نقد مستقل یا حب متناقض؟ کشمکش بر سر تفسیر اراده رهبری

این مطلب نقدی است بر اتفاقی که اخیرا در تریبون مستضعفین افتاد. دو تن از فعالین دانشجویی در نشستی آزادانه سخنانی پیرامون جلساتشان با مقام رهبری و نحوه رفتار مسئولین با تشکل‌ها و فعالان دانشجویی به زبان آوردند که در فاصله اندکی برخورد فرصت طلبانۀ بی‌بی‌سی فارسی و واکنش سرزنش آمیز رسانه‌های محافظه کار داخلی را در پی داشت. عده‌ای ممکن است از اساس مخالف انتشار چنین سخنانی باشند و محتوای نشست تریبون را بی‌پروا و قابل نقد بدانند اما فارغ از اینکه انتشار آن درست بوده است یا نادرست، بد نیست اندکی هم به تصورات ذهنی و پیش زمینه‌هایی که باعث چنان موضع گیری‌هایی می‌شود بپردازیم؛ که چرا شماری از فعالان دانشجویی، که متعهد به نظام هستند و وضعیت موجود را هم به طور کلی فابل دفاع می‌بینند، گاهی سخنانی به زبان می‌آورند که طنین بسته بودن فضا و ناامید کننده بودن شرایط را دارد؟

نقدی که به نوعی متوجه انتخاب‌ها یا عملکرد رهبری هم بشود از مسائل تعیین کننده در سیاست ما است. چنین نقدی اگر چندان جدی هم نباشد نشان می‌دهد که فاصله مطمئن با رهبری حفظ شده است؛ یعنی شخص نه آنقدر خود را نزدیک و همفکر فرض کرده که همه کار‌ها و نظرات ایشان (و زیرمجموعه‌هایشان) را دربست صحیح بداند، و نه آنقدر دور که به ورطه مخالفت و اعتراض افتاده باشد. بعضی ارادتمندان اگر کاری را صحیح بدانند می‌توانند برای اثباتش به هزار و یک دلیل متوسل شوند، اما اگر متوجه شوند رهبری نظر مخالفی دارند باز هم می‌توانند هزار و یک دلیل متضاد بیاورند تا بگویند اتفاقا همان کاری که رهبری می‌گویند صحیح است! در مورد مخالفین کینه توز هم همینطور، اگر رهبری کاری را انجام ندهد اشتباه کرده و اگر‌‌ همان کار را انجام بدهد باز هم اشتباه کرده است. این‌ها همواره سوء نیت و منظور خاصی را هم در پس پرده فرض می‌گیرند تا روایت مبتنی بر توهم توطئه‌شان ناقص نماند.

این رفتارهای از روی حب و بغض هستند، و حب و بغض هم نباید محور سیاست باشد. بار‌ها تأکید شده است که دخالت حب و بغض در سیاست اگر روا هم باشد نباید از حد حاشیه‌ای و حداقلی فرا‌تر برود. کسانی که محور سیاست ورزیشان حب و بغض است و استدلالشان به تبع احساساتشان نوسان می‌کند وبال سیاست هستند، و در واقع چیزی جز هزینه بر سیاست بار نمی‌کنند. این‌ها بسیار شبیه به‌‌ همان ندیم ساده لوح‌اند که نظرش درباره بادنجان در فاصله کوتاهی تغییر می‌کرد، چرا که حیثیت وجودی و وظیفه خودشان را ارادتمندی (یا دشمنی محض) فرض کرده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که مصلحت واقعی در ورای رخداد‌ها چیست و چگونه تأمین می‌شود؟ مهم «اراده» است که هر چه باشد مصلحت را‌‌ همان تأمین می‌کند و استدلال و نظر هم نقش تبعی برای توجیه اراده دارد.

با این ملاحظه، خارج شدن از حد تأیید کامل و ابراز نقاط اختلاف نظر، گاهی لازم هم به نظر می‌رسد. این کار به نوعی نشان می‌دهد کسی که خود را وارد بازی سیاست کرده از چه موضعی با رأس حکومت یار شده است. از طرفی هم ثابت می‌کند که شخص منتقد تنها به دنبال منافع و موقعیت خودش نیست، و دغدغه‌ها و اصولی برای خودش دارد که طبق همان‌ها عملکرد اشخاص و وضعیت قدرت را می‌سنجد، نه برعکس! طیفی از ارادتمندان احساسی که کاری جز تأیید ازشان سر نمی‌زند در معرض این اتهام قرار دارند که وضعیت قدرت را ـ هر چه که باشد ـ می‌پذیرند و تنها تلاش می‌کنند موقعیت خودشان را ارتقاء بدهند، و دست به کاری هم نمی‌زنند که تابعیت محض فکریشان (که تبدیل به ارزش شده) را نقض کند. از این روست که داعیه‌ای برای نقد و گرفتن موضع مستقل ندارند. نقد مستقل به هر حال هزینه‌هایی در بر دارد و چه بسا آن‌ها را از چشم می‌اندازد.

نزدیک فرض کردن بیش از حد خود به رهبری گاهی غافلگیری هم به دنبال می‌آورد. رویکرد احساسی باعث می‌شود بعضی‌ها شناخت خود از سیاست و از شخص رهبری را در مرحله‌ای پس از حب شخصی قرار بدهند. وقتی کسی هر آنچه خودش خوب و پسندیده می‌داند را به رهبری الصاق می‌کند در ذهنش یک موجود انتزاعی می‌سازد که بیشتر شبیه به آرمان‌ها و آرزوهای خودش است تا آنچه که در واقعیت بیرونی قرار دارد. صاحب این تصور تا جایی که بتواند از «ابزار توجیه» برای تطبیق عملکرد‌ها بر آن تصویر شخصی استفاده می‌کند اما اگر اوضاع سیاست حاد شود و چنین اشخاصی خود را در مقابل رهبری ببینند (و موضع رهبری را در تزاحم صریح با منافع و آینده‌شان بیابند) ناگهان دچار تغییر یکباره می‌شوند، و در عین حال گمان می‌کنند این شرایط سیاست و رهبری است که کاملا عوض شده است. [نگاه کنید به پدیده نوری زاد].

شناخت رهبری نباید شخصی و احساسی و در نتیجه یکجانبه باشد. رهبری فی المثل هم با عدالتخواهان و هم با محافظه کاران روابط مناسبی دارند. دأب ایشان این گونه بوده است که حد تعادلی را بین گروه‌های مختلف و مخالف نگه دارند و اجازه ندهند اختلافاتی که می‌تواند مایه نشاط و تحرک سیاسی باشد به کشمش و نزاع بی‌سرانجام مبدل شود. سیاست ایرانی همواره زمینه آماده‌ای برای حذف متقابل گروه‌ها داشته است و آنچه در تمام این سال‌ها مانع حذف کلی برخی (مانند اصلاح طلبان یا چهره‌هایی مانند هاشمی رفسنجانی) شده تنها شیوه خاص رهبری نظام بوده است. کسانی که خود را پیرو رهبری می‌دانند لابد باید این سیاست کلی را بپذیرند و ـ حتی اگر آن را نقد می‌کنند ـ نباید دست به کاری بزنند که آن را در عمل نقض می‌کند. با اینحال شاهد هستیم که این حد تعادل بسیاری از مواقع از طرف محافظه کاران و گاهی هم از طرف عدالتخواهان نادیده گرفته می‌شود.

قبلا نوشته بودم که «واسطه‌های خودخوانده رهبری» چگونه برای خودشان حق تفسیر انحصاری قائل هستند. این واسطه‌ها بیشتر در درون قدرت‌اند و از تفسیر سخنان و مواضع رهبری به نفع عملکرد خودشان بهره می‌برند، اما نه به این معنی که آن‌ها که در بیرون قدرت‌اند و موقعیت ویژه‌ای هم ندارند به چنین تمایلی دچار نمی‌شوند. متأسفانه بعضی از آرمانخواهان تخیلی نیز به شیوه خودشان سخنان و مواضع رهبری را تفسیر کنند. هم محافظه کاران و هم عده‌ای از عدالتخواهان از یک روش واحد استفاده می‌کنند تا اکیدا خود را نزدیک‌تر به رهبری و صاحب فهم صحیح تری از عملکرد ایشان نشان بدهند. هر دو نیز می‌خواهند رهبری را تمام و کمال‌‌ همان چیزی که خود می‌پسندند معرفی کنند. آن‌ها به جای واقع بینی و اظهار نقد در نقاط اختلاف، با اصرار بر تنزه و تبرّک نظری و عملی ایشان، ناخواسته در نقاط عدم تطابق ایشان را فاقد اراده یا توان مدیریت معرفی می‌نمایند.

اتفاقی که توسط دو تن از فعالان جنبش دانشجویی در نشست تریبون مستضعفین افتاد از همین جنس است. واقعیت ماجرا کشمکش بر سر حق تفسیر رهبری است. مدیرانی که اطلاع رسانی پیرامون مقام رهبری را بر عهده دارند جلسات غیرعمومی ایشان را حساستر می‌بینند و اصرار دارند اخبار آن تنها از مجاری رسمی مطرح شود. مدیریت این روند با واسطه در دست خود رهبری و بخشی از مسئولیت آن نیز متوجه ایشان است. مسئولین بیت، مدیران صدا و سیما و شورای عالی امنیت ملی و… اگر منصوب مستقیم هم نباشند باید در هماهنگی با رهبری عمل کنند. اما آرمانخواهان تخیلی به جای اینکه واقعیت را بپذیرند ـ و اگر اشکالی می‌بینند روند موجود را نقد کنند ـ نقش رهبری را به صفر تنزل می‌دهند تا دقیقا رهبری‌‌ همان چیزی باشد که خود می‌خواهند. تمام تقصیر‌ها را هم بر گردن گروهی از مدیران می‌اندازند که بنا به مسئولیتشان تمایلات محافظه کارانه‌ای پیدا کرده‌اند.

ارادت محض و تأیید کامل رهبری (موافق بودن با همه سخنان و مواضع و انتصاب‌ها و تدبیر‌ها و…) با اعتراض شدید به زیر مجموعه‌های رهبری آنهم به داعیه دفاع از رهبری تناقض دارد. رهبری نه مسلوب الاختیار است و نه احتیاجی به وکیل و وصی دارد. اگر کسی با عملکرد مجموعه‌های زیر نظر رهبری موافق نیست می‌تواند عملکرد آن‌ها یا انتصابشان را نقد کند، پیشنهادهایی بدهد، یا حتی سکوت کند، اما اگر به گونه ای وارد موضوع شود و سخنانی بگوید که گویی می‌خواهد رهبری را از میان اطرافیانش نجات بدهد در واقع نقض غرض کرده و دوستی‌اش «دوستی خاله خرسه» خواهد بود. این نوع کشمکش‌ها نیز نشان می‌دهد بعضی‌ها که ظاهرا محافظه کار نیستند تنها به دلیل نداشتن موقعیت است و شاید اگر در مقام تصمیم گیری قرار بگیرند‌‌ همان شیوه را از موضع دیگری (به سود خودشان) استفاده می‌کنند و هیچ تغییری هم در شرایط موجود رخ نخواهد داد.

تتمه: در دیدار با کارگزاران: حضرت آیت الله خامنه ای آرمانگرایی بدون توجه به واقعیات و بدون بکارگیری ساز و کارهای منطقی و معقول را خیال پردازی دانستند و افزودند: برای اینکه آرمانها در حد شعار باقی نماند باید مسئولان و مردم آنها را بصورت منطقی و متین پیگیری کنند…. | در دیدار با دانشجویان: آرمان‌گرائى به‌هیچ‌وجه به معناى در همه‌ى زمینه‌ها پرخاشگرى کردن، برخى از واقعیات لازم و مصلحتهاى لازم را ندیده گرفتن، نیست. مصلحت هم شده یک اسم منفور؛ آقا مصلحت‌گرائى میکنند! خب، اصلاً باید ملاحظه‌ى مصلحت بشود. هیچ وقت نباید گفت که آقا حقیقت با مصلحت همیشه منافات دارد؛ نه، خود حقیقت یکى از مصلحتهاست، خود مصلحت هم یکى از حقایق است. اگر مصلحت‌اندیشىِ درست باشد، باید رعایت مصلحت را کرد؛ چرا نباید رعایت مصلحت را کرد؟ باید مصالح را دید.

جمهوری اسلامی دوستان خارجی خود را تنها نمی‌گذارد

در بحبوحه دفاع مقدس که جبهه‌های ایران از میزان به کار گیری ادوات نظامی توسط ارتش عراق به ستوه آمده بود یک ابهام و سوال بسیار جدی مسئولین ایرانی از شوروی‌ها این بود که این مقدار پشتیبانی تسلیحاتی از حکومت مهاجم صدام، آنهم در برابر یک انقلاب ضدآمریکایی چه معنایی می‌دهد؟! ظاهرا شوروی‌ها حاضر بودند تا حدودی در این سیاست تجدید نظر کنند اما دستکم یک شرط را برای کاهش فروش سلاح به عراق مطرح کرده بودند و آن خودداری جمهوری اسلامی از کمک به مجاهدان افغانستان بود. هر چند ایران نمی‌توانست کمک‌های تعیین کننده‌ای به مقاومت افغانستان داشته باشد اما در بد‌ترین وضعیت هم حاضر به تنها گذاشتن دوستان مجاهد خود نشد. ایران جنگ با عراق را نباخت و شوری هم مجبور به عقب نشینی از افغانستان شد.

وقتی هواپیما‌ها و موشک‌هایی که از هر دو بلوک شرق و غرب خریداری شده بودند بر سر مردم بیگناه شهرهای ایران آتش می‌باریدند و در جبهه‌های ایران هم سربازانی با ملیت‌های مختلف عرب ـ منجمله مصری ـ اسیر می‌شدند تنها چند کشور حاضر شدند بر خلاف جریان حمایت گسترده‌ای که به سود عراق شکل گرفته بود حرکت کنند. این کشور‌ها که صاحب قدرت و ثروت چندانی هم نبودند با کمک‌های نظامی و ارسال موشک‌های خود توان مقابله ایران برای حفظ جان مردم خودش را افزایش دادند. مهم‌ترین این حامیان حافظ اسد بود، سیاستمداری که همواره سر و گردنی از تمام حکام عرب بالا‌تر بوده است. اسد هرگز حاضر به معامله و رابطه با اسرائیل نشد و همو بود که پیش بینی کرد زمانی خواهد رسید که کشورهای عربی علیه سوریه اقدام خواهند کرد و آن زمان ایران است که در برابر همه خواهد ایستاد و سوریه را تنها نخواهد گذاشت.

پس از اینکه رئیس جمهور مصر با کش و قوس‌های فراوانی انتخاب شد بلافاصله بحث برقراری رابطه با ایران هم مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت. اما رئیس جمهور تازه کار مصر در مصاحبه‌هایی برقراری رابطه با ایران را مشروط به تغییر سیاست ایران در قبال سوریه نمود! شاید به این گمان که ایران مصر را بیش از اندازه مهم تلقی کرده و وقعی به این شرط و شروط خواهد گذاشت. منشأ این گمان، احتمالا در جایی باشد که رئیس جمهور ایران پیش از تحولات عربی از امکان بازگشایی سفارت مصر در عرض چند ساعت خبر داده بود. این موضوع در کنار حمایت مشتاقانه ایران از تحولات مصر شاید موجب شده تا بعضی مصری‌ها ایران را بسیار شایق یا نیازمند(!) به برقراری رابطه با مصر ببینند، یا اینکه تصور کنند جمهوری اسلامی مترصد است از دوستی با مصر برای تکمیل کارت‌های بازی‌اش در برابر غرب بهره ببرد.

اکنون تمرکز تمام مسائل پیرامون سوریه بر نقش ایران متمرکز شده است. روسیه هر آنچه توانسته است در حق سوریه انجام داده و ثابت کرده است که حاضر نیست عمق استراتژیک خود را در دریای مدیترانه از دست بدهد، یا حکومتی را بپذیرد که ممکن است گاز خلیج فارس را از قطر به اروپا بفرستد تا اهرم فشار مهمی را از دست آن‌ها خارج کند. در این میان نقش ایران کاملا برجسته شده است. فشار تبلیغات علیه ایران به حدی است که ملی گرایان عرب و اسلامگرایان سلفی چنین تبیلغ می‌کنند که ایران در حال کشتار مردم سوریه است، همانطور که مردم عراق را در جنگ هشت ساله می‌کشت! اما بدیهی است که ارتش سوریه نه چندان نیازی به سلاح‌های ایرانی دارد و نه احتیاجی به استفاده از سربازان ایرانی! نقش موثر ایران نیز در حمایت سیاسی از اسد، و واسطه‌گری برای ادامه حیات اقتصاد سوریه خلاصه می‌شود.

سیاست و اقتصاد در ایران به هیچ وجه به سوریه وابستگی ندارد. آنچه ایران را به واقع نسبت به فتنه شام حساس کرده شکسته شدن محور مقاومت و از دست رفتن آرمان فلسطین است. اگر رژیم اسد سرنگون شود و این تغییر بزرگ به بحران تازه و ناآرامی‌های گسترده داخلی منجر شود پیامدهای بسیار ناگواری به دنبال خواهد داشت. اگر نیروهای ضدایرانی و وابسته به ترک‌ها و متحجرین حاشیه خلیج فارس، بدون کشتار هم در سوریه به قدرت برسند، کمترین نتیجه ممکن محاصره حزب الله لبنان خواهد بود. حکومتی که از ارتش آزاد یا گروه‌های سلفی و نزدیک به اخوان المسلمین بر بیاید اگر هم در مناطق غیرسنی کشتار راه نیاندازد قطعا یک جنبش مسلح شیعی را در حوزه نفوذ خود نخواهد پذیرفت. با سرنگونی اسد جنوب لبنان به دوران سیاهی باز خواهد گشت که ترکان عثمانی بر آن سلطه داشتند.

ظاهرا جموری اسلامی دوستان خارجی خود را تنها نمی‌گذارد و حاضر به معامله وفاداری خود نیست. اگر خرید موشک از یک حاکم بعثی برای جلوگیری از کشتار مردم ایران جایز باشد، آنگاه حمایت از یک حاکم بعثی که سرنگونی‌اش حکومتی بد‌تر از او را بر سر کار خواهد آورد، و موجبات خوشحالی اسرائیل و آمریکا را فراهم می‌کند، و نفوذ متحجرین را افزایش می‌دهد، و آتش جنگ مذهبی را هم علیه شیعیان روشن می‌کند، بدون هیچ تردیدی لازم به نظر می‌رسد. دشواری سیاست همواره در انتخاب بین بد و بد‌تر قرار دارد اما انتخاب ایران در مورد سوریه ابدا دشوار به نظر نمی‌رسد؛ در واقع ایران راه دیگری جز حمایت حداقلی از اسد، دعوت از مخالفان برای گفتگو، و زمینه چینی برای انتقال مسالمت آمیز قدرت، و تلاش همه جانبه برای جلوگیری از برافروخته شدن آتش جنگ منطقه‌ای ندارد.

واقعیت این است که حکومت اسد به وضعیت سابق باز نخواهد گشت، اما احتمال پایداری ارتش همچنان وجود دارد. ممکن است اوضاع با چند پیروزی، کاملا به نفع ارتش تغییر کند یا اینکه درگیری با گروه‌های مسلح در همین وضعیت حاضر برای ماه‌های متوالی ادامه پیدا کند. با تمام تحریم‌ها و فشارهای سیاسی همچنان احتمال پیروزی گروه‌های مسلح کمتر از ارتش است و حتی فرار مسئولین بلندپایه سیاسی نیز خللی به فعالیت دولت دمشق وارد نیاورده است. خبرهایی که از سوریه منتشر می‌شود از دست بالای ارتش در پاکسازی مناطق آلوده حکایت می‌کند و حامیان گروه‌های مسلح نیز (به خصوص ترکیه که اکنون اندکی از تبعات جنگ در سوریه را پذیرا شده است) تا حدودی به لاک انفعال رفته‌اند. در این وضع راه حل گفت‌و‌گو و پیشنهادهایی شبیه به طرح کوفی عنان بیشتر مورد توجه قرار خواهد گرفت.

گویا محمد مرسی در ملاقات اخیر خود با علی اکبر صالحی در قاهره بار دیگر اصرار کرده تا زمانی که جمهوری اسلامی از دولت اسد حمایت می‌کند، امکان برقراری رابطه دیپلماتیک با ایران وجود ندارد! جمهوری اسلامی البته با برقرار نشدن این رابطه چیزی را از دست نخواهد داد، اما از سوی دیگر، نفس روی آوردن مصر به راه حل سیاسی و دعوت از ایران برای شرکت در اجلاس چهارجانبه درباره بحران سوریه (مصر، عربستان، ترکیه و ایران) به نحوی دیگر تأیید خواهد کرد که راهکار نظامی چندان جای امیدواری برای ترک‌ها، محور تحجر (عربستان، قطر، امارات) و محور انقلابی سنی (که مصر در تلاش برای پیدا کردن موقعیت رهبری آن است) باقی نگذاشته است. اگر اخضر ابراهیمی نیز راهی شبیه به عنان را در پیش بگیرد آنگاه می‌توان گفت که گره بحران سوریه نیز احتمالا به «روش ایرانی» باز خواهد شد.

کاربرد اخلاق به مثابه چماق؛ اخلاقی بودن با اخلاقگرا بودن متفاوت است

دوستان در شبکه‌های اجتماعی کمابیش با نقد اخلاقگرایی آشنا هستند، اما ظاهرا ابهام‌هایی در مورد آن وجود دارد که به نظرم رسید به صورت جداگانه هم نکاتی را بیاورم. اولین نکته و تذکر مقدماتی اینست که «اخلاقگرایی» یک اصطلاح است و اصلا برای این انتخاب شده تا شیوه نادرستی از توسل به اخلاق را نقد کند. با این حساب وقتی واژه اخلاقگرایی را به کار می‌بریم نباید هر کسی معنای ذهنی خودش را از آن برداشت کند. منظور از اخلاقگرایی معنای خاصی از به کار بردن اخلاق است و به یک نوع نمایش اخلاقی و بهره کشی از عنوان اخلاق نظر دارد.

بعضی دوستان معتقدند که اصطلاح اخلاقگرایی، به این دلیل که معنی ظاهری پسندیده‌ای دارد، برای نقد مناسب نیست و بهتر است از واژه‌های دیگری که به کار برده‌ایم، مثل اخلاق نمایی (تظاهر به اخلاق) یا اخلاق فروشی (کسب وجهه با دستاویز کردن اخلاق) استفاده کنیم. اما به نظر بنده اخلاقگرایی برای شیوه‌ای که بسیار هم شایع شده مناسب‌تر است و آن واژه‌ها وجوه دیگر و تند‌تر اخلاقگرایی هستند. از طرفی چون اصطلاح اخلاقگرایی (مثل واقعیتش) ظاهر فریبنده‌ای دارد برای اشاره به این روش مذموم، بهتر و مناسب‌تر است.

اخلاقگرایی عناصری دارد که مهم‌ترین آن‌ها استفاده افراطی از لفظ اخلاق است، در این روش عنوان اخلاق جای حقیقت اخلاق را می‌گیرد. واژه اخلاق واژه مقدس و بزرگی است و طبیعتا هر جا که به کار می‌رود یا در استدلال علیه دیگران استفاده می‌شود خود به خود میزانی از حس انفعال و عقب نشینی را به دنبال می‌آورد. این ویژگی اخلاق باعث می‌شود عده‌ای ـ در بیشتر موارد ناخودآگاه ـ به روشی روی بیاورند که در آن یادآوری اهمیت اخلاق و تذکر به اخلاق اولویت می‌یابد و به تدریج جای «اخلاقی عمل کردن» و پایبندی به دستورات اخلاقی را می‌گیرد.

عنصر دیگر اخلاقگرایی انفعال و بی‌عملی سیاسی است. وقتی درک درستی از اخلاق وجود ندارد ساده‌ترین راه برای درنیافتادن به اشتباه، کنار گذاشتن هر گونه عمل است! (دیکته نانوشته غلط هم ندارد) اخلاقگرایان چون به پایمال نشدن اخلاق، تعصب ظاهری دارند از آنطرف بام می‌افتند و اخلاق را تبدیل به مانع عمل می‌کنند. این ویژگی یادآور خصیصه صوفی‌گری است که به دلیل ترس غیرمنطقی از دنیا از عوامل اصلی انحطاط فرهنگ ایران زمین بوده است. صوفیان امر مقدس را چنان مقدس می‌بینند که بالکل از امر دنیوی کنده و بریده می‌شود.

تفاوت صوفی و اخلاقگرا آنجاست که اخلاقگرایان نمی‌توانند از جذابیت «ابراز وجود» در امور اجتماعی و سیاسی صرف نظر کنند. آن‌ها نمی‌توانند به این قانع باشند که از ترس مرتکب نشدن بی‌اخلاقی تنها تماشاگر سیاست باشند، بلکه برای ابراز وجود سیاسی، اظهار نگرانی دائمی درباره اخلاق را انتخاب می‌کنند. آنها خود را نماینده اخلاق جا می‌زنند، «چماق اخلاق» را به میدان می‌آورند و به سر هر کسی می‌کوبند که داعیه‌ای برای عمل داشته باشد. چون هیچ دیکته انسانی هم خالی از سهو و اشتباه نیست چماق اخلاقگرا هیچ وقت معطل و بی‌حرکت نمی‌ماند.

«تنزه طلبی» خصیصه آشکار اخلاقگرایان است. آن‌ها به طور اصولی خود را از هر نوع آلودگی مبرا می‌دانند و گناه را تنها در طرف کسانی می‌بینند که دغدغه‌ای برای عمل دارند و می‌خواهند تغییری ایجاد کنند و از آن بی‌خیالی و بی‌دغدغه گی اخلاقگرایان به دور هستند. چون اخلاقگرایی پدیده‌ای فردی و تنها متوجه موقعیت شخصی است دغدغه‌ها و انگیزه‌های دیگران (خوب یا بد، دینی یا غیردینی) برای اخلاقگراها علی السویه هستند. مهم فقط این است که شخص اخلاقگرا جایگاه خود را برای «یقه گیری اخلاقی» از دست ندهد.

«اعتدال دستوری» یا میانه روی تعمدی و تصنعی از دیگر ویژگی‌های اصلی اخلاقگرایان است. کسانی که با احساسات یا انگیزه‌های روانی به کنش و واکنش سیاسی دست می‌زنند بیشتر از دو گروه افراطی و تفریطی هستند، گروه سومی که تلاش می‌کنند خودشان را حتما بین دو طرف افراطی قضیه تعریف کنند تا فخر اعتدال بفروشند اخلاقگرایان‌اند. حتی اگر افراط گرایانی وجود نداشته باشند یا وجودشان بسیار کم اهمیت باشد باز اخلاقگرایان آن‌ها را به شکلی در نظر می‌آورند تا بتوانند خودشان را در میانه هر ماجرایی تعریف کنند.

بنابراین ژست کشیش وار ضروری وجود اخلاقگرایان است. این تنها جای پایی است که آن‌ها می‌توانند بر آن بایستند و خودنمایی کنند، چون کارویژه‌شان محکوم کردن دیگران، موعظه کردن، و دستاویز قرار دادن اخلاق است. اخلاقگرایان وجه اثباتی ندارند، هیچ چیزی را نمی‌پذیرند، از هیچ چیز دفاع نمی‌کنند، به هیچ چیز متعهد نیستند، آن‌ها فقط ناظر و نفی کننده هستند. ظاهرا بیطرف هستند اما بیش از هر چیز طرف خودشان‌اند و فقط برای اخلاقی و مقدس نشان دادن نفس خودشان و جلب توجه ساده‌لوحان تلاش می‌کنند.

بدبینی به دنیای سیاست مبتلابه اخلاقگرایان است. آن‌ها چون در ما فی الضمیرشان طبیعت سیاست را آلوده و کثیف می‌بینند از هر نوع دغدغه سیاسی هم فراری‌اند، اما چون سیاست جذابیت‌های نفسانی هم دارد اخلاقگرایان، به صورت مفتون شده و ناآگاهانه، از این آلودگی فقط به نمایش خود از طریق قضاوت دیگران، و وسط تعریف کردن خودشان علاقه نشان می‌دهند! اگر دیگران کار سیاسی نکنند این‌ها هم حرف سیاسی پیدا نمی‌کنند، حرف آن‌ها چیزی جز تفسیر اشتباهات و چماق کردن اخلاق نیست.

در نتیجه، ظرف اخلاقگرایان را بیش از هر چیز ایرادگیری از دیگران و متهم کردن به تندروی، زیرپا گذاشتن اخلاق و نادیده گرفتن آداب پر می‌کند. حیثیت اخلاقگرایی بر گناهان دیگران استوار است و اگر اشتباهی هم سر نزده باشد آن‌ها آماده‌اند تا به شکل دستوری و تصنعی کردار دیگران را به عنوان گناه بازنمایی کنند! بدون در نظر گرفتن اشتباهات واقعی یا فرضی دیگران، اخلاقگرایانی که با اصرار خودشان را غیرسیاسی معرفی می‌کنند، زمین لازم را برای ابراز وجود در‌‌‌‌ همان سیاست کثیف به طور کلی از دست می‌دهند.

البته کسانی هم که مدعا و دغدغه‌ واقعی دارند ممکن است به درجه‌ای از اخلاقگرایی مبتلا شوند. آنهایی که در اثبات مدعایشان ضعف دارند گاهی برای از دست ندادن موضعشان متوسل به خطاهای رفتاری دیگران می‌شوند، تا به هر قیمتی زیر بار پذیرش واقعیت نروند. آن‌ها با نمایش اخلاقمداری و سعی در محکوم کردن طرف مقابل به بی‌اخلاقی، خطاهای رفتاری را نشانه‌ای بر تفکرات نادرست می‌گیرند! و به قول دوستی؛ همیشه شعار اخلاقگرایی، بهانه‌ای برای هرچی‌گری در مقابل استدلال بوده است.

تعصب ظاهرگرایانه و بدون تعقل باعث تناقض هم می‌شود. اخلاقگرایان چنان کورکورانه حساسیت اخلاقی نشان می‌دهند که مرزهای اخلاق را در عمل زیر پا می‌گذارند. آن‌ها برای تظاهر به اخلاق، و برای اینکه مخالف را در ‌‌نهایت بدی نشان بدهند، چنان تند و عصبی عمل می‌کنند که‌‌ همان چیزی را که منع و محکوم کرده‌اند مرتکب می‌شوند. فی المثل کنایه‌ها و اصطلاحات زشت و مشمئز کننده‌ای استفاده می‌کنند، یا رو به تخریب شخصیت مخالف می‌آورند. با اینحال، در هیچ صورتی ژست دفاع از اخلاق را از دست نمی‌دهند!

اخلاقگرا‌ها هیچ چیز را مانع خودنمایی نمی‌دانند، شهوت افشاگری، ولع بزرگنمایی و طمع رسواسازی دارند و نمی‌خواهند هیچ عملی که برای اطوار اخلاقیشان قابل استفاده است از زیر دستشان در برود، حتی اگر آن عمل واقعا اشتباه نباشد یا آنقدر کوچک باشد که تاب سینه چاک دادن و عزاداری را نداشه باشد. به هر حال، پرده پوشی ـ که از اصول اولیه اخلاق است ـ در مرام اخلاقگرایی جایی ندارد. اخلاقگرایان به جای اینکه طریق صحیحی را در عمل نشان بدهند از زبان تند و معتاد به لفاظی اخلاقی برای محکوم و منکوب کردن دیگران بهره می‌برند.

مهم‌ترین انذار در نقد اخلاقگرایی اینست که نتیجه هزینه کردن از اخلاق ضعیف کردن اخلاق است، و این کمابیش‌‌ همان اتفاقی است که به درجاتی در سیاست امروز ایران می‌افتد؛ بسیای از کسانی که باعث تخریب اخلاق و آلودگی دنیای سیاست می‌شوند خودشان تابلوی اخلاق و اعتدال در دست دارند و اکثرا هم دیگران را به اخلاق دعوت می‌کنند، اما در واقع اخلاق را برای ژست خودشان می‌خواهند و تمرکزشان روی کشف و محکوم کردن اشتباهات رقبای سیاسی‌‌شان است! به هر حال، اخلاق با تلاش‌ فرصت‌طلبانه برای نمایش اخلاقی تقویت نمی‌شود.

تتمه: برای احتراز از طولانی شدن متن از چند نکته تکمیلی صرف نظر کردم | به خلاصه‌ترین عبارت ممکن، اخلاقگرایی معجونی از نقد گریزی و قدرت گریزی روشنفکرانه و تنزه طلبی صوفیانه است، که در فرهنگ متجددمان هر دو را به شکل آشکاری داریم، هر دو هم متمایل به نفی دیگران و عاشق برج عاج نشینی‌! | چون توسل به اخلاق تقدس ظاهری دارد بعضی‌ها نقد اخلاقگرایی را هم تعرض به ساحت اخلاق می‌پندارند، و پاک کردن سیاست از اخلاق نمایی و اخلاق فروشی را هم بر نمی‌تابند، بنابراین جنس بعضی از واکنش‌ها کاملا قابل پیش بینی است.

نقدی به رویکردهای خبری صدا و سیما؛ شعور رسانه‌ای مخاطب نادیده گرفته می‌شود

از سیینمای پایه ایران: گمان به بی‌طرفی در رسانه تلقی‌ای نه منطقی و نه مقبول است، رسانه‌ها به هر حال گرایش‌های خودشان را از سطح گزینش اخبار تا نحوه انتشار آن‌ها و انتخاب شیوه تحلیل‌شان نشان می‌دهند. اما چه رسانه ادعای بی‌طرفی داشته باشد و چه خود را بی‌نیاز از این ادعای غیرمنطقی ببیند در یک چیز تفاوتی ایجاد نمی‌شود؛ از هر رسانه‌ای انتظار می‌رود که وقتی رخدادی را برای اطلاع رسانی گزینش می‌کند تلاش کند هر آنچه را که واقع شده و می‌شود به سمع مخاطب برساند و دستکم در انتشار اخبار نظرات خودش را دخالت ندهد. به حداقل رساندن سطح دخالت تحلیلی در اخبار کمترین انتظاری است که مخاطب می‌تواند از احترام به فهم و شعور خودش داشته باشد.

در خبررسانی این وظیفه رسانه نیست که خود را به جای مخاطب بگذارد و آنچه را که مناسب سطح تحلیل است در‌‌ همان سطح اطلاع رسانی به او تحمیل کند. هر چند «چینش جملات» و «لحن کلام» و عوامل دیگری هم در خبررسانی موثر باشند و به هر حال خبر را از حالت خبر صرف خارج کند اما وجه تعمدی این دخالت اگر اخلاقی هم باشد (که نیست!) نباید آنقدر غیرحرفه‌ای انجام شود که ضعیف‌ترین مخاطب را نیز زده کند. نتیجه چنین روندی از دست رفتن اعتبار منبع و بی‌اعتماد شدن مخاطب به رسانه‌ای است که نه پایبندی اخلاقی دارد و نه هنر حرفه‌ای بودن را. این شیوه از رسانه‌ای بر می‌آید که توجهی به کیفیت مخاطب ندارد و خود را به پایین‌ترین سطح مخاطبان ممکن قانع می‌کند.

رسانه‌ای که دائما نگران درک مخاطبش باشد و خود را به جای فهم او بگذارد در معرض این اتهام قرار می‌گیرد که در پی تخدیر کسانی است که به او اعتماد کرده‌اند. اگر به فهم مخاطب اطمینان وجود نداشته باشد، رسانه خود به خود به سمت و سویی کشیده می‌شود که گویی در پی فریب دادن مخاطب است و از این رو به سادگی به ورطه «رویکرد تبلیغی» یا «قیم مآبی» نسبت به فهم مخاطب می‌افتد. برعکس، رسانه‌ای که متعهد به صداقت است و به مخاطبش نیز اطمینان دارد با شجاعت با فهم آن‌ها مواجه می‌شود و هرگز نیازی به تبلیغ افراطی آنچه درست می‌داند، یا قیم مآبی نسبت به درک و تحلیل مخاطبانش، نمی‌بیند.

متأسفانه در صدا و سیمای جمهوری اسلامی حساسیت اندکی نسبت به برداشت مخاطب از نحوه خبررسانی وجود دارد. شعور رسانه‌ای مخاطب در بیشتر اوقات صفر در نظر گرفته می‌شود! اخبار رسمی صدا و سیما و گزارش‌هایی که به خصوص از «واحد مرکزی خبر» بیرون می‌آید گاهی به شکل آشکاری آمیخته به نظرات رسمی جمهوری اسلامی هستند. گویی تنظیم کنندگان اخبار این اجازه را به خود می‌دهند که اخبار را تا حد امکان به شکل «مطلوب» در بیاورند و حتی به خودشان اجازه تحریف واقعیت را هم می‌دهند. تهیه کنندگان گزارش‌ها نیز گویی به شکل قالبی، تحلیل‌هایی را پذیرفته و سپس اطلاعات و شواهد را به قالب آن تحلیل می‌ریزند و محصولاتی تکراری و غیرجذاب را به خورد مخاطب می‌دهند.

در جریان اطلاع رسانی از اجلاس سران عدم تعهد در تهران اتفاقی رخ داد که به شکلی غیرقابل انکاری ابتلای صدا و سیما به این محافظه کاری و بی‌اعتمادی به مخاطب را نشان می‌دهد. رئیس جمهور مصر (که یک سنی مذهب با گرایش‌های سلفی و نزدیک به اخوان المسلمین است) سخنانش را با سلام و صلوات به خلفا آغاز می‌کند اما مترجم فارسی در هنگام صلوات بر خلفا سکوت می‌کند، که شاید به این کار نتوان چندان خرده گرفت، اما وقتی رئیس جمهور مصر مواضع تکراری‌اش را درباره بحران سوریه بیان می‌کند و به خودش اجازه دخالت در امور داخلی کشور دیگر را می‌دهد مترجم سخنان او را به شیوه‌ای غیرواقعی و وفق سیاست‌های رسمی جمهوری اسلامی درباره سوریه منعکس می‌کند!

این نمونه یکی از آشکار‌ترین شواهد بی‌اعتمادی صدا و سیما به فهم مخاطب است. گذشته از چنین تحریف‌هایی که در آن‌ها ادبیات رسمی ایرانی به زبان دیگران منتقل می‌شود از عادت صدا و سیما به رویکرد تبلیغی نیز نمی‌توان گذشت، که گاهی شکل بسیار آزار دهنده‌ای هم پیدا می‌کند. آنچه از اخبار و گزارش‌های واحد مرکزی خبر دستگیر مخاطب می‌شود چنین است که گویی در جهان همه چیز به سود جمهوری اسلامی است اما این تنها گمان باطلی است که مدیران صدا و سیما می‌توانند داشته باشند، آنچه مخاطب ـ با کمترین سواد رسانه‌ای ـ از این رویکرد تبلیغی درک می‌کند میل شدید به دست بردن در اخبار و بازنمایی مطلوب واقعیت هاست.

منطق و صداقت حکم می‌کند که معیارهای دوگانه برای اطلاع رسانی و تحلیل انتخاب نشود و اگر با یک شیوه خاص مشکلات اقتصادی و سیاسی کشورهای دیگر گزارش می‌شود با‌‌ همان لحن و شیوه نیز به مشکلات [داخلی] پرداخته شود. اما صدا و سیما اصرار فراوانی دارد که مشکلات اقتصادی در اروپا و آمریکای شمالی را (که در مرفه‌ترین سطح جهان قرار دارند) تا حد امکان بزرگنمایی کند اما درباره مشکلات داخلی شکل و شیوه دیگری داشته باشد و آن‌ها را منتهی به بحران یا غیرقابل حل تفسیر نکند. بحران اقتصادی یک واقعیت است اما بزرگنمایی‌اش تا حدی که هنوز به آن نرسیده مطابق واقع و حتی به مصلحت نیست، چه اینکه مخاطب با کمترین دانایی متوجه تناقض‌هایی شده و آن را باور نمی‌کند.

در ادبیات دینی بسیار بر صداقت تأکید شده است و رهنمودهایی چون «النجاة فی الصدق» حتی اگر در ظاهر هم تبعاتی منفی به دنبال داشته باشند اما در عوض اعتماد به منبع را به شدت افزایش می‌دهند. طبیعی است که اگر در اخبار و گزارش‌ها همیشه همه چیز خوب تصویر شود و هیچ چیز نامطلوبی به چشم نیاید یک چیز برای مخاطب قطعی خواهد شد و آن اینکه آنچه بر آن اصرار و پافشاری می‌شود مطابق با واقع نیست. حتی اگر رویکرد تبلیغی یا قیم مآبی نسبت به فهم مخاطب‌‌ همان اثری را که مدیران صدا و سیما در پی‌اش هستند داشته باشد از یک نتیجه منفی گریزی نخواهد بود و آن تخدیر شدن مخاطب، بی‌دغدغه شدنش، و از دست رفتن حس تلاش و تکاپو برای بهبود وضع موجود است.

اینطور به نظر می‌رسد که صدا و سیما همواره خود را در رقابت با شبکه‌های ماهواره‌ای می‌بیند و تلاش می‌کند تا از جذب مخاطب داخلی به سمت شبکه‌هایی که توسط دولت‌های انگلیس و آمریکا اداره می‌شوند جلوگیری کند. اما صدا و سیما در این رقابت هم به جای آموختن شیوه‌های حرفه‌ای و لحاظ کردن حدی از بیطرفی تصنعی، مبتذل‌ترین شیوه‌ها را برای رقابت با آن‌ها انتخاب کرده است. صدا و سیما با سرعت در اطلاع رسانی، صراحت، شفافیت و احترام به مخاطب قطعا می‌تواند برنده این میدان باشد اما به جای این شیوه صحیح و احترام به شعور مخاطب گمان کرده است که با تقلید از دکور، اطوار مجریان و شمایل حرف زدن و شیوه گزارش اخبار می‌تواند آنچه را می‌خواهد به دست بیاورد.

مجازات شلاق از جرایم سیاسی حذف شود

قانون جدید مجازات اسلامی در بخش کلیات، حدود و قصاص در دی ماه ۹۰ از شورای نگهبان گذشت اما برای انجام اصلاحاتی از دولت پس گرفته شد و فعلا ابلاغ نشده است. چون لازم است لایحه جداگانه‌ای هم درباره جرایم سیاسی از طرف قوه قضائیه تدوین و به مجلس ارائه شود در مورد اتهامات سیاسی همچنان طبق قوانین موجود عمل خواهد شد. با وجود تأکید اصل ۱۶۸ قانون اساسی بر تعریف جرم سیاسی، جرم سیاسی هنوز در قوانین جزایی ایران تعریف نشده! و در قوانین فعلی هم برای جرایم مربوط به سیاست (مثل نشر اکاذیب، تبلیغ علیه نظام، توهین به مسئولین و…) مجازات‌های سنگینی در نظر گرفته شده است. با استناد به موادی از قانون مجازات اسلامی و قانون مطبوعات، مجرم سیاسی ممکن است به مجازاتی مثل شلاق نیز محکوم شود.

همواره گفته شده است که ماهیت جرایم سیاسی اقتضا می‌کند که در مورد این جرایم مجازات‌های ترهیبی و ترذیلی (ترساننده و خوارکننده) به کار گرفته نشود. تنها بخشی از جرایم مربوط به سیاست هستند که چنین مجازات‌هایی در مورد آن‌ها سزاوار است. به عقیده بعضی حقوقدانان هم جرایمی از جنس جاسوسی، اقدام علیه امنیت ملی و محاربه را نمی‌توان به واقع «جرم سیاسی» به حساب آورد. بعضی حقوقدانان بین جرم عمومی و جرم سیاسی تفکیک قائل شده‌اند و به طور خلاصه جرمی که مرتکب آن هدفی خودخواهانه، جاه طلبانه و علیه منافع عمومی داشته باشد را اساسا سیاسی تلقی نمی‌کنند. اگر تعریف دقیق و قانونی از جرم سیاسی ارائه شود آنگاه می‌توان این موضوع را نیز مطرح نمود که مجازاتی مثل شلاق به طور کلی از جرایم سیاسی کنار گذاشته شود.

حتی اگر نامتناسب بودن مجازات شلاق با جرایم سیاسی را در نظر نگیریم، مصلحت نیز به حذف مجازات شلاق از جرایم سیاسی حکم می‌کند. هر چه مجازات‌هایی مثل شلاق کمتر در نظر گرفته شود و کمتر به مرحله اجرا برسند إن قلت‌ها و اشکال‌های کمتری نیز متوجه نظام قضایی کشور خواهد شد. حتی می‌توان گفت خالی از مصلحت نیست که در مورد کلیه جرایم مربوط به سیاست، از مجازات شلاق صرف نظر شود و به مجازات‌هایی مثل حبس، جریمه مالی، تبعید، محرومیت از حقوق اجتماعی و موارد اینچنینی اکتفا گردد. شلاق خوردن مجرمان سیاسی به هر حال هزینه‌هایی را برای نظام سیاسی در پی دارد، این هزینه‌ها که عمدتا رسانه‌ای و آبرویی هستند گاهی ممکن است بهانه‌هایی را هم برای تبلیغ علیه دین و نظام دینی فراهم کنند.

در برخی موارد سیاسی، مجازات شلاق حتی اگر اجرا نشود نیز می‌تواند بازتاب‌های ناخوشایندی به دنبال داشته باشد. بنابراین در جایی که با حذف مجازات شلاق هیچ خلاف شرعی اتفاق نمی‌افتد می‌توان به آسانی نوع مجازات‌ها را تغییر داد. به نظر می‌رسد تنها حالت غیرقابل تغییر در مورد بعضی توهین‌های خاص باشد. در جایی که توهین مستوجب حد شرعی (قذف) باشد نمی‌توان مجازات شلاق را تغییر داد، اما در غیر آن بهتر است مرتکب اهانت با تعزیری مثل شلاق مواجه نشود. با نگاهی کلی می‌توان گفت که مجازات شلاق اگر به جرایم منکراتی محدود شود (که در شرع حد مشخصی دارند یا برای آن‌ها تعزیر شرعی پیش بینی شده است) زمینه بسیاری از سوء تبلیغ‌ها هم از بین می‌رود، افکار عمومی نیز مجازات شلاق درباره منکرات را با سادگی بیشتری می‌پذیرد.