نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)

علی حاتمی را به خاطر فیلم‌هایی مثل «مادر» با تعبیراتی اغراق آمیز «شاعر سینمای ایران»، «سعدی سینمای ایران» و… می‌خوانند اما مسعود فراستی منتقدی است که نظر خوشی نسبت به او ندارد و معتقد است: «بعد از انقلاب مهم‌ترین فیلم حاتمی «مادر» است که فیلم بدی است و نقد مفصلی درباره آن نوشتم.» فراستی در جواب کسانی که حرکات و نقدهای تند و بی‌پروای امروز او را شبیه شومن‌های تلویزیونی می‌دانند یادی از تندی گذشته‌اش می‌کند و می‌گوید: «پیشنهاد می‌کنم که بروند و نقدهای من در دهه شصت و هفتاد را بخوانند. رد پای مدل نقدهای امروز من در آن سال‌ها به خوبی دیده می‌شود. حتی در خیلی از مواقع من بسیار تند‌تر از امروز بوده‌ام. نقد‌هایم در مورد مخملباف، کیارستمی، کیمیایی، هامون و حتی فیلم مادر علی حاتمی در آن سال‌ها را بخوانید، آن نقد‌ها خیلی تندند. لحن من هم جزیی از شخصیت من است.» و جای دیگری از تأثیر نقدش می‌گوید: «نقد «مادر» من که چاپ شد، آقای سیدرضا حسینی، مترجم بزرگ و خدابیامرز به من گفت: از صبح تا حالا دوبار این را خوانده‌ام. معتقدم که هیچ نقدی در تاریخ ایران به این درستی و صراحت نیست. گفت من فکر می‌کردم «مادر» خوب است، ولی با نقد تو متقاعد شدم که فیلم بدی است.» به هر حال، جا دارد که نقد فراستی بر مهم‌ترین فیلم بعد از انقلاب علی حاتمی، که ارجاع‌ها و کنایه‌هایی هم به ادعاهای خود علی حاتمی درباره فیلمش دارد، دوباره خوانی شود. این نقد را از شماره ۱۹ و ۲۰ نشریه سوره در سال ۶۹ اینجا آورده‌ام:

.

یادداشتی بر «مادر»

هنر نمایش یا کاردستی؟

 
.

«مادر» یعنی: یک پوستر جذاب و خوش فرم سینمایی، یکسری عکسهای نظرگیر و غیرمتعارف از فیلم در مطبوعات و پشت ویترین سینما‌ها، یک تیزر موثر تلویزیونی، تعدادی بازیگر معروف و پرطرفدار قدیم و جدید، یک فیلمساز قدیمی و پرآوازه ـ چه برای تماشاگران فیلمفارسی و چه روشنفکران ـ با بیش از بیست سال سابقه فیلمسازی و یک دوجین فیلم در کارنامه و صاحب یک سریال بنام و پرطمطراق تلویزیونی بعد از انقلاب ـ هزار دستان ـ و چندین مصاحبه مفصل و مختصر در باب فیلم، چه قبل از اکران و چه بعد از آن، به اضافه دیالوگهای آهنگین و نمکین ـ اما بی‌ربط، نچسب و غیرسینمایی ـ به همراه موسیقی دلنشین ایرانی، گل و گیاه و شمعدانی و اقاقیا و آبپاش، حوض و ماهی قرمز، هندوانه و خربزه، کاهو و سکنجبین و سرکه و آبلیمو، باقلا و گلپر، چلوکباب و گوجه، بستنی نونی و تخت چوبی در حیاط قدیمی با دیوارهای لاجوردی رنگ در یک خانه سنتی، بعلاوه عرفان بازی مُد روز و گریم خوب و خُلبازی بزرگسال کودک نمای «محله برو بیا»، که این همه ظواهر می‌دهد: یک فیلم بسیار بد و بیجان به نام «مادر».

که سینمایش یک چیز دارد: یکسری نمای کارت پستالی طبیعت بیجان به اضافه شیفتگی بیمارگونه به اشیاء و انسانهای عتیقه، آن هم عتیقه زنگ زده. و یک چیز ندارد ـ که اصل قضیه است: جان دادن به این انسانها و اشیاء. در نتیجه مادرش، بدجوری بیجان و بی‌رمق است و سخت ملال آور. و حداکثر تک فریمهای مونتاژ نشده چشم فریب است و بس. یا دقیق‌تر، عکاسی است نه سینما. که یک بار دیدن تا به آخرش هم تحمل بسیاری می‌خواهد.

 «مادر»، نان اسم و رسم گذشته خالقش را می‌خورد. گذشته‌ای که در گذشته. اگر «حاتمی» در گذشته آثاری ساخت که در لحظاتی حس و حالی داشت ـ بخصوص «سوته دلان» ـ به این علت بود که ادای خودش و دیگران را در نمی‌آورد و با زمانه‌اش هم چندان بیگانه نبود. و با آثارش، حتی با «حسن کچل» و «حاجی واشنگتن»، هسته مشترکی داشت و حداقل با برخی لحظات آنان همدلی می‌کرد. به همین دلیل هم، این فیلم‌ها ـ با وجود ضعفهای بسیارشان ـ یا لااقل لحظاتی از آن‌ها به دل می‌نشست. اما امروز حس و حالی برای فیلمساز ما نمانده و به جای این حال از دست رفته، تنها یک چیز نشسته: ادا درآوردن یا دقیق‌تر ادای خود را در آوردن و ادای امروزی‌ها را درآوردن و کت بسته خود را به مد روز تسلیم کردن.

حاتمی، امروز نمی‌تواند با مادرش همدلی و دلسوزی کند و مادر برخلاف آثار گذشته او که بعضا جانی داشتند و حالی، سخت بیجان است و بی‌درد؛ مصنوعی است و دروغین و حتی مضحک.

وقتی فیلمسازی با زمانه‌اش نباشد، آن را نشناسد، متعلق به آن دوران نباشد، با آدم‌ها و مسائلشان بیگانه باشد، ناچار است به گذشته خود نقب بزند، به اشیاء درگذشته دلخوش کند و با آدمهای عتیقه‌ای سرگرم شود. حاتمی، امروز دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد یا حرفش از جنس زمانه نیست. با تفکرات و حال و هوای گذشته می‌خواهد اگر بشود با امروز و امروزی‌ها ارتباط برقرار کند. اشکال بزرگ هم در این است که می‌ترسد دنیایش را‌‌ همان طور که قبلا ارائه می‌داده، نشان دهد و به این دوران ـ که با آن همخوان نیست ـ کاری نداشته و ادای برخی از امروزی‌ها را درنیاورد. با زبان عاریه‌ای دیگران حرف نزند و لباس امروزی‌ها را به تن نکند، راست باشد و به جای پیروی از اصول دیگران، از اصول خود پیروی کند. وگرنه آزادی‌اش را ـ حتی در نفس خود ـ در جلوی پای طرفدران مُد روز به دست خود قربانی می‌کند.

به این دلایل است که «راه حلّ» حاتمی ـ همچون بسیاری دیگر ـ عارف نمایی و پناه بردن به دنیای کودکی، آنهم از طریق یک بزرگسال نیمه دیوانه کودک نما و جستجوی معصومیت از ورای دیوانگی، به از دست دادن «خود» می‌انجامد و به از دست رفتن کامل اثر و لحظاتش.

به نظر می‌رسد فشار این سال‌ها برای فیلمساز ما، طاقت فرسا بوده و او را ناچار کرده از ترس بمباران و موشک باران، جنگ و انقلاب، مثل بسیاری از قدیمی‌ها به تخیل گریز بزند و به ماشین تخیلی‌اش پناه ببرد و فکر کند که اگر سوار این ماشین قراضه بی‌سقف و بی‌بدنه بشود و برود در «تونل زمان» و زورکی ادای بچه‌ها را در بیاورد، قضیه حل می‌شود ـ که نمی‌شود ـ و بد‌تر هم می‌شود. چرا که این، تخدیر است و تأثیرات هر مخدری دیری نمی‌پاید و فقط بازگشت به دنیای واقعی را سخت‌تر می‌کند و سردرگمی را بیشتر. از همین روست که نگاه صحنه ماشین سواری «غلامرضا» و «ماه منیر»، گم می‌شود و معلوم نیست این صحنه از دید کیست، که نه از جانب شخصیت‌های قصه است، نه فیلمساز و نه هیچ کس دیگر.

 «راه حلّ» حاتمی: نوستالژی بازی و پناهنده شدن به دنیای کودکی، و عرفان بازی، راه حل کاذبی است. زیرا که فیلمساز، نه حس و حال کودکی دارد و نه پاکی و معصومیت آن را و نه حتی نوستالژی‌اش را، و نه شناخت و سیر و سلوک عارفانه. گویی فیلمساز از ارائه خود واهمه دارد و بناچار خود را در پشت نوستالژی کاذبی پنهان می‌کند.

ماندن در دوران کودکی، در بزرگسالی ادای بچه‌ها را درآوردن، نه نوستالژی، که عدم بلوغ است. اگر در جوانی آرزوی پیر شدن و عصا در دست گرفتن و چپق کشیدن داشته باشیم یا در پیری، آرزوی بچه شدن و بازیهای کودکانه و پستانک، نوستالژی دروغینی است و بیمارگونه. آرزوی فراغت، امنیت، محبت، سرپرست داشتن، هم نوستالژی نیست. نوستالژی چیزی است غیر قابل حصول. نوستالژی زمان (دوران) یا مکان (محل)، شیئی یا انسانی را داشتن، به این معناست که دیگر نمی‌توان آن‌ها را به دست آورد. نه در واقعیت و نه حتی در تصور، شاید فقط در خیال، تا وقتی که مکان (خانه مادری) و زمان (در قید حیات بودن عوامل انسانی نوستالژی: مادر و خواهران و برادران) وجود دارند و هر آن می‌شود با یک تلفن دروغین همه را در خانه مادری جمع کرد و بازی کرد. نوستالژی‌ای وجود ندارد. این، فقط ادای آن است یا نوستالژیِ نوستالژی داشتن، یا دکان نوستالژی باز کردن. اینکه نوستالژی چیز خوبی است یا بد، بماند. فقط این را یادآوری کنم که معمولا شاگرد تنبل‌ها نوستالژی کامل مدرسه را دارند که بازی کنند و آرزویشان هم ماندن در‌‌ همان سن و سال و حال و هواست. و نه شاگرد اول‌ها که با زمانه جلو می‌روند و نگاه‌شان به جلو است و به آینده و نه به پشت سر برای فرار از واقعیت‌ها.

این ادا درآوردن، اپیدمی خطرناکی است که حداقلش به مرگ هر نوع ابداعی می‌انجامد. بخصوص وقتی که ادای خود گذشته خود را دربیاوریم و بد‌تر از آن ادای مُد روزی‌ها را.

زمانی که فیلمسازی به ته خط می‌رسد ـ از نظر خلاقیت ـ به جای پرداختن به خود و به پالایش و جلا دادن خود در آثارش، از خود تقلید می‌کند و در دام یک فکر ابداعی یا یک اثر با حس و حال اسیر می‌شود ـ سوته دلان ـ دلمشغولی‌اش، پناه بردن به خاطران آن اثر یا لحظات آن می‌شود؛ دلمشغولی‌ای که از یک معروفیت ناگهانی به دست آمده و بعد‌ها چون تکرار شده، فیلمساز را شرطی کرده، به گونه‌ای که قادر نیست از آن خلاصی یابد (مثلا خیلی‌ها گفته‌اند که بله حاتمی، عجب به اشیاء عتیقه یا دقیقتر به سمساری یا به دیالوگهای غیر معمول علاقه دارد و چه خوب آن‌ها را به کار می‌گیرد). امر، بر او مشتبه شده و فکر می‌کند «وجه تمایز» مهم و مشخصی از دیگران دارد و به همین جهت، در آن درجا می‌زند و از این طریق خود را ارضاء می‌کند و می‌فریبد.

اما کار یک هنرمند یا صاحب اثر هنری، پرداختن به خود و جلادادن خود است در کنار اثرش. و این فرق ماهوی دارد با تقلید از خود و ادای خود را درآوردن (تازه آنهم خود بر بادرفته). اولی، خلاقیت است و ابداع، و دومی، ماندن در یک دایره بسته و پوسیدن؛ دایره‌ای که هر نقطه‌اش تفاوتی با نقطه دیگر ندارد و همین است که بعد از مدتی، آثار «بیخود»‌زاده می‌شود، آثار بیجان؛ آثاری که نه به هنر، که به کاردستی می‌ماند.

و «مادر» کاردستی است و نه خلق هنری. هیچ چیزش خلق نشده ـ نه فضا و نه پرسوناژ‌ها ـ کاردستی است که ذوق چندانی هم در آن به کار نرفته و بدجوری وصله پینه‌ای و سرهم بندی شده است.

شخصیتهای مادر، آنچنان باسمه‌ای و مصنوعی‌اند و خلق الساعه که بود و نبودشان، جمع شدن و متفرق شدنشان و حتی مرگشان، هیچ حسی را به وجود نمی‌آورد و هیچ باوری را؛ و قصه‌ای را خلق نمی‌کند.

قرار بوده که «مادر»، ادای دینی همگانی باشد به مادران همه، اما به جای آن، به نفرت و به انتقام گرفتن از «مادر» فیلمساز تبدیل شده.

ادای دین به مادر، از نحوه‌ای که برایمان مادری شده، تأثیر و نشأت می‌گیرد. گویا فیلمساز ما احساس این را دارد که برایش چندان مادری نشده. اصولا ادای دین همگانی به مادر، با وجود ظاهر غلط اندازش، فریبی بیش نیست. چرا که فقط می‌شود به یک مادر ـ به مادر خود یا به مام وطن خود ـ ادای دین کرد. مادر، که کلی و عام نیست، خاصِّ خاص است و از خاص بودنش است که مهرش عام می‌شود و نامش نیز.

به نظرم، فیلمساز باوجود ادعایش ـ ادای دین ـ علاقه چندانی به مادرش ندارد، یا عذاب وجدانش نسبت به او آن قدر شدید است که علاقه‌اش را می‌پوساند.

 «مادر» حاتمی، نه مهربان است و نه زیبا، کهنه است و عتیقه. اگر چیزی یا کسی برای ما عزیز باشد، علی القاعده در تصورات و رویا‌هایمان، در بهترین و زیبا‌ترین صورتش او را می‌بینیم. پس اگر او را در چنین وضعی نبینیم، نه علاقه که تنفر خودآگاه یا ناخودآگاه ما را القا می‌کند.

فیلمساز، مادر را به زور از خانه سالمندان به بیرون ـ به «خانه مادری» ـ می‌آورد، یک هفته‌ای زندگیش می‌دهد که سریعا بازپس بگیرد. فرزندانش را (که یکی خُل است، دیگری افسرده و در عشق شکست خورده، آن یکی ظالم و لُمپن و دلال و آن دیگری عارف قلابی احساساتی اما اخته، فقط دختر کوچکۀ حامله ظاهرا و بیخودی مهربان است) نشانش می‌دهد که چه کار کند؟ که شرمنده‌اش کند و شکنجه‌اش بدهد؟ معلوم نیست چگونه‌ای موجودات کج و کوله قادرند این مادر را ـ که آن‌ها را تربیت کرده ـ دوست داشته باشند. و مادر، عامل وحدت و مهربانیشان شود؟ اگر این فرزندان بی‌ریشه و بی‌تبار مادر را دوست داشتند، چرا او را به خانه سالمندان تبعید کرده‌اند؟ حتی دختر کوچک ظاهرا مهربان و عاشق، چگونه به این قضیه رضا داده و چرا او را در خانه خود نگه نداشته؟ اگر این فرزندان به بن بست عاطفی رسیده، «حسرت» مادری دارند و به دنبال بوی مادرند، چرا آن را در خانه قدیمی جستجو می‌کنند؟ مادر، که در خانه سالمندان است و بوی مادر که از آغوش او می‌تراود هم باید در آنجا باشد ـ در تبعیدگاهش ـ نه در خانه قدیمی. مادر، در یک جا، بویش در جای دیگر؛ بر در و دیوار خانه سنتی و قدیمی! این مثله کردن مادر نیست؟ و نوعی فتیشیسم در و دیوار، اسباب و اثاثیه عتیقه و معماری سنتی؟ اشیاء مهمترند یا انسان؟

و تازه این خانه مادری یه با قول فیلمساز «خانه امن» چگونه جایی است و چه دارد؟ امنیت؟ این خانه که محل دعوا و اذیت و قهر و عذاب است؟ و با آمدن خلق الساعۀ فرزند عرب زبان ـ یا عرب نما ـ با دوربین عکاسی و [سوغاتی]‌های غربی، هم به محل مهر و آشتی تبدیل نمی‌شود. این خانه، مکان سورچرانی است و خورد و خوراک. گویا هم مادر و هم فرزندان به جای «حسرت» و دلتنگی برای هم، «نوستالژی» چلوکباب و کاهو و سکنجبین دارند و بس. تازه پول این بریز و بپاش «نوستالژیک» را هم ظالم‌ترین فرزند می‌پردازد.

راستش همه فرزندان این مادر از او متنفرند (بیخودی هم او را به تبعید نفرستاده‌اند). مادر، برای آن‌ها منشأ یکسری تضاد‌ها و کشمکش هاست. مادر، که خود از تبعید آمده، بچه‌هایش را یک هفته در تبعیدگاه «خانه امن» زندانی می‌کند و مادر سالارانه حق دیدار از زن و شوهرانشان را از آن‌ها می‌گیرد ـ همچنان که فرزندان در این خانه ناامن، خودآزار و دگرآزارند. اینکه مکافات مادر است و محاکمه او و بعد هم اجرای حکم اعدامش، نه ادای دین و سپاس و ستایش از او.

فیلمساز ما، آرزوی مرگ مادر را دارد و برای پوشاندن عذاب وجدانش، تبعیدگاه مادر را «ایستگاه بهشتی» می‌نامد و مرگش را «رهایی» و رفتن به بهشت. فیلمساز ما، برای مادر وقت مرگ تعیین می‌کند ـ مرگ هم با کامپیو‌تر برنامه ریزی شده ـ و مراسم مرگ را هم به دست خود مادر برگزار می‌کند. قبل از مراسم، خورد و خوراک مفصل و بعد تدارک خورش قیمه و رخت و لباس سیاه و بعد که خیال مادر از لپه و برنج و حلوا و گوشت و لباس راحت شد، با یک ضربه کارش را تمام می‌کند. در واقع مادر، به دستور فیلمساز به طور «طبیعی» هاراگیری می‌کند.

به نظرم صحنه «رهایی» مادر و محو شدن میله‌های تخت خوابش و نورافشانی تخت، و گل و قرآن، یک اداست یا یک دغلکاری آشکار. این مرگ نمی‌تواند برخلاف ادعای فیلمساز، «سبکبار» باشد و «عارفانه». این مرگ، اگر «رهایی» باشد، رهایی از شر این بچه‌های درب و داغان است و برآوردن آرزوی آن‌ها، و هیچ ربطی به «وصل عاشقانه و عارفانه» ندارد.

اگر مادر، سمبل زایش است، این «زایندگی» او که ادامه حیات نیست و نمی‌تواند اثر مثبتی در وجود و زندگی این آدمهای جعلی عقب نگه داشته شده بگذارد، چرا که حاصل این «زایندگی»، به این علفهای هرز منجر شده: لُمپن و دلال، عقب مانده و خُل، اخته و افسرده و غیره.

و اگر این مادر، نماد وطن باشد که واویلا با این میوه‌های تلخش. این، توهینی است به مام وطن و به فرزندان آن.

و نگرش فیلمساز نسبت به مرگ، باز هم برخلاف ادعایش، نگرشی شرقی ـ ایرانی نیست. اگر هم شرقی باشد، متعلق به خاور دور است و نه خاور میانه. دید شرقی ما از مرگ، بی‌مسئولیت و بی‌ترس نیست، فرار نیست. اگر مادر، مسلمان است (که گاهی صبح‌ها نماز می‌خواند، آن هم بعد از طلوع آفتاب!)، باید از گناه بترسد و از سوال و جواب. اگر مادری قبل از مرگش، پسر ظالمی دارد، نمی‌تواند با خیال آسوده و «سبکبار» از دنیا برود؛ عذاب می‌کشد، زیرا که لااقل این را می‌داند که باید جواب پس بدهد از برای تربیت چنین فرزندی.

برای فرد مسلمان، مرگ از یک طرف ادامه حیات است و پیوستن به اصل ـ و برای عرفای واقعی و نه عارف نمایان پیوستن عاشق به معشوق است و وحدت عشق و عاشق و معشوق ـ اما از سوی دیگر بی‌حساب و کتاب نیست. گناه، مطرح است و جهنم و بهشتی وجود دارد. مگر اینکه اعتقادی به جهنم و بهشت نباشد و به خدا.

این نگاه نسبت به مرگ، به نگاه برخی قبایل آفریقایی ماند، یا بودایی. یا دیگر آیینهای سنتی خاور دور، یا نگاه سرخپوستان. این سرخپوستان هستند که از مرگ نمی‌ترسند و به این سبک ـ مادرگونه ـ تدارک مرگ را می‌بینند. آن را جشن گرفته و شادی می‌کنند. چرا که تلقیشان به آیینهای بدویشان مربوط است. و تبیین اقتصادی هم دارد: یک نان خور کم. آن‌ها هستند که معتقدند تا وقتی کسی به درد می‌خورد، حق دارد بماند. اگر نتواند کار بکند و سربار دیگران شود، حق زیستن ندارد.

اما نگاه مسلمانان ـ و بسیاری دیگر ـ فطری است. همه، از مرگ می‌ترسند و اصولا ترس از مرگ، جزو وجود هر انسانی است ـ بخشی از این ترس از ناشناخته هاست ـ. مسلمان، هم از مرگ می‌ترسد، از گناه هم. و از خدا می‌خواهد تا گناهان او را نبخشیده، او را از دنیا نبرد. به او فرصت بدهد کارهای انجام نگرفته‌اش را به سامان برساند. به شناخت برسد و به خود و در نتیجه به خدا. اگر هم خود را تسلی می‌دهد، به این خاطر است که معتقد است عفو خدا بیش از گناهان اوست.

نگرش «مادر» نسبت به مرگ، نگرش عرفان قلابی و مخدر مُد روز است. «عرفان» بی‌مرارت و بی‌حس، عرفان بی‌سلوک و بی‌دیانت، عرفان آب حوض و ماهی قرمز و انار سرخ و گل و گیاه و…

براستی «عرفان» چیز خوبی است در سینما. همه گونه می‌شود تفسیرش کرد و همه چیز به آن می‌چسبد. هر حرف آن را می‌شود بنوعی تعبیر و تأویل کرد:

 «ع» آن مثل عشق، علی. یا مثل عتیقه، عمر / «ر» مثل روح، رهایی، یا مثل ریا، روشنفکربازی / «ف» مثل فکر، فرهنگ. یا مثل فراموشی یا فیلمفارسی / «ا» مثل انسان، اسلام، آزادی. یا مثل ادا، انار، اسارت / «ن» مثل نیاز، نماز یا مثل [نان]، نوستالژی، یا نوستالژی بازی.

*

تا اینجا، بحث «نوستالژی» و «عرفان» و یا بحث «نمایش»، و ربط آن به واقعیت، به واقعیت و به طبیعی بودن، که ادعای بزرگ فیلمساز ماست:

 «اساسا، موضوع من «واقعیت» نیست. من در اینجا، که در هیچ موقع و جای دیگری با واقعیت سر و کاری ندارم. پرسوناژ فیلم من کتابی کهنه و عتیقه را ورق می‌زند، کتابی خطی را که متعلق به پدرش بود و از میان کتاب، گل سرخی تازه، کاملا تازه را پیدا می‌کند. من کارم نمایش است، واقعیت اصلا سر و کار ندارم… مسئله من «نمایش» است، لذت و زیبایی نمایش.» (نشریه روزانه هشتمین جشنواره فیلم فجر)

یا: «صحنه‌ها، طبیعی هستند، اما واقعی نیستند… در زمان هم با واقعیت کاری ندارم… موضوع من طبیعی بودن است.»

حال ببینیم این «طبیعی بودن» چیست. آیا با متن این جملات ضاهرا ضد فاضل منشانه که: «من کارم نمایش است»، یا مثلا من فیلمساز اصیلم، کسی هنرمند می‌شود و کارش هم اثر هنری و نمایش؟ و موضوعش، هم طبیعی بودن این ادعا‌ها را در مصاحبه‌ها که هیچ، بالای تک تک نماهای فیلم هم که بنویسند یا مصاحبه‌ها را به فیلم سنجاق کنند، چیزی حل نمی‌شود و باری به فیلم افزوده نمی‌گردد، فقط کار مدعی مشکل‌تر می‌شود. چرا که «نمایش» شوخی نیست و هر چیزی را هم نمایش نمی‌گویند. بحث طبیعی بودن و واقعیت و فراواقعیت، که عتیقه جمع کردن و سمساری نیست. این بحث، حساب و کتاب دارد، و قاعده و منطق.

برای آنکه چیزی غیرواقعی به باور نشیند و قابل قبول و طبیعی جلوه کند، غیر از قریحه فوق العاده، شناخت می‌خواهد و استادی.

اثری، هنر می‌شود و طبیعی می‌نماید که در آن زندگی جریان داشته باشد. آدم‌ها اثر زنده باشند با روح و با خون. فضا، زنده باشد و بخشی لاینفک از اثر. و همه چیز دارای قاعده و منطق خاص خود. هر بازی‌ای قاعده‌ای دارد و هر نمایشی نیز؛ منطق نمایش هم نه زورکی و تحمیلی است و نه مصنوعی و بیجان و نه ادعا. بسیاری از هنرمندان بزرگ، که در آثارشان، ما را وارد دنیایی می‌کنند که به واقعیت ربطی ندارد و جا به جا طبیعی بودن این دنیای غیرواقعی، طبیعی بودن کنش‌ها و واکنشهای پرسوناژ‌ها را به ما ارائه می‌دهند و به نمایش می‌گذارند. لحظه به لحظه مرز واقعیت را می‌شکنند. آن هم نه دفعی و بی‌قاعده ـ چرا که ناگهانی و «کارتونی» نمی‌شود به ته چاه رفت یا بالای نردبان. یا با مداد پاک کن، چیزی را محو کرد و با مداد چیزی را خلق ـ به همین جهت حتی دیوانگیهای برخی پرسوناژ‌ها، بسیاری طبیعی می‌نماید و طبیعی هم هست، همچون زندگی. آنچنانی طبیعی که بیشترین همدلی ما را بر می‌انگیزاند. برای واقعی جلوه دادن، باید تا حد بسیاری همدلی را برانگیخت و خالق برای برانگیختن همدلی واقعی خواننده یا تماشاگر، می‌بایست مخلوق (پرسوناژ‌ها + اثر) را دوست بدارد. اگر خالق، چنین وفاداری و مهری نسبت به مخلوقش داشته باشد و بلد هم باشد که آن را به نمایش درآورد، می‌تواند همدلی ما را ـ به گونه‌ای طبیعی و راست ـ برانگیزاند. شکستن مداوم واقعیت، اساس این همدلی است تا اثر از راه دل، به منطق و شیوه تفکر تبدیل شود و در دل ما جای گیرد و از راه دل به عقل.

برای ایجاد این احساس که منجر به باور می‌شود، ساخت اثر نقش ویژه یا حتی اصلی ایفا می‌کند؛ ساخت منسجم و یگانه آن. اگر افتتاحیه‌ها و مقدمات و فضاسازی چنین آثار را حذف کنید، دیگر نه طبیعی هستند و نه به باور می‌آیند. در نتیجه ارتباطی اینچنین محکم با مخاطب برقرار نمی‌کنند. برخی از هنر‌شناسان بزرگ را عقیده بر این است که ساخت اثر تعیین کننده است و از خود اثر مهم‌تر.

حماسه کربلا را همه شنیده‌ایم. «شمر» را هم می‌شناسیم، ده‌ها و بلکه صد‌ها بار خوانده، شنیده و تعزیه‌اش را دیده‌ام و هر بار هم طرفدار امام حسین (ع) شده‌ایم و دشمن شمر. و هر بار هم دلمان آتش گرفته است، درست؟ خب اگر همین قصه آشنا را طوری روی صحنه آوریم که بازیگر نقش امام حسین‌اش، بد بازی کند و خصوصیات او را نرساند، از نظر ظاهری نحیف و ضعیف باشد و از نظر ورحیات، ترسو و ناجوانمرد و درست برعکس «شمر»، خصوصیات مثبت قدرت، مردانگی و حمیت را داشته باشد، «نمایش» چه اثری می‌گذارد؟ و ما در آن نمایش طرفدار چه کسی می‌شویم؟ این مثال، در مورد قضیه‌ای تاریخی است. اما برای موضوعی غیرواقعی هم صدق می‌کند. شاهنامه فردوسی را در نظر بگیرید: در شاهنامه، هیچ چیز واقعی نیست اما در طی قرون و اعصار، همه قصه رستم و سهراب را شنیده‌اند؛ دهان به دهان و سینه به سینه گشته و به باور همگانی نشسته. همه؛ رستم را و سهراب را باور کرده‌ایم و هفت خوان رستم را و جنگیدن با دیو سپیدش را. و همه طرفدار رستم شده‌ایم. حال آنکه نه رستمی وجود داشته نه دیگرانی. کل قصه، سمبلیک است. و آنچنان سمبلیسم فردوسی طبیعی است که به اسطوره تبدیل شده و اسطوره و واقعیت یگانه شده‌اند. ما در شاهنامه از واقعیت به فراواقعیت می‌رسیم و انسان‌ها و چیز‌ها را در آن دنیا می‌بینیم و باور می‌کنیم. اثر، ما را از واقعیت، گذر می‌دهد. پس از آن دوباره بازگشت به واقعیت و باز گذر از آن. و «اتفاق» محقق می‌شود. هر اتفاقی، واقعی است. وقتی کسی مرد، دیگر مرده، سهراب را نمی‌شد زنده کرد. این، منطق هنر است.

برای به باور نشاندن زندگی و مرگ شخصیت‌ها، هم استادی لازم است ـ و حتی نبوغ ـ و هم زحمت کشیدن و حتی جان کندن. برای این «خلقت» هم خالق، می‌بایست مخلوقش را باور کند و دوست بدارد و به او وفادار باشد ـ خلقت، بی‌عشق نمی‌شود ـ تا بتواند همدلی مخاطب را خلق کند. و آتش بر جان و بر روح.

شفقت به انسان و عشق به او، و به خالق، همچون خورشید است در آثار هنرمندان بزرگ. و این خورشید است که قادر است غیر واقعی را طبیعی نماید.

راز و رمز هنرمندان راستین ـ که به «مادر» و خالقش و امثال او ربطی ندارد ـ در این شفقت، در این استادی و در این تلاش بی‌وقفه است و در فروتنی جدی و واقعیشان.

در یک اثر هنری، زمانی طبیعی بودن به ظهور می‌رسد و بر «واقعیت» زندگی پیروز می‌شود که تک تک لحظات اثر زنده تا نقطه پایان آن در یک کل به هم پیوسته، مرز واقعیت را بگذراند، به گونه‌ای که یک صحنه یا پرده یا لحظه‌ای را نشود حذف یا جا به جا کرد.

و اگر نتوانیم چنین کنیم، گل سرخ لای کتاب آقای جلال الدین ـ با وجود اسم عاریه‌ای و بی‌مسمایش و ادا‌ها و کلام احساساتی‌اش ـ هر چقدر هم تازه باشد، بیجان می‌شود و بی‌معنی، حتی خنده دار. و به جای طبیعی نمایاندن، حداکثر به تردستی شبیه می‌شود و بس.

مشکل فیلمساز ما ـ که گویی اپیدمی هم هست ـ مشکل خودشیفتگی و اداست که فیلم مرده‌اش را هنر نمایش می‌نامد و «تردستی» را طبیعی بودن. اما گویی واقف است که اثرش بلاواسطه قادر به ایجاد ارتباط با تماشاگر نیست. بناچار به نقد فیلم هم می‌پردازد و به بهانه مصاحبه، یک بار قبل از اکران و چند بار بعد از آن، نقد سراسر مثبت و حتی شیفته‌ای از اثرش ارائه می‌دهد ـ کافی است سولات را از مصاحبه حذف کنید. و این قضیه در بین فیلمسازان ما آنچنان مُد شده که احتیاجی به منبع ذکر کردن و رجوع دادن نیست؛ هر مجله یا روزنامه‌ای را که بگشایید، گواه این مدعاست.

این همه خودشیفتگی که در واقع از عدم اعتماد به خود و به اثر سرچشمه می‌گیرد، راه به جایی نمی‌برد و یک کاردستی بد و بیجان، به فیلمی هنری و زنده مبدل نمی‌شود. فروش فیلم هم دلیلی بر ارزش آن نیست. سینما، زنده است و نقد هم.

.

[مرتبط: نقد فراستی بر هامون مهرجویی]

47 فکر می‌کنند “نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)”

  1. واقعاً واسه آقای فراستی متاسفم چون نشون داده که با آدمایی که مردم عاشقانه دوسشان داشتن مشکل داره،به اسمهایی که اوایل نوشته اش میاره و از اونا انتقاد میکنه نگاه کنین تا پی به حرفای من ببرین،به هر حال به نظر من در تاریخ سینمای ایران مردی همچون علی حاتمی نخواهد آمد،فقط به 5 دقیقه آخر فیلم مادر نگاه کنین،دیگر تکرار نخواهد شد،روحت شاد علی حاتمی و ان شاءا… با ابا عبداله محشور شوی،فاتحه.

  2. سلام
    آقای فراستی فقط یک سوال
    اگر فکر میکنید نقد شما بر سینمای ایران سازنده بوده نه کوبنده! پس چرا وضعیت سینمای ما الان اینه ؟؟؟
    اینقدر پوچ و بی معنی ؟؟؟
    مثل نقد پوچ و بی معنی شما بر مادر ، اونم بیست و اندی سال قبل که ادعا میکنید اون زمان بی پرده تر و رک تر و حتما به خیال خودتون سازنده تر نقد میکردید …

  3. با این حال این آقای فراستی اخیرا ( شاید تحت تاثیر این سینمای پر مدعای از درون خالی )معیارهایش را تا حد زیادی از دست داده است . واین برای آقای فراستی فضیلتی نیست . به هر حال شاید این افتادگی بی مورد مثلا در برابر فیلمی احمقانه ای مثل “خوابم می یاد ” نتیجه فرا رسیدن پیری است .

  4. خوب امیدوارم این حرفها به گوشش برسه ، یا یه سری به این وبلاگ بزنه و ببینه از لحاظ آمار نقدهاش چقدر پذیرش و ارزش داره !

  5. مادر یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایرانه . فراستی هم بهتره حرف زیادی نزنه بره همون اخراجی ها را ببینه .

  6. با سلام به همه عزيزان مخالف فراستي . نقدهاي فراستي بر اساس يك متد زيبايي شناسي در سينما است . با نقدهاي كه از ايشان سراغ داريم مي توان به متد ايشان پي برد . اگر سواد داريد اين متد و كارايي آن را بررسي كنيد و يا از متد جديدي دفاع كنيد . لطفا به شخصيت كم نظير ايشان توهين نكنيد .

  7. با سلام.من سينما نخوندم.سواد سينمايي هم ندارم.برا اقا فراستي هم احترام قائلم.ملاك من برا خوب بودن يه فيلم حسيه كه از اون فيلم ميگيرم. مادر علي حاتمي هربار كه ديدمش چشمو تر كرد.هرگاه كه ميخوام مادر ايروني رو تصور كنم علاوه بر تصوير مادرم فيلم مادر رو هم ناخود اگاه در ذهنم ميبينم.همون حسي كه از شعرهاي سهراب بهم دست ميده از ديدن فيلم مادر نيز عايدم ميشه.حالا اگه همه كارشناسا بگن فيلم بديه قلبم گواهي نميده.ومن فقط به حرف دلم گوش ميكنم.علي حاتمي از اينور دنيا با صداي بلند بخاطر فيلم مادر ازت تشكر ميكنم.

  8. برای من خیلی جالبه که آقای فراستی متوهم و فیلم نفهم که تو همین نقد به عنوان یک ضعف جدی این انتقاد رو مطرح می کنند که” وقتی فیلمسازی با زمانه‌اش نباشد، آن را نشناسد، متعلق به آن دوران نباشد، با آدم‌ها و مسائلشان بیگانه باشد، ناچار است به گذشته خود نقب بزند، به اشیاء درگذشته دلخوش کند و با آدمهای عتیقه‌ای سرگرم شود. حاتمی، امروز دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد یا حرفش از جنس زمانه نیست” خودشون در مقام منقد گرفتار همین موضوعند و هنوز تو هیچکاک و برگمن و جان فورد گیر کردند و کوچکترین تحولی در سینما رو بر نمی تابند یا بهتر بگم” نمی فهمند”.یکی باید این آقا رو از چنبره سینمای کلاسیک (که اونم نفهمیدن)نجات بده. به نظر من حتی یک واژه از نوشته های این بی وطن خوندن نداره…

  9. با سلام به نظرم استاد به یکی از مشکلات اساسی سینما اشاره کردند و اون هم اینکه بعضی از فیلمسازان چون مساله جدیدی برای طرح ندارند شروع میکنند به تکرار خود البته ضعیفتر بدون محتوا تر و در نهایت میخان تو دنیای فیلم سازی خودشون حال کنند وهیج توجهی به مکان سینمایی و زمان سینمایی نداررند که اصلی بودن فیلم رو نشون میده و از همه مهمترسعی میکنند که با نشون دادن صحنه ها ودیالوگ های احساسی خلق الساعه و بی پشت با احساسات تماشاگر بازی کنند ودر واقع سو استفاده احساسی بکنند.

  10. اصلا قبول میکنیم که مادر بدترین فیلم تاریخ سینمای جهان باشد (حتی بدتر از نویسنده اخراجی های 1و 2و 3 و 4و … + قلاده های طلا) چیزی که من نفهمیدم اینه که چرا این آقای فراستی هنگام نوشتن این نقد اینقدر عصبانی بودن؟ تنفر در قلم ایشون موج میزنه!
    لابد ایشون به فیلم هنری هم اعتقاد ندارند گرچه پیام مادر فراتر از کاهو سکنجبین و ماهی قرمز حوض خونه بود.
    مادر، ایران بود

  11. من سینما خوندم و تقریبا همه افه های کارشناس بودن جناب فراستی رو درک میکنم.ولی:
    انصافا آنچه میتونم در مورد این نقد و هدف نویسنده اش بگم واقعا به صورت معجزه آسایی میشه در یک کلام خلاصه کرد و اون هم اینه:
    سووووووووووووووووووووووووووووووووزششششش.
    به خدا انگار داشته توی آتیش حسادت میسوخته و اینهارو نوشته.
    امیدوارم خدا بهش سعه صدر بده و این حسدتها رو ازش دور کنه.
    شاید حاتمی خیلی مسلمون نبود ولی من بچه مسلمون به صدتا دهنمکی و امثال او ترجیهش میدم.امیدوارم خدا امثال فراستی رو اصلاح کنه که یک تنه کار هزار دشمن رو برای این نظام انجام میدن.

  12. سلام
    در جواب آقای { عباس }
    مخاطبی که فیلم رو نگاه میکنه نه کارشناسه و نه سینما خونده ، تو کوچه پس کوچه های این مملکت بزرگ شده و معنی مادر رو در قالبهای بزرگتر و جامعتری از این متدهای زیبایی شناسی که هر روز در حال تغییره حس میکنه.
    آقای فراستی هم بهتره قالب نقدش رو عوض کنه ، چون اونم ایرانیه و میدونه که برداشت مخاطب ایرانی کاری به متد نداره ، مگر اینکه بگه من سینمایی هستم و سینما واسه خودمه ، همینی که من میگم !
    در ضمن متدی که ما از ایشون سراغ داریم زیبایی شناسی نیست ، متد تخریبه …

  13. سلام

    بعد از خوندن نقد فیلم مادر و نظرات دوستان باید بگم که به نظر من، هم فیلم مادر فیلم قابل احترامیه و هم بخش هایی از نقد آقای فراستی در مورد فیلم ، منطقی.
    به هر حال خوبی یا بدی یک اثر اونم از جنس هنر ، مطلق نیست. چیزی که باید قبول کنیم اینه که همه مثل هم فکر نمیکنن و باید تلاش کنیم تا فرهنگ تحمل نقد و ایجاد گفتگو رو بیشتر کنیم.چون در کنار نظرات و دیدگاه های متفاوته که جامعه به رشد و پویایی میرسه نه در تک صدایی و سکون.من خودم علیرغم این که دیدگاهم به عنوان یک مخاطب عام در بیشتر فیلم هایی که آقای فراستی براشون نقد نوشتن با دیدگاه ایشون تفاوت زیادی داره ولی باید اعتراف کنم که خیلی نکته ها و درس ها رو از خلال نقدهای ایشون یاد گرفتم و نکته آخر این که به نظر من ، جنس نقد فراستی،گزنده و تلخه…

  14. من با مادر حال نکردم همیشه به خودم می گفتم درشت بودن گوشت قیمه چه حساسینیه که این بنده خدا داره.کاش علی حاتمی مادر منو میشناخت!
    مادر من خون داشت! جون داشت وصیتهاش دل سنگو آب می کنه! ما چارتا رو هر کی ببینه تقریبا دستش میاد چه مادری داشتیم
    کلن گرجه خراب کردن آسان تر از ساختنه و نقد از فیلم سازی
    اما صد امتیاز به آقای فراستی

  15. با سلام اتفاقا چند شب پیش ماهواره این فیلم رو داشت نشان میداد این فیلم بسیار زیبا بود که حتی علی حاتمی پشت دوربین به گریه افتاد دیالوگهای بسیار زیبا بازیگران مجرب مخصوصا بازی محمد علی کشاورز و مرحوم رقیه چهره آزاد که روحش شاد باد

  16. بايد نقد فراستي رو بدون حب و بغض بخونيد و دوباره فيلمو ببينيد. اغلب نقدهايي كه فراستي به فيلم مادر داره كاملا درسته و مشخصه كه علاوه بر سواد سينمايي سواد روانشناسي و جامعه‌شناسي هم داره. اگر ساير نقدهاشو بخونيد به اين نتيجه مي‌رسيد. فراستي قلمش بهتر از كلامشه. بهتر و كارشناسي تر مي‌نويسه. پيشنهاد مي‌كنم كتاب لذت نقد فراستي رو بخونيد.

  17. با سلام خدمت تمام دوستان.علی حاتمی بدون شک یکی از محبوب ترین فیلم ساز های کشورمون ایران.اثار ارزشمندش هیچ وقت از یاد هیچ سینما دوستی نمیره.اثاری که پر از لطافت.پر از حس.پر از شعر .علی حاتمی مرد دیالوگ های ماندگاره به یاد بیارید دیلوگ های فیلم سوت دلان رو(همیشه چقدر زود دیر میشه و …)یا تو همین فیلم مادر دیالوگ همیشه جاودان و ویران کننده اکبر عبدی بعد از مرگ مادر که میگه:(مادر مرد از بس که جان ندارد).با تمام این تفاسیر فیلم مادر فیلم خوبی نیست.منها کنید مو سیقی زیبای فیلم رو از فیلم.منها کنید چند تا پلان کارت پستالی و دکوراتیو را از فیلم.چیزی از فیلم نمیمونه چون فیلم فاقد ساختار و استخوان بندی.سر در گرمی و بی هدفی تو کار موج میزنه.فیلم از نظر نماییی و بصری انقدر درسته که مخاطب رو محو ظواهر میکنه و باطن فیلم تو ظاهر گول زنندش غرق میشه.ای کاش ما به جایی میرسیدیم که توقع مون رو بالا میبردیم نسبت به اتفاقات پیرامونمون که اثار هنری هم یکی از این اتفاقات. سوت هورا نکشیم از روی رو در واسی اگر فیلم مادری ساخته میشه بشینیم فیلم مادر رو ببینیم نه فیلم مادر علی حاتمی رو.تو این چند سالی که دارم فیلم میبینم و سینما رو دنبال میکنیم به نظرم مسعود فراستی تنها منتقدی که اول اسم کارگردان و قلم میگیره بعد شروع به تماشای فیلم میکنه.با احترام به بزرگ مرد همیشه جاویدان سینمای ایران علی حاتمی

  18. با سلام. راستش فیلم را برای چندمین بار دیشب از شبکه تهران دیدم. دوباره اشکم را درآورد و محو بازی اکبر عبدی و سایر هنر پیشه ها شدم. فیلم از نظر تکنیک و ظاهر فوق العاده بود ولی با اون بخش نقد آقای فراستی موافقم که تصویر درستی از مادر ایرانی ارایه نشده بود ولی باز فکر می کنم شاید علی حاتمی فراتر از این نگاه ها نقدی بر واقعیت موجود در جامعه و حتی مادران یا خود ایران داشته است. و واقعیتی که بعضی از مادران و حتی خود ایران با وجود مهر بی حد و حصر به دلیل نا آگاهی(یا عوامل خارج از کنترلشان مانند تبعید شوهر و مشکلات تبعی آن) باعث بدتر شدن شرایط و بوجود آوردن فرزندانی می شوند که کمتر از خودشان مفیدند. بالاخره هر کس اثر خودش را به جا می گذارد و نقش خودش را می زند. علی حاتمی نیز روایت خودش را کرده و منتظر آفرینش بهتر در سینما و حتی نقد از عزیزانی مانند آقای فراست نیز هستیم(حداقل با احترام بیشتر و بر شمردن نقاط برجسته ای که حتما وجود دارد).

  19. اگر می خواهی دیده شی داد و هوار راه بنداز؛
    اما اگر می خوای موندگار شی لازم نیست جواب داد و هوار آقای منتقد رو بدی، فیلمت بعد از بیست سال هنوز جزو پنج فیلم برتر تاریخ سینماست به گواه نظرسنجی های مختلف؛

  20. به نظر من همه ی اینایی که میگن منتقد فیلم مادر حسوده یا معنای حسادت رو نفهمیدند یا مثل احمقهای جهان سومی که توهم توطئه همیشه با هاشونه فکر می کنن داره بهشون حسودی میشه. بزرگترین اشتباه اسطوره سازی در مورد یک شخصیت محبوب یا اثره. بالاخره این اثر خوبیهایی داره اما حتما ضعف هم داره که هیچ وقت گفته نشده. مثل داریوش مهرجویی که بعد از فیلم لیلا و سنتوری اومد نارنجی پوش رو ساخت که اصلا نمی شد فهمید بجز انواع زباله چه پبامی رو می خواهد به مخاطب بده. مادر شاید برای دوران خودش اثر شایسته ای بوده باشه اما امروزه هیچ معنایی برای زمینه ی اجتماعی و فرهنگی و زمانی -مکانی ما نداره. خواهش می کنم لقب حسود و دشمن و … از لغت نامه ی ذهنتون حذف کنید

  21. آقای فراستی هر نقدیتونو قبول میکنم جز این!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مادر بده اونوقت اخراجی ها خوبه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا یه کاری میکنی آدم ازت نا امید شه .

  22. آقاي فراستي بهترين منتقده ، شماها بهتره اول ادب ياد بگيريد بعد نظر بديد خوب معلومه اين نقد در حد و اندازه سواد شما نيست چرا به اين بيخود توهين ميكنيد ايشون در زمينه سينما تحصيل كرده و بيشتر از شما چاله ميدوني ها ميدونه تمام نقدهاش هم درسته . در قلب مني فراستي

  23. آقای فراستی چرا نقدهای شما اینقدر با نظر مردم متفاوت است. من با فیلم مادر زندگی کردم و لحظه لحظه اش در وجودم جاری است اونوقت شما میگویید بیننده کشش ندارد تا آخر فیلم را ببیند؟ بی اغراق من 80درصد دیالوگهای مادر رو حفظ هستم. نقد شما به من ثابت کرد که شما توانایی درک مفاهیم والای سینمای حاتمی رو ندارید و به خاطر این ضعف، ایشان متهم میکنید به مفهوم نداشتن

  24. 1. فراستی یک اسطوره است. بسیار با سواد و بسیار بزرگ.

    2. بین نظرات، یک چیزی که خیلی زیاد دیده میشه مغالطه ی توسل به نتیجه هست. دوستان ادعا میکنند که چون فیلم علی حاتمی رو خیلی ها دوست داشتند، پس قابل نقد نیست. چون در این صورت این نتیجه گرفته میشه که خیلی ها اشتباه میکرده اند.

    این حرف شبیه اینه که در زمان خشکسالی، بگیم خشکسالی نیومده، چون خشکسالی این نتیجه رو خواهد داشت که خیلی از آدم ها از بین میرند !

    3. راجع به اخراجی ها هم خیلی از دوستان صحبت کرده بودند.
    واضحه که استاد از اخراجی ها در اندازه ی خودش دفاع کردند و توضیح دادند که چرا شایسته ی این همه حمله نبود. و در مورد این فیلم هم در اندازه ی خودش دارند نقدش میکنند و توضیح میدند که چرا این فیلم اینطور که خیلی ها میگند یک شاهکار نیست.

  25. به نام خدا.
    باسلام.
    ابتدا باید یه کمی سواد دار شد بعئ صحبت کرد.اینکه من گریم بگیرد دلیل بر این نمیشود که فیلم خوبی بوده است.این احساساتی شدن است نه حسی منتقل شدن.این 2باهم فرق میکنند.حس از عقل می آید.این فیلم خس را منتقل نمیکرد ولی به شدت احساساستی تازه همین را هم شما اگر به مکان های سالمندان بروید میتوانید پیدا نمایید.تازه صواب بالایی هم میبرید.

  26. بنده خیلی آقای فراستی رو نمیشناسم ولی این نقدش واقعا خوب و بجا بود. هر چند شخصا احترام زیادی برای آقای حاتمی فائل هستم. شمایی که بد و بیراه به وی میگید اصلا نقد رو خوندید؟ بروید فیلمهای خوب رو ببینید تا بفهمید دیالوگ خوب چیه و دیالوگ افتضاح، کلیشه ای و به نظر گنده چیه! بازیگر خوب چیه و بازیگرنما چیه؟ سینمای ایران واقعا خیلی عقب هست و فاقد فیلم خوب. کار منتقد این نیست که سینما رو خوب کنه!!!! اون باید نقدش رو کنه و عوامل تولید فیلم هستند که باید فیلم خوب بسازن و نه منتقد!!! لطفا خواهشا قبل از اینکه به من هم بد و بیراه بگید برید و چند تا فیلم آمریکای جهانخوار رو ببینید و بعد قضاوت کنیدو حتی ببینید اونها به اخلاقیات بیشتر پایبند هستند یا فیلمهای ایرانی و تا ندیدید قضاوت نکنید.

  27. یکی از چرت ترین نقدهایی بود که خونده بودم .دهن گاله ات را ببند مرتیکه احمق تو لایق جفت کردن کفش علی حاتمی هم نیستی

  28. نمی دونم این خزعبلاتی که مسعود از حلقش خارج کرد، نقادی بود یا فحاشی. ولی به عبادت دقیق کلمه، زری بود که از دهنش خیلی بزرگ تر بود. چرا بزرگ تر؟ چون نمی دونم داشت چی کار می کرد؟ آره. این آقا باید فیلمو نقد می کرد نه این که بخوا به ما دین رو یاد بده یا حادثه ی کربلا رو تعریف کنه.

  29. سلام من قبل از خواندن این متن از آقای فراستی متنفر بودم ولی با کمال احترامی که برای زنده یاد حاتمی قائلم با بخشی از نقد اقای فراستی موافقم. نباید با حب و بغض نظر داد.

  30. تعفن .این چیزی است که همیشه از دهان فراستی استشمام می کردیم و هیچ وقت تا به این اندازه بوی آن به مشام نمی رسید.منتقد متعفن به نظرم بر قامت این روشنفکر پشمالو واژه ای مناسب باشد. این نوشته نه راهگشا ست و نه هدایت گر .فحش نامه ای است که در قالب نقد به ما تحویل شده.سالها ست که این مرزو بوم از مردان شایسته خالی شده.عرصه نقد هم به همین منوال. پیش از این فکر میکردم نظر مخالف همیشه می تواند عرصه ای باشدبرای گفتگویی دیالکتیک.اما قدرت تخریب فحش نامه را درک نمی کردم.امروزه به لطف امثال فراستی به این معرفت نائل آمدم

  31. با درود و ادب به شما عزیزان.در این مورد که آقای فراستی منتقدی ست ریز بین شکی نیست …اما تا کجا و با چه رویکرد و فلسفه ای؟جناب آقای فراستی عزیز به فرض که شما به صورت مطلق درک درست و روشنی از فلسفه،اسطوره،هنر و سینما به خصوص ادبیات داشته باشید دلیلی نمی شود که ابعاد دیگر هنر را نادیده گرفته و با بی رحمی تمام بر پیکره ی یک اثر ماندگار سینمایی چنین تازیانه فرود آوری آن هم به ناحق و ناروا.اگر معتقد به این هستی که سینما بدنه است و هنر نشات گرفته از وقایع جامعه است پس نابجا به داوری نشسته ای و چنین بار کجی را به عدم می بری چرا که یک منتقد می بایست داوری باشد متکی به خرد و اندیشه ی نیک خود نه دشمنی و خودشیفتگی.شما در نقد خود نوشتی که مادر یک عنصر زایندگی ست و این عنصر در فیلم حاتمی زایشی داشته که نتیجه ی آن مشتی خل و چل و لمپن و …بوده است آیا به این مفهوم در امر نشانه شناسی و اندیشه ی سمبلیک رسیده ای که مادر علی حاتمی سمبل ایران است و از دل این جامعه اقشار مختلفی سربرآورده و هر کدام در پی دست یافتن به زندگی ایده آل و آرمانی خود در این آرمانشهر هستند که فریبی بیش نیست؟از این نکات در نقد شما که مورد نقد قرار خواهد گرفت بسیار زیاد است و وقت بنده اندکی بیش نیست و رنه بیش از این شما را به سرزمین درست دیدن رهنمون می کردم.حال شما را به چالشی فراتر دعوت می کنم در سرزمین خرد، چالش درست اندیشیدن و داوری کردن به دور از هرگونه سوء هاضمه ی فکری و عصبی که نتیجه اش عق زدنهای عفونی با عنصر وهم و خودشیفتگی باشد…شاد باش و دیر زی
    فرود صادقی

  32. این دیوانه ی عقده ای روانی را جمع کنید، چرا یه بیمار اجازه داره از تریبون سیما و از بودجه ی بیت المال به همه توهین کنه، این روانی سخت نیاز به معالجه دارد برای بهبود عقده هایش

  33. به نظر بنده آقای فراستی یه آدم کاملا بیسواده …بیسواد به این معنا که درک واقعی از سینما نداره….و دقیقا متل یه روبات یکسری تکنیک ها و تئورهای سینمارو حفظ کرده و مدام بکار میبره….کار ایشون فقط حرف زدنه…..ایشون شو من خوبیه….به عقیده من خودش هم نقدهای خودشو صادقانه قبول نداره….فقط بخواطر اینکه جلب توجه کنه این مطالبو میگه…..خوب میشه انشا الله

  34. فراستی سینما بلد است ولی در کنارش استاد سفسطه است و بلد است چگونه آنکه را دوست نمی دارد با فلسفه بافی بکوید… البته ایشان نظر خود را بیان کرده اند و من هم اعتقاد دارم فیلم مادر فیلم کاملی نیست ولی اینطور که آقای فراستی با ریزبینی یک فیلم خوب و لطیفی مثل مادر را نابود کرده اند همین استدلال را می توان برای هر فیلمی بکار برد…کاری ندارد، شروع می کنیم…می خواهی از جویندگان(یا دلیجان) جان فورد فیلم مورد علاقه ایشان شروع کنیم و از جایی که دو سه تا سفید پوست مسلح مثل رمبو تعداد زیادی سرخپوست را اونور رودخانه براحتی لت و پار می کنند…می خواهید برای همین صحنه یک مثنوی سفسطه ایی صد صفحه ایی بنویسم!!!…..اینکه ما بدیهای یک فیلم آنقدر برجسته کنیم که شعشعه اش خوبی های فیلم را زیر سوال ببرد….منصانه نیست…همین مادر کلی لطافت و ظرافت توش بود….بچه هایش هم لازم نیست توصیف شخصیتی شوند….حکایت روزگار است و شخصیت ها برای بیینده ایرانی کاملا آشنا هستند…چه کسی با دیدن مادر با شخصیت های فیلم احساس غریبی کرد، آخه……

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *