مطهری و شریعتی، الهام بخشان اصولگرایی و اصلاح طلبی

یک ـ واژه اصلاح طلبی رفته رفته پس از دوم خرداد مصطلح شد و تقریبا جای جریان چپ و خط امام را گرفت. اصولگرایی نیز بعد از پیروزی آبادگران در انتخابات شورا‌ها متداول شد و بیشتر از اصطلاحاتی مثل جناح راست و محافظه کار به کار رفت. این دو ترکیب به خوبی بیانگر ماهیت هر دو جریان شد و به نحو شایسته تری خواسته‌ها و هویت آن‌ها را توضیح داد. اما ریشه شکل گیری این دو جناح در دهه شصت و انشعابات میانه آن قرار دارد. سازمان مجاهدین انقلاب که سال ۶۱ جناح چپ آن کناره گیری کرده بود در سال ۶۵ رسما منحل شد. سال بعد از آن حزب جمهوری به دلیل اختلاف درباره موضوعاتی مثل اقتصاد دولتی و اختیارات ولایت فقیه منحل شد. جامعه روحانیت مبارز نیز بر سر موضوعات مشابه، سیاست خارجی و انتخاب نامزدهای انتخابات مجلس سوم دچار دو دستگی شد. مجمع روحانیون مبارز در اواخر سال ۶۶ از جامعه روحانیت منشعب و پیش از انتخابات مجلس اعلام موجودیت کرد.

جناح چپ گرا که به انشعاب و هویت سازی علاقه نشان می‌داد طرفدار دولت گرایی شدید بود و منتقدین دولت را طرفدار فقه سنتی، مخالف ولایت مطلقه و هواخواه سرمایه داری و اسلام آمریکایی می‌دانست. روحانیون منشعب شده به لحاظ شخصیتی به دنبال ارتباط بیشتر با قشر جوان بودند و فی المثل افکار جامعه روحانیت را باعث دور شدن جوانان از روحانیت می‌دانستند. این نکته‌ای روشنی بخش است که ماهیت جناح چپ و ارتباطش با بدنه جوان و دانشگاهی را روشن می‌سازد. اولین اختلافاتی که جرقه تشکیل دو جناح را زد بر سر شریعتی بود. چپ گرایان تحت تأثیر شریعتی بودند و می‌خواستند در سازمان مجاهدین انقلاب هم این را به نمایش بگذارند که با مقاومت طیفی که بیشتر متمایل به مطهری بود مواجه شدند. فضای جامعه دانشگاهی و مسلمان همچنان متأثر از شریعتی بود و روحانیونی که طرفدار جوانان مبارز و به دنبال تحول در فقه و روحانیت بودند با آن‌ها پیوند خوردند و جناح چپ اسلامی شکل گرفت.

دو ـ شریعتی که از نظر عده‌ای بزرگنمایی شده و نظریه‌پرداز یا معلم انقلاب خوانده می‌شود برای بسیاری از انقلابیون جوان الهام بخش بوده است. شریعتی متفکری اجتماعی بود و اصطلاحا «روشنفکر دینی» به شمار می‌رفت که از منظر اجتهادی آمیخته به التقاط شمرده می‌شود. شریعتی یک تعلق سنتی به دین و اطلاعاتی آکادمیک درباره اجتماع داشت و برای اینکه تعلق سنتی خود را مترقی جلوه دهد آن را به زبانی که از غرب فرا گرفته بود آمیخت. از نظر شریعتی وضعیت نابسامان ما در تحریف زندگی اصیل اسلامی ریشه دارد و برای اصلاح باید به سمت پاک دینی رفت. پاک دینی جز با نزاع با بددینی محقق نمی‌شود و این مستلزم دوگانه سازی‌هایی مانند تشیع علوی و صفوی است. ستیز با برخی سنت‌های تاریخی شیعه و بدبینی و حمله به روحانیت از همین دوگانه سازی‌ها نشأت می‌گیرد. هیچ برداشت متکثری پذیرفته نمی‌شود چرا که تنها یک نگاه دو گانه وجود دارد که در تلاقی مترقی و متحجر خلاصه می‌شود.

در سوی مقابل مطهری در جذب جوانان از شریعتی عقب مانده و به حوزه دین تعلق داشت. شریعتی از آکادمی به سمت دین آمده بود و با زبان آکادمیک سعی می‌کرد به یک اصلاح دینی یا رنسانس اسلامی برسد، اما مطهری برعکس از حوزه دین به سمت آکادمی رفته بود و سعی می‌کرد آنچه از افکار جدید علیه دین استفاده می‌شود را پاسخ بگوید و با احیا کردن جنبه‌های عقل گرایانه و فراموش شده دین جوانان مسلمان را از تغییرات فکری و هویتی مصون بدارد. مطهری با زبان حکمت متعالیه و فقه به سراغ شبهات و تلاطم‌های فکری می‌رفت و سعی می‌کرد راه اسلام را از میان آن‌ها پیدا کند و به سوالهای جدید با ادبیات تلفیقی (سنتی ـ مدرن) پاسخ دهد. تعلق مطهری به اسلام نظری و معرفتی است. او با دانش اجتهادی تلاش می‌کرد معارف اسلامی را به نحوی معقول نشان بدهد. رویکرد او درون دینی است و سخنرانی‌ها و نوشته‌های او شأنی از کلام جدید اسلامی را پیدا می‌کند که اصالتا در دفاع از دین بیان می‌شود.

اتکای شریعتی بیشتر به منابع بیرون از سنت و قدرت ادبی او بود و از تاریخ و معارف دینی استفاده‌های ذوقی می‌کرد، اما اتکای مطهری بیشتر به منابع درون سنت است و از آورده‌های خارج از دین استفاده‌های ذوقی داشت. مطهری معارف بیرون از دین را به نفع دین مصادره می‌کرد و شریعتی معارف دینی را به نفع یک هدف برون دینی به استخدام در می‌آورد. شریعتی با رویکردی عملگرایانه و ایدئولوژیک نیازهای جدید را پذیرفته بود و از همین رو خوانشی مبارزه طلبانه و مطابق با خواست‌های جدید از اسلام پیدا کرد. مواجهه او با اسلام معطوف به هدف است؛ اسلام راه و روشی جهادی است که ما را به رستگاری نهایی می‌رساند، هدفی که دانش و شرایط روز اقتضا می‌کرد. دین اگر به درد مبارزه نخورد از نظر شریعتی ضددین و محکوم است. بنابراین اگر اسلام دینی جاودانه است لاجرم مبارزه طلبی و جامعه گرایی هم در آن اصالت دارد و تمام تاریخی که غیر از این بوده شکل انحراف از تشیع حقیقی را دارد.

شریعتی تشیع را مانند حزب می‌دید و عالِم اسلامی را ملزم به تبعیت از زمانه و مکلف به علمگرایی می‌دانست تا بتواند روح دین را وارد تکامل کند. اما مطهری ساز و کار تطبیق با مقتضیات زمانه را از خصوصیات دین خاتم می‌دانست. برای مطهری آنچه در مقتضیات تغییر می‌پذیرد تنها روبنا‌ها و مسائل زمانی هستند نه مبانی و موضوعات اصولی. شریعتی مباحث تاریخی علمای اسلام (فلاسفه، عرفا، فقها و متکلمان) را مربوط به فرهنگ می‌دانست و به جای تنزل اسلام به فرهنگ به دنبال ترقی اسلام به ایدئولوژی بود. مطهری اما با جستجوگری در میان‌‌ همان داشته‌های تاریخی، که روشنفکری با تحقیر از آن‌ها یاد می‌کرد، به دنبال راهی میانه و متناسب با شرایط روز می‌گشت. مطهری همواره با نوعی معدل گیری ارسطویی به یک خط مشی میانه رو و اعتدال گرا می‌رسید تا با نفی این و آن، حد وسط اسلامی را که به آن بی‌توجهی می‌شد از حجاب خارج کند. برای مطهری این اعتدال‌گرایی جزئی از حقانیت بود.

ممکن است شریعتی و مطهری در بسیاری از موارد مشترک و همراه به نظر بیایند اما در نوع نگاه، خط سیر و جهت گیری اختلافات جدی میان آن‌ها وجود دارد. شریعتی از دین انتظار کارکرد و فایده رساندن دارد و در واقع تفسیر را وارد روح و هدف دین می‌کند و آن را با خواسته روز (مکتب انقلابی و محرک) تطبیق می‌دهد. مطهری اما روح و هدف دین را مستقل می‌داند و در نشان دادن مسیر اعتدال تلاش می‌کند؛ هم میان اشعریگری و عقل گرایی افراطی در جهان سنت، و هم در میان چپ گرایی و راست گرایی در جهان مدرن. اسلام مطهری دینی است که در برابر تحولات زمان هویت خود را از دست نمی‌دهد و تنها تغییراتی در رویه را می‌پذیرد، اما اسلامی که شریعتی می‌خواهد از ریشه و از ابتدا با چپ گرایی زمانه همراه و همسو است. به تعبیر خود مطهری او به دنبال انقلاب اسلامی است اما شریعتی به دنبال اسلام انقلابی است و در یک کلام؛ مطهری می‌خواهد احیاگری دینی کند اما شریعتی می‌خواهد اصلاح گر دینی باشد.

سه ـ از زمانی که پیشرفت به هدف تبدیل شد چالش‌های فکری هم آغاز شد. احساس عقب ماندن ریشه اصلی دو گرایش اصلی در سیاست ماست که یکی می‌گوید ناچاریم فکر و روش زندگیمان را عوض کنیم، یعنی شبیه به دیگران شویم تا به جایگاه مشابه برسیم. اما گرایش دوم که هویت گرا‌تر است پیشرفت را مستلزم تغییر در شئون زندگی نمی‌داند. در بعضی تغییرات سیاسی پیشقدم می‌شود اما تغییرات مستمر فرهنگی و اجتماعی تا رسیدن به الگویی که از جوامع بیگانه الهام می‌گیرد را نمی‌پذیرد. گرایش دوم به دنبال حفظ هویت اجتماعی و کلیت ساختارهاست تا از طریق آن و با تکیه روی ارزش‌های بومی اراده خاموش شده‌اش را احیا کند، اما گرایش نخست کلید تغییر را دقیقا در اصلاحات هویتی و ساختاری می‌داند. اختلاف اصلاح طلبان و اصولگرایان تا حدی آینه همین تفاوت است؛ یکی بیشتر سویه سیاسی و اجتماعی دارد و دیگری بیشتر به دنبال حفظ هویت، پاسداری از ساختارهای تاریخی و زنده کردن ظرفیت‌های خودی است.

چهار ـ مطهری و شریعتی دو نظریه‌پرداز مخالف و گاهی متزاحم بودند که می‌توان یکی را الهام بخش اصولگرایی و دیگری را الگوی اصلاح طلبی معرفی کرد. این به آن معنی نیست که دیگران سهمی در شکل دادن افکار این دو طیف سیاسی نداشته‌اند اما مطهری و شریعتی به دلیل اهمیتشان نقش برجسته تری پیدا کرده‌اند. چپ گرایان اسلامی نگاه‌شان به امام خمینی از زاویه شریعتی بوده و به دنبال اسلامی مبارزه طلب بودند که از آنارشیسم به اقتدارگرایی سوق پیدا می‌کرد و با روحانیت سنتی هم سر ستیز داشت. آنچه جناح راست خوانده می‌شد نگاه‌شان با مطهری مطابق‌تر بود و با رویکردی اجتهادی و درون دینی به سیاستی متعادل توجه داشتند. راست‌ها با دانش فقهی، آزادیهای درون دینی درباره سرمایه و کار را دلیل فردگرایی بیشتر و مخالفت با جامعه گرایی و دولت گرایی رادیکال می‌دانستند و به جای مبارزه طلبی و اصرار بر سیاست خارجی چپ گرایانه و ایدئولوژیک طرفدار تعامل مناسب تری با جهان بودند.

نظریه جدا کردن امام خمینی از حوزه‌های علمیه را به نوعی می‌توان متعلق به شریعتی دانست. شریعتی «روح الله» را استثنایی بر جو غالب حوزه‌های علمیه می‌خواند اما در طرف مقابل کسانی قرار دارند که مبارزه روحانیت را حرکتی مستمر و با افت و خیز تصویر می‌کنند که با امام خمینی به اوج و به نتیجه می‌رسد. خط امامی‌ها خود را مرید یک رهبر استثنایی و هویتشان را نه وامدار روحانیت بلکه نشأت گرفته از همین استثنای تاریخی می‌دانستند. آنها وابستگی خود را دلیل برتری سیاسی تلقی کرده و از این رو تا زمانی که امام در قید حیات بود بر ولایت مطلقه فقیه اصرار داشتند و آن را ذیل دوگانه سازی فقه پویا در برابر فقه سنتی تبیین می‌کردند. مطهری نیز البته انتقاداتی به سازمان روحانیت داشت اما مشی سیاسی روحانیت را مانند شریعتی مورد قضاوت قرار نمی‌داد. از نظر مطهری روحانیت شیعه بر خلاف علمای اهل سنت همواره مستقل از حکومت‌ها بوده و هرگز «اولی الامر» را بر هر حاکمی تطبیق نداده‌اند.

روشنفکری دینی که به نوعی رقیب روحانیت بود با نگاه علمی بازرگان آغاز و با نگاه ایدئولوژیک شریعتی به اوج رسید، این‌‌ همان الگویی بود که جناح چپ گرای سیاسی تا قبل از تغییر ماهیت به راست مدرن از آن بهره‌مند می‌شود. در دوره تغییر ماهیت، سروش به عنوان روشنفکر دینی خودنمایی می‌کند و به الگوی جدیدی برای چپ گرایان سابق تبدیل می‌شود، اما شریعتی به عنوان قله همچنان محترم باقی می‌ماند و بازرگان نیز شأن خود را حفظ می‌کند. در این میان جناح مقابل یک متفکر بزرگ دارد که اصول و مبانی را از همو بهره‌مند می‌شوند، تقریبا تمام جوانان اصولگرا از مقام مطهری با امام خمینی مواجه می‌شوند، بعلاوه هم به لحاظ بهره‌مندی از حکمت متعالیه و هم به لحاظ رویکرد فقهی تناسب بیشتری بین او و راهبر اصلی انقلاب می‌بینند. به طور کلی اصولگرایان آنچه از امام خمینی درباره مبارزه جویی و عدالتخواهی گفته شده را برای مصادره او به عنوان یک متفکر چپ گرا با ذائقه شریعتی کافی نمی‌دانند.

9 فکر می‌کنند “مطهری و شریعتی، الهام بخشان اصولگرایی و اصلاح طلبی”

  1. در مورد تقسيم بندي كشورها به پيشرفته و توسعه يافته و در حال توسعه و عقب مانده و جهان اول و جهان سوم
    تمام اين مفاهيم زماني معني پيدا مي كنند كه تاريخ و تمدن را بصورت يك خط فرض كنيم ִ كه در حقيقت اين مفاهيم و تعريف ها با همين فرض توسط انسان شناس انگليسي در قرن هيجدهم بيان و آغاز گرديدִ اين انسان شناس تمدن و مدنيت را بصورت يك خط ترسيم كرد كه در پائين نامتمدن ترين ملتها و در بالا متمدن ترين ملت قرار دارند ִ براي مشخص كردن درجه تمدن هم معيارهاو شاخص هايي را تعريف كرد ִ بالطبع اين شاخصها و معيارها براساس ملت انگلستان تهيه شده بود بطوريكه بر طبق آن ملت انگلستان بعنوان متمدن ترين ملت در بالا ترين نقطه خط قرار مي گرفت و ديگر ملتها بر اساس امتيازي كه كسب مي كردند بدنبال هم بر روي خط قرار مي گرفتند ִ نكته جالب در اين مورد اين است كه اين انسان شناس انگليسي امتياز ملت ايرلند را طوري محاسبه كرده بود كه در پائين ترين نقطه و بعنوان نامتمدن ترين ملت رده بندي شده بود ִ
    اين ديدگاه يكي از ابزار هاي قوي و بسيار موثر استعمار بوده و هست ִ زيرا ابتدا به بقيه ميقبولانند كه آنها متمدن تر و پيشرفته تر از همه هستند و ديگران هم براحتي مي پذيرند ִ همچنين به ملتهاي عقب مانده يا در حال توسعه و يا در حال پيشرفت مي گويند كه نا راحت نباشيد ما هم زماني مثل امروز شما ها عقب مانده و نا متمدن بوديم ولي توانستيم بوسيله كار و هوش خود به تمدن و پيشرفت برسيم بنا بر اين اگر شما ها هم به حرفهاي ما گوش كنيد و راه و برنامه هايي را كه ما به شما ها ياد ميدهيم ( جون ثابت شده كه ما عقلمان و هوشمان و تمدنمان از شما ها بيشتر است ) شما ها هم روزي متمدن ,پيشرفته و جهان اولي خواهيد شد و در روي خط به جلو خواهيد رفت ִ از طرف ديگر در اين مدت كه شما مشغول پيشرفت و متمدن شدن هستيد ما ها هم بيكار ننشسته ايم و متمدن تر و پيشرفته تر شده ايم و در روي خط بالاتر رفته ايم پس همچنان شما ها عقب تر از ما هستيد و اين روند تا ابد ادامه خواهد داشت يعني شما هيچوقت متمدن , پيشرفته و جهان اولي نخواهيد شد ִ زيرا تا زماني كه ما معيارها و شاخص هاي تمدن و پيشرفت را تعريف و تعيين مي كنيم اين معيارها در حهتي خواهند بود كه به آنچه كه ما داريم بيشترين امتياز و نمره را بدهندִ درست مانند شركت در مسابقه اي است كه يك طرف شركت كننده همه قوانين بازي را تعريف مي كند و هر زمان هم خواست اين قوانين را به نفع خود تفسير كرده و تغيير مي دهد بنا براين امكان ندارد كه بتوان پيروز از اين مسابقه بيرون آمد ִ

  2. شاید این حرفهای شما برای سالهای اول بعد از انقلاب که چپها بشدت اندیشه های سوسیالیستی داشتند و البته خود را از بیشتر مدافع عدالت و اقشار محروم وکارگران و.. می دانستند قابل قبول بود.

    اما با تغییراتی که در دهه هفتاد صورت گرفت و تبدیل چپها به اصلاح طلبان دیگر حتی کمترین اثری از شریعتی برایشان معنا ندارد. درست بر عکس آنها امروز درست در مقابل اندیشه هایی مانند استقلال طلبی و یا تشیع علوی و یا امت و امامت و یا غرب ستیزی هستند. در واقع الان اگر کسی کتابهای شریعتی را بخواند حس می کند انگار شریعتی دارد همین الان وضع اصلاح طلبان را می دهد و به آنها می تازد و پاسخ می دهد. فقط یک کتابچه خودآگاهی و استحمار او هجو نامه ای است کامل برای همه غرب باوران.
    اشتباهی که شما کرده اید این است چون همان اشخاص چپ بعد از انقلاب – که عملا وارث ایده های شریعتی محسوب می شدند- تبدیل به لیبرال های اصلاح طلب شدند، باز هم آنها را ذیل اندیشه شریعتی تعریف می کنید حال آنکه الان آنها دقیقا از هر نظر به نقطه تقابل با شریعتی رسیده اند.

    ضمن اینکه تلقی شما در مورد جدا سازی امام خمینی از حوز توسط شریعتی هم درست نیست. شریعتی نه تنها مخالف حوزه ها نبود بلکه لابد می دانید خودش از مهمترین حامیان سیستم آموزشی حوزه ها بود. در واقع شریعتی بشدت طرفدار فقاهت بود و البته مخالف آخوندیسم. و این چکیده تمام حرفهای او در تشیع علوی و صفوی است. او معتقد بود از وقتی جایگاه فقاهت تبدی به شغل و منصب شد اشیع هم به سرنوشت کلیسا دچار شد. البته اینکه او چه قدر دست می گفت و چه قدر اشتباه می کرد بحث دیگری است اما شریعتی هرگز نگفت اسلام منهای فقیه و دین شناس. بلکه می گفت اسلام منهای آخوند. و این دو با هم بسیار متفاوت هستند. فقاهت یک شان است نه یک شغل. برای همین در گذشته بسیاری از فقها مشاغل مختلف داشتند. از عمله و حمال و بگیر تا مالاک و تاجر و.. . مردم به فقها ملا می گفتند که همان تلفظ دیگر مولا است. یعنی اعتقاد به ولایت فقیه. اما این کلمه را مغولها با آخوند عوض کردند که به شمنهای خودشان هم آخوند می گفتند. یعنی فرد مرتبط با غیب که از این راه درآمد دارد. و با آمدن مشروطه وضع بدتر هم شد یعنی جایگاه ولایت تبدیل شد به ترجمه روحانی ! یعنی کسی که با عالم روح سر و کار دارد و ربطی به حسم و ماده تدارد!! و به نظرم این ترجمه عمدا صورت گرفت. تا جایی کلمه ملا نوعی توهین و مایه خنده تلقی شد اما روحانی شد کلمه احترام آمیز! و این ترجمه روحانی اصلا مال اسلام نیست چون در اسلام روح از جسم جدا نیست که یک طبقه خاص برای امور روحانی ایجاد شود که دارای اعمال و مناسک ویژه باشند و سایرین صرفا با تایید آنها بخشیده شوند! این تعبیر مال مسیحیت و بودیسم است. اا فقه در اسلام با سایر مردم از نظر حقوق شرعیه و واجبات و مستحبات و… هیچ فرقی ندارد.
    و شریعتی هم به درستی متوجه این تغییر و انحراف در تشیع شد و انگشت رویش گذاشت. هر چند آنهایی که نفهمیدند یا نفعشان نبودند حرفهایش را لوث کردند.

    در مورد مطهری حتی از روز اول هم راستگرایان کمترین ارتباطی با او نداشتند گر چه اسما خود را خود را حامی اندیشه های ا می دانستند اما به جز در مورد ادعای پیروی از روحانیت کمترین قرابتی با هیچ یک از افکار مطهری نداشتند و با تبیل رمی آنها به اصولگرایان و ایجاد تفکرات بشدت بسته محفلی و حزبی و باندی که لابی گریهایی که اصولگرایان استاد مسلم آن هستند نشان دادند کمترین شباهتی با تفکرات مطهری ندارند.

  3. در جامعه امروز ما، هیچ اثری از افکار شریعتی و مطهری وجود ندارد. هیچکس به یاد آنها نمی افتد، نه تنها افکار آن دو فراموش شده، بلکه تمام آن زمینه های فکری کنار گذاشته شده است.
    دو دستگی امروز جامعه ما در مواجه به روشهای جهانی است.
    اصلاح طلبان کسانی هستند که کم و بیش به تعامل با جهان و استفاده از روشهای جهانی اعتقاد دارند.
    اصولگرایان افرادی هستند که کم و بیش قدرتهای جهانی را دشمن میدانند و استفاده از روشهای جهانی را هم کار درستی نمی دانند!!
    البته آنها هیچ روشی را برای جایگزینی با روشهای جهانی، معرفی نمی کنند، هیچ دلیلی هم برای دشمن دانستن غربیها ندارند.
    جامعه امروز ما بر سر این دوراهی قرار دارد و هیچ فکر وعقیده دیگری مطرح نیست.

    1. البته اگر شما نمی دانید برای پیروان قرآن دلیل واضحی وجود دارد:
      ولا تركنوا إلى الذين ظلموا فتمسكم النار وما لكم من دون الله من أولياء ثم لا تنصرون

      تعامل با قلدرهایی که شما قدرتهای جهانی نامید حرام قطعی در اسلام است.

      […]

  4. ارتباط بين كشورها و ملتها و قدرتها همواره در جهت دست اندازي و غارت منابع بوده و هست و احتمالا زماني پايان مي گيرد كه منابع به پايان رسيده باشد ִ در اين مورد جومو كنياتا بنيان گذار كشور كنيا جمله بسيار زيبايي داردكه مي گويد :
    زماني كه مسيونر هاي مذهبي مسيحي به سرزمين ما آمدند آنها كتاب مقدس را داشتند و ما مالك زمين ها بوديم ִ آنها به ما ياد دادند كه چكونه چشمهايمان را ببنديم و دعا بخوانيم ִ وقتي ما چشم باز كرديم ִ ما كتاب مقدس را داشتيم و آنها مالك زمينها بودند ִ
    قاره اروپا قادر به تامين نيازهاي پايه اي زندگي(غذا) ساكنينش نبوده و نيست به همين دليل مي بينيم كه اين كشور ها يااستفاده از زور و نيروي مذهب مردمان ديگر كشور ها در آسيا , آفريقا و آمريكا را در سرزمين خودشان تبديل به برده هاي خود كردند و منابع آنها را به كشور هاي خود بردند و هنوز هم ميبرند ִ كشورهاي اسپانيا و پرتقال با استفاده از زور كشورهاي آمريكاي لاتين و آفريقا را به مستعمره هاي خود بدل كردند ִ تمدن ومذهب و زبان و فرهنگ موجود در آن مناطق را ريشه كن كردند بطوريكه اين كشورها در حال حاضر مسيحي كاتوليك هستند و به زبان اسپانيايي يا پرتقالي صحبت مي كنند ִ كشور انگلستان بيشتر از ترفند هاي سياسي استفاده كرد و با روش تفرقه بينداز و حكومت كن توانست ابتدا كشور هندوستان را از طريق سرسپرده ساختن مهاراجه ها و حكام محلي در اختيار خود بگيرد و علاوه بر اينكه عارت منابع ظبيعي عظيم اين كشور موجب رونق و رفاه در كشور انگلستان گرديد بلكه توانست نيروهاي سركوب ( سرباز ارتش ) براي در اختيار گرفتن و استعمار كشور هاي آسيايي و آفريقايي را براي انگلستان تامين كند ִ
    در مورد آمريكاي شمالي , مهاجران اروپايي ابتدا با مشكل بوميان (سرخپوستان) روبرو بودند كه توانستند اين مشكل را با استفاده از اسلحه گرم , بيماريهاي واگير سوغاتي از اروپا و كشتار دسته جمعي حل كنند ִ در مرحله بعد از پاكسازي ساكنان محلي , مهاجران و ساكنين جديد براي استفاده از منابع طبيعي اين سرزمين پهناور با كمبود نيروي انساني روبرو گشتند به همين منظور دست به آوردن برده از كشورهاي آفرقايي و آسيايي زدند ִ
    نكته اين جاست كه جوامعي ( اروپا و آمريكاي سفيد و مسيحي) كه چنين سابقه درخشاني در قتل و غارت و استعمار دارند طليعه دار دموكراسي و آزادي خواهي شده اند كساني كه تمام رفاه و آسايشي كه از آن برخوردارند حاصل همين غارت ها و كشتارهايي است كه همچنان به شكلهاي مختلف ادامه داردִ

  5. هتوز هم نگاه كردن به چشمان كسي كه به انچه مي گويد برايم سخت است رفيق ، تو اين گوشه دنيا هم ادمهاي كمي هستن به چيزهايي كه ميگن باور داشته بتشند ، هميشه و همه جا برايم قابل احترامي

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *