نقد مسعود فراستی بر فیلم هامون داریوش مهرجویی (روشنفکرم، پس هستم)

پیش از این در این وبلاگ نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی منتشر شده است.

هامون یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سینمای ایران است. سال ۶۸ ساخته شده و در جشنواره فجر‌‌‌ همان سال ۵ سیمرغ را از آن خود کرده است. بسیاری از اهالی سینما هامون را فیلم خوبی می‌دانند، اما این فیلم منتقدین جدی خودش را هم دارد. نقد هامون بهانه آشنایی مسعود فراستی با مرتضی آوینی هم بوده است. فراستی درباره هامون می‌گوید: «هامون فیلم خیلی مهمی بود. به حدی مهم بود که روشنفکران و بچه مسلمان‌ها با هم طرفداراش بودند. فضا نسبت به فیلم خیلی مثبت بود. حتی بچه‌های تیپ مسلمان نظری هم طرفداراش بود. این فیلم به عنوان «علی‌خواهی» جایزه جشنواره فجر را گرفت. روشنفکران هم همینطور و هنوز آن را بهترین فیلم می‌دانند.» و درباره انتشار نقد خودش در مجله سوره ـ که در سروش آن را چاپ نکرده بودند ـ می‌گوید: «… به حوزه رفتم و نقد هامون را به مرتضی دادم. مرتضی تازه از سفر پاکستان آمده بود. خیلی ژولیده بود، عرقچین مشکی به سر داشت و مو‌ها و محاسنش کوتاه بود. در دفتر مجله نشستیم به صحبت. ایشان گفت من سردبیر نیستم و مسئول صفحات سینمایی هستم. نقد را خواند و گفت آن را چاپ می‌کنیم. گفتم آقا مرتضی این حذفی ندارد‌ها! گفت خیالت راحت.» متنی که در پی می‌آید‌‌‌ همان نقدی است که به قلم مسعود فراستی در شماره پنجم و ششم از دوره دوم مجله سوره چاپ شده است:

.

نقد و بررسی «هامون»

«روشنفکر»م، پس هستم

.

 «من برآنم که اگر ساز من آواز ناهنجار بدهد و اگر بیشتر مردمان روی زمین با من بستیزند، بهتر از آن است که من خود با خویشتن همداستان نباشم.»    سقراط ـ رسالۀ گورگیاس

.

 «هامون»، در نگاه اول و در چند دقیقه نخست، جدی می‌نماید و متفکر، سینمایش نیز با آن ظاهر خوش آب و رنگ و ضرباهنگ سریع، مدرن جلوه می‌کند و می‌فریبد. با پیچیده نمایی و ادا، عده‌ای را هم مرعوب می‌کند، اما نه جدی است و نه متفکر.

هامون، بسیار پرمدعا است و داعیه ارائه مفاهیم عمیقه بسیاری دارد: عشق زمینی، عشق و ایمان الهی، عرفان، تحول انسان و سلوکش، «فرهنگ علی خواهی»، مسائل روشنفکر حیران و «آویخته»، روشنفکر «تحول» یافته، هویت انسان ایرانی، ناخودگاه جمعی و مفاهیمی از این دست. از نظر سینمایی هم ادای سینمای مدرن، سینمای شخصی و سوبژکتیو را در می‌آورد، با «زیبایی‌شناسی» خاص خود.

اما در پس هیاهوی بسیار هامون، تفکری پنهان نیست؛ تنها دو چیز نهفته است: اغتشاش و فریب. اغتشاش در تفکر و اغتشاش در بیان. و فریب و فریب در تصویر.

طرح مسائل علمی یا فلسفی یا عرفانی در قالب سینما، از کسی بر می‌آید که فکری توانا و دستی ماهر داشته باشد و مهم‌تر، اهل مسئله باشد، آن را چشیده و تجربه کرده باشد.

عشق در سینما، وقتی رخ می‌نمایاند که از وجودی عاشق و پردرد برخیزد. عرفان هم زمانی ظاهر می‌شود که در پشت آن، عارفی نشسته باشد، وگرنه عشق و عرفان بازی مُد روز است و بس.

پرده سینما ـ چه بخواهیم و چه نخواهیم ـ آینه است و هر راست و دروغی را منعکس می‌کند ـ حتی پشت صحنه را.

اگر هنرمند و در اینجا صاحب اثر سینمایی، عاشق و شیدا نباشد، اثرش نمی‌تواند عشق و شوریدگی را منتقل سازد. هرچند مرتب فریاد برآورد که «آی عشق، آی عشق». و اگر هزار بار جلد کتابهای فلسفی، عرفانی، روانشناسی، مذهبی و… را که دیده یا احیانا بخشی از آن‌ها را خوانده، به زبانهای فارسی و انگلیسی، با نماهای درشت از زوایای مختلف، حتی با حرکت آهسته، به روی پرده سینما بیندازد، اما اهل کتاب نباشد، مسئله و دغدغه‌اش اندیشیدن و اندیشه ورزی و مسئولیت نباشد، «روشنفکر» نمی‌شود. حداکثر روشنفکرنماست و نما‌هایش به درد تبلیغ صنعت چاپ یا هنر گرافیک می‌خورد و به درد دکوراسیون.

حال باید دید هامون، چگونه موجودی است و اهل کدام ناکجا آباد است؟ حرف حسابش چیست؟ آیا عشق و عرفان و تفکر، مسئله‌اش برای بودن و شدن است یا فقط دستاویز و ادایش برای شبیه بودن؟ آیا مسئله مرکزی این موجود «اپی مته»‌ای، صرفا زنده ماندن و مطرح بودن نیست؟ و برای این نوع بودن، احتیاج به کسب هویت دارد و برای آن نیز جز این ادا‌ها و فریب‌ها، حرفه‌ای نمی‌داند.

برای یافتن جواب تمامی پرسش‌ها، بناچار می‌بایست چراغ برداشت و به صورت هامون انداخت ـ که نامش هم معانی وسیع و متضادی دارد: از زمین هموار و دشت تا آسمان و دریا و تا صحرای قیامت ـ تا چهرۀ واقعی‌اش از پس هوچیگری بسیار، در پرتو نور هویدا شود. پس از آن باید ردپای شخصیت او را در آثار دیگر سازنده‌اش جستجو کرد و به جمع بندی رسید.

انگیزه این نوشته، تأثیرات سوء فرهنگی و اجتماعی فیلم است و نه ارزش یا اهمیت آن، که به فقدان آن در پس ظاهر غلط انداز و مرعوب کننده‌اش خواهیم پرداخت. ابتدا از شخصیت هامون آغاز می‌کنیم و به آن می‌پردازیم.

عشق انسانی، عشق و ایمان الهی

فیلم، با یک عنوانبندی ساده و کلاسیک، با نوای موسیقی، «باخ» ـ به سبک آثار «برگمان» ـ آغاز و سریعا با رؤیای هامون باز می‌شود. در این رؤیا، یا دقیق‌تر کابوس «فلینی»وار، محو زنی است در لباس سفید عروسی که شیطانی شاخدار او را فریفته و با خود می‌برد و سه کوتوله نیز به همراهش. مرد بلند قدی در شمایل انسانهای اولیه با گرز به هامون حمله می‌برد. افراد بسیاری با لباسهای عجیب و غریب قرن شانزدهمی اروپا نظاره گر ماجرایند و هامون را به سخره می‌گیرند. فردی، کتاب ترس و لرز «کی‌یر کگارد» یا (کی‌یر‌که‌گور) را در دست دارد. پردۀ نمایشی بالای تپه قرار گرفته که زن و شیطان به آن داخل می‌شوند. همۀ افراد بر پرده خیره شده و لحظه‌ای بعد به تقلید از فیلمهای هنری فرنگی عکس یادگاری می‌گیرند که یعنی همه بازیگریم و می‌خواهیم نقش بازی کنیم، که در واقع این فیلمساز ماست که چنین خواستی دارد؛ هر روز به نقشی و این بار هامون.

این کابوس در آغاز فیلم، قرار است چیزی را به ما القا کند که به دلیل بیگانه بودن تمامی شخصیت‌ها با ما و زود هنگام بودنِ صحنه، تفسیر و توضیحش می‌مانَد برای بعد. اگر فلینی در «۸/۵» رؤیاهایی ظاهرا مشابه برای شخصیت اولش می‌سازد، آن‌ها را در جا و زمان خودشان ارائه می‌دهد، در لحظاتی که عوامل و شخصیتهای رؤیا بر ما بیگانه نیستند. این صحنه اگر فرم گرایی و متفکر نمایی، مسئله مرکزی وجودی‌اش نبود، منطقا ـ با منطق نمایش ـ باید دیر‌تر به وقوع می‌پیوست تا توضیحی باشد بر هامون و مسائل روانی‌اش؛ که نیست. بعدا با کمک دیالوگ‌ها و رجعت به گذشته‌های بسیار در می‌یابیم که زن سفیدپوش، «مهشید» همسر هامون است و با او اختلاف دارد، شخص گرز به دست هم دکتر روانشناس او. دلیل این میزان کینه به دکتر روانشناس تا آخر کار هم معلوم نمی‌شود، بخصوص اینکه دکتر بیچاره جز در یک صحنۀ یادآوری هامون، حضوری نداشته و گناهی هم بجز شنیدن خاطرات و درد دل‌های مهشید مرتکب نشده. پس این نفرت ناخودآگاه هامون از او، جز اعلام موضع فیلمساز علیه روانشناسان ـ که معمولا اندیشه‌ای در پشت عملشان مستتر است ـ تعبیر دیگری ندارد، حال آنکه فیلمساز ما به ظاهر علاقۀ شدید دیرینه‌ای به روانشناسی فردی دارد. یادمان نرود از دیرباز با یکی دو روانشناس، دوستی داشته.

ادامه خواندن نقد مسعود فراستی بر فیلم هامون داریوش مهرجویی (روشنفکرم، پس هستم)

مهندس ایرانی با استعداد، توانا، مبتکر، مبدع، خلاق، نخبه و نوآور است

به مهندس ایرانی نمی‌توان انتقاد کرد. مهندس ایرانی با استعداد، توانا، مبتکر، مبدع، خلاق، نخبه، نوآور و همۀ چیزهای خوب است. بهترین دانش آموزان کشور به رشته‌های فنی و مهندسی جذب می‌شوند. در دانشکده‌های فنی مهندسی هم اساتیدی هستند که با غرور از توانایی‌ها و دانسته‌های صنف خودشان می‌گویند، و راجع به موفقیت‌هایی که تنها جنبه ادعا دارد و مشکلاتی که مانعشان است مهملاتی را سر هم می‌کنند. محصول این دانشکده‌ها، مهندسین میان مایه و به شدت مخالف خوانی هستند که بیش از هر چیز «تکبر» دارند و احساس می‌کنند در هر جایی که وارد شوند می‌توانند آنجا را متحول کنند و کارهایی بکنند که دیگران به ذهنشان هم نمی‌رسیده است.

مهندس ایرانی در این گمان است که با استعداد است و در دانشگاه به چنان دانش و نگاه سیتماتیک عام و جهانشمولی دست پیدا کرده که می‌تواند هر عرصه‌ای را، از جمله عرصه‌های فرهنگ و سیاست و اجتماع و اقتصاد را، در صورتی که جلویش را نگیرند و هیچ مزاحمی وجود نداشته باشد از لوث هر گونه بدی و عقب ماندگی پاک کند. اما؛ محصول دانشکده‌های ایران پوزیتویست‌های خرده پا و خسته کننده‌ای هستند که گمان می‌کنند اُس دانش را به دست آورده‌اند و به مثابه پروفسور بالتازار کأنه ماشینی در اختیارشان است که هر‌گاه اراده کنند قطره‌ای تولید خواهد کرد که با کاربرد آن زندگی در ایران هم کاملا خوب خواهد شد؛ مثل خارج!

واحد مرکزی خبر مرتب می‌گوید که مهندسین ایرانی موفقیت‌های زیادی به دست آورده‌اند و چقدر از خروج ارز جلوگیری کرده‌اند، اما نمی‌گوید مهندس ایرانی چه کارهایی را نکرده و نمی‌گوید که ایران از نظر صنعتی کشوری عقب مانده است و بیشتر ماشین‌های تولیدی که در ایران کار می‌کنند ایرانی نیستند، حتی در حد دستگاه تراشکاری! نمی‌گوید که هفتاد درصد قطعات صنعت مثلا ملی نفتمان وارداتی است. نمی‌گوید که از راه اندازی ذوب آهن تا نیروگاه هسته‌ای وابسته به روس‌ها بوده و هستیم. واحد مرکزی خبر هرگز نمی‌گوید که چند هزار مهندس روس در بوشهر مشغول کار شده‌اند و چقدر در صنعت هسته‌ایمان ملی! شده‌ایم.

مهندس ایرانی هواپیما و بالگرد قابل قبول که هیچ، حتی لوکوموتیو و کامیون هم در حد کامیون چینی نمی‌تواند تولید کند، و صنعت به شدت پردرآمد خودرویش همچنان وابسته به فرانسه و کره است و خوشبختانه این اواخر هوای چین هم به سرش زده است! «مهندس ـ مدیران» صنعت خودروی ایران به پیکان و پراید قانع و معتاد شده‌اند، و هیچ وقت خواب این را هم ندیدند که هوندا و تویوتا در چه وضعی و از روی چه ویرانه‌ای هوندا و تویوتا شدند. به سراغ آلمان که نرویم اساسا بهتر است، آنجا قطعا بحث نژادی پیش می‌آید، حتی به سراغ روسیه و چین هم نباید برویم، چون آن‌ها هم از صفر بعضی کار‌ها را کرده‌اند که واقعا کارستان بوده است.

سقف کارهایی که مهندس ایرانی انجام داده «مهندسی معکوس» است، پخته خواری ‌‌نهایت هنری است که مهندس ایرانی می‌تواند از خودش نشان بدهد. همه‌اش به این دلیل که در ایران هیچ چیز آماده نیست، مخصوصا از نظر سیاسی! چون ایران اصلا دیکتاتوری است و نمی‌شود درش نفس کشید، یا حاکمان کسانی هستند که کار و مدیریت بلد نیستند، و ساختار اجازه خلاقیت و تولید نمی‌دهد. اما مهندس ایرانی هیچ‌گاه نمی‌تواند پاسخ بدهد که شوروی که ماهواره‌اش را قبل از آمریکا به فضا فرستاد یا کره شمالی، که بخشی از پیشرفت موشکیمان وامدار آنهاست، در چه وضعی خلاقیتشان شکوفا شد؟ و چرا ما تاتی تاتی هایمان هم پشت سر آنها بوده است؟

بیشتر موفقیت‌هایی که در سه دهه بعد از انقلاب به دست آمده مرهون حکومت مستقلی است که داعیه ایستادن جلوی همه زورگویی‌‌ها و قلدربازی‌ها را دارد. اگر اصرار می‌کند که با فناوری دست دوم هم چرخه سوخت هسته‌ای راه بیافتد و پا می‌فشرد که علیرغم همه تحریم‌ها و تهدید‌ها توان موشکی ایران به حدی برسد که در آینده نه چندان دور تهدیدهای اروپای غیرقاره‌ای را هم پاسخ بدهد به خاطر عزم جزمش برای مقاومت کردن است، که ایستاده مردن را بهتر از کوتاه آمدن با ذلت می‌داند. در صورت نبود این حکومت این امکان وجود داشت که مهندس ایرانی به جای خاورمیانه الان خودش را با بورکینافاسو یا چاد و نیجر مقایسه کند.

از نظر مهندس‌ها هر کس سواد خواندن و نوشتن دارد یا مهندس است یا علوم انسانی است و از این دو حال خارج نیست. پس چون وضع علوم انسانی‌ها از وضع مهندس‌ها بد‌تر است ـ که واقعا هم بد‌تر است ـ پس اصلا چرا باید به مهندس‌ها انتقاد کرد؟ بهتر است ما برویم علوم انسانی خودمان را درست کنیم و چه حقی داریم که درباره مهندس‌ها نظر بدهیم؟! این فقط مهندس‌ها هستند که حق دارند درباره همه چیز به شکل تخصصی وارد عرصه مدیریت شوند اما هیچ کس حق ندارد درباره آن‌ها سوال یا انتقادی را مطرح کند و یا درباره بازده دانشکده‌های مهندسی اندکی شک کند. مهندس ایرانی با استعداد، توانا، مبتکر، مبدع، خلاق، نخبه، نوآور و همۀ چیزهای خوب است.

مهندس ایرانی یا فرار می‌کند تا در دنیای دیگر به هیچ تبدیل شود و در دریای دیگران گم شود یا اگر می‌ماند برای توجیه کم کاری‌ها و عدم موفقیت‌هایش به بهانه متوسل می‌شود، و همچنان ادعایش سر جای خودش است. تنها عده کمی هستند که از سر علاقه، یا اعتقاد، به کارشان می‌چسبند و هر چه داریم هم مرهون‌‌‌ همان هاست. بیشتر فارغ التحصیلان رشته‌های مهندسی وقتی عقب ماندگی‌ها و کارهای نشده را کنار ادعاهای بزرگشان می‌گذارند به بهانه‌های بی‌ربطی متوسل می‌شوند که با هزار مثال نقض می‌توان ردشان کرد و یادآوری کرد که مهندس اصلا موجودی است که با موانع و محدودیت‌ها کارش را پیش می‌برد.

تتمه: کاش مهندس ایرانی در همان مهندسی معکوس بیش از اینها موفق بود، و حداقل در صنعت نفت که همه چیز (از پول زیاد گرفته تا تحریم) برای خلاقیت مهیا است اینقدر وابسته به واردات و چشم به راه قرارداد بستن با فرانسوی‌ها و هلندی‌ها نبودیم، که قطر در عقب ماندگی ایران اینطور ثروت مردم مان را غارت نکند و پول یامفت گاز ایران خرج خریدن هتل‌ در اروپا و جنگ رسانه‌ای یا رونق دادن به کار اسلحه سازها و فرستادن ابزار آدمکشی برای سلفی‌ها نشود. کاش اتفاقاتی مثل ساختن صفحه سوخت رآکتور تهران (که فقط فرانسه و آرژانتین از پس‌اش بر می‌آمدند) بیش از این‌ها تکرار می‌شد و مهندس ایرانی نصف ادعایش کار هم می‌کرد.

تجربیات مقدس مدیران موفق

برای شکوفا کردن «تجربیات مقدس» در کوران رقابت سیاسی راه‌های زیادی وجود دارد.

فرض کنید می‌خواهید علیه کسی که شما را شکست داده و ضرر سنگینی به‌تان وارد کرده عقده گشایی کنید، به خصوص که «به دلایلی» فرصت مقابله مستقیم با او را ندارید و می‌خواهید در مسابقه‌ای که شما فقط تماشاچی‌اش هستید به حد ‌‌نهایت ضایع و تخریب شود.

یک راه این است که عده‌ای از اطرافیانتان را جمع کنید، تا مثلا حرفهایی «خصوصی» بزنید. همان اولش می‌گویید که این حرف‌ها را ضبط نکنید‌ها! تعمدا تأکید می‌کنید که جایی هم نقل نشود. بعد هر چه از دهنتان در می‌آید می‌گویید. به کثیف‌ترین شیوه ممکن مخالفتان و اطرافیانش را لجن مال می‌کنید، و حتی وارد حیطه خصوصی زندگیشان هم می‌شوید.

دق دلی‌هایتان را که حسابی خالی کردید می‌توانید به طور اتفاقی آن حرف‌ها را در اینترنت هم منتشر ‌کنید، با اینکه اصلا قرار نبوده آن حرف‌ها ضبط بشود، و حتی تذکر هم داده‌اید که جایی نقل نشودها‌!

می‌توانید پیش خودتان گمان کنید که خیلی هم باهوش هستید، در عرصه‌های مختلفی هم می‌توانید «موفق» باشید، و این موضوع را اتفاقا ثابت هم کرده‌اید، و می‌پندارید که اصلا مشکل اساسی مدیریت کشور همین است که از تجربیات مقدس امثال شما استفاده نمی‌کنند.