پیام ۲۴ خرداد خفه کردن منتقدین است؟

یکی از آفات احمدی‌نژاد این بود که حدی از نقد را باز کرد که شاید هیچ دولت دیگری تحملش را نداشته باشد. احمدی‌نژاد اعتماد به نفس فوق العاده‌ای داشت و از سر همین خودباوری فزاینده حملات رسانه‌ای را چندان جدی نمی‌گرفت و خیلی راحت اجازه می‌داد دولتش را لجن مال کنند و فقط دلش را به این خوش می‌کرد که توده مردم دلشان با او است و این حرف‌ها در گوش مردم اثر ندارد یا در ‌‌نهایت و در یک فرصت مناسب همه را یکجا جواب خواهد داد.

نوع برخورد اصلاح طلبان با دولت احمدی‌نژاد اگر برگردان شود شاید هیچ اسمی نتوان برای آن میزان دریدگی و بی‌بند و باری پیدا کرد. اعتدال گرایان امروز تا چند ماه پیش هر چه می‌خواستند می‌گفتند و به هیچ منطق و مصلحتی هم اعتنا نمی‌کردند. یک فضای کاملا هماهنگ از رسانه‌های اپوزیسیون و اصلاح طلب گرفته تا طیف اصولگرا و محافظه کار به وجود آمده بود که هر حرکت جزیی از دولت را هم دستاویز مخالفت و حمله و طنز و تمسخر قرار می‌دادند.

دولت جدید هنوز با درصدی از آن انتقاد‌ها هم مواجه نشده و فقط یک طیف از جوانان اصولگرای انقلابی و عدالتخواه هستند که دست به نقد جدی اقدامات دولت می‌زنند اما اذناب دولت باب ترورِ هر نوع مخالفتی را باز کرده‌اند. خیلی عادی شده است که رسانه‌های طرفدار روحانی حتی عدم همراهی را هم «تندروی» و «افراطی‌گری» می‌خوانند و اخباری از ممنوعیت نقد رسانه‌ها در بعضی موضوعات حساسیت برانگیز دهان به دهان می‌شود که واقعا نوبر است.

احمدی‌نژاد بدون ایجاد چنین محدودیت‌هایی متهم به دیکتاتوری شد و حالا آنهایی که او را دیکتاتور کوتوله می‌خواندند نقد دلسوزانه را هم با انگ تندروی ترور می‌کنند. این‌ها انتظار دارند همه از آمدن روحانی خوشحال باشند، تمام اقداماتش را مدبرانه و معتدل ببینند، و فقط از او تشکر کنند. این خیالات باطل کار را بر خود دولت سخت خواهد کرد و رفته رفته آقایان معتدل واکنش‌هایی از خودشان نشان می‌دهند که پیش از هر چیز آبروی خودشان را تهدید خواهد کرد.

زمانی که رهبری در تلاطم فتنه ۸۸ تلاش می‌کرد با توصیه و نصیحت معترضان به انتخابات را آرام کند عمله رسانه‌ای اعتراض هیچ اعتنایی نمی‌کردند و توهم پراکنیشان هر روز شدید‌تر می‌شد، اما حالا دیگر میم قاف هم دست به قلم می‌برد و سیاست هسته‌ای دولت را با این استدلال که همه چیز با هماهنگی رهبری انجام شده از نقد احتراز می‌دهد. موقعیت رهبری که بهانه مخالف‌خوانی بوده و هست در موقع لزوم به وسیله‌ای برای فرار کردن از انتقاد هم تبدیل می‌شود!

اعتدال اگر ترجمان میانه گیری و محافظه کاری باشد در عمل چیز جز بستن فضا و خفه کردن صدای مخالف نخواهد بود. واقعیت این اعتدال رفته رفته خودش را در روزنامه‌های آرمان، شرق، اعتماد، آفتاب، مردمسالاری، ابتکار، و امثالهم نشان می‌دهد. آنهایی که آراء ۱۷ و ۲۵ میلیونی را ندید گرفتند و منتخب مردم را حتی رئیس جمهور نمی‌خواندند حالا مدعی شده‌اند که منتقدان پیام ۲۴ خرداد را نشنیده‌اند، و رسما پیام ۲۴ خرداد را خفه شدن دیگران تفسیر می‌کنند.

اوضاع عوض شده است و ماهیت دولت تغییر کرده، اما در طرف رسانه هم اوضاع عوض شده است. عادتی که رسانه‌ها در نقد آزاد و آسان پیدا کرده‌اند به زودی بلای جان دولت خواهد شد و اگر اعتدال گرایان بخواهند مقاومت کنند و نرمش نشان ندهند اعتراض‌ها چنان سخت خواهد شد که کمر دولت را خواهد شکست. مدیران این دولت نوظهور قبل از اینکه به فکر استفاده از داس در برابر مخالف باشند بهتر است با واقع گرایی مانع ترور انتقاد توسط هواداران افراطی‌شان شوند.

قالیباف مانع گل به خودی اصلاح‌طلبان شد

در ماجرای رقابت بین قالیباف با محسن هاشمی بخت بزرگی برای اصولگرایان از دست رفت و آنهم علامت دادن به مردم برای تشخیص ماهیت تغییرات جدید بود. قالیباف می‌توانست با سیاستمداری میدان را به رقیب واگذار کند و پایه‌ای برای پیروزی اصولگرایان در انتخابات آینده مهیا بسازد. اگر پسر هاشمی شهرداری تهران را تصاحب می‌کرد این می‌توانست در حد یک شوک برای اکثریت مردم باشد که نظر خوشی نسبت به هاشمی و خانواده‌اش ندارند.

حسن روحانی دوست و پیرو هاشمی است، هاشمی بعد از رد صلاحیتش از او حمایت کرده، و کارگزاران کلیدی هاشمی هم به دولت روحانی راه پیدا کردند. عموم مردم شاید زنگنه و آخوندی و ترکان را خیلی خوب نشناسند و ندانند که این‌ها از چه تیره و طایفه‌ای هستند، اما برای تشخیص هویت محسن هاشمی با مشکلی مواجه نمی‌شدند. آمدن هاشمی به شهرداری مساوی بود با فرصت یک حمله متقابل درباره نفوذ هاشمی‌ها که حتی به شهرداری هم سرایت کرده است.

متأسفانه بسیاری از مدیران ما نگاه عاقبت اندیش ندارند و عقب نشینی و فرصت دادن به رقیب جایی در مخیله‌شان پیدا نمی‌کند، رقابت تنها مساوی با حذف رقیب است و همین هم سیاستمان را پر از تنش کرده است، و وقتی به خیابان کشیده می‌شود هم بسیار خشن ظهور می‌کند. مثلا آدمی مثل قالیباف اساسا نظامی است، مرتب حرف از جهاد می‌زند و خاطرات جنگش را مرور می‌کند. با این تفکرات واضح است که نمی‌شود در میدان سیاست بازیگر موفقی بود.

بعضی اوقات یک عقب نشینی کوچک و تسلیم یک مهره می‌تواند بخت مات کردن رقیب را فراهم بیاورد. منتها عقب نشینی احتیاج به روحیه فداکاری و آمادگی برای تقبل هزینه دارد که در میان بسیاری از سیاستمدارانمان یافت نمی‌شود. مخصوصا بعضی از آن‌ها که خیلی شعار ارزشی می‌دهند گاهی ارزش‌ها را مساوی با بودن خودشان می‌گیرند و فاقد نگاه سیاسی و آینده‌نگر هستند. دوستداران و اطرافیان قالیباف هم متأسفانه بیشتر اهل خرابکاری و تفرقه هستند تا تدبر و همگرایی سیاسی.

قالیباف با باقی ماندن در رقابت با هاشمی کاملا شخصی عمل کرد و اگر می‌خواست به نفع اصولگرایی عمل کند می‌توانست با یک ترفند زیرکانه و با این استدلال که جو را مناسب خدمت نمی‌داند، و نمی‌تواند با شورای شهری که محسن هاشمی را در رقابت با او قرار می‌دهد کار کند، میدان را به رقیب واگذار نماید. این کار البته برای شخص قالیباف هزینه داشت و هاشمی امکانات رسانه‌ای شهرداری را در‌‌ همان راهی مصرف می‌کرد که قالیباف علیه احمدی‌نژاد به کار گرفته بود. همانطور که رسانه‌های طرفدار روحانی اکنون چنین مشی‌ای را انتخاب کرده‌اند.

اما با نبودن قالیباف هیچ اتفاق خاصی در شهرداری نمی‌افتاد.‌‌ همان کارهایی که قالیباف برای تهران می‌کند را محسن هاشمی هم می‌توانست انجام بدهد، چه بسا ساخت و ساز هاشمی‌ها از قالیباف بهتر هم باشد. اما موضوع شهرداری به یک رقابت سیاسی تبدیل شده بود و قالیباف حاضر نشد در این میان هزینه‌ای متحمل شود. قالیباف ماند تا مورد حمله قرار بگیرد و این بخت را برای رقیب باقی بگذارد که با تلاش رسانه‌ای او را برکنار کنند و گزینه‌ای غیرسیاسی‌تر از محسن هاشمی را بر سر کار بیاورند.

عمده حیات سیاسی قالیباف را می‌توان با اشتباهاتش توضیح داد؛ زمانی که بدون هیچ تخصص و تجربه مرتبطی شهرداری تهران را قبول کرد، یا وقتی که بدون تحمل سیاسی در رقابت با احمدی‌نژاد قرار گرفت، و اجازه داد رسانه‌هایش او را تخریب کنند، یا آنجا که سعی کرد انتخابات را دوقطبی کند و عاقبت آن پاس گل زیبا را به حسن روحانی تقدیم کرد، و همانطور که سعی کرد در رقابت با هاشمی شهردار تهران باقی بماند و جلوی بزرگ‌ترین گل به خودی اصلاح‌طلبان را سد کرد.

هنر غیرارزشی، جمهوری اسلامی؟

سوالی ذهنم را به خودش مشغول کرده است:

 
اگر هنر به ارزشی و غیرارزشی تقسیم نشود، چرا جمهوری باید به اسلامی و غیراسلامی تقسیم شود؟

 
و اصولا چرا؛ یکی بر سر شاخ و بن می‌برید؟

 
تتمه: بدیهی است که از هر گونه ارجاع و استناد معذورم.