سه سال پس از آشوب؛ جنبش سبز کاملا نمرده است

آیا کسی اینقدر آزاد هست که باور به تقلب نداشته باشد؟ از نظر فعالین سبز عملا چنین حقی وجود ندارد. اگر شما تقلب را «دروغ بزرگ» بدانید لابد یکی از عوامل کودتا، مزدور نظام، ساندیس خور، ساعتی هفت تومن، فعال جنگ نرمی و غیره هستید. تجربه مفصل بنده در گفت‌و‌گو با سبز‌ها می‌گوید که آن‌ها بعد از سه سال هم گوش شنوایی برای حرف مخالف ندارند و انگاره‌هایی تکراری را مثل ضبط صوت بازگو می‌کنند. تقلب برای آن‌ها یک اسطوره است، قسمتی از باور ایمانیشان به اوضاع سیاسی در ایران. بت تقلب اگر فرو بریزد کل حیثیتشان فرو می‌ریزد و با تقصیر همه خون‌ها و خسارت‌ها روبرو می‌شوند. بنابراین بیشترین تعصب را روی همین مورد نشان می‌دهند و بعضی‌هایشان فکر می‌کنند با استفاده از تعابیری مثل «کودتا» ماجرا را جدی‌تر و خطرناک‌تر جلوه می‌دهند، و تقصیر را از خودشان دور‌تر می‌کنند.

تقلب مدرک می‌خواهد نه تحلیل، اما برداشت سبز‌ها از نتیجه انتخابات همیشه مبتنی بر تحلیل بوده است. از‌‌‌ همان شبی که قبل از باز شدن صندوق‌ها موسوی اعلام پیروزی کرد، تا مصاحبه رهنورد با بی‌ بی ‌سی فارسی که از تخمین غیبی و نسبت «چهار و نیم به یک» قبل از اتمام رأی گیری گفت، و تحلیل‌هایی مثل «فرزندی آذربایجان» و «دامادی لرستان» را مطرح کرد، می‌شد حدس زد که سبز‌ها از بالا آمادگی چیزی جز پیروزی مطلق را ندارند، و برای اثبات تقلب هم احتیاجی به ارائه مدرک نمی‌بینند. (بنده تا به حال هیچ نوشته منطقی و خالی از فحش و شعاری از سبز‌ها ندیده‌ام که دستکم تلاش کرده باشد این دو کار را توجیه کند؛ چرا اعلام پیروزی؟ و چرا من لُرم و تو تُرکی؟ معنی این ادعا‌ها و تحریک‌ها چیست؟) در نگاه از بیرون، سبز‌ها منتظر فرمان نافرمانی بودند، و این از بالا برای آن‌ها تجویز شد.

«دو حالت بیشتر وجود ندارد؛ یا پیروز می‌شویم، یا نظام را به خاطر احمدی‌نژاد به چالش می‌کشیم». این‌ لُبّ و عصاره‌‌ همان تحلیلی است که به نظر بسیاری در ذهن سران سبز و تصمیم گیرندگان ستاد‌هایشان وجود داشته، و ماجراهای بعد از انتخابات را رقم زده است. شق دوم با پایان گرفتن روزهای تبلیغات کم کم خودش را نشان می‌داد. موضوع تعیین کننده انتخابات مناظره‌هایش بود و بعد از مناظرۀ خاص هم شعارهایی مثل «شنبه قیامت می‌شه» از جمعیت سبز‌ها بیرون آمده بود، وقت اضافه‌ای که احمدی‌نژاد به دست آورد آن‌ها را عصبانی‌تر هم کرد. چشم انداز انتخابات تقریبا مشخص بود و بیشتر تحلیل‌ها روی پیروزی احمدی‌نژاد در دور دوم می‌گشت، اما با اوت شدن دو نامزد دیگر ـ که بسیار ضعیف ظاهر شدند ـ‌‌‌ همان دور اول سرنوشت ساز شد و با نسبتی شبیه به انتخابات پیشین احمدی‌نژاد دوباره پیروز انتخابات شد.

سبز‌ها چندین هزار ناظر پای صندوق‌ها داشتند و به جای تحلیل، ادبیات صحنه آرایی و به رخ کشیدن قومیت و سیب زمینی (که اتفاقا برتری احمدی‌نژاد در صندوق‌ها را تأیید می‌کرد!) می‌توانستند آمار درصدی از ناظرانشان را اعلام کنند و با ناظرین دیگر تطبیق بدهند. پیامک‌ها قطع بود، تماس با تلفن همراه هم مشکل شده بود، اما آیا تلفن‌های ثابت هم قطع بود؟! هیچ دشواری خاصی در ارتباط ستاد‌ها و اعلام آمار تفکیکی صندوق‌ها در‌‌‌ همان روزهای اول وجود نداشته است، اما از نظر سبز‌ها حتما باید پیامک‌ها باز می‌ماند تا گردانندگان ستادهای سبز آنچه را آماده و مقدمه چینی کرده بودند (شبیه جعل فتواها و دستور تقلب) به صورت آسان و کامل عملی می‌کردند، والّا کودتا رخ داده است! در ظاهر قطع پیامک‌ها ضربه بدی را به زمینه سازی برای برنامه چالش کشیدن نظام زد، اما سبز‌ها عاقبت (با اینترنت و ماهواره) کار خودشان را پیش بردند.

بعد از مقطع انتخابات دیگر اوضاع رفته رفته تغییر می‌کند و «مسئله» به نحوۀ اعتراض سبز‌ها (فارغ از مدرک داشتن یا نداشتن برای تقلب) تبدیل می‌شود. روز ۲۳ خرداد با آشوب شروع می‌شود و در فاصله کوتاهی تا غروب ۲۵ خرداد دیگر تکلیف جنبش سبز تا انتها معلوم می‌شود. پس از سه سال با نگاه به وضعیتی که کشورهای مدافع حقوق بشر (آمریکا، انگلیس و کانادا) در مقابله با اعتراضاتِ واقعا مسالمت آمیز به آن دچار می‌شوند، این سوال مطرح است که آیا در کشوری مثل ایران، جمع کردن اعتراضی که به وضوح اراده تغییر و تخریب در آن موج می‌زند، بدون خسارت و افتضاح ممکن است؟ بنده بعید می‌دانم شخص عاقل و کاردانی بتواند ادعا کند که ممکن است بدون افتضاح چنین حرکات خشم آلودی را جمع کرد. به هر حال و با نظر به کنش‌ها و واکنش‌های رخ داده؛ مهم‌ترین اثر جنبش سبز ملکوک کردن آبروی ایران بود.

زمینه ساز بحران شعارهای تبلیغاتی و دروغ‌ها و توهین‌های مکرر در سخنرانی‌ها بود که قبح اقدام علنی را شکست و نظام هم تاوان اعتماد به اشخاص را داد. «اتل متل توتوله ـ دیکتاتور کوتوله»، «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر دیکتاتور ـ چه شاه باشه چه دکتر»، «نصر من الله و فتح قریب ـ مرگ بر این دولت مردم فریب»، «دروغ می‌گه اسکله ـ اونکه می‌گه دکتره»، «یه هفته دو هفته ـ محمود حموم نرفته»، «برادر رفتگر ـ محمودو وردار ببر»، «عکس قشنگ نداشتن ـ به جاش چیتوز گذاشتن» و… تنها قسمتی از شور انتخاباتی در کشوری اسلامی است که نامزد مخالفش می‌خواست به «دوران طلایی» برگردد، و دائما هم «نگران» ارزش‌ها، اخلاق، قانون و آینده نظام بود. پس از انتخابات شعار‌ها تند‌تر و «براندازانه» می‌شود و از مقطعی که جنبش به دست ضدانقلاب می‌افتد شعارهایی مثل «نه غزه، نه لبنان» و «مجتبی بمیری» و «جمهوری ایرانی» و… هم شنیده می‌شود.

اما هیچ چیز در جنبش سبز به اندازه «عطش خون» بد نبود. تعداد کشته‌های آشوب آفرینی‌های جنبش سبز به تدریج زیاد می‌شد و اصلیترین نیاز جنبش، که بعد از سی خرداد به اینترنت عقب نشست، «کشته بازی» بود. جنبش سبز بیشتر از هر چیز به «ندا» و «سهراب» احتیاج داشت. دستکم نمود بیرونی‌اش اینطور بود (و هست) که هیچ چیز جز کشته‌ها و یادشان سبز‌ها را ارضا نکرده و نمی‌کند. تبلیغ خونخوارگی نظام، ناله‌های مظلومیت، هر چیزی که عطش انتقام و خونریزی بیافریند، و ریختن در خیابان و زدن و خراب کردن و سوزاندن را توجیه کند، جنبش حتی به این چیز‌ها «وابسته» شد، اسمش سبز بود، اما رنگش کاملا قرمز می‌زد. جای خالی فقدان منطق برای مخالفت و اعتراض سیاسی را احساسات انقلابی و خونخواهانه پر کرد، جنبش با سرعت «ضد ملی» شد و فهرست‌های ۷۲ نفره هم از جیب آقازاده‌هایش بیرون آمد.

در گفت‌و‌گو با سبز‌ها (اگر واقعا چنین چیزی اتفاق بیافتد) بسیاری از جواب‌ها «ندا» و «سهراب» است. فضای ذهنی اکثریت سبزهای کم سن و سواد، اما بی‌‌‌نهایت مغرور را «ندا» و «سهراب» پر کرده است. حتی خاتمی هم که رأی می‌دهد با محکمترین انتقادی که مواجه می‌شود رد شدن از روی خون «ندا» و «سهراب» است! ترجمان آزادی و احترام به آراء مخالف اینست که هر کس موافق ما نباشد از روی خون ندا و سهراب رد شده است. ندا و سهراب سرفصل همه مقولات مهم سیاستِ سبز هستند. مخالفت با مشارکت و مواضع دیگران به هیچ وجه موضوع قابل مناقشه‌ای نیست، اما جالب نقطه اتکای حملات است. زمینه سوال و تردید هم کاملا وجود دارد که «چه کسانی» و «چرا» امثال ندا آقا سلطان را توی خیابان می‌زنند؟ و چرا بعضی اسم‌ها از قربانیان کهریزک هم مهم‌تر می‌شوند؟ (فیلم و باقی قضایا بماند!)

مرده بازی سبز‌ها نه در فهرست کردن آدمهای زنده به عنوان شهید، یا شرکت در ترحیم زندگان، بلکه بیشتر در مصادره کشته‌ها خودش را نشان داد. کامل‌ترین و گویا‌ترین تصویر از جنبش سبز را در سوگ و تشییع جنازه مسعود علیمحمدی می‌توان دید. قصه‌های تحلیلی (شبیه به داستان کودتا) از این قرار بود که چون ایشان سبز بوده و حرف سیاسی هم زده پس نظام خودش او را کشته و تقصیرش را هم فورا گردن اسرائیل و آمریکا انداخته است! اوج اعتقاد به توهم توطئه و انگاره خونخوارگی و نیاز به مرده خواری در سبز‌ها در همین فوران استعداد و تلاش ناموفق برای سبز کردن تشییع جنازه معلوم است. اینطور می‌شود که مسعود علیمحمدی هم مدتی جزو کشته‌های جنبش سبز به حساب می‌آید و بعد‌ها آرام آرام ـ بدون اینکه به روی خودشان هم بیاورند که چه واکنش‌های شرم آوری داشته‌اند ـ به فراموشی سپرده می‌شود.

لجبازی و ترمز نکردن خصیصه دیگر جنبش سبز بود. قبلا هم نوشته‌ام که لجبازی بارز‌ترین خصیصه ایرانی هاست و در جنبش سبز چون شخصیت کینه توزی در رأس آن قرار داشت این خصیصه تشدید شد. حتی وقتی شکست محرز شده بود موسوی حاضر نبود کوتاه آمدن را امتحان و طرف مقابل را با چالش مواجه کند، برعکس کاملا در جو انقلاب و بیانیه بازی گیر افتاده بود و منتظر هر ماجرایی بود تا بعدش بیانیه‌ بنویسد و از همه هم طلبکار شود. موسوی اصولا شخصیتی است که از حرف زدن و اظهارنظر خودش «لذت می‌برد»، اشتباهی را نمی‌پذیرد، و کار به آنجا هم می‌رساند که برای بسیج هم نامه بنویسد و باید و نباید مطرح کند! غافل از اینکه این خود بسیج است که برای همه نامه می‌نویسد و هیچ کس ـ جز کسی که در مقام رهبری می‌نشیند ـ نمی‌تواند برای بسیج تعیین تکلیف کند! القصه، «توهم» و «بیانیه» به واژه‌های آشنای جنبش در ماههای اول تبدیل شد.

روند طلبکاری و دست پیش گرفتن هرگز متوقف نشد. هر اتفاقی هم که در خیابان می‌افتاد رأس جنبش دست روی قسمتی می‌گذاشت که به نفعش بود و می‌توان حدس زد که اگر به جای برهنه کردن و لت و پار کردن مخالف و آتش زدن عکس امام و بهم ریختن عزداری و آشوب و آتش سوزی در شهر، سلاح هم دست سبز‌ها می‌افتاد و مخالفشان را به رگبار هم می‌بستند باز او حاضر می‌بود تا بیانیه بنویسد و شمه حیرت انگیزتری از وقاحت را به نمایش بگذارد، و بدون اینکه جنایات خداجویانش را ببیند قصه‌های ذهنی خودش را مرور کند. ۹ دی نقطه اوج عصبانیتی بود که می‌رفت طومار سران جنبش را در هم بپیچد اما باز به مانع مصلحت اندیشی و مدارا در رأس حکومت برخورد کرد. یکسال و اندی بعد در ۲۵ بهمن‌‌‌ همان اشتباه تکرار شد و به بهانه و دروغ دیگری شرارت خیابانی، شعارهای توهین آمیزِ داخلی و حادثه آفرینی به بار آمد.

عدم موضع گیری در برابر حمایت خارجی نیز صفحه دیگری از جنبش سبز بود. سبز‌ها به طور کلی در مواضع بین المللی دچار تناقض بودند؛ به خاطر سرکوب ترکهای اویغور شعار «مرگ بر چین» داده بودند، اما شعار «نه غزه نه لبنان» هم می‌دادند! یا می‌خواستند از مردم مصر و تونس هم حمایت کنند! معلوم بود که ماهیت اصلی جنبش «لگد زدن به حکومت» است و هر کاری که معنایش متهم کردن و چنگ انداختن به گفتمان مسلط نظام باشد ارزش پیدا می‌کند. سرانشان هم هیچ وقت حاضر نشدند صراحتا با دخالت خارجی‌ها و تحریک ماهواره‌ها مخالفت کنند، چون این کار موقعیت جنبش سبز را در رسانه‌ها از بین می‌برد و باعث ریزش ضدانقلاب می‌شد. آن‌ها فقط در بیانیه‌هایشان و خطاب به حکومت درباره ربط نداشتن جنبش با خارجی‌ها یا عدم همراهی با اراذل و اوباش صحبت می‌کردند (و احتمالا خودشان هم آن را باور نمی‌کردند).

جنبش در سطح سیاسی در بازۀ حدود یکسال سرد شد و این بیش از هر چیز به بیرون افتادن پرده‌های روئین سیاست ربط داشت. گمان جوانانی که هیجان و انرژی جنبش به آن‌ها وابسته بود بر این بود که احمدی‌نژاد، اصولگرایان، مجلس، قوه قضائیه، سپاه، رهبری، مجتبی و همه و همه دستشان در یک کاسه است و آنها آنقدر مهم‌اند که این تبانی اختصاصا برای حذف آن‌ها شکل گرفته است! اما «احساس خیانت» ی که طی حوادث بعد از انتخابات به رئیس جمهور دست داد و به اخراج بعضی از وزرا و نهایتا کشمکش بر سر وزارت اطلاعات انجامید پرده‌های توهم را کنار زد و دوباره دعوای اصلی سیاست بر سر احمدی‌نژاد برگشت. سبز‌ها (به جز در ۲۵ بهمن که به یک فرصت طلبی آشکار دست زدند) دیگر نمود و حضوری در سیاست نداشتند، و حتی اصولگرایان رقیق و بعضی اصلاحطلبان هم بعد از ۹ دی آن‌ها را داخل آدم به حساب نمی‌آوردند.

پس از ۲۵ بهمن و حصر سران سبز، جنبش سبز جز در طرفداران متعصب یا هواداران نسبتا خاموشش در اینترنت ظهوری ندارد و به تعبیر عده‌ای «مرده است». فراخوان‌های سبز دیگر در قشر ثابت ضدانقلاب هم اثری نمی‌گذارد. فارغ از اینکه از اول اسم «جنبش» مناسب این حرکت بوده یا نه، جای تأمل باقی است که آیا جنبش سبز واقعا مرده است؟ به نظر بنده، نه کاملا! هر رخداد سیاسی که توانایی زمینه سازی برای تجمع ضد انقلاب (با خواسته‌هایی مثل آزادیهای اجتماعی و ضداخلاقی و…)، و همراه کردن اراذل و اوباش را داشته باشد ممکن است چیزی شبیه به جنبش سبز را شکل بدهد، و برای بار چندم پس از انقلاب، نظام را تهدید کند. جمعیت‌شناسی تهران ـ و شهرهایی شبیه به تهران ـ به علاوه اوضاع نامطلوب اقتصادی و وجود دشمنان خاص ـ به ویژه سازمان مجاهدین ـ احتمال بروز حوادث مشابه را همواره زنده نگه خواهد داشت.

تتمه: نامه هاشمی را بار دیگر با مقدمه تابناک بخوانید، مخصوصا قسمت اشاره به آتشفسان‌‌ها و تهدید ضمنی با تجمع‌های خیابانی | حالا حتما یک عده باید باطوم و گلوله می‌خوردند تا هاشمی بفهمد با آشوب هم نمی‌شود رقیب را حذف کرد؟ الان جز ضربه خوردن آبروی نظام چه چیزی نصیب حضرات «نگران» شده است؟ | اینهم از نامه‌های فراموش نشدنی و جواب خوبی برای بافته‌های هاشمی است، و سند بهتری برای تاریخ | هشته، یادآور هشت روزی که سخت بشود فراموش‌اش کرد. | و حرفهایی از وحید جلیلی که کمتر شنیده می‌شوند. | جا دارد برای آنهایی که واقعا قصد صدمه زدن به انقلاب و نظام را نداشتند و بیگناه کشته شدند فاتحه بخوانیم، و البته لعنت بفرستیم به روح محرکینی که با آبروی ملی ایران بازی کردند. | یک دعا هم بکنیم تا شاید آنهایی که اصلا نمی‌دانند «ملی» یعنی چه پایشان را از سیاست بیرون بکشند.

30 فکر می‌کنند “سه سال پس از آشوب؛ جنبش سبز کاملا نمرده است”

  1. نميدونم رو چه حسابي از پيش بيني پيروزي احمدي نژاد در دوره دوم ميگي!!!
    چون هر آدمي كه تعصب بيجا نداشت ميفهميد كه بعد از مناظره تاريخي، دكتر رييس جمهورi بدون بروبرگرد ولي نميدونم كه چرا اين رو اعضاي شوراي امنيت كشور نفهميدند!!كه البته دليلش هم سكونت اكثر آقايون در بالا شهر تهران بود كه تازه قبل از پايان راي گيري به موسوي تبريك هم گفتن خائن ها
    يه مثال كوچك بزنم به من فرداي مناظره يكي از دوستام كه در اراك زندگي ميكرد زنگ زد و پيروزي دكتر رو تبريك گفت!!!بهش گفتم كه هنوز كه انتخابات نشده؟؟؟
    گفت تو شهر ما يه بلوار اصلي داره كه از نصف بيشترش تبليغات ميرحسين بود ولي بعد مناظره در همان شب ملتي كه خودشون تبليغات موسوي رو زدند بيرون ريختن و همه تبليغات رو از درو ديوار خونه و مغازشون پايين كشيدن و عكس دكتر رو زدند، ولي بعضيا خودشون رو به نفهميدن زدن!!!البته منظورم سبزا نيست كه اونا كلا حسابشون جداست

  2. خب خیلی هم عالی. من فقط یک خواهش دارم ازتون. یه حالتی هست که خواهش می‌کنم سعی کنید اون رو تصور کنید. می‌دونم از نظر شما خیلی خیلی بعیده که چنین اتفاقی افتاده باشه، ولی دوست دارم پیش خودتون فقط چند لحظه تصورش کنید. تصور محال که محال نیست. هست؟

    تصور کنید که در انتخابات چیزی بین ده تا دوازده میلیون تقلب شده باشه. یعنی درصد واقعی آرای آقای احمدی‌نژاد به جای ۶۳ درصد چیزی بین ۴۹ تا ۵۱ درصد بوده. درصد واقعی که می‌گم یعنی درصد آدم‌هایی که در روز انتخابات هرکدوم یک رأیشون رو به صندوق ریختن.

    بعد تصور کنید که رهبری هم از این ماجرا باخبر بوده. شاید نه در روز انتخابات، ولی کمتر از هفت روز پس از انتخابات باخبر شده باشه از وقوع چنین تقلبی. یعنی خبر داشته که بین ۱۰ تا ۱۲ میلیون رأی تقلبی به صندوق‌ها ریخته شده.

    بعدش رو دیگه همه از حفظ هستیم. خطبهٔ نماز جمعهٔ ۲۹ خرداد و همهٔ اتفاق‌هایی که پس از اون افتاد.

    حالا دوست دارم بدونم که در چنین حالتی، نظر شما دربارهٔ کل ماجرا چیه؟ دربارهٔ اعتراضات بعد از انتخابات، و از همه مهم‌تر، نظر شما دربارهٔ شخص رهبری چیه؟ آیا اگر چنین اتفاق‌هایی که برشمردم رخ داده باشه، باز هم آقای خامنه‌ای رو رهبر خودتون می‌دونید؟

    1. یادم رفت بنویسم که نماز جمعه 29 خرداد هم یکی از انگاره های ثابت سبزهاست که بدون توجه به محتوایش هر نتیجه ای را از آن برداشت می کنند.

      فکر می کنم موضع ما را می دانید و برای مطمئن شدن سوال می کنید؛

      در صورتی که در فرض ذهنی چنین اتفاقی افتاده باشد و قابل اثبات هم باشد کمترین اقدام استیضاح رئیس جمهور در مجلس و رأی عدم کفایت است، و با همان فرض ذهنی طبیعتا خبرگان رهبری هم باید رهبر وقت را منعزل اعلام، و اقدام به انتخاب رهبر جدید کنند.

      اما کجاست حتی یک مدرک که بتواند تقلب ده ـ دوازده میلیونی و حتی بسیار کمتر از آن را اثبات کند؟ فرض های ذهنی فقط به عالم خیال (همان توهم) مربوط می شوند.

      موضوع انتخابات در جمهوری اسلامی دقیقا به همین اندازه مهم است، و اتفاقا دلیلی که رهبری و دیگران را الزام می کرد که ذره ای از حق مردم را به خاطر آشوب طلبی و عربده کشی سبزها معامله نکنند همین اهمیت انتخابات (و رأی اکثریت) است.

  3. واقعاً از شهامت شما در دادن این پاسخ شگفت‌زده شدم. البته پاسخی که شما می‌دهید فقط دربارهٔ کاری است که مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان «باید» انجام بدهند. من ازتون پرسیدم آیا شما «باز هم آقای خامنه‌ای رو رهبر خودتون می‌دونید؟» فرض می‌کنم (یعنی امیدوارم) پاسخ شما به این پرسش هم چندان متفاوت نباشد.

    خب پس. من و شما در این باره فرق خاصی با هم نداریم. شما هم معتقدید که چنین رهبری و رئیس جمهوری را باید عزل کرد.

    تنها فرق من و شما این است که من بنا بر آماری که خود وزارت کشور از آرای تفکیکی صندوق‌ها منتشر کرده، به این یقین عینی رسیده‌ام که چنین تقلبی همان طور که گفتم رخ داده است.

    آدم کم‌هوشی هم نیستم که کارکردن با اعداد و آمار و ریاضیات را بلد نباشم. و تأکید می‌کنم، این یقین عینی را تنها و تنها از آمار وزارت کشور استخراج می‌کنم. به هیچ شاهد یا ادعا یا مدرکی برای پشتیبانی این ادعایم نیاز نیست.

    1. یقین شخصی بنده و شما هیچ ارزشی ندارد. وقتی مسئله حقوقی است نظر شخصی اشخاص فقط مربوط به خودشان است.

      مشکل بزرگ سبزها هم شخصی و رنگی دیدن قضیه بود، به احساس خودشان تکیه می کردند، اما مدرک چیزی است که توان ساکت کردن مخالف را داشته باشد، متوجه می شوید؟ مثلا وقتی سبزها می گویند ما کلا مسالمت آمیز بوده ایم و بعد بعضی ها فیلم برهنه کردن و … را منتشر می کنند، به این می گویند مدرک!

      یا به وقتی که حرفهای بهاری را جلوی کسی می گذارند که می گوید منافقین مرده اند و ربطی به جنبش سبز ندارند.

      یا به این:
      http://www.teribon.ir/archives/8714

      امیدوارم با این میزان تیزهوشی فهمیدن معنای مدرک به سال چهارم و چهلم و … نکشد!

  4. خب جالب شد! شما رو آدم خیلی منطقی و روشنی می‌بینم. امیدوارم نظر شما هم نسبت به من همین باشه. سعی می‌کنیم خیلی منطقی با هم حرف بزنیم.

    با این جملهٔ شما که «یقین شخصی بنده و شما هیچ ارزشی ندارد» موافق نیستم. به هر حال اگر یک چیزی بتونه یک نفر رو قانع کنه، و اگر باور داشته باشیم که اون آدم در باور خودش صادقه (یعنی صادقانه داره می‌گه که باور دارم، حالا باورش درست باشه یا غلط)، ادعای اون ارزش بررسی داره. مگه جامعه رو کسی به جز من و شما می‌سازیم؟ مگه ماها نیستیم که تعالی جامعه و مردم خودمون رو می‌خواهیم؟

    من فکر می‌کنم معنای مدرک رو درک می‌کنم. معنای این که «مدرک چیزی است که توان ساکت کردن مخالف را داشته باشد» رو هم درک می‌کنم. من از مفهوم مشابهی دارم باهاتون حرف می‌زنم. دوست دارم نظر شما رو بدونم.

    در نهایت یا من قانع می‌شم که دارم اشتباه می‌کنم و باورم صادق نیست، یا شما قانع می‌شید که من دارم راست می‌گم. در هر دو حالت، یک نفرمون به دیگری کمک می‌کنه تا باورش رو اصلاح کنه و عواقب باور اشتباهش رو بپذیره. من با کمال میل حاضرم چنین اتفاقی بیفته. هیچ ابایی هم ندارم که معلوم بشه اشتباه فکر می‌کردم. برعکس، خیلی هم این رو چیز مثبتی می‌بینم.

    1. برادر! وقتی راجع به «حقوق» و «ما وقع» صحبت می کنیم دیگر باور شخصی آدمها و یقین شخصی، یا صنفی، یا حزبی شان، هیچ اهمیتی ندارد. مدرک یا وجود دارد یا ندارد. و وقتی وجود داشته باشد هم احساس شخصی آدمها اهمیتی نخواهد داشت! چه رسد به وقتی که اساسا مدرک در فرض مطرح می شود. ادعایی ارزش بررسی دارد که مبتنی بر شواهد بیرونی باشد، نه احساس شخصی آدمها.

      اینکه آدمها و احساساتشان مهم است و باید به آن احترام گذاشته شود دلیل نمی شود که باورهای شخصی شان می تواند مستند قضاوت قرار بگیرد. اینجا انگار یک جور خلط مبحث بین انسانگرایی و حرمت گذاشتن به انسان، با صحبت درباره امور عینی و واقعی پیش آمده است.

      شاید خیلی از سبزها همین را می گویند که مفهوم مدرک را درک می کنند اما وقتی پای بحث تقلب و ارائه مدرک می آید سراغ همان تحلیل هایشان می روند و حتی از توجیه دو اقدامی که در متن ذکر کرده ام (اعلام پیروزی و تحلیل های قومی) طفره می روند، گذشته از اینکه هیچ مدرکی ارائه نمی کنند دروغ سازی هایی مثل فتواهای تقلب (که به خودی خود خیلی چیزها را ثابت می کند) را هم فراموش کرده اند. اثرش را توی ذهنشان گذاشته است، اما دروغ بودنش را فراموش کرده اند.

      این را هم متذکر بشوم که بنده هیچ داعیه ای برای قانع کردن هیچ کسی ندارم.

  5. نظر من را می‌خواهید بدانید؟ به نظر من میرحسین موسوی در شامگاه ۲۲ خرداد چیزی گفت که واقعیت نداشت. او با اختلاف زیاد از رقیبش پیروز نشده بود. من این طور فکر می‌کنم، و این سخن موسوی را مصداق دروغ می‌دانم.

    تحلیل‌های قومی نظیر داماد لرستان و عروس آذربایجان را هم اساساً مزخرف می‌دانم. تحلیل‌هایی که می‌گویند چرا فلانی در زادگاه خودش کمتر رأی آورد هم همان قدر مزخرفند به نظر من.

    دیدگاه من روشن شد؟

    فقط مشکل این است که من در عددهایی که وزارت کشور منتشر کرده است و خودم از سایت وزارت کشور دانلود کرده‌ام، دارم یک تقلب بزرگ ده تا دوازده میلیونی می‌بینم. روشن است؟

    فکر می‌کنید من خیلی علاقه‌مندم که تقلب کشف کنم و اگر کشف نکنم افسرده می‌شوم؟ اگر چنین است، اشتباه می‌کنید. اتفاقاً برعکسش بیشتر درست است.

    1. شما چرا اینقدر بحث را شخصی می کنید؟ یا از شخص بنده می پرسید که نظرم راجع به احتمال تقلب و تبعاتش چیست یا عقاید شخصی خودتان را درباره اتفاقات رخ داده مطرح می کنید. موضوع اصلی بحث که رفتار یا نظرات ما نیست. بنده هم سعی کرده ام راجع به کلیت رفتار سبزها صحبت کنم. (و الا مگر خود آقای الهام قبول نکرد که کارش ـ سخنرانی در جمع طرفداران احمدی نژاد ـ اشتباه بوده؟ یا مگر خیلی ها منکر خونهای به ناحق ریخته اند؟ اما اینها ربطی به موضوعات اصلی ـ ادعاها و رفتارهای کلی دو طرف، و در اینجا سبزها ـ ندارد).

      این که با تحلیل عددهای وزارت کشور شما تقلب ده دوازده میلیونی کشف می کنید خیلی جالب است. اما خب! چه می شود کرد؟ این باور شماست و نمی شود تغییرش داد، اما اگر بخواهید اعتراض سیاسی کنید یا سعی در قانع کردن دیگران داشته باشید، تحلیل عددی تان کفایت نمی کند، مگر اینکه بتوانید به شواهد بیرونی مستندش کنید. و اگر این اتفاق نیافتد آن وقت اگر به مستند این باور شخصی و اثبات نشده دست به اقدامی هم زده باشید دیگر خیلی بد می شود.

  6. جناب “دانشطلب” اگر مایلید مطلبی را آماده خواهم کرد درباره ی آنچه من “مهندسی در انتخابات” می خوانم و در صورت ِ علاقه مند بودن خودتان خوشحال خواهم شد که آن را در وبلاگتان منتشر کنید.
    این نظر را می توانید منتشر نکنید اما در صورت ِ تمایل از طریق ِ ایمیل مرا از نظرتان درباره ی پیشنهاد ِ فوق مطلع سازید.

    1. راستش اگر در وبلاگ های قبلی بود به احتمال نزدیک به صد در صد (که در واقع احتمال نیست!) عین آن را در وبلاگ منتشر می کردم، اما متأسفانه با وضعی که پیش آمد در منتشر کردن بعضی کامنت ها هم معذور هستم. خلاصه بگویم: حوصله سوء تفاهم و پرونده تازه را ندارم.

      اما باز به مطلب شما بستگی دارد، اگر ببینم طوری نوشته شده باشد که محمل اتهام قضایی به بنده نباشد آن را منتشر خواهم کرد، یا در غیر اینصورت اگر در جایی دیگری آن را منتشر کنید می توانم به آن پیوند بدهم و بدون ابراز مخالفت درباره محتویاتش بنویسم.

  7. پاراگراف اول رو به عنوان یکی از ناظرهای موسویقبول دارم البته: البته جلمه ات رو اصلاح میکنم که «تقلب انجام شد اما نه با این گستردگی»
    باقی چیزهایی که نوشتی فقط توجیه رفتارهای زشت حکومت بود!
    به مسعود علی‌محمدی اشاره میکنی تا با توسل به این یک مورد تمام کشته‌ها رو زیر سئوال ببری!
    حق مردم برای تظاهارت و اعتراض رو کلا انکار میکنی!
    از همه خنده‌دار تر نوشتن نامه به «بسیج» رو گناه نابخشودنی میدونی و اعتقاد داری بسیج به هیچ کس پاسخگو نیست!
    شما یادت نمیاد اما اون قدیمها یعنی دوران طلایی امام بسیج از مردم بود و به مردم پاسخگو بود.

    1. به هر حال معلوم است که شما هم مثل باقی سبزها روی اسطوره تقلب اصرار دارید. فقط چون نمی توانید اثباتش کنید روی چند و چونش حرف می زنید.

      این جمله ای که گفتید: «باقی چیزهایی که نوشتی فقط توجیه رفتارهای زشت حکومت بود» خلاف واقع و تهمت است، متن را کامل نخوانده اید؟ وقتی کسی از افتضاحات و آبروریزی می گوید معنایش چیست؟ یا اینکه می گویید بنده می خواهم با اشاره به مسعود علیمحمدی تمام کشته ها رو زیر سوال ببرم! پس آن اشاره به قربانیان کهریزک، یا آن فاتحه آخر مطلب چیست؟

      بنده نامه نوشتن به بسیج و طرح باید و نباید برای بسیج را «گناه نابخشودنی» نخوانده ام! شما ظاهرا خیلی به تلقی خودتان اهمیت می دهید! منظور واضح بنده این بوده که قاعدتا این بسیج است که باید و نباید را برای دیگران مشخص می کند، نه برعکس! کسی نمی تواند به صرف توهم اهمیتش برای بسیج تعیین تکلیف کند

      بد نیست این را هم بدانید که بسیجی که به مردم پاسخگو(!؟) باشد اصولا مردمی نیست، چون هیچ کس قاعدتا نیازی به پاسخگویی به خودش ندارد، مگر اینکه بگوییم بسیج باید به بخش منفکی از مردم (همان ها که بیشمارند!) بدهکار و پاسخگو باشد. همانهایی که به بسیج و بسیجی فحش می دهند اما شعارشان «بسیجی واقعی» (همان بسیجی مرده) است.

      همین که شما اون دوران رو یادت می آد و اسمش را «طلایی» می گذاری معلوم است که چقدر صداقت در گفتارت هست.

  8. سبزها بالا بروند و پایین بیایند با ادعای دموکراسی‌خواهی آمدند و انتخابات باخته را جر زدند. جنبش سبز ننگی در تاریخ معاصر ایران است.

  9. آقای دانش‌طلب، راست می‌گویید. بحث را زیادی شخصی کردم. در ضمن، لحن آخرین نوشته‌ام هم کمی تند بود که به خاطرش پوزش می‌خواهم. فکر کنم دلیلش این بود که عجله داشتم و باید سریع می‌رفتم و به همین دلیل فرصت نشد نوشته‌ام را دوباره بخوانم و درستش کنم. دلیل این هم که با تأخیر پاسخ می‌دهم این است که همان موقع راه افتادم و تا الان فرصت پاسخ نداشتم.

    راستش انگیزهٔ من از آغاز این گفتگو این بود که شما نوشته بودید که «بت تقلب اگر [برای سبزها] فرو بریزد کل حیثیتشان فرو می‌ریزد و با تقصیر همه خون‌ها و خسارت‌ها روبرو می‌شوند.» من با این حرف شما تا حدی موافقم. در عین حال، فکر می‌کنم که عکسش هم صادق است؛ یعنی اگر ثابت شود که واقعاً تقلبی رخ داده، ادعاهای طرف مقابل هم به‌شدت بی‌اعتبار می‌شود.

    نوشته‌اید که «موضوع اصلی بحث رفتار یا نظرات ما نیست.» این درست است، ولی در عین حال این ما هستیم که دربارهٔ موضوع بحث، بحث می‌کنیم و هر چه می‌گوییم نظر خودمان دربارهٔ موضوع بحث است. بنابراین اگر ما بحث کنیم و دربارهٔ نظرات خودمان حرف نزنیم، بحث ما مشکل خواهد داشت؛ مگر این که شما خودتان را سخنگوی شخص یا گروه دیگری بدانید و از خودتان چیزی نگویید. من حدس می‌زنم که این طور نباشد و با شما به عنوان یک شخص حقیقی حرف می‌زنم.

    من هم می‌توانم با شما دربارهٔ کلیت رفتار سبزها یا بسیجی‌ها حرف بزنم و به رخدادها و شواهد گذشته استناد کنم، و از این طریق بکوشم دربارهٔ رخ‌دادن یا رخ‌ندادن تقلب استدلال کنم. ولی تجربهٔ این سه ساله به من نشان داده که به نتیجه رساندن چنین بحثی بسیار دشوار است؛ زیرا وقتی من برای هر ادعایم چند شاهد کنار هم می‌گذارم، طرف مقابل تک‌تک شاهدهایم را به چالش می‌گیرد و بحث خیلی زود به جزئیات کشیده می‌شود و همان‌جا گیر می‌کند. فکر می‌کنم همین برای استدلال‌های شما هم صادق است. برای همین است که من هیچ علاقه‌ای ندارم که بحث تقلب را به این شکل پیش ببرم. یعنی مجبور نیستم چنین کاری کنم وقتی که راه بهتری هست.

    این که من ادعا می‌کنم که در آمار منتشرهٔ وزارت کشور تقلب را می‌توانم نشان دهم، اتفاقاً راهی است که بسیار کمتر به شواهد و رخدادهای گذشته (که مجادله‌آمیز و احساسی و شخصی هستند) وابسته است. من به این ادعایم باور دارم تنها به این دلیل که تا حالا نتوانسته‌ام آن را نقض کنم. اتفاقاً آن طور که شما گفتید نیست که «این باور شماست و نمی شود تغییرش داد.» من به این باورم هیچ تعصبی ندارم. حقیقت این است که من در ۴۵ هزار صندوق رأی در انتخابات ریاست جمهوری دهم یک روند آماری معنی‌دار (معنی‌دار به معنی دقیق آماری خودش) می‌بینم که در نهایت نشان می‌دهد که بین ده تا دوازده میلیون رأی تقلبی به صندوق‌ها ریخته‌شده. تحلیل من آن قدر شفاف است که لازم نیست کسی حرف‌های من را چشم‌بسته بپذیرد، بلکه هر کسی می‌تواند خودش آن داده‌ها را (که به طور عمومی منتشر شده‌اند) بردارد و تحلیل‌هایی را که من انجام داده‌ام روی داده‌ها انجام دهد و تقلب را مثل من «باور» کند.

    امیدوارم منظورم را خوب توانسته باشم بیان کنم.

    1. عرض کردم که اگر مدرکی ارائه شود که قابلیت اثبات هم داشته باشد چه نتایج بزرگی در پی خواهد داشت.

      سبزها با ارائه مدرک می توانستند مخالفین شان را همراه خودشان کنند و اصلا خاصیت مدرک اینست که مخالف را غافلگیر و عصبانی می کند و نظرش را در معرض تغییر قرار می دهد. خیلی از کسانی که مورد توهین سبزها هستند اگر مطمئن شوند که خیانتی به انتخابات صورت گرفته خودشان زحمت مقصرین را کم می کنند و اصلا احتیاجی به دخالت سبزها نیست.

      بله، ما نظر شخصی خودمان را می گوییم، اما نظر شخصی خودمان را ملاک نمی گیریم! مثلا یک سبز نمی تواند بگوید که چون بنده و چند نفر دیگر فلان کار را اشتباه می دانیم پس نباید چنین تهمتی به «سبزها» زده شود، وقتی مجموعه سبزها موضوع بحث هستند کلیت کار آنها (گرایش اکثریت شان) را باید بررسی کنیم نه نظر تک تک شان را. نظر شخصی هم اگر می دهیم باید راجع به همین کلیت باشد.

      درست است که به نتیجه رساندن بحثی که به مصادیق و جزئیات کشیده می شود مشکل و حتی ناممکن است، اما هدف ما هم از بحث لزوما «به نتیجه رسیدن» یا «قانع کردن» دیگری نیست. مخصوصا اگر شما نظرات شخصی افراد را مهم می دانید یک فایده مهم بحث می تواند «استطلاع از نظرات دیگران» باشد، که کمک می کند یافته هایتان را به تدریج تکمیل کنید تا تحلیل جامع تری داشته باشید.

      تحلیل آماری مورد توجه شما ـ اگر واقعا دقیق باشد و با مقایسه با چند انتخابات ریاست جمهوری پیشین هم انجام شده باشد ـ ممکن است شما و دیگرانی را به این نتیجه برساند که تقلب شده است! این درست، این باور متعلق به شماست، مطمئن هم هستید که درست است و در نهایت صداقت با خودتان به درستی اش ایمان دارید، اما این باور شخصی چه اثری برای دیگران دارد؟ آیا دیگران را می توان ملزم کرد که به این تحلیل اهمیت بدهند؟

      در مقام قضاوت، تحلیل آماری شما تنها در صورتی می تواند برای دیگران هم معنی دار و نتیجه بخش باشد که قابل تطبیق با شواهد بیرونی باشد. چون تحلیل همیشه جوابش تحلیل است، و این بحث تحلیلی و جوابهای متقابل ممکن است بسیار مفصل و بی معنی شود (که در همان برهه انتخابات هم اتفاق افتاد). تا وقتی که شواهدی قابل اثبات برای تحلیل ارائه نشود، یقین شما در همان سطح تحلیل باقی می ماند و پذیرفتنش برای دیگران فاقد الزام عقلی و قانونی است.

      مثلا شما مکرر می گویید که تقلبی در حد ده ـ دوازده میلیون انجام شده است، اما منظورتان چیست؟ منظور اینست که ده ـ دوازده میلیون رأی اضافه شده است؟ یعنی سطح مشارکت بسیار پایین تر بوده؟ که این واقعا قابل مناقشه است! یا منظور این است که ده ـ دوازده میلیون از آراء به نفع یک نفر تغییر داده شده است؟

      کلا دو جور می توان از تقلب گفت؛ دستکاری آماری، دستکاری صندوق ها. دومی (که مستلزم اضافه کردن یا از بین بردن آراء یا هر دو است) با وجود عوامل مردمی در اداره صندوق ها و حوزه های رأی گیری و تعداد بالای ناظران آنهم در سطح کشوری و در حدود ده ـ دوازده میلیون تقریبا غیر ممکن است.

      مشکل تنها مورد اولی است که برای اثباتش باید کار «تطبیق» انجام بشود. یک راه مثلا این است که از ده هزار نفر از کسانی که ناظر ستاد سبزها بوده اند بخواهیم آمار نهایی صندوق شان را اعلام کنند. در همان ده هزار صندوق از ناظران سه نامزد دیگر هم ـ در هر چندتایش که بوده اند ـ استعلام شود، و آمار اینها در کنار آمار تفکیکی وزارت کشور قرار بگیرد.

      اگر کسی مطمئن به تقلب باشد اولین کاری که می کند اعلام آمار مجموعی ناظران خودش و نشان دادن برتری نسبی اش است (کسی که فی المثل در ده ـ بیست هزار صندوق پراکنده از سراسر کشور برنده باشد احتمال پیروزی اش به شدت تقویت می شود). و سوال بزرگی که ستادهای سبز نمی توانند برای آن جوابی پیدا کنند امتناع از همین مدرک جمع کردن و تکیه بر تحلیل و عملیات تحریک و دروغسازی بوده است.

      حرف خیلی از مخالفان سبزها این است که شما می توانید باور به تقلب داشته باشید، و به استناد همین باور مشارکت تان را به صفر برسانید، این حق شماست! اما اگر می خواهید تغییری در نتیجه انتخابات، در قانون انتخابات، یا در دولت، و بزرگ تر از آن در نظام، و در قانون اساسی ایجاد کنید نمی توانید قبل از ارائه مدارک قابل اثبات و احتمالا جلب موافقت عمومی دست به چنین کاری بزنید.

      اگر نحوه اقدام کسانی با استناد به باور شخصی شان «خیابانی» هم باشد که دیگر واکنش های حکومت هم توجیه پذیر می شود، و فقط می شود با استناد به معیارهای خود حکومت رفتارش در برخورد با اقدام کنندگان را زیر سوال برد.

  10. دانشظلب عزیز
    از مردم تهران – که به نظر من کاملا ابله هستند- که حتی تبیلغ پپسی کولا روی ماه را باور می کنند چه انتظاری دارید؟
    این آقای علی اصغر تا ابد به شما خواهد گفت ” من یک روندی می بینم!” و هر چا از بپرسید با کدام دلیل ؟ باز هم می گوید من روندی می بینم!
    حالا هر چه شما دوست داری بگو حتی صندوقها از جایشان تکان نخورده و همان نمایندگان موسوی همان آرای شمارش شده را شمارش کرده اند تا حتی حتی یکی از چند هزار نماینده موسوی نگفته آرای موسوی در صندوقی من سرش بودم غیر از آن چیزی بوده که وزارت کشور اعلام کرده است. اما
    من معتقدم این کارها فایده ای ندارد. مردم آن چیزی را باور می کنند که دلشان بخواهد باور کنند لذا سبزها تا ابد به تفلب باور خواهند داشت . چون دلشان می خواهد. همانطور که هندوها 5 هزار سال است به حضرت فیل اعتقاد دارند.

    تلاش بیشتر بیهوده است. ما دو دو ملتیم در یک کشور و بالاخره باید یک ملت دیگری را حذف کند. سعی کنیم حذف شده نباشیم.

  11. خیلی ببخشید! آقای توهم‌زاده خیلی سرش شلوغ بود و وقت سرخاراندن نداشت! هنوز هم ندارد! ولی برای این که یک وقت فکر نکنید این بحث را فراموش کرده‌ام، آمده‌ام.

    ممنون از پاسخ‌های شما. تصور این که روزی بتوانم با کسی گفتگو کنم که دیدگاه سیاسی‌اش این قدر با من متفاوت است و گفتگو هم کاملاً آرام پیش برود، برایم غیرممکن بود. ولی شما این غیرممکن را برایم ممکن کردید. از صبر و حوصلهٔ شما ممنونم. بیشتر از همه، ممنونم از این که دیدگاه‌های من را در وب‌گاه شخصی‌تان می‌پذیرید.

    و اما موضوع گفتگو: شما چیزی می‌گویید که من درست آن را نمی‌فهمم. این که طور که پیداست شما تمایزی قائل هستید بین «بحث تحلیلی» و «تحلیل آماری» از یک طرف، و «شواهد قابل اثبات» از طرف دیگر. شما نوشتید که «تحلیل همیشه جوابش تحلیل است، و این بحث تحلیلی و جوابهای متقابل ممکن است بسیار مفصل و بی معنی شود» و نیز گفته‌اید «تا وقتی که شواهدی قابل اثبات برای تحلیل ارائه نشود، یقین شما در همان سطح تحلیل باقی می ماند و پذیرفتنش برای دیگران فاقد الزام عقلی و قانونی است.»

    من این تمایز را درست نمی‌فهمم. ما وقتی تحلیل می‌کنیم، مجموعه‌ای از مقدمات را کنار هم می‌چینیم و سپس با استدلال عقلی نتیجه‌ای از آن بیرون می‌کشیم. وقتی هم که می‌خواهیم «شواهد قابل اثبات» ارائه دهیم، باز هم تعدادی «شاهد» را پیش هم می‌گذاریم (همان مقدمات استدلال) و سپس با استدلال عقلی نتیجه‌ای می‌گیریم. این دو کار تا جایی که من می‌فهمم فرقی با هم ندارند: مقدمه -> استدلال عقلی -> نتیجه. حالا ممکن است در یکی از این تحلیل‌ها/شاهدها آمار به‌کار رفته باشد و در یکی به‌کار نرفته باشد. اتفاقاً اگر استدلال عقلی‌ای که برای تحلیل/شاهد ارائه می‌شود پذیرفتنی باشد، من خیلی بیشتر تحلیل/شاهدی را می‌پذیرم که مقدماتش عددی و ریاضی هستند و وابسته به مشاهدهٔ من و شما نیستند. برای مثال، من اگر هر استدلالی کنم برای شما که در فلان صندوق در فلان روستا تقلبی شده،‌ هر کسی می‌تواند در پاسخ بگوید که: الف) چه طور ثابت می‌کنی که چنین چیزی واقعاً رخ داده یا فلان کس دارد راست می‌گوید؟ ب) چرا فکر می‌کنی که این اتفاق حتی اگر هم افتاده باشد می‌تواند نتیجهٔ انتخابات را عوض کند؟ درحالی که اگر من با استدلال عقلی ثابت کنم آماری که وزارت کشور در سایت خودش به طور عمومی منتشر کرده نشان‌دهندهٔ یک تقلب بزرگ است، دیگر این دو تا ایراد بهش وارد نیست، زیرا: الف) آمار به طور رسمی منتشر شده؛ همه آن را دارند و تحلیل آماری را هم همه می‌توانند انجام دهند و ببینند. ب) از آن‌جا که آمار منتشره متعلق به کل کشور است، مقدار تقلب در خود استدلال معلوم می‌شود و ایراد دوم موضوعیتی ندارد. تنها نکتهٔ باقیمانده این است که آیا استدلالی که بر اساس این آمار بنا شده پذیرفتنی هست یا نیست. متأسفانه من در تمام این مدت نتوانسته‌ام مثال نقضی برای استدلالم پیدا کنم.

    این اصلاً به این معنی نیست که تحلیل‌ها/شاهدهای غیر آماری بی‌ارزش هستند. بلکه مشکل این تحلیل‌ها/شاهدها این است با آن‌ها مشکل‌تر می‌توان مخالف را به قول شما «ساکت کرد».

    شاید بهتر باشد بحث را این طور پیش ببریم: منظور شما از یک «شاهد بیرونی» چیست و چرا آن را متفاوت از یک تحلیل آماری می‌دانید؟ به طور خاص، لطفاً یک شاهد به من بگویید که از نظر شما «شاهد قابل اثبات» باشد و با آن بتوان گفت که در انتخابات تقلب گسترده شده. فرض کنید که در انتخابات تقلب شده باشد و تا حالا (همان فرض محالی که در نخستین نوشته‌ام از شما خواستم) هیچ کدام از مقامات نظام به مردم این را نگفته‌اند. حالا فرض کنید من به عنوان یک شهروند عادی می‌خواهم همان «شاهد قابل اثبات»ای که شما از من می‌خواهید را بگویم. حالا در عالم تخیل، یک شاهد قابل قبول به من بگویید که تقلب ده-دوازده میلیونی را ثابت کند. چه چیزی اگر بشنوید قانع می‌شوید که در انتخابات تقلب شده؟

    منتظر می‌مانم که بفهمم منظور شما از یک شاهد قابل‌قبول چیست تا گفتگو را ادامه بدهم.

    1. مقدمه شما می تواند تحلیل باشد، یا می تواند بر شواهد عینی مبتنی باشد، وقتی مقدمه تحلیلی تان تغییر کند نتیجه تان هم تغییر خواهد کرد، عرض هم کردم که تحلیل تنها جوابش تحلیل است و تحلیل های مخالف نظر شما هم بسیار است.

      شاهد قابل قبول مثل اینکه ده نفر از ناظران نامزدِ شکست خورده بگویند آمار نامزد ما در صندوقمان فلان قدر بود، اما در آمار تفکیکی وزارت کشور بهمان قدر اعلام شد! این شاهد در صورتیکه با آمار دیگر نامزدهای شکست خورده در همان صندوق ها تأیید شود می تواند نسبت به صحت آمار همان صندوق ها تردید ایجاد کند، زیاد شدن تعداد شواهد اینچنینی، به خصوص از نقاط پراکنده، شائبه تقلب را تقویت می کند.

      این را هم ببینید بد نیست:
      http://www.teribon.ir/archives/10530

  12. اگر این تنها چیزی باشد که می‌تواند شما را قانع کند که در انتخابات تقلب گسترده شده، و هیچ استدلال دیگری را معتبر ندانید، آن وقت قانع‌کردن شما بسیار مشکل (تقریباً ناممکن) خواهد بود. زیرا شما از من می‌خواهید که هزاران نفری را که ناظر صندوق‌ها بودند پیدا کنم، بپرسم که آیا آماری که از صندوق‌هایشان دارند با آمار منتشرهٔ وزارت کشور فرق می‌کند، و این کار را آن قدر ادامه دهم که مجموع اختلاف آرای واقعی با آرای اعلام‌شدهٔ وزارت کشور به ده-دوازده میلیون برسد. تازه، شما ممکن است واقعی‌بودن تک‌تک این موردها را به چالش بکشید و من باید به روشی (چه روشی؟!!) شما را قانع کنم که واقعاً این آدم‌ها ناظر صندوق بوده‌اند و الان هم دارند راست می‌گویند که آمارشان با آمار وزارت کشور منتاقض است.

    این کار را حتی مسئولان ستاد نامزدهای دیگر هم نمی‌توانند بکنند، چه برسد به من. زیرا بسیاری از صندوق‌ها بوده که آن‌ها ناظری در آن نداشته‌اند. بنابراین حتی اگر واقعاً هم تقلب گسترده‌ای رخ داده باشد، شما هیچ وقت قانع نخواهید شد! تنها کسی که ممکن بود بتواند شما را قانع کند رئیس وقت ستاد انتخابات کشور است. ولی واضح است که او هم هیچ وقت این چیزها را به کسی نخواهد گفت!

    یک مثال می‌زنم که روشن کند چرا پرسیدن از افراد تنها راه ممکن برای پی‌بردن به تقلب نیست: فرض کنید قرار است ثابت شود که آیا در یک بانک اختلاسی رخ داده یا نه. چند حسابدار را می‌آوریم و از آن‌ها می‌خواهیم که از بانک حسابرسی کنند. اگر آن‌ها ریز حساب‌های بانک را بررسی کردند و دیدند که حساب‌ها با هم هم‌خوانی ندارد و نشان‌دهندهٔ یک اختلاس است، چه نتیجه‌ای باید گرفت؟ فرض کنید این وسط رئیس بانک هم می‌گوید هیچ اختلاسی انجام نشده. آن گروهی از کارمندان بانک هم که در اختلاس نقش داشته‌اند، دست‌به‌یکی کرده‌اند و هیچ چیزی نمی‌گویند. حالا حرف چه کسی را باور کنیم؟ حرف رئیس بانک را یا حرف حسابدارها را؟

    واضح است که باید حرف حسابدارها را باور کنیم. اگر واقعاً مدرک معتبری دال بر اختلاس وجود دارد، دیگر این که اختلاس‌کنندگان چه «ادعا»یی می‌کنند اهمیت ندارد. البته همچنان مهم است که مسئولان بانک را محاکمه کنیم تا سردربیاوریم که این اختلاس «چگونه» انجام شده است و دقیقاً «چه کسانی» در آن نقش داشته‌اند. ولی این‌ها در درجهٔ دوم اهمیت هستند. در نفس اختلاس دیگر تردیدی نیست.

    حالا به جای «بانک» بگذارید «انتخابات»، به جای «اختلاس» بگذارید «تقلب گسترده»، و به جای «حسابدارها» هم بگذارید من و شما. خوبی‌اش این است که فهمیدن تقلب از روی آمار وزارت کشور چندان پیچیده نیست که کسی از آن سردرنیاورد. برای همین است که من و شما هم می‌توانیم نقش حسابدارها را بازی کنیم.

    1. حالا کی گفت چند هزار تا؟ بنده که گفتم ده تا! علی الحساب مثلا ده مورد را رو کنید، تا دستکم زمینه تردید مهیا شود.

      حالا شما نمی توانید کار تطبیق را انجام بدهید، ستادهای سبز و غیر سبز هم نمی توانستند؟

      از متن: سبز‌ها چندین هزار ناظر پای صندوق‌ها داشتند و به جای تحلیل، ادبیات صحنه آرایی و به رخ کشیدن قومیت و سیب زمینی (که اتفاقا برتری احمدی‌نژاد در صندوق‌ها را تأیید می‌کرد!) می‌توانستند آمار درصدی از ناظرانشان را اعلام کنند و با ناظرین دیگر تطبیق بدهند

      چطور می گویید ستادها نمی توانند چنین کاری کنند؟ ستادها یک کارکردشان تبلیغات و کارکرد دیگرشان نظارت است، والا اصلا برای چه ستاد تشکیل می دهند؟ چه مانع و ملاحظه ای برای اعلام آمار ناظران سبز وجود داشته است؟

      انتخابات یک اتفاق چند صد هزار نفری است، نه یک بانک کوچک با یک مدیر و چند کارمند و حسابدار. این مثال شما را ارجاع می دهم به همان دو فرض عددسازی یا جا به جایی آرا که در بال درباره اش صحبت شد.

      اتفاقا آمار نهایی هم پیروزی احمدی نژاد را ثابت می کند. بیشتر تحلیل های آماری مبتنی بر فرضیه تقلب روی انتخابات دیگر هم جواب می دهد و نتیجه اش می شود اینکه انتخابات در ایران کلا «تقلب گسترده» است!

      نتیجه انتخابات جزو معتقدات بنده نیست! بنده کاملا آماده ام تا با شواهد عینی تردید در نتیجه انتخابات را بپذیرم، اما به نظر می رسد که تقلب جزو معتقدات سبزهاست، تمام حیثیث آنها به فرضیه دروغین تقلب ابسته است و اتفاقا به همین دلیل هم هست که گفتگو با آنها بر سر این موضوع دشوار است.

      طبیعتا سخت است که سبزها زیر هویت خودشان بزنند و بپذیرتند که به خاطر توهم تقلب و عصبانیت از شکست چه ضربه ای به خودشان، به دیگران، و به کشور زده اند.

    1. از جنجال افرینی و تفرقه در حال حاضر که دشمن منتظر از هم پاشیدگی وحدت می باشد خودااری و بمحض یک اشتباه فردی همه خوبیها را فدای یک اشتباه ننماییم

  13. فکر می‌کنم مشکل شما این است که هنوز نمی‌توانید پیش خودتان حتی تصور هم بکنید که تقلب گسترده‌ای رخ داده باشد. فکر نمی‌کردم لازم باشد چیزی به این بداهت را یادآوری کنم: اگر تقلب گسترده‌ای انجام شده باشد (همان فرض محالی که از شما خواستم تصورش کنید) لابد اراده‌ای در پشت آن وجود داشته، و سعی شده که مخفی بماند. پس به شما قول می‌دهم در صندوق مسجد بلال صدا و سیما که به طور زنده از تلویزیون پخش می‌شود تقلبی انجام نشده! به همین دلیل، چندان جای تعجب ندارد که بسیاری از ناظران آماری را گزارش کنند که وزارت کشور هم منتشر کرده. زیرا همهٔ آماری که ناظران گزارش می‌کنند مربوط به کسری از کل صندوق‌ها است که در آن‌ها ناظری از طرف آقای موسوی وجود داشته. در صندوق‌هایی که هیچ ناظری نبوده کسی آماری در اختیار ندارد که با آمار وزارت کشور مطابقت دهد. تقلبی هم اگر شده قاعدتاً در همین صندوق‌ها شده. صندوق‌های بی‌ناظر هم ماشاءالله کم نبوده‌اند؛ تقریباً همهٔ صندوق‌های سیار و بسیاری از صندوق‌های ثابت در شهرهای مختلف.

    شما می‌گویید «بنده کاملا آماده ام تا با شواهد عینی تردید در نتیجه انتخابات را بپذیرم»، ولی از طرف دیگر، مثالی را که دربارهٔ اختلاس در بانک آوردم بی‌ربط می‌دانید زیرا فکر می‌کنید که «انتخابات یک اتفاق چند صد هزار نفری است، نه یک بانک کوچک با یک مدیر و چند کارمند» و لابد تنها به این دلیل که تقلب گستردهٔ انتخاباتی خیلی گسترده است، انجام‌شدنش امکان ندارد! بنابراین، لُب حرف شما این می‌شود که «تقلبی انجام نشده است، زیرا ده میلیون را نمی‌شود تقلب کرد!» و این وسط شواهد عددی روشن را کنار می‌گذارید. این طرز استدلال شما، آمادگی‌تان برای تردید در نتیجهٔ انتخابات را زیر سؤال می‌برد.

    اصلاً این حرف‌ها به کنار، برایم جالب است که ما این همه با هم حرف زدیم، و من هم این همه گفتم که با یک تحلیل ساده از آمار وزارت کشور می‌توانم وقوع تقلب را نشان دهم. ولی شما هیچ وقت نپرسیدید که این تحلیل ساده‌ات را بگو. ان‌شاءالله هر وقت نوشتنش کامل شد، خودم جایی منتشرش می‌کنم. فعلاً که با این سر شلوغ نوشتن هر یک سطرش چند هفته طول می‌کشد.

    1. تا جایی که بنده می دانم بعضی اعضای اصلی جنبش سبز مثل تاج زاده از زندان هم نوشته هایشان را منتشر می کنند و حتی به رهبری هم نامه های بلندبالا می نویسند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *