خیابان نواب را به عسکراولادی تغییر نام بدهیم

نواب بسیار تند بود، و آتشین مزاج، بی‌اندازه صریح و بی‌تعارف، بی‌پروا بزرگ‌تر از خودش را امر و نهی می‌کرد. به دنبال خواسته‌هایی تخیلی، و دستکم در فکر اجرای کامل قانون اساسی بود، با‌ همه قیود متمّم مشروعه‌اش. نواب سر نترسی داشت و تهورش را خرج سیاست می‌کرد، عملگرا، اهل مبارزه، بسیار آرمانگرا، و در حدی از اعتماد به نفس که مسلمان نشنود، کافر نبیند. به مقام هیچ بنی بشری یا قطر عمامه کسی هیچ اهمیتی نمی‌داد. مطرود علمای سنتی و محافظه کار بود، و پایش می‌افتاد با مرجع تقلید هم سر نزاع داشت.

نمی‌دانم چرا با اینهمه اشتباه و تندروی باید خیابانی در تهران به اسم او باشد؟ چرا باید او را تبدیل به الگو کرد؟ اسم این خیابان را باید بگذارند مثلا خیابان عسکراولادی. پهلوان زنده را عشق است، که هنوز ایستاده و از راه و آرمانهای انقلاب و نظام دفاع می‌کند و درایت و اعتدالش هم شاهدان متقنی دارد؛ پسر مطهری که نماینده واقعی پدرش است و هیچ کس مثل او سهم پدرش را نمی‌شناسد، یا سلیمی نمین که نقش بسزایی در تولید فکر داشته، یا راست‌های عاقلی که همه مخالف تندرو‌ی هستند، اینها به خوبی حق او را ادا کرده‌اند.

نواب آنقدر اشتباهات بزرگی داشته که اصلا نمی‌توان او را با کس دیگری مقایسه کرد، اما اگر کسی یا کسانی به درصدی از تندی و بی‌پروایی و عملگرایی و مبارزه بازی او نزدیک شده باشند امثال همین جهانشاهی و دوستانش هستند، که خلاف شأن روحانیت دست به کارهای خجالت آوری می‌زنند. این‌ها حقشان است که به بیش از سه سال و نیم زندان هم محکوم شوند. یک عده هم برداشته‌اند نامه‌هایی نوشته‌اند و به محکومیت این تندرو‌ها اعتراض کرده‌اند! که به نظر بنده «با این کسانی هم که اعتراض می‌کنند باید برخورد شود.»

تتمه: متأسفانه خبر دار شدیم هیئت منصفه مطبوعات محمدصالح مفتاح مدیر مسئول سایت تریبون مستضعفین را مستحق تخفیف دانسته است. به نظر شما آیا روا داشتن اینهمه رأفت و رحمت باعث تجری مجرمین نمی‌شود؟

وحدت کلمه با پارلمانی شدن نظام تأمین نمی‌شود ـ حاشیه‌ای بر پیشنهاد آیت الله سبحانی

خبرگزاری مهر چند روز پیش یادداشتی از آیت الله جعفر سبحانی منتشر کرده که در آن از نظام پارلمانی دفاع شده است. مدتی است عناصری از جبهه متحد اصولگرایان (که به وضوح گرایشات محافظه کارانه‌ای دارند) به دنبال تغییر نظام از حالت نیمه ریاستی به پارلمانی هستند و ظواهر اینطور حکایت می‌کند که برای این تغییر تا حدودی «عجله» هم دارند. رئوس این عناصر‌‌ همان کسانی هستند که در دو دورۀ اخیر تقریبا اختیار مجلس را در دست داشته‌اند. این افراد به ارتباط خود با علما افتخار می‌کنند و البته همین ارتباط و اعتماد از عواملی بوده که رسیدن آن‌ها به موقعیت کنونی در مجلس را تسهیل کرده است. با لحاظ شرایط موجود چندان عجیب به نظر نمی‌رسد که آیت الله جعفر سبحانی وارد چنین موضوعی می‌شوند و درباره پارلمانی شدن نظام اظهار نظر می‌کنند.

صراحت درباره این طیف از نمایندگان و دورنمای خواسته‌هایشان دشوار است و چه بسا موجب پیامدهای قضایی و بد‌تر از آن می‌شود، اما همین مقدار می‌توان گفت که این‌ها‌‌ همان کسانی هستند که وقتی متوجه شدند نمی‌توانند امیدی به تغییر قانون اساسی در آینده نزدیک داشته باشند تلاش کردند از قدرتشان استفاده کنند و حق دخالت در انتخاب رئیس دولت را از طریق دیگری به دست بیاروند. طرح اصلاح قانون انتخابات ریاست جمهوری در واقع نوعی «پارلمانی شدن نظام بدون تغییر قانون اساسی» بود که خوشبختانه در این قسمت به مانع شورای نگهبان برخورد کرد و داستان امضا جمع کردن نامزدهای ریاست جمهوری از نمایندگان مجلس منتفی شد.

دامن زدن به بحث پارلمانی شدن نظام معلول دو زمینه سیاسی است: یکی ناسازگاری هر دو دولت گذشته (اصلاحات، و عدالتخواه) با خواسته‌های محافظه کاران، و دیگری پیامدهای انتخابات ۸۸ که نتیجه آن پسندِ برخی از سیاسیون نبود و رویارویی علنی سیاسی و خیابانی را موجب شد و اتفاقات ناگواری را هم به بار آورد. تکیه آقای سبحانی صراحتا بر اتفاق دوم است و با اصراری که بر «وحدت کلمه» دارند چنین القا می‌شود که با پارلمانی شدن نظام بساط تنش‌های سیاسی برچیده می‌شود و دیگر شکاف و بحران خاصی رخ نخواهد داد. با این حال هیچ کدام از دو زمینه یاد شده از نوع مصلحت‌هایی نیستند که تغییرات اساسی نظام را توجیه کنند. تضمینی هم وجود ندارد که پدیده «حاکمیت دوگانه» یا «اختلافات سیاسی» در حالت پارلمانی ضعیف‌تر از حالت کنونی باشد.

برخی رسانه‌ها نوشته آقای سبحانی را «داغ شدن دوباره بحث پارلمانی شدن» عنوان کرده‌اند. داغ نگه داشتن بحث و تکرار پیشنهاد از طرق مختلف حکم زمینه سازی برای تغییر را دارد، و تنها با بردن بحث به حالت غیرتبلیغی و با تحلیل حقوقی و سیاسی است که مشخص می‌شود این تغییر تا چه حد به سود یا زیان نظام خواهد بود، یا چه مقدار می‌تواند از بحران‌های سیاسی بکاهد، و در صورتی که تفاوت چندانی حاصل نمی‌آورد، آنگاه خواست واقعی محرکان آن چیست؟ خوشبختانه آیت الله سبحانی در پایان نوشته خود تأکید کرده‌اند: «اینجانب این پیشنهاد را در اختیار مطبوعات و رسانه‌ها قرار می‌دهم و از علاقه مندان و صاحب نظران درخواست می‌کنم که به نقد این نظریه اثباتا و نفیا بپردازند، شاید آنچه صلاح ملت ایران و کشور عزیز ما باشد، رخ دهد…»

ایشان در نوشته کوتاه‌شان ـ که در آن بیشتر به تمجید از «وحدت کلمه» و «متمرکز شدن نیرو‌ها» پرداخته‌اند ـ اعتراف می‌کنند که در خبرگان نخست با انتخاب مستقیم رئیس جمهور موافق بوده و به آن رأی مثبت داده‌اند، اما با توجه به «پیامدهای ناگوار این گزینش در شرایط کنونی» معتقدند که انتخاب مستقیم «مایه گسترش خصومت، به جای رقابت» شده و این حالت «زیر بنای نظام اسلامی را که‌‌ همان وحدت مردم است، تهدید می‌کند». اگر با این نگاه به فتنه ۸۸ بنگریم مقصر اصلی انتخاب مستقیم است و نه سوء رفتار سیاسیونی که همه از سران نظام بوده و بالا‌ترین مسئولیت‌ها را در اختیار داشته‌اند. متأسفانه در نوشته آقای سبحانی یک اتفاق خاص تعمیم داده شده و بدون هیچ تعلیل مقبولی شرایط نامطلوب سیاسی به انتخاب مستقیم ربط داده شده است.

این وضعیت از نظر آیت الله سبحانی باعث شده گروه‌های سیاسی «اصول اخلاقی را نادیده گرفته و شخصیت‌های برجسته کشور را تخریب و متهم سازند» و می گویند که این خود سوء استفاده دشمن را در پی داشته تا مردم را نسبت به نظام بدبین کنند. این فحوای دلیل اول و سومی است که ایشان مطرح کرده‌اند. دلیل دوم و چهارم هم درباره این است که انتخابات بیش از حد لازم مهم شده و اسراف و معطلی ناشی از آن اداره کشور را تحت تأثیر قرار می‌دهد. می‌توان گفت که پیشنهاد آقای سبحانی تنها انتقاد به سبک و شیوه انتخابات است و اساسا ربطی به ریاستی یا پارلمانی بودن نظام ندارد. به هیچ وجه نمی‌توان از چنین دلایلی لزوم تغییر نظام از حالت ریاستی به پارلمانی را نتیجه گرفت.

خاصیت شیوه‌های دمکراتیک پذیرفتن میزانی از اختلاف و امکان بحث و مجادله است و اگر «تمرکز نیرو‌ها» دلیل اصلی تشکیل نظام باشد این هدف در نظام پادشاهی یا توتالیتر بیش از هر نظام دیگری تأمین خواهد شد. در بیشتر کشورهای دمکراتیک گروه‌های مخالف تحت عنوان راست و چپ و… با هم رقابت و اختلاف دارند که لزوما به بحران منتهی نمی‌شود. نفس این اختلاف هم ارتباطی به شکل نظام (ریاستی یا پارلمانی) ندارد و همواره در مهم‌ترین انتخابات به اوج می‌رسد. در کشور ما مهم‌ترین انتخابات، انتخابات ریاست جمهوری است که هر چهار سال یکبار برگزار می‌شود و هر هشت سال یکبار باعث دگرگونی سیاسی می‌شود. اگر تمرکز زیادی نسبت به این انتخابات وجود دارد در حالت پارلمانی به انتخابات مجلس منتقل خواهد شد و همین سوء رفتار‌ها و تخریب‌ها در رقابت احزاب به اوج خود خواهد رسید.

نگاهی گذرا به انتخابات مجلس نشان می‌دهد که تغییر نظام به حالت پارلمانی، اتحاد نیرو‌ها و اخلاقی شدن فضای سیاسی را تأمین نخواهد کرد. در انتخابات مجلس نهم حتی دو طیف اصولگرا (جبهه متحد در مقابل جبهه پایداری) نتوانستند رقابت سالم و بی‌شائبه‌ای داشته باشند. یک طرف دیگری را به انحراف و مشارکت در فساد متهم می‌کرد و طرف دیگر هم سکوت در مقابل فتنه و همراهی با ضدانقلاب را به رخ او می‌کشید. آیت الله سبحانی می‌توانند شرح تخریب‌ها و بدرفتاری‌های انجام شده را از هر دو شخصیتی که به عنوان رهبران معنوی این گروه‌ها شناخته می‌شوند (آیت الله مهدوی کنی و آیت الله مصباح یزدی) جویا شوند. انتخابات مجلس به دلیل ساختار کنونی و خواست مردم اهمیت چندانی ندارد، عدم تمرکز مخالفان نظام و دشمنان خارجی نیز از اهمیت پائین‌تر آن حکایت می‌کند، اما اگر روزی انتخابات مجلس به مهم‌ترین انتخابات کشور تبدیل شود در آن صورت قوه بحران آفرینی آن هم آزاد خواهد شد.

اگر بعضی از سران جمهوری اسلامی همانقدر که از مردم توقع همراهی دارند خودشان به اصل اتحاد پایبند باشند هیچ بحران یا اتفاق تلخی رخ نخواهد داد. این برخی از مسئولین رده بالای نظام هستند که باید یاد بگیرند اختلاف سیاسی فرع بر منافع ملی است و نباید منازعات خودشان را به جامعه سرایت بدهد. کسانی که به سران فتنه تبدیل شدند از خارج از نظام نیامده بودند، که زمانی بالا‌ترین مسئولیت‌های سیاسی را هم دارا بودند. علت اصلی تنش‌های موجود، عدم پایبندی و تعهد مدعیان قدرت، و بهم ریختن اخلاق سیاسی و انتخاباتی است. مسئله‌ای هم که به فرهنگ و اخلاق مربوط می‌شود با تغییر قانون و دگرگونی در ساختار مرتفع نخواهد شد. عجیب اینکه یک بار در وضعیت مشابه (اختلافات سیاسی پایان جنگ و اختلاف دولت با نمایندگان) شکل نظام از پارلمانی به نیمه ریاستی تغییر کرده اما منظور لازم حاصل نشده است.

آیت الله سبحانی با استناد به این دلایل پیشنهاد می‌کنند که رئیس جمهور توسط مجلس انتخاب شود زیرا «مجلس خانه ملت است و نمایندگان مجلس شورای اسلامی، منتخبان ملت می‌باشند و گزینش آن‌ها به یک معنی گزینش مردم است». اما رئیسِ جمهور کسی است که جمهور او را انتخاب کنند و اگر از طریق دیگری انتخاب شود دیگر فقط رئیس دولت خواهد بود و عنوانی مثل «نخست وزیر» برای او سزاوار‌تر است. با وجود شورای نگهبان که بر صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری نظارت می‌کند دلیلی وجود ندارد که مردم امکان انتخاب مستقیم نداشته باشند و اختیارشان به فراکسیون اکثریت مجلس محول شود. با اندکی تأمل هم مشخص می‌شود که مجلسی مانند مجلس ششم ممکن است چه کسانی را به ریاست دولت برگزیند و انتخاب چنان مجلسی چه تبعاتی در پی خواهد داشت.

هر چهار دلیلی که در پیشنهاد آیت الله سبحانی مطرح شده بی‌ارتباط به بحث حقوقی و سیاسی درباره پارلمانی شدن است و با تغییر در ساختار هم همین معایب تکرار خواهد شد. تنها اشاره ایشان که شأن سیاسی و حقوقی دارد دلیل پنجمی است که مطرح می‌کنند و آن از بین رفتن دوگانگی بین دولت و مجلس در حالت پارلمانی است. پارلمانی شدن نظام تفکیک قوا را از بین می‌برد و دولت را تبدیل به زائده‌ای از مجلس می‌کند. در شرایطی که اکثریت مجلس نسبت به اقلیت تفوق مطلق داشته باشند و نخست وزیر هم شخصیت مقبولی باشد چه بسا این منظور تأمین شود، اما همانطور که در نظام‌های پارلمانی دیده می‌شود به هیچ وجه خالی از اشکال و بحران نخواهد بود. دلایل رد پارلمانی شدن نظام متعدد است و در این حاشیه نمی‌گنجد، اما همین که پارلمانی شدن تفکیک قوا را از بین می‌برد خود به خود منشأ مفاسدی است که نیاز چندانی هم به شرح و توضیح ندارد.

دوباره به دادگاه انقلاب احضار شدم

به تازگی خبر دار شدم که دادگاه انقلاب برای کفیل بنده (محمدصالح مفتاح) احضاریه فرستاده و تاریخی تعیین کرده تا در موعد مقرر بنده را در شعبه تجدید نظر دادگاه انقلاب حاضر کند، والا طبق مقررات با او برخورد خواهد شد!

پیش از این تصور می‌کردم که کار پرونده بنده با آن اتهام‌های عجیب تمام شده و حکم تبرئه‌ای که در محاکمه اردیبهشت ماه صادر شده حکم نهایی است، اما ظاهرا رأی به بیگناهی منظور دادستانی را تأمین نکرده و این عدم رضایت به حدی بوده که کار را به تجدید نظر هم کشانده است. با این حال، تبرئه در دادگاه بدوی شاهد خوبی بود بر ناروا بودن همه اتهامات وارده.

عرف این است که احکام مجازات توسط محکومین مورد اعتراض قرار می‌گیرد و در مرحله تجدید نظر تعدیل‌ها و تخفیف‌هایی اتفاق می‌افتد، اما ظاهرا دادستانی مصر است که این بار داستان را معکوس کند و موفق به گرفتن حکم مجازات در محکمه تجدید نظر شود.

جشنواره عمار و ادعای سینمای مردمی

از سینمای پایه ایران: سینما پدیده‌ای فرهنگی است، و در بسیاری از مواقع در پیوند مستقیم با سیاست قرار می‌گیرد. تقلیل دادن سینما به سرگرمی محض داعیه‌ای است که عمده اهل نظر در سینما و فرهنگ از آن پرهیز دارند. در فرهنگ حتی «سیاسی نبودن» هم سیاسی است. فیلمفارسی ظاهرا سیاسی نیست، اما به لحاظ دلالت‌ها و پیامد‌هایش سیاسی‌ترین پدیده سینمایی کشور بوده است. تبدیل شدن سینما به کارخانه رویاسازی و سرگرمی سازی، چیزی شبیه به هالیوود، حتی اگر تعمد سیاسی هم در پس نداشته باشد پیامد سیاسی در پی دارد. سینمای بی‌عار روشنفکری هم سیاسی است، و مخصوصا آنهایی که هنر خودشان را حرف زدن با حرف نزدن می‌دانند سیاسی ترند.

مهم‌ترین پدیده سیاسی خود «مردم» هستند که یکپارچه و یکدست نیستند. جامعه شبیه پدیده‌های طبیعی نیست که بتوان از آن انتظار مجموعه‌های همگون را داشت. اهل سیاست و قدرت همیشه در ادعای پیوند با مردم بوده‌اند؛ شاهان خود را مردم دار و رعیت نواز می‌دانستند، حکومت‌های دمکراتیک هم همواره ادعایشان مساوی بودن خواستشان با خواست مردم است، حکومت‌های ملی نیز خود را تجلی اراده جمعی می‌دانند. اما این ادعا‌ها همه منصرف به «اکثریت» مردم است. حتی برای شاهان عادل و مردم دار، مخالف چیزی جز شورشی و خرابکار نبوده و برای حکومت‌های دمکراتیک، مخالف‌‌ همان اقلیت است که حق دارد حرف بزند، اما حق ندارد تأثیر مستقیمی در سیاست داشته باشد.

وقتی دعوای سیاست به عرصه فرهنگ راه پیدا می‌کند همه این اجازه را به خودشان می‌دهند که حضور و هنر خودشان را مساوی خواست مردم معرفی کنند. معمولا هر اختلاف فرهنگی اختلاف سیاسی هم هست اما (باز هم معمولا) به ریشه اختلافات در جهان بینی و ایدئولوژی تصریح نمی‌شود، و اهل هنر نیازی نمی‌بینند ارجاع‌های صریح سیاسی داشته باشند. در ایران تقریبا وضع متفاوتی حاکم شده است؛ تعهد و مردمی بودن یعنی اینکه هر طیفی در اختلافاتش ارجاع سیاسی خود را هم داشته باشد، و مثل اصحاب سیاست و قدرت پیوندش با مردم را تصریح و تأکید کند. اما، ارجاع‌های صریح، هنرمند را از حاق هنر جدا می‌کند و به فلاکت «سیاست زدگی» می‌برد.

عمار خود را «جشنواره مردمی عمار» می‌خواند. این پیشوند که خالی ازدلالت سیاسی هم نیست عده‌ای را خوش نیامده است.  امیر قادری تعریضی بر ادعای مردمی بودن عمار نوشته و می‌گوید در همینجاست که کلاهش با کلاه عماری‌ها در هم می‌رود، همانطور که با داعیه داران سیاسی که خودشان را «خانه» سینما می‌دانستند سر موافقت نداشته است. این دعوا از نگاه او دعوای دوقطبی، قدیمی، ایدئولوژیک و سنگ پرانی و نفی دیگری است. هر دو ادعای مردمی می‌کنند و هیچ کدام واقعا مردمی نیستند، مردم در میانه این دعوا افتاده‌اند، مردمِ واقعی مردم جشن و پایکوبی فتح خرمشهر یا بازی ایران ـ استرالیا هستند، در یک جبهه، و همه در خوشی و سرگرمی و رضایت.

سینما فوتبال نیست که به رقابت ملی با بیگانه قابل تقلیل باشد و ماهیتش جز رقابت بین «ما و آن‌ها» نباشد، که در خلال‌‌ همان زورآزمایی صرفا ورزشی هم آبی و قرمز نظرات و طرفداری‌های خودشان را دارند. پیروزی ملی اگر ذره‌ای رنگ و ربط سیاسی داشته باشد ـ حتی اگر به اندازه فتح خرمشهر هم مردمی باشد ـ بدون مخالف نخواهد بود. ایرانیان تجزیه طلب، آن‌ها که چندی بعد با افتخار در جبهه صدام خدمت کردند، یا اینطرف آب و آنطرف آب دل به سرنگونی جمهوری اسلامی بسته بودند، همه از شمار مردم ایران به حساب می‌آمدند، اما از پیروزی و سربلندی «سربازان خمینی» دلخوش نمی‌شدند. جنس و اهمیت سینما هم در نوع و حدی نیست که به اتفاق مردمی منجر شود.

برخی از کسانی که قبلا از پایگاه مذهبی و با روحیاتی تند منتقد سینمای ایران بودند و نظراتشان تحقیر هم می‌شد خودشان به سینما آمده‌اند و توفیقاتی در جذب مخاطب به دست آورده‌اند. موفقیت‌هایی که خالی از ادعا‌ها و نشانه‌های سیاسی نبوده و موجب برانگیختن حساسیت‌ها و حتی حسادت‌هایی در میان سینماگران شده است. سه گانه اخراجی‌ها حد نصاب‌های مهمی در فروش به دست آورده و حتی در «پارک ملت» هم ـ که سعی می‌کرد مخاطبانش را قشر فرهیخته تری از مخاطبان تلویزیون نشان بدهد ـ باز اخراجی‌ها بهترین فیلم سینمای ایران انتخاب شد، توسط مردم. موفق‌ترین و پر بیننده‌ترین سریال تلویزیونی هم که مخاطب غیرایرانی بی‌سابقه‌ای به دست آورده سریال یوسف پیامبر (ع) بوده است. اینها ساخته‌هایی هستند از دهنمکی و سلحشور.

قادری تکیه تعریضش بر عمار را روی حضور دهنمکی برده است که به تعبیر او شرکت کنندگان را به تسخیر قلعه سینما دعوت کرده و یا حرفهای سلحشور در اختتامیه جشنواره که به کنایه می‌گوید اگر سینمای ایران با همین وضع پیش برود بعید نیست مردم به خانم‌های چادری سنگ هم بزنند. قادری ماهیت واقعی عمار و ادعای مردمی‌اش را از حضور و حرفهای این دو مهمان استنباط کرده است، نه از روی ادعاهای گردانندگان عمار ـ مشخصا شخص وحید جلیلی ـ یا از روی فیلم‌های عمار، و خروجی جشنواره. کار ساده تری است، نشستن پشت سیستم، رصد اخبار سیاسی، تقلیل دادن سینما به سرگرمی، و تعبیر مردم به موجودات غیرسیاسی، غیر ایدئولوژیک، و منتظر اتفاق خوش و پایکوبی.

هر کس که «خانه» بودن دیگری را نفی می‌کند و بر «مردمی» بودن دیگری نقد و تعریض می‌نویسد حتی اگر تصریح هم نکند مردمِ خودش را دارد. قادری هم ادعای مردمی خودش را دارد. مردم از نظر او کاری با هیچ دعوای سیاسی و ایدئولوژیکی ندارند و موجوداتی هستند که فقط «می‌خواهند در کنار هم زندگی کنند، مبارزه کنند، رقابت کنند، مهر بروزند، تجارت کنند و پیشرفت کنند». داستان به تمثیل چهار هندو می‌ماند که همه یک اشتباه را مرتکب می‌شدند و در عین حال دیگری را در‌‌ همان اشتباه محکوم می‌دیدند. اگر سیاست (که به خودی خود اشتباه نیست) راهی به فرهنگ پیدا کند دیگر یا باید سکوت کرد، یا زدن هر حرفی «سیاسی» خواهد بود، حتی اگر میانه گیری باشد. چه اینکه خود سکوت هم می‌تواند سیاسی باشد.

در ایران در عرض هفتاد سال سه اتفاق بزرگ سیاسی رخ داده است، انقلاب مشروطه، نهضت نفت، و انقلاب اسلامی. همه این اتفاقات هم مردم را درگیر کرده و اصلا مردم را سیاسی کرده است. سی سال پس از انقلاب نیز در آرامش سیاسی سپری نشده، هر روزی اختلافی و کشمکشی یا موضوع مهمی مردم را مستقیما درگیر سیاست کرده است. مردم شاید از نزاع قدرت خسته باشند و نمی‌خواهند که کشمکش سیاسی روی زندگیشان، اقتصاد و فرهنگشان، و روی روابط اجتماعیشان تأثیر بگذارد، اما آیا معنی‌اش این است که اکثریت و عموم مردم سیاسی نیستند؟ و در سیاست حتی نسبت به مباحث اصولی‌اش موضعی ندارند؟ و کاملا بی‌تفاوت، فقط دنبال زندگی آسوده و فارغ از سیاست می‌گردند؟

دعوای خانه سینما ـ وزارت فرهنگ به تعبیری دعوای هواداران موسوی ـ احمدی‌نژاد بود. دعوایی بسیار نازل و شدیدا در نزاع قدرت که گویی یک تشکل صنفی خودش را همه سینما می‌دانست و یک مدیر و اداره اش که می‌خواست بودن و سیطره خودش را «ثابت» کند. مردم عموما در این دعواها وارد نمی‌شوند و تا انتخابات نشود عموم مردم را درگیر خودش نخواهد کرد. دعوای عمار هم اگر این باشد به نظر به همین مقدار نازل و سطحی می‌رسد، اما آیا عمار چنین معنایی از مردمی بودن را منظور کرده است؟ و افق آن ثابت کردن اکثریت طرفداران دولت بر مخالفان دولت است؟ یا اکثریت طرفداران نظام بر مخالفان نظام؟ یا اصل دعوای عمار بر سر فرهنگ و سینماست که پیامد سیاسی هم در پی دارد؟

جلیلی می‌گوید سه دهه از یک انقلاب مردمی گذشته اما «سینمای ایران» نه چندان سینما بوده و نه اصلا ایرانی، و معتقد است سینماگرانی که در سالهای گذشته مردم را مصادره کرده‌اند ایران را فقط در ونک به بالای تهران دیده‌اند و واقعیت مردم در سینما دیده نشده است، و ارزش‌های انقلابی هم در حاشیه بوده‌اند. ظاهرا او می‌خواهد روزنه‌ای باز کند که همه مردم در سینما دیده شوند. ادعای سینمای مردمی از نگاه جلیلی هم جغرافیایی است (برای نشان دادن همه ایران)، هم اقتصادی و اجتماعی (برای سهم دادن به همه طبقات، به خصوص اکثریت پایین‌تر)، هم فرهنگی (متمرکز بر اکثریت طرفدار گفتمان انقلاب اسلامی)، و حتی اجرایی (در شیوه برگزاری مردمی).

عمار «تکلیف‌اش با خودش مشخص است» و با خارج از مردم دانستن مخالفان انقلاب، می‌خواهد بین سینما و گفتمان انقلاب اسلامی نسبت صریحی برقرار کند. ادعای عمار بزرگ‌تر از نزاع احزاب بر سر قدرت است و درستی و نادرستی این ادعا را باید از روی خروجی‌اش سنجید و نه چیز دیگر. شاید این اشکال بر عمار وارد باشد که مراقب حواشی نبوده و در اطرافش حرفهایی حساسیت برانگیز هم زده می‌شود. شاید هم نتوان وسواس به خرج داد و بگویند: کسی که بخواهد اشکال بگیرد بالاخره بهانه را پیدا می‌کند. با این حال، عمار اگر می‌خواهد باب نگاه نازل و تقلیل یافته نسبت به خودش را ببندد چاره‌ای ندارد جز اینکه از حساسیت‌های کم ارزش‌تر، از کشمکش های سطحی تر سیاسی و از «حاشیه»‌ها پرهیز داشته باشد.