار دارند همه از آمدن روحانی خوشحال باشند، تمام اقداماتش را مدبرانه و معتدل ببینند، و فقط از او تشکر کنند. این خیالات باطل کار را بر خود دولت سخت خواهد کرد و رفته رفته آقایان معتدل واکنش‌هایی از خودشان نشان می‌دهند که پیش از هر چیز آبروی خودشان را تهدید خواهد کرد.

زمانی که رهبری در تلاطم فتنه ۸۸ تلاش می‌کرد با توصیه و نصیحت معترضان به انتخابات را آرام کند عمله رسانه‌ای اعتراض هیچ اعتنایی نمی‌کردند و توهم پراکنیشان هر روز شدید‌تر می‌شد، اما حالا دیگر میم قاف هم دست به قلم می‌برد و سیاست هسته‌ای دولت را با این استدلال که همه چیز با هماهنگی رهبری انجام شده از نقد احتراز می‌دهد. موقعیت رهبری که بهانه مخالف‌خوانی بوده و هست در موقع لزوم به وسیله‌ای برای فرار کردن از انتقاد هم تبدیل می‌شود!

اعتدال اگر ترجمان میانه گیری و محافظه کاری باشد در عمل چیز جز بستن فضا و خفه کردن صدای مخالف نخواهد بود. واقعیت این اعتدال رفته رفته خودش را در روزنامه‌های آرمان، شرق، اعتماد، آفتاب، مردمسالاری، ابتکار، و امثالهم نشان می‌دهد. آنهایی که آراء ۱۷ و ۲۵ میلیونی را ندید گرفتند و منتخب مردم را حتی رئیس جمهور نمی‌خواندند حالا مدعی شده‌اند که منتقدان پیام ۲۴ خرداد را نشنیده‌اند، و رسما پیام ۲۴ خرداد را خفه شدن دیگران تفسیر می‌کنند.

اوضاع عوض شده است و ماهیت دولت تغییر کرده، اما در طرف رسانه هم اوضاع عوض شده است. عادتی که رسانه‌ها در نقد آزاد و آسان پیدا کرده‌اند به زودی بلای جان دولت خواهد شد و اگر اعتدال گرایان بخواهند مقاومت کنند و نرمش نشان ندهند اعتراض‌ها چنان سخت خواهد شد که کمر دولت را خواهد شکست. مدیران این دولت نوظهور قبل از اینکه به فکر استفاده از داس در برابر مخالف باشند بهتر است با واقع گرایی مانع ترور انتقاد توسط هواداران افراطی‌شان شوند.

قالیباف مانع گل به خودی اصلاح‌طلبان شد

در ماجرای رقابت بین قالیباف با محسن هاشمی بخت بزرگی برای اصولگرایان از دست رفت و آنهم علامت دادن به مردم برای تشخیص ماهیت تغییرات جدید بود. قالیباف می‌توانست با سیاستمداری میدان را به رقیب واگذار کند و پایه‌ای برای پیروزی اصولگرایان در انتخابات آینده مهیا بسازد. اگر پسر هاشمی شهرداری تهران را تصاحب می‌کرد این می‌توانست در حد یک شوک برای اکثریت مردم باشد که نظر خوشی نسبت به هاشمی و خانواده‌اش ندارند.

حسن روحانی دوست و پیرو هاشمی است، هاشمی بعد از رد صلاحیتش از او حمایت کرده، و کارگزاران کلیدی هاشمی هم به دولت روحانی راه پیدا کردند. عموم مردم شاید زنگنه و آخوندی و ترکان را خیلی خوب نشناسند و ندانند که این‌ها از چه تیره و طایفه‌ای هستند، اما برای تشخیص هویت محسن هاشمی با مشکلی مواجه نمی‌شدند. آمدن هاشمی به شهرداری مساوی بود با فرصت یک حمله متقابل درباره نفوذ هاشمی‌ها که حتی به شهرداری هم سرایت کرده است.

متأسفانه بسیاری از مدیران ما نگاه عاقبت اندیش ندارند و عقب نشینی و فرصت دادن به رقیب جایی در مخیله‌شان پیدا نمی‌کند، رقابت تنها مساوی با حذف رقیب است و همین هم سیاستمان را پر از تنش کرده است، و وقتی به خیابان کشیده می‌شود هم بسیار خشن ظهور می‌کند. مثلا آدمی مثل قالیباف اساسا نظامی است، مرتب حرف از جهاد می‌زند و خاطرات جنگش را مرور می‌کند. با این تفکرات واضح است که نمی‌شود در میدان سیاست بازیگر موفقی بود.

بعضی اوقات یک عقب نشینی کوچک و تسلیم یک مهره می‌تواند بخت مات کردن رقیب را فراهم بیاورد. منتها عقب نشینی احتیاج به روحیه فداکاری و آمادگی برای تقبل هزینه دارد که در میان بسیاری از سیاستمدارانمان یافت نمی‌شود. مخصوصا بعضی از آن‌ها که خیلی شعار ارزشی می‌دهند گاهی ارزش‌ها را مساوی با بودن خودشان می‌گیرند و فاقد نگاه سیاسی و آینده‌نگر هستند. دوستداران و اطرافیان قالیباف هم متأسفانه بیشتر اهل خرابکاری و تفرقه هستند تا تدبر و همگرایی سیاسی.

قالیباف با باقی ماندن در رقابت با هاشمی کاملا شخصی عمل کرد و اگر می‌خواست به نفع اصولگرایی عمل کند می‌توانست با یک ترفند زیرکانه و با این استدلال که جو را مناسب خدمت نمی‌داند، و نمی‌تواند با شورای شهری که محسن هاشمی را در رقابت با او قرار می‌دهد کار کند، میدان را به رقیب واگذار نماید. این کار البته برای شخص قالیباف هزینه داشت و هاشمی امکانات رسانه‌ای شهرداری را در‌‌ همان راهی مصرف می‌کرد که قالیباف علیه احمدی‌نژاد به کار گرفته بود. همانطور که رسانه‌های طرفدار روحانی اکنون چنین مشی‌ای را انتخاب کرده‌اند.

اما با نبودن قالیباف هیچ اتفاق خاصی در شهرداری نمی‌افتاد.‌‌ همان کارهایی که قالیباف برای تهران می‌کند را محسن هاشمی هم می‌توانست انجام بدهد، چه بسا ساخت و ساز هاشمی‌ها از قالیباف بهتر هم باشد. اما موضوع شهرداری به یک رقابت سیاسی تبدیل شده بود و قالیباف حاضر نشد در این میان هزینه‌ای متحمل شود. قالیباف ماند تا مورد حمله قرار بگیرد و این بخت را برای رقیب باقی بگذارد که با تلاش رسانه‌ای او را برکنار کنند و گزینه‌ای غیرسیاسی‌تر از محسن هاشمی را بر سر کار بیاورند.

عمده حیات سیاسی قالیباف را می‌توان با اشتباهاتش توضیح داد؛ زمانی که بدون هیچ تخصص و تجربه مرتبطی شهرداری تهران را قبول کرد، یا وقتی که بدون تحمل سیاسی در رقابت با احمدی‌نژاد قرار گرفت، و اجازه داد رسانه‌هایش او را تخریب کنند، یا آنجا که سعی کرد انتخابات را دوقطبی کند و عاقبت آن پاس گل زیبا را به حسن روحانی تقدیم کرد، و همانطور که سعی کرد در رقابت با هاشمی شهردار تهران باقی بماند و جلوی بزرگ‌ترین گل به خودی اصلاح‌طلبان را سد کرد.

هنر غیرارزشی، جمهوری اسلامی؟

سوالی ذهنم را به خودش مشغول کرده است:

 
اگر هنر به ارزشی و غیرارزشی تقسیم نشود، چرا جمهوری باید به اسلامی و غیراسلامی تقسیم شود؟

 
و اصولا چرا؛ یکی بر سر شاخ و بن می‌برید؟

 
تتمه: بدیهی است که از هر گونه ارجاع و استناد معذورم.

هر انحلالی به توپ بستن نیست

حدود یک سال پیش مطلبی داشتم با این عنوان که «مجلس خوب مجلسی است که منحل بشود» و توضیح دادم که چون در قانون اساسی امکانی برای انحلال مجلس در نظر گرفته نشده بهتر است که هم برای توازن قوا و هم زدودن این تصور در میان نمایندگان که جایگاه برتری در اختیار دارند امکان انحلال مجلس در قانون اساسی گنجانده شود.

این بحث البته سابقه اندکی دارد. در شورای بازنگری کسانی به دنبال این بودند که اختیار انحلال مجلس را مستقیما به دست رهبری بسپارند اما رهبری جدید مخالفت کردند و بحث را مسکوت گذاشتند. در اختیار داشتن این امکان برای رهبری انعکاس مناسبی ندارد و شائبه تمرکز قوا و همچنین زمینه‌ای برای بهانه جویی مخالفین ایجاد می‌کند.

با اینکه چنین اختیاری به صورت مستقیم حتی برای رهبری هم به مصلحت نیست حجاریان اخیرا درباره دادن اختیار به دولت برای انحلال مجلس حرف زده است! حجاریان شاید تصور می‌کند اگر حرفهایی عجیب و آمیخته به بلندپروازی بزند مهم‌تر و جدی‌تر جلوه می‌کند، اما برعکس خودش را بیش از گذشته عمله قدرت نشان می‌دهد.

امثال حجاریان، چه در دوره اصلاحات و چه در دوره اخیر، تنها به دنبال این بودند که با افزایش قدرت در دولتِ مطلوبشان به یک دوره بحرانی و در واقع به یک سکوی پرش برسند تا برای گذار از آن قانون اساسی را از اصول ویژه خود (مثل ولایت فقیه و شورای نگهبان) تخلیه کنند، اما مسیرشان برای رسیدن به این هدف بسیار ساده لوحانه بوده است.

افروغ نیز از طرف مقابل وارد شده و اظهارات حجاریان را محکوم کرده است. گویا افروغ نیز تلاش مشابهی دارد تا موضع ثابتی مقابل حجاریان داشته باشد و چنین مباحثی را دچار تنزل بیشتری کند. نوبتی پیش که حجاریان در تنگی قافیه اصطلاح «تدلیس سیستماتیک» را درباره انتخابات مطرح کرد افروغ هم با رد همین اتهام به او پاسخ داد.

روزنامه‌ای و سیاسی شدن این نزاع قطعا بحث انحلال مجلس را از جدیتی که به آن نزدیک نشده دور‌تر می‌کند. نقص حقوقی قانون اساسی را به هر حال نمی‌توان کتمان کرد و بهتر است برای آن چاره‌ای اندیشید. این کمبود باب «دیکتاتوری پارلمانی» را بازگذاشته و مانعی هم در مقابل فساد نمایندگان یا کارشکنی مجلس طراحی نکرده است.

در تاریخ ایران دو بار در مجلس بسته شده؛ بار اول محمدعلی میرزا با توپ مجلس را بست و بار دوم مصدق با یک انتخابات تقلبی. شاید اگر امکان قانونی برای مهار یا انحلال مجلس وجود می‌داشت این دو اتفاق بحران زا هم رخ نمی‌داد. با این حال، محافظه کاران هر انحلالی را معادل به توپ بستن می‌گیرند و ذهن عوام را مشوش می‌کنند.

دو هدف برای انحلال مجلس متصور است؛ یکی برای «توازن قوا» و دیگری برای «تمرکز قدرت». آنچه حجاریان می‌گوید از نوع دوم است و خالی از هر نوع مصلحت جویی، که کاملا آمیخته به تمامیت خواهی است. اما نگاه نخست به دنبال حفاظت از تفکیک قوا و پیشگیری از بحران است، تا نمایندگان اساسا به تجربیاتی مثل مجلس ششم فکر نکنند.

در مطلب یاد شده دو مسیر پیشنهادی برای انحلال مجلس عنوان شد؛ یکی از طریق قوه قضائیه و به دلیل فساد نمایندگان و دیگری به درخواست اعضای مجمع تشخیص و به دلیل کارشکنی. در هر دو صورت مجمع تشخیص به عنوان بازوی مشورتی رهبری می‌تواند وارد بحث شده، پیشنهاد انحلال بدهد، و رهبری نیز با اختیارات خود آن را امضا کند.

در واقع بدون دخالت دولت و با ارتقاء مجمع تشخیص به عنوان مجلس ثانی و عالی می‌توان مجلس شورا را در جایگاه منطقی تری نشاند. هم فساد و هم سوء استفاده از اختیارات پدیده‌هایی ممکن الوقوع هستند، اما متأسفانه ساز و کار نظارت درونی مجلس کاملا ناکارآمد است و چاره‌ای جز جستجوی اهرمی بیرونی برای مهار مجلس باقی نمی‌ماند.

کشور را نباید با دیپلماسی اداره کرد

مساوی گرفتن تجربه با برتری عادت محافظه کار‌ها است. فی المثل کسانی که زیاد در وادی دیپلماسی و حقوق کار کرده‌اند گاهی صرفا به خاطر تجربه دچار حس خودبرتربینی می‌شوند، از هر نوع ابتکار و ابداع گریزان می‌شوند و دیگران را هم نابلد، بیسواد و خارج از گود تصور می‌کنند. عموما تجربه را مساوی با برتری می‌گیرند در صورتی که ممکن است تجربه‌ها قابل دفاع نباشند یا محصول مسئولیت‌های انتصابی باشند. سندرُم ادعا اما در محافظه کاری فزاینده است و «ادعای» دیپلماسی و «ادعای» حقوقدان بودن از افراد صاحب تجربه در این وادی زیاد شنیده می‌شود.

فرمول دیپلمات‌های مجرب علیرغم ادعا‌هایشان بسیار ساده است؛ «روابط‌‌‌مان را با غرب اصلاح می‌کنیم، منافعمان بیشتر خواهد شد». خلاصۀ این روش ـ که سایه آن تقریبا بر تمامی محافل آکادمیک و دانشگاهی احساس می‌شود ـ کنار آمدن با زورمند و گِرد دردسر نگشتن است. طبیعی است که در رابطه با غرب حتی اگر قیمت‌های بالاتری بپردازید وضعتان بهتر خواهد شد، چون دستکم برایتان موانع کمتری ایجاد خواهند کرد. اما اگر راه خودتان را بروید تا آنجا که بتوانند محدودتان می‌کنند، به این ترتیب هم پیمودن راه‌تان سخت می‌شود و هم هزینه‌هایتان گزاف‌تر.

اما با اتکای صرف به دیپلماسی امکان استقلال به تاخیر می‌افتد، ژست انقلابی و تاثیرگذار را از دست می‌دهید، و به تعبیر ایدئولوژیک‌تر پیام انقلاب (دگرگونی) را مستحیل می‌کنید. دیپلماسی بیشتر منافع نزدیک و عمدتا اقتصادی را در نظر می‌گیرد، و اصلا واژه «منافع» را از بار سیاسی و فرهنگی‌اش تهی می‌کند. در نوع وطنی، افراد با تجربه گاه امتیازهایی را که باعث نفوذ و تاثیر گذاری می‌شود در قبال گشایش‌های اقتصادی می‌دهند، آنقدر که چیزی هم برای معامله باقی نمی‌ماند. در چشم انداز نیز یک کشور معمولی، بدون نفوذ، بدون آرمان و حتی وابسته باقی خواهد ماند.

تحریم‌های ناشی از پیشرفت هسته‌ای تا جایی سخت شد که چاره‌ای جز توقف نبود. بخت توافق البته به دولت جدید و دیپلمات‌های مجرب‌اش رسید اما مشکل این است که گاهی توافقنامه ژنو را به صورت یک پیروزی و حتی افتخار جلوه می‌دهند، گویی که تیم ایرانی امتیاز مهمی گرفته‌اند که دیگران از آن خبر ندارند، و عجیب اینکه گاهی فشرده بودن مذاکرات، مفصل بودن بحث‌ها یا کار شبانه را به عنوان دفاع از خود ذکر می‌کنند. اما مسئله این مذاکرات تنها گرفتن قیمت مناسب بود که در آن هم توفیقی به دست نیامد و صرف توافق تنها نکته مثبت باقیمانده از ژنو است.

شاید در دو جا تیم ایرانی از طرف مقابل بازی خورد. یکی در به رسمیت شناختن حق غنی سازی که نمایندگان ایران تصور می‌کردند آمریکایی‌ها زیر بارش می‌روند و یکی هم توقف تحریم‌ها، یا به تعبیری ترک انداختن بر نظام تحریم. جان کری بعد از توافق فورا اعلام کرد که حق غنی سازی را به رسمیت نمی‌شناسند و ظریف هم برای اینکه این غافلگیری را پنهان کند به ان.پی.تی عقب نشست که اصلا نیازی نیست کسی حق ما را به رسمیت بشناسد. در صورتی که اینطور گفته می‌شد که امریکایی‌ها در توافقنامه ژنو حق غنی سازی را به رسمیت خواهند شناخت.

نکته دیگر اینکه در توافقنامه تحریم‌ها را با قید هسته‌ای آورده‌اند یعنی هر وقت لازم بدانند می‌توانند تحریم‌های غیر هسته‌ای را افزایش بدهد. در روزهای گذشته اخباری از وضع تحریم‌های جدید به بهانه نقض حقوق بشر شنیده شده است. مستند به مفاد توافق شاید نتوان ایرادی به وضع تحریم‌های جدید وارد کرد، و فقط می‌توان آن را خلاف روح توافق تعبیر کرد. این زمزمه‌ها از طرفی می‌تواند حامل یک پیام باشد که گمان نکنید با توافقنامه ژنو اصل تحریم ها منتفی خواهد شد، یا ترکی بر آن خواهد افتاد. تحریم همچنان یکی از مهم‌ترین ابزارهای مهار ایران باقی خواهد ماند.

توجیه کننده این وضع افکار عمومی است، به طوری که دیپلماسی حتی اگر عقب‌تر از این هم بنشیند در میان عموم مردم حساسیتی برنخواهد انگیخت، الا اینکه عده‌ای به کنایه خواهند گفت چرا باید تاوان داد و سپس توافق کرد؟! تغییر ارزش‌ها و فشار معیشتی اقتصاد را در اولویت قرار داده و فرهنگ انقلابی و حتی چپ گرایی در رسانه‌ها عقب نشسته است، درک چندانی از تعارض غرب و شرق وجود ندارد و حساسیت چشمگیری هم به خصومت غرب با اسلام نشان داده نمی‌شود. برای بسیاری منافع نزدیک اقتصادی حتی مهم‌تر از غرور ملی یا تأثیر گذاری بین المللی شده است.

با این حال، واضح است که موتور محرک کشور نباید دیپلماسی باشد و از پنجره دیپلماسی نباید مسائل کشور را مدیریت کرد. کشوری که نیازمند خودکفایی است بیش از همه چیز باید به قطع رشته‌های حساس وابستگی بیاندیشد، نه صرفا حل مشکلات با روابط بهتر. اما دیپلماسی با «ادعا» هم خودش را در موضع برتری قرار داده و هم امیدواری‌های فراوانی را برای بهبود اقتصاد ایجاد کرده است. به نظر هم نمی‌رسد که مدیران اجرایی و اقتصادی دولت برای شش ماه‌های پس از زمانبندی ژنو ـ که ممکن است با بن بست و افزایش تحریم‌ همراه باشد ـ برنامه‌ فکر شده‌ای داشته باشند.

چرا احمدی‌نژاد در دادگاه شرکت نکرد؟

احمدی‌نژاد برای ۵ آذر به دادگاه فراخوانده شد اما در دادگاه شرکت نکرد و ظاهرا فقط شکایت شکّات دریافت شده. نمی‌دانم احمدی‌نژاد عذری برای حاضر شدن در دادگاه داشته یا نه، اما اگر هم عذری داشته باید خبر رسانی می‌شد. اگر هم اصلا دادستانی و دادگاه و قوه قضائیه را فاقد صلاحیت می‌داند، باز هم باید اطلاع رسانی می‌شد. اینطور سکوت کردن او را پیش خیلی‌ها ترسو و اهل فرار کردن از قانون و دادرسی نشان می‌دهد.

نوع برخورد احمدی‌نژاد با مدیریت آملی لاریجانی از اول هم نادرست بود. وقتی برخورد‌ها شروع شد و به اطرافیان احمدی‌نژاد رسید مسئله «خط قرمز» را در مورد اعضای کابینه مطرح کرد که اساسا چیز بی‌معنایی به نظر می‌رسید. حالا هم که کار به خودش رسیده باز سیاستش مبهم است و فقط می‌دانیم که نه خودش و نه وکیلش در دادگاه شرکت نکرده اند، دیگر چرایی و هدفش، و اینکه چه چیزی در سر دارد و چه خواهد کرد معلوم نیست.

هنوز هم نمی‌دانیم که رئیس جمهور در مقابل قوه قضائیه چه کار می‌توانست بکند؟ مثلا وقتی با خشونت و تخریب وارد روزنامه دولت شدند چه واکنشی نشان داد؟ آخرش هم جوانفکر را به زندان انداختند و احمدی‌نژاد تلاش کرد اوین را بعد از زندانی شدنش بازدید کند، اما حتی آن را هم نتوانست. سقف اقدام متقابل او رو کردن اتهامات خاص با افشای فیلم فاضل لاریجانی بود که از منابع مختلف ـ و مخصوصا با عتاب از سمت رهبری ـ محکوم شد.

اگر متهم بدون عذر غیبت کند قاضی می‌تواند حکم جلب بدهد. اگر قصد احمدی‌نژاد از نرفتن به دادگاه بازداشت شدن باشد باید همین را هم به زبان بیاورد، که مثلا در چنین دادگاهی شرکت نمی‌کند و اگر دلشان می‌خواهد می‌توانند بازداشتش کنند. بهتر است احمدی‌نژاد رو بازی کند تا اینکه سکوت کند و در موقعیتی قرار بگیرد که انگ بخورد، یا دیگران در موردش اظهارنظر کنند و آخر سر هم چوب را بخورد و هم پیاز را.

احمدی‌نژاد با شرکت نکردن در دادگاه خودش را کوچک کرده؟ یا عملا قوه قضائیه را ندید گرفته؟ در هر دو صورت، دادگاه تجدید وقت شده و تا تصمیم بعدی یک هفته باید بگذرد. اما اگر غیبت تکرار شد آیا اینقدر در کارشان مصمم هستند که سراغ بازداشت بروند؟ یعنی سد محاکمه سرانِ سابق قوا را با احمدی‌نژاد خواهند شکست؟ یا پرونده‌اش را مسکوت نگه می‌دارند و برخورد نشدن با او را هم به مصلحت ارجاع خواهند داد؟

احمدی‌نژاد بخواهد یا نخواهد، قضیه دادگاه برایش چماق شده و اگر کوچک‌ترین قصدی برای بازگشت به سیاست دارد این شرکت نکردن برایش گران تمام خواهد شد. در صورتی که می‌توانست با ژست قانونمداری و حتی مظلومیت از آن استفاده کند، و دادگاه و رسانه را به جایی برای محاکمه کسانی که از او شکایت کرده‌اند تبدیل کند. حتی اگر دادگاه نهایتا او را مجرم تشخیص می‌داد محکومیتش هم می‌توانست سندی برای صحت انتقاداتش باشد.