سطح دغدغه در بازیهای هویتی؛ مسابقه نقل قول و اختراع حضرت ماه و خورشید

کمیل باقرزاده: «ضمن احترام به همه دوستان، یه تصمیمی گرفتم: از این به بعد، به پست‌هایی که صرفاً حاوی عکس آقا یا امام یا شهداء هستند و بجز عکس، هیچ جمله حکمت‌‏آموزی (نظیر آیه، روایت، جملات امام و آقا یا وصایای شهدا و اولیاء خدا) ندارن، پلاس نخواهم داد. در شرایط فعلی که شرایط جنگ نرمه، همه ما موظفیم از لایه‏‌های سطحی احساسی کمی بگذریم و با ورود به لایه‏‌های عمیق معرفتی به فکر نشر اندیشه و تفکر ناب امام و آقا و شهداء باشیم، نه صرفاً نشر عکس با جملاتی مثل قربونت برم و چه خوشگله و از این حرفا. شاید خودم هم قبلاً این اشتباه رو کردم، ولی إن شاء الله دیگه تکرار نمی‌کنم.

نمی‌‏گم عکس آقا نذاریم؛ بذاریم! فقط می‌گم شما که داری زحمت عکس رو می‌‏کشی یه ذره دیگه به خودت بیشتر زحمت بده و یه جمله آموزنده هم کنارش بذار. اینجوری هم خودت با معرفت‏‌تر می‌شی و هم به مخاطبت کمک می‌‏کنی که اگه می‌‏خواد به آقا عشق بورزه، محبت و عشقش ناشی از معرفت باشه. اگه کار معرفتی نکنیم، چه بسیار عشق‏‌های سطحی و البته خیلی داغی که در لحظه‏‌ی حساس امتحان به سردی گراییده و حتی تبدیل به نفرت شده. یا رب تهی مکن ز می‌ عشق جام ما، از معرفت بریـز شرابی به کام ما».

وحید یامین‌پور: «در پست پیشین [عکس زیر: حضرت ماه در مسجد جامع دزفول: ۴ آبان ۱۳۵۹] منازعه‌ای درگرفت دربارهٔ بکار بردن تعبیر «حضرت ماه» برای مقام معظم رهبری. راستش نفهمیدم ناراحتی برخی رفقا چه دلیلی داشت. فکر کنم وقتی امام راحل تعبیر «خورشید» را برای ایشان به کار برده‌اند، ما کم گذاشته‌ایم برای «حضرت ماه»!

امام خمینی (ره): «اینجانب که از سالهای قبل از انقلاب با جنابعالی ارتباط نزدیک داشته‌ام و‌‌ همان ارتباط تاکنون باقی است جنابعالی را یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می‌دانم و شما را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جدا جانبداری می‌کنید می‌دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می‌دهید.» صحیفه نور، ج ۲۰، ص ۱۷۳ (مورخ ۱۳۶۶/۱۰/۲۱)

نوشتم و پاک کردم، دوباره نوشتم، و باز پاک کردم.

نمی‌دانم چه بنویسم که هم صریح باشد و هم به کسی برنخورد. راستش اصلا حوصله سوء تفاهم را ندارم. دو نفری که حرف‌هایشان آمده و اکثر کسانی که مثل این دو برادر فکر می‌کنند بچه‌های خوبی هستند و فقط درباره حرف‌هایشان اشکال‌هایی وجود دارد. بی‌تعارف، وقتی کسی در ورطۀ احساسات تخیلی درباره یک شخص غیرمعصوم اینطور حرف می‌زند چه باید بکنیم؟ چطور حرفمان را بگوییم که هزار جور برچسب به‌مان نخورد؟ راستش جملات اولی احساس زندگی در مهدکودک، شیوع غلو و اغراق شخص پرستانه، و منحصر شدن فکر و تشخیص به «نقل قول» را به بنده می‌دهد، و جملات دومی احساس تأسف عمیق از مصادره به مطلوب، و بافتن آسمان ریسمان برای توجیه نگاه عاطفی، آنهم درباره یک فقیه و یک مسئول سیاسی را القاء می‌کند.

درباره «پوسترپرست»‌ها و اطوار‌شان به حد کافی حرف زده‌ایم (و باز جای خوشوقتی است که موضوع آنقدر تکراری و بازاری شده که دیگر گذاشتن عکس خالی و قربان صدقه رفتن‌، احساس زدگی هم ایجاد می‌کند، و حالا سطح بحث این شده که آیا وقتی عکسی به اشتراک می‌گذاریم جمله‌ای هم کنارش باشد، یا نباشد؟ پلاس بدهیم، یا ندهیم؟) موضوع‌‌ همان جو احساسی، عشقولانه و کودکانه نسبت به سیاست است که واقعا تکراری شده. اما؛ در شریعت ما ارادت و عشق به یک شخص عادی ـ که مسئولیت دینی و سیاسی پیدا کرده ـ ظاهرا نباید جای تعقل و استقلال نظر را بگیرد، نباید تبدیل به محور و معیار شود، و نباید عده زیادی تنها از زاویه محبت شخصی، و علاقه‌شان به عکس و پوستر با آن مواجه شوند، و اصلا این نگاه نباید ترویج شود، و نباید اهمیت و اصالت پیدا کند.

بنده مخصوصا از مغالطه دومی متأسف هستم، این «بازیهای هویتی» معنی ضمنی‌ای جز دست پیش گرفتن در مسابقه مبالغه، برای چسباندن خود به رهبری، و القاء اینکه بنده به فهم والاتری به منشأ حقیقت (در اینجا؛ مقام رهبری!) دست یافته‌ام (و لاجرم دیگران هم باید از فهم و تفسیر من پیروی کنند) ندارد. یکی از پیش خودش «امام خامنه‌ای» را تکلیف می‌کند، دیگری «حضرت ماه» را اختراع می‌کند، دائم به بیت می‌چسبد و کم مانده قبله هم تعیین کند، از اختلاف حروف خمینی و خامنه‌ای هم نمی‌گذرد، یکی هم با عنایت به روح منطق از کم بودن «حضرت ماه» می‌گوید، و تلویحا بشارت «حضرت خورشید» را می‌دهد! این‌ها چه فایده‌ای دارد؟! آیا چیزی به شخص یا مقام رهبری اضافه می‌کند؟ یا استعمال کنندگانش دارند خودشان را نشان می‌دهند؟ اینجا، از کجا هزینه، و خرج چه چیزی می‌شود؟

به تجربه ثابت شده که بحث و استدلال در مقابل احساسات (آنهم به این قدرت) به هیچ وجه جواب نمی‌دهد، و تا این برادران امر بر خودشان مشخص نشود تغییری حاصل نمی‌افتد. این گفته‌ها هم چیزی جز «درد دل» نیست. جالب اینکه استناد به سخنان خود رهبری هم در ستایش نقد و آزاداندیشی و جرأت داشتن جوانان چندان افاقه‌ای نمی‌کند. اتهام غیرواقعی بودن این سخنان، کوچک‌ترین آفتی است که احساسات گرایان به رهبری تحمیل می‌کنند. جالب‌تر اینکه مشکل فقط جوانان نیستند! بعضی‌ها هم که مسئولیت‌هایی دارند مبتلا به همین ذائقه‌اند، و متأسفانه برداشت‌هایی غیر از آن را مستحق نفی و مجازات هم می‌دانند.

بعید می‌دانم آدم دلسوز و آینده نگری روا بداند جوانهای ولایتمدار در دنیای ذهنیشان بچرخند و کم خبر از مردم و دغدغه‌هایشان، یا بی‌اعتنا به واقعیت‌های سنت، و سیاست، دنبال بازی با الفاظ یا دلخوشی با عکس محبوبشان، یا حداکثر مسابقه در نقل قول باشند، و اصلا به فکر ظرفیت‌های خودشان و زحمت دادن به نظر خودشان نیافتند. مردمی که شخصیتی عادی و متواضع را از بین خودشان به رهبری انتخاب کردند، و به ساز و کار انتخاب جانشین‌اش هم رأی دادند، نه دنبال حضرت ماه و خورشید بودند، نه در پی تعابیر غلو آمیزی که خود صاحب مقام هم از آن‌ها ناراضی به نظر می‌رسد. اصرار به این «الگوی عاطفی» ممکن است فاصله‌ای بین این جوان‌ها و قاطبه مردم ایجاد کند که شیوعش موجب نگرانی می‌شود.

اگر کسانی این احساسات را (هر چقدر هم که صادقانه و واقعی باشد) در دل دارند، این به خودشان مربوط است و بهتر است پیش خودشان نگه‌اش دارند، و جار نزنند. اینطور حرف زدن‌های غیرمنطقی معیارهای شرع و سنت را تغییر می‌دهد، باب تملق و چاپلوسی را باز می‌کند، باعث وهن مقام فقیه می‌شود، مسابقه‌اش کار را به آنجام می‌رساند که معمّمی هم پیدا شود که روایت جعلی و مسخره بسازد و آبروی رهبری را هم ناخواسته هدف بگیرد. آغاجری را حتما به خاطر دارید که اغراق‌های غلات شیعه را چطور بر سر مذهب چماق کرد! دستکم نیابد نگران باشید که همین حرکات علیه رهبری استفاده شود (که می‌شود!)، و تصویر واقعی و متواضعانه ایشان را بین مردم از بین ببرد؟ فرهنگ ما کم از صوفی‌گری و مرادسازی و شعر و شعار و حرّافی ضربه خورده است؟

تتمه: نوشته اول، یعنی تأکید و اهتمام بیش از اندازه به «نقل قول»، و حتی تمرکز در تحلیلِ نقل قول‌ امام و آقا و شهدا به تحدید و تعطیلی فکر هم منجر می‌شود. در همین باره پیشنهاد می‌کنم بند آخر این نوشته الیاس را دوبار بخوانید: مسائل بدیهی را هم حتماً رهبر انقلاب باید گوشزد کند؟ و به جای عبارت «مسئولین» می‌توانید چیزهای دیگری هم بگذارید | این نوشته از کیستی ما؛ چگونه حزب الله به حاشیه می‌روند؟ به خصوص در بند دوم نکته ای نهفته دارد که با اندکی دقت مشخص می‌شود، و با صرف دقت، نیازی هم به صریح حرف زدن نمی‌ماند | خدا گودر را هم بیامرزد، به گمانم کمتر محمل تجلی این گرایش‌ها بود، یا ما کمتر به چشم مان می‌آمد.

آیا می‌توان در تربیت کودک از آزادی و اختیار سخن گفت؟

حضور و رابطه اجتماعی عین تأثیر است، اگر یک کار را انجام بدهید، و اگر‌‌ همان کار را انجام ندهید، در هر صورت روی دیگران اثر گذاشته‌اید و در برابر آن مسئول خواهید بود. انسان در هر حالی نسبت به اطرافیان و جامعه‌ای که با آن‌ها در ارتباط است رابطه تأثیر و تأثر دارد، و نسبت به هر دو (هم تأثیر و هم تأثر) مسئولیت خواهد داشت. رابطه تأثیر در رابطه با تربیت کودکان به حداکثر می‌رسد و گریزی هم از آن نیست. بنابراین، صحبت کردن از بی‌طرفی در تربیت، و آزاد گذاشتن کودک برای انتخاب، و عدم تأثیر در آینده او، بیشتر به شوخی می‌ماند.

اگر خانواده‌تان مذهبی باشد، نوع پوشش و رفتار و گفتارتان بر کودک اثر خواهد گذاشت، برعکس اگر غیرمذهبی یا ضدمذهبی باشد نوع دیگری از تأثیر را بر کودکتان اعمال کرده‌اید، که خوب و بد آن تنها به تشخیص خودتان وابسته است. بنابراین به هیچ وجه نمی‌توانید روی کودک یا اطرافیان و اجتماعتان «بی‌تأثیر» باشید، خنثی بودن عملا غیرممکن است. یا نباید حضور و رابطه خانوادگی و اجتماعی داشته باشید، یا ناگزیر از تأثیر خواهید بود. نفس بودنتان، به هر نحوی که باشد، عین تأثیر است.

با این وصف کسی نمی‌تواند با ژست ضدمذهب علیه کسانی که تربیت دینی دارند موضع گیری کند و حرف از شستشوی مغزی و محدود کردن اختیار کودک و این حرف‌ها بزند، چون خود او هم ـ هر رفتاری که داشته باشد ـ در حال شستشوی مغزی کودکش و تحت تأثیر قرار دادن آینده او با نحوه خاصی از زندگی است، که ممکن است واقعا مطلوب کودک هم نباشد و مثلا اختیار او را برای انتخاب آگاهانه مذهب محدود کند، چیزی که احتمال دارد کودک در آینده از آن ناراضی باشد و آرزوی خلاف آن را در سر داشته باشد.

رفتار حاکی از باور و اعتقاد به مذهب، یا رفتار حاکی از بدبینی به مذهب، و حتی رفتاری که سعی می‌کند موضعی درباره مذهب نداشته باشد، هر سه یک جنس تأثیر را بر کودک می‌گذارند، و قابل توجه اینکه ژست کناره گیری از مذهب و بی‌تفاوتی نسبت به آن هم در عمل به گرایشات غیرمذهبی منجر می‌شود. بنابراین نسبت به مذهب دو گرایش کلی بیشتر وجود ندارد؛ یا به سو و به سود مذهب، یا در مخالفت و در ممانعت از مذهب. در عمومی مسائل انسانی نیز انتخاب از این دو حالت خارج نیست.

این قسم باورهای سطحی که کودک را باید آزاد گذاشت تا فرصت انتخاب آزادانه داشته باشد علاوه بر وجه تخیلی، کاملا وارداتی و حاصل ذهن روشنفکران اروپایی است که در ستیز با کیش مسیحیت حکم کلی صادر کرده‌اند، مذهب را اساسا بد و خرافی تصور نموده و به دام ماتریالیسم و اظهارنظرهای سطحی درباره آزای مطلق افتاده‌اند. افسانه «بی‌طرفی» در امور انسانی دستاویز کسانی است که هنوز سر در آورده‌های قرن هجده و نوزده اروپا داند و درک حکمیشان از موضوعات فلسفی هم از حد پوزیتویست‌ها فرا‌تر نمی‌رود.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه زنان پرس | و بررسی دو شرط «احتمال تاثیر» و «ایمنی از ضرر» در نهی از منکر از آیت الله مجتبی تهرانی |

موج های فضای مجازی، دور از واقعیت، پر از هیجان

هر چند وقتی یک موجی در فضای مجازی راه می‌افتد که خیلی‌ها احساس تکلیف می‌کنند حتما درش مشارکت داشته باشند. حکم‌های کلی و اشک و آه و اعتراض است که فراوان تولید می‌شود و مهر تأیید می‌گیرد. مثلا در فلان شهرستان چون در محل تجمع خانواده‌ها جمعیت زیادی از افغان‌ها (جوان‌های مجرد) رفت و آمد می‌کنند نیروی انتظامی بدسلیقگی می‌کند و می‌خواهد با اطلاعیه مشکلات را پیشگیری کند، وقتی خبرش منتشر می‌شود انگار فاجعه اتفاق افتاده! آن کار که قطعا اشتباه است اما علم کردنش و زدن انگ نژادپرستی و گرفتن ژست مبارزه با نژادپرستی دیگر حال آدم را تغییر می‌دهد. آدم را یاد «احمد شهید» می‌اندازند که به خاطر یک اتفاق در زمین فوتبال می‌خواست از حقوق همجنسبازان دفاع کند.

بنده قائل به نژادپرستی در بین ایرانی‌ها نیستم، ایرانی‌ها حداکثر قومیت گرا و آلوده به نگاه اشرافی هستند. همین نگاه اشرافی بین تازه به دوران رسیده هاست که در مورد افغان‌های مهاجر ـ که متأسفانه فقیر و جنگ زده هستند ـ مشکل ایجاد می‌کند. اثباتش هم ساده است؛ مثلا افغانستان اگر به حد ژاپن ثروتمند می‌بود آیا باز هم ایرانی‌ها همین نگاه تحقیرآمیز را داشتند؟ معلوم است که نه! و اصلا مگر افغان‌ها از چه نژادی هستند؟ یا هزاره‌های ترک‌نژاد و شیعه‌اند، که در کشورمان ترک کم نداریم که بد‌ترین توهین‌ها را به افغان‌ها می‌کنند، یا ترکمن هستند (که باز داریمشان) و یا تاجیک (که از خیلی‌ها ایرانی ترند) و یا پشتون (که کمابیش شبیه بلوچ‌های خودمان‌اند).

کسانی که قائل به نژادپرستی ایرانی‌ها هستند خوب است از پدر مادر‌هایشان بپرسند که مردم شهرشان با جنگ زده‌های خودمان چطور رفتار می‌کرده‌اند (که هم فارس بین شان بوده و هم عرب و هم کرد)، شاید یک چیزهایی دستگیرشان شود و کمتر گریبان چاک بدهند. شکر خدا حافظه تاریخی ایرانی‌ها در حد ارزن هم نیست.

حرف زدن علیه نژادپرستی برای بعضی‌ها پرستیژ می‌آورد، فکر می‌کنند با این پُزها شبیه غربی‌ها می‌شوند (که اساسا در فرهنگشان مشکل نژادپرستی دارند) و همین راضیشان می‌کند. اما اینهایی که خودشان را برای مظلومیت افغان‌ها به در و دیوار می‌زنند آیا حاضرند مثلا با یک افغان ازدواج کنند؟ بعضی‌هایشان یک جوری از داشتن دوست افغان و رفت و آمد با آن‌ها می‌گویند انگار مثلا با جزامی‌ها رفت و آمد کرده‌اند! افتخار می‌کنند که با افغان‌ها دوست هستند و همین «رضایت از خود» و «به رخ دیگران کشیدن» نشان می‌دهد که نگاه از بالا به پایین در ذهن خودشان هم وجود دارد.

یک موج دیگر موج مبارزه با توهین به مقدسات است. مسلمان‌ها چند سال است ـ مخصوصا بعد از حرفهای قرون وسطایی پاپ ـ با مشکل توهین به مقدسات مواجه شده‌اند. آن‌ها که حرف از رواداری و گفتگو می‌زدند وقتی جلوی انتشار اسلام کم آوردند توهین را انتخاب کرده‌اند، از اسلام عصبانی هستند و این کار خالیشان می‌کند. در این دو سه ساله مشکل داخلی هم شده است، قبلا گفته بودیم که فحاش‌هایی که توی سیاست پلاس‌اند وقتی کم می‌آورند می‌روند سراغ مقدسات؛ یعنی بعد از هر شکست یا ضدحال سیاسی چون دیگر فحش دادن به احمدی‌نژاد و خامنه‌ای ارضایشان نمی‌کند احساسات مخالفشان را با توهین به مقدسات انگولک می‌کنند.

آخوند‌ها می‌گویند «الباطل یموت بترک ذکره»، این می‌تواند سیاست خوبی برای بی‌اثر کردن توهین باشد، اما تقریبا عکس‌اش اتفاق می‌افتد. ملت منتظرند یک کسی یک غلطی بکند و زود کشفش کنند و جار بزنند. وقتی هم که همه گیر می‌شود معلوم است که همه باید درباره‌اش موضع گیری کنند. بنده از مراجع هم تعجب می‌کنم، اگر توهینی خیلی آشکار و خیلی مهم نیست بهتر است حکم و فتوای علنی هم ندهند. مثلا اگر قرار بود برای کشتن کسروی طبل و دهل می‌زدند شاید بیشتر برای حفاظت خودش تمهید می‌کرد، بهتر است آقایان خصوصی جواب بدهند که اگر کسی هست، که او کار خودش را می‌کند و بعد هم… ادامه درس و بحث!

جوانهای احساس تکلیف، منتظرند اتفاقی بیافتد تا اعلام هویت کنند، اسم و آواتار تغییر بدهند و صفحه و گروه جدید بسازند، که چه بشود؟ با اینکار‌ها کسی از فحاشی عقب نشینی نمی‌کند، تازه تحریک هم می‌شود. با سیدسجاد گپ می‌زدیم و حرف از آنهایی شد که می‌گویند «نقی زیبا‌ترین نام جهان است»! می‌گفت مثلا خود اینها حاضرند اسم بچه‌شان را نقی بگذارند؟ بنده که فکر نمی‌کنم! تازه اسم امام هم «علی» بوده و علی قطعا زیبا‌ترین نام جهان است. بنابراین موج مبارزه با اهانت هم بیشتر احساسی است، و در مملکتی که سروش و گنجی‌اش هم مخالف توهین به مقدسات‌اند (و حداکثر تقصیر را گردن حاکمیت می‌اندازند) توهین کننده‌ها هر روز منزوی‌تر می‌شوند.

حمله به پایگاه بسیج و اظهارنظرهای متفاوت درباره منافقین خلق

حمله به پایگاه بسیج در ۲۵ خرداد ۸۸ از حوادث مهمی است که در تاریخ انقلاب اسلامی مورد بحث و تحلیل قرار خواهد گرفت. تا کنون سه نظر عمده درباره این حادثه وجود دارد؛ اول اینکه حمله به پایگاه بسیج برای ربودن اسلحه عملی مطابق با اهداف پلکانی جنبش سبز (تا براندازی و تغییر حاکمیت) بوده و این ماهیت واقعی سبز‌ها را نشان می‌دهد، دوم اینکه تظاهرات سبز‌ها به هیچ وجه سوگیری کلی علیه نظام نداشته و حمله به پایگاه به طراحی و تحریک فرصت طلبان (که بلافاصله نام «سازمان مجاهدین خلق» را به میان می‌آورد) و دخالت اراذل و اوباش انجام شده است، و سوم اینکه اساسا سبز‌ها در این حمله تقصیری نداشته‌اند و در واقع اعضاء پایگاه در یک خیابان فرعی بوده‌اند که باعث حمله سبز‌ها شده‌اند (تحلیل عناصر رسانه‌ای سبز).

با استناد به شکل جمعیت و مطالبات اولیه، تحلیلی که هم وجهۀ رسمی و هم مقبول پیدا کرده است تحلیل دوم است که بدنه معترضین را از اتهام اقدام علیه نظام مبرّا می‌داند و حمله به پایگاه (و اقدامات مشابه قبلی و بعدی) را به تحریک منافقین، اقدام فرصت طلبان و دخالت اراذل و اوباش مرتبط می‌کند. بنابر این تحلیل، نفس حمله به پایگاه باعث ریزش جمعیت خیابانی سبز‌ها شده و این شاهدی است که بدنه معترضین سبز موضعی علیه نظام نداشته‌اند، حمله به پایگاه نیز با طراحی کسانی بوده که اساسا با سیاست «آشوب آفرینی»، «کشته سازی» و «خونخواهی» پس از آن شناخته می‌شوند. آن‌ها تعمدا زمینه خون ریزی را مهیا می‌کنند تا با تابلوی «خون و انتقام» سیاست را به مسیری نزدیک به خودشان بکشانند.

اما درباره منافقین و وضعیت سیاسی آن‌ها توافق کاملی وجود ندارد. بعضی آن‌ها را آشوب کنندگان پژمرده، و بعضی دیگر آن‌ها را تروریست‌های مرده و نامشان را دستاویز سوء استفاده سیاسی کاران می‌دانند. اما دیگرانی هم معتقدند که منافقین ارواح سرگردان سیاست هستند که همچنان هر کاری از آن‌ها ساخته است. عده‌ای اصطلاحاتی به کار می‌برند تا نشان بدهند منافقین دیگر گروهی اقلیت و بی‌تأثیر و خارج از ماجرای سیاست هستند، اما‌ گاه شواهدی ارائه می‌شود که نشان می‌دهد پس از زوال ایدئولوژی چپ و افول عقیدتی سازمان، منافقین به شکلی پنهان وارد عرصه سیاست و رسانه شده‌اند و حضوری ناپیدا، اما به شدت فعال و مخرب دارند.

در زیر چند اظهار نظر مهم درباره منافقین که همگی در ارتباط و در زمینه اتفاقات سال ۸۸ و وضعیت سبز‌ها اظهارشده‌اند به عنوان نمونه آورده شده است:

علی لاریجانی (۳۰ خرداد ۱۳۸۸): «وی درباره انتساب برخی اغتشاشات اخیر به گروهک تروریستی منافقین تصریح کرد: باید توجه داشته باشیم که منافقین در کشور ما عددی نیستند بلکه آن‌ها گروهی پژمرده می‌باشند. البته ممکن است چند نفری هم در این بین فریب بخورند؛ سیاسیون باید توجه داشته باشند که ایجاد امنیت می‌تواند بستری برای پیگیری حقوق آن‌ها باشد و آنچه که امروز در جامعه مهم است، یک نوع هوشیاری ملی می‌باشد که همه باید داشته باشند.»

میرحسین موسوی (۱۱ دی ۱۳۸۸): «تهمت بی‌دینی و همراهی با قدرتهای بیگانه مستکبر و افراد بدنام و جریانهای منحوسی چون منافقین به فرض آنکه به حذف فیزیکی تعدادی از خدمتگزاران اسلام و مردم منتهی شود ناشی از چشم بستن به ماهیت مشکلات ملی کشور است. من به عنوان یک دلسوز می‌گویم منافقین با خیانت‌ها و جنایت‌های خود مرده‌اند، شما برای کسب امتیازهای جناحی و کینه ورزی آن‌ها را زنده نکنید.»

درباره ماجرای ۲۵ خرداد ۸۸:

مازیار بهاری (۲۱ مرداد ۱۳۹۰): «حدود ساعت ۷ رسیدیم میدان آزادی که صدای تیر شنیدم و دوربین را آنجا روشن کردم و رفتم نزدیک میدان آزادی و دیدم یک سری دارند سنگ پرتاب می‌کنند سمت پایگاه بسیج. این را بگویم که وقتی سپاه یا بسیج یک انبار سلاح در منطقه‌ای مسکونی دارند، این یک جنایت است [!]، اما سنگ پرتاب کردن به این مرکز هیچ ربطی به تظاهرات مسالمت آمیز مردم نداشت. و بعدش شروع کردند پرتاب کوکتل مولوتوف به سمت پایگاه. درست کردن کوکتل مولوتوف راحت است، اما شما نیازی به امکانات و آمادگی برای درست کردن آن دارید که درست کنید و آتش بزنید و پرتاب کنید.

من نمی‌گویم که همه کسانی که کشته شدند یا حمله کردند متعلق به سازمان مجاهدین بودند، اما شعارهای این گروه مثل «مرگ بر جمهوری اسلامی» شعارهایی نبودند که با ماهیت آن روز نسبتی داشته باشند و مشخص بود که یک سازمان دیگری دخالت دارد. من آن روز حدس زدم سازمان مجاهدین این تحریک را شروع کرده و جمعیت هم تحریک شد و به سمت پایگاه حمله کردند.»

و درباره تأثیر گذاری مستمر منافقین در ترور و خرابکاری:

اکبر گنجی (۲ دى ۱۳۹۰): «در مورد ترور دانشمندان هسته‌ای ایران نیز تاکنون حداقل چندین منبع آن را طرح موساد دانسته که توسط سازمان مجاهدین خلق عملی شده است.

ریچارد سیلور استین، کار‌شناس امنیتی آمریکائی در گفت‌و‌گو با «پایگاه خبری حقوق انسانی و اولیه بشر» می‌گوید بنا بر اطلاعات موثق سرویس اطلاعاتی موساد با بهره گیری از عوامل مجاهدین خلق پادگان سپاه پاسداران را در ملارد که محل نگهداری موشکهای شهاب سه بوده را منفجر کرده است. ریچارد سیلوراستاین، روزنامه‌نگار یهودی آمریکایی به نقل از یک منبع اسرائیلی که وی را دارای سابقهٔ سیاسی و نظامی معرفی کرده، نوشته است که ترور مصطفی احمدی روشن در ۲۱/۱۰/۱۳۹۰، کار مشترک موساد و سازمان مجاهدین خلق است.»

در مجموع نمی‌توان «احتمال حضور» منافقین را در تلاطم‌های سیاسی نادیده یا دستکم گرفت اما همزمان نباید همه تقصیر‌ها را متمرکز و در ورطه‌ای خوش بینانه، واقع گرایی سیاسی را به کنار نهاد. در هر صورت جمعیتی از سبز‌ها ـ که بیشتر در حوادث عاشورای ۸۸ و ۲۵ بهمن ۸۹ نقش آفرین بوده‌اند ـ ضدانقلاب هستند اما تمامی این دسته هم آماده هزینه دادن برای تغییر حاکمیت نیستند. رهبران سبز نیز از برهه تبلیغات انتخاباتی با دروغپردازی‌ها و شعارسازی‌هایی (مانند مرگ بر دیکتاتور و…) کاملا بر خلاف منافع ملی اقدام کرده و از روز شروع اعتراض با آشوب و تخریب (در ۲۳ خرداد) نیز قابل حدس بود که عاقبت آن به خوشی تمام نخواهد شد.

سیاست حاکمیت در برابر اعتراض‌ سبزها به نتیجه انتخابات (که فورا آمیخته به آشوب، و آلوده به گرایش‌های ضدنظام و ضدانقلاب شد) بیشتر از هر چیز «مدارا برای مهار» بوده است. هر چند حاکمیت نتوانست برخورد منظم و یکپارچه‌ای با سبز‌ها داشته باشد و اجزای حاکمیت نوع برخوردهای یکدیگر را مورد نقد و مخالفت قرار می‌دهند اما سیاست رأس حاکمیت به طور کلی حل و هضم اعتراضات در درون خود بوده است. این گرایش در بسیاری از سخنرانی‌ها، تحلیل‌های سیاسی و حتی در برخی تولیدات هنری (مانند «قلاده‌های طلا» که یک روایت مستند گونه از حمله به پایگاه بسیج هم داده است) مشاهده می‌شود. تحلیل رسمی و مقبول حاکمیت درباره اعتراضات را حتی می‌توان از زبان کارگردان این اثر شنید:

ابوالقاسم طالبی: ««اکثر قریب به اتفاق این بچه‎‎های سبز واقعا برانداز نبوده و نیستند؛ غالب آن‎‎‌ها این گونه بودند. چراکه می‌‎دانند جایگزین کردن یک حکومت به‎ جای حکومت فعلی نه به این راحتی‎ است و نه به نفع آنان است. عده‎ای از این گروه صرفا می‌‎گویند ما با شیوه اداره دولت و شاید سیستم قضا مشکل داریم؛ بحث این‎‎‌ها از بحث برانداز‌ها جداست،… در جریان ۲۵ خرداد هم شاید تعدادی آدم به خیابان آمدند اما جریان غالب به دنبال براندازی نبود، برای همین نه شعاری دادند و نه سنگی به‎ سمت کسی پرتاب کردند. حرف‎شان این بود که ما فکر می‌‎کنیم تقلب شده و نظام باید ما را به این اطمینان برساند که این‎گونه نبوده است. به همین دلیل هم بعد از صحبت‎‎های حضرت رهبری در روز ۲۹ خرداد ریزش شدیدی داشتند.»

به طور کلی، وقتی از نفاق به معنای کلی سخن گفته می‌شود نباید از نفاق به معنای خاص (سازمان مجاهدین خلق) غفلت شود. با اینکه حیات پادگانی و میلیتاریستی سازمان به انتها رسیده اما با توجه به بیش از دوازده هزار نفری که به دست سازمان ترور، و بیش از سه ـ چهار هزار نفری که از آن‌ها تلف شده‌اند نمی‌توان حضور منافقین را در زمین سیاست نادیده گرفت. خونریزی به خودی خود عامل سمپاتی است، و آشوب و خونخواهی، هم جهتی خواسته و ناخواسته با اهداف آنها. سخن گفتن از مرگ یا بی‌تأثیری گروهی هم که دائما به دنبال خروج از فهرست گروه‌های تروریستی است، یا جاسوسی و دروغ‌پردازی موثری در پرونده هسته‌ای داشته، یا موفق به تزریق «گفتمان خونخواهی» به فعالین رسانه‌ای سبز شده تا حدود زیادی بی‌فایده به نظر می‌رسد.

مصرف اخلاق و ادب در سیاست ایرانی؛ فقط لحن احمدی نژاد بد است؟

وقتی احمدی‌نژاد با ادبیات ساده و خاص خودش ـ که گاهی اوقات نامتناسب با مقام ریاست جمهوری هم هست ـ کسانی را می‌نوازد یا به چرندیات و توهمات بعضی‌ها پاسخ می‌دهد از خیلی جا‌ها صداهای مدعی دین و اخلاق و مقدسات در می‌آید که حرفهای احمدی‌نژاد توهین آمیز بوده یا لحن‌اش ایراد اخلاقی داشته و از این حرفهای زرد و نارنجی که الی ماشاء الله در رسانه‌ها تولید می‌شود. اما این رفتاری نیست که اخلاقگرایان در مورد هر کسی که لحن و ادبیات نامناسبی استفاده می‌کند روا بدارند، انگ «توهین آمیز» فقط سلاحی است که آن‌ها برای ترور احمدی‌نژاد و احمدی نژادی‌ها (و کسانی که فکر می‌کنند احمدی نژادی هستند) استفاده می‌کنند.

قبلا نوشته‌ام که اگر کسی از حرفی خوشش نیامد نمی‌تواند فوری بگوید «توهین آمیز» است، چون معنای توهین (مخصوصا وقتی که از مسئولیت حقوقی سخن می‌گوییم) خیلی مشخص و ضیق است. به همین سیاق هم وقتی کسی از جریان یا افکار عده‌ای خوشش نیامد نمی‌تواند فورا بگوید این‌ها «انحرافی» هستند، چون هم «انگ زدن» و «تهمت بستن» کار درستی نیست، و هم معنای انحراف مشخص است و به دعوای قدرت بستگی ندارد. (تمام کسانی که بر خلاف اصل «و لایجرمنکم» خزعبل «جریان انحرافی» را استفاده کرده‌اند و در بردن آبرو و به دردسر انداختن دیگران شریک بوده‌اند قطعا نمی‌دانند که به چه حدی مجرم و مسئول هستند).

دوستانی که با نوشته‌های بنده آشنا هستند خوب می‌دانند که بنده به هیچ وجه با لحن صریح و تند و گزنده مشکلی ندارم، و حتی آن را در دنیای سیاست ـ مخصوصا سیاست کثیف و اخلاقگرای ایرانی ـ لازم می‌دانم. اما کسانی که با روکش اخلاق، نمایش ادب و ارزش می‌دهند و می‌خواهند القا کنند که ـ ارواح عمه‌شان ـ خیلی مبادی آداب هستند، هم خودشان در برابر مخالف لحن بدتری را استفاده می‌کنند و متوسل به توهین و تهمت می‌شوند، و هم وقتی از محبوبینشان گلواژه‌هایی ساطع می‌شود صدایی ازشان در نمی‌آید! این رفتار متناقض و آمیخته به تبعیض یکی از موارد جالب مصرف کردن اخلاق و هزینه شدن آداب در دعوای قدرت و سلیقه است.

به عینه مشخص شده که اخلاقگرایان جانماز آب کش «فقط» در مقابل لحن احمدی‌نژاد و احمدی نژادی‌ها موضع دارند و به بزرگ زادگان و الفاظ مشهورشان نه تنها حمله نمی‌کنند، که حتی موضع منفی هم در برابرشان ندارند. آن‌ها به روی خودشان هم نمی‌آورند که اگر واقعا لحن نامناسب محکوم است، کسی که الفاظی مثل «شاسی و ماسی» و «لات بازی» و «دریده گویی» و «لگد پرانی» و «گازگرفتن» و «باسکول» و «تره بار» و… را استفاده می‌کند و هر جا که به تریج قبایش بر می‌خورد به دیگران انگ و کنایه می‌چسباند، اسم رویشان می‌گذارد، و هر انتقادی را «تخریب» و «شبنامه» و مستحق برخورد می‌داند، بیش از همه در معرض اتهام است.

نمایش دهندگان اخلاق همان‌هایی هستند که مخالفشان را به سادگی «کرکس فتنه» خطاب می‌کنند اما اگر کسی واقعیت متناقض و حرکات مفتضحشان را به‌شان یادآوری کند بلافاصله پای مقدسات و آیه و حدیث را در نفی بداخلاقی و بدزبانی و پرهیز از اختلاف (!) وسط می‌کشند. اگر «کوچک‌زاده» با ادبیات «سر بالا» جواب خبرنگار ضدانقلاب را بدهد یقه پاره می‌کنند که فلانی توهین آمیز حرف زده اما اگر امثال مطهری و کواکبیان مجلس را با ملک طلق خودشان اشتباه بگیرند مطلقا صدایی ازشان شنیده نمی‌شود. به هر حال، ادبیات بعضی و بعضی ادبیات‌ها ممکن است نامناسب باشند، اما بد‌تر از آن؛ تناقض، اخلاق فروشی و ترور دیگران با «انگ توهین» است.

کابرد اصطلاح «بدپوششی» برای برخورد، تجاوز به واقعیت است

در خبر‌ها آمده است که «طرح تشدید برخورد با بدپوششی، مانکن‌ها و بدحجابی از عصر چهارشنبه در میادین مهم شهر تهران، مراکز خرید و تفرجگاه‌ها» آغاز شده است. «به گفته پلیس، این طرح در پی تماس شهروندان با پلیس برای برخورد با مانکن‌های خیابانی تشدید شده است. در این طرح ماموران پلیس با استقرار در میادین مهم، مراکز خرید و تفرجگاه‌ها، با بدپوششی و بدحجابی برخورد می‌کنند.» اما فارغ از شیوه‌های برخورد اصطلاحات خاص به کار رفته (بدحجابی و بدپوششی) نیز مورد سوال و ابهام است.

با وضعیتی که در آغاز فصل گرما در بعضی شهرهای بزرگ دیده می‌شود کاربرد اصطلاحاتی مثل «بدپوششی» و «بدحجابی» تا حدودی زیادی بیربط و در واقع نوعی تجاوز به واقعیت است. آن چیزی که مردم شاهدش هستند و اعتراض آنهایی را هم که چندان مذهبی نیستند باعث می‌شود شیوع «هرزه پوشی» و «پوشش‌های زننده» است. مردم وقتی مظاهر علنی فساد را می‌بینند ـ چه در شکل اجتماعی و اخلاقی‌، و چه سیاسی و اقتصادی ـ علنا اعتراض می‌کنند و کارکرد و ادعای حکومت اسلامی را زیر سوال می‌برند.

کاربرد «بدپوششی» باعث انحراف ذهن و مقاومت روانی افراد نیز می‌شود. چیزی که این نوع ترکیب‌ها تداعی می‌کند قضاوت خوب و بدِ پوشش دیگران با شائبه برخوردهای سلیقه‌ای است. بدیهی است که این اصطلاح و حتی بدحجابی نمی‌تواند پدیده‌ای را توضیح بدهد که امنیت و سلامت اخلاقی اجتماع را تهدید می‌کند. اگر منظور از «بدحجابی» رعایت نشدن حجاب کامل اسلامی باشد، این موضوع هم بسیار شایع ـ و غیرقابل برخورد ـ است و هم اینکه مردم تلقی ضدفرهنگی و حساسیت ضداخلاقی نسبت به آن ندارند.

حرف ساده بسیاری از مردم اینست که این چه حکومت مدعی اسلامی است که نمی‌تواند وضع خیابان‌هایش را درست کند؟ آن از بانک‌هایشان که چند هزار میلیارد پول مردم را بالا می‌کشند، اینهم از پارک و مرکز خریدشان که با جاهای دیگر اشتباه گرفته می‌شود. بنابراین عموم مردم نسبت به بیرون بودن چند تار مو یا کمی کوتاه و تنگ بودن لباس‌ها حساسیتی نشان نمی‌دهند، و اصلا از دید فقهی به پوشش نگاه نمی‌کنند. نگاه آن‌ها‌‌ همان نگاه بومی ایرانی است که نسبت به «ابتذال» و «برهنگی» حساسیت دارد.

بسیاری از کسانی که از نظر فقهی حجاب کاملی ندارند یا خرده آرایشی روی صورتشان می‌کنند مسلمانهای معتقدی هستند، یعنی نماز و روزه و زیارت و عزاداری و حلال و حرامشان سر جایش است. آن‌ها فقط در مورد حجاب دچار تسامح فقهی شده‌اند و وقتی اصطلاح بدحجابی یا بدپوششی (ناقص بودن حجاب و پوشش اسلامی) به کار می‌رود عده‌ای دچار این احساس می‌شوند که قرار است با آن‌ها هم برخورد شود. در حالی که همین قشر هم نسبت به شیوع «هرزه پوشی» انتقاد دارند و اعتراض می‌کنند.

در واقعیت هم غالبا با کسانی برخورد می‌شود که پوشش‌های زننده و عجیب و غریب و به شکل مانکن (عموما ناشی از تازه به دوران رسیدگی) استفاده می‌کنند و عنوان کردن اصطلاح بدپوششی و بدحجابی در مورد آن‌ها تنها می‌تواند ناشی از بدسلیقگی تعبیر شود. بنابراین، جای تجدید نظر در انتشار بعضی اخبار و انتخاب برخی اصطلاحات کاملا احساس می‌شود؛ وقتی واژه‌هایی مثل هرزه پوشی، یا ابتذال، یا پوشش‌های زننده و… وجود دارند بهتر است از ترکیب‌هایی استفاده نشود که اذهان را به چیزی خلاف واقعیت منحرف می‌کند.

تتمه: نوشته و منتشر شده در پایگاه زنان پرس | به نظرم می‌رسد در غلط بودن اصطلاح «حجاب اجباری» هم باید چیزی نوشته شود | گزارش تصویری جالب از انواع حجاب در صدا و سیما: استاندارد حجاب در تلویزیون چیست؟ | از محمدرضا زیبایی نژاد: مبانی مشروعیت مداخله‌ی دولت در حجاب، رونوشت به محمد کاشفی.

در مذمت آن قشر ایراد گیر، تکه پران، و عقل کل

یک قشر ایراد گیر، مریض احوال، تکه پران و گزک گیری در جامعه ما وجود دارد که به خاطر سطح پایین درک تحلیلی، و سطح بالای اعتماد به نفسشان طعمه افراد فرصت طلبی می‌شوند که امکان مطرح شدن در رسانه‌های عمومی را پیدا می‌کنند. چهره‌های رسانه‌ای که پیش خودشان احساس زرنگی می‌کنند و در نفس خودشان تعهدی به راستی و درستی ندارند سعی می‌کنند حمایت این قشر را به دست بیاورند. آن‌ها خودشان را نماینده و سخنگوی همه جا می‌زنند و با کشف ایراد‌های دیگران، و بزرگ و جدی نشان دادنشان، تلاش می‌کنند توجه و تأیید مردم را با روکش مطالبه خواسته‌های آن‌ها (و نه کسب شهرت و محبوبیت برای خودشان) به دست بیاورند.

چون محیط تحلیلی این قشر از جامعه کوچک است تبدیل به کمال گرایانی می‌شوند که به دنبال «یک گزک» می‌گردند تا کل سیاست یا کل یک جریان یا تمام شخصیت یک نفر را به وسیله‌‌ همان یک ایراد زیر سوال ببرند. اشکالی اگر پیدا کنند فکر می‌کنند کشف بزرگی کرده‌اند و با‌‌ همان شهود ارشمیدسی‌شان کل یک پدیده یا شخصیت را تحلیل و منکوب می‌کنند. این «شهوت کشف و افشای ایراد» باعث می‌شود به تدریج این گمان در آن‌ها پیدا شود که آنهایی که جنجالی و عجیب و غریب حرف می‌زنند حتما راست می‌گویند، و دیگرانی که بی‌بند و بست و متناقض حرف نمی‌زنند و تکه هم نمی‌پرانند لابد دروغ می‌گویند، یا دارند چیزی را پنهان می‌کنند.

درک این آدم‌ها بر باورهایی استوار است که احتیاج به اثبات دارد اما غالبا مدرکی برای اثبات آن‌ها وجود ندارد. مدرک همیشه در حد شایعه و درک سطحی از رویۀ ماجرا است. استدلال‌هایشان در رد یا اثبات دیگران در حد یک جمله است، آنهم نه جمله‌هایی که قطعی یا حامل نتیجه خاصی باشند، بلکه جملاتی که تنها در وهم خودشان و در دنیای کوچک ذهنیشان معنی می‌دهد. مثلا؛ احمدی‌نژاد با حجاب مخالفت کرده، پس احمدی‌نژاد حتما لیبرال است و می‌خواهد کاباره هم باز کند. یا مثلا سپاه از احمدی‌نژاد حمایت کرده، پس حتما تقلب شده و احمدی‌نژاد اصلا رئیس جمهور واقعی نیست. یا مجتبی خامنه‌ای پسر رهبری است، پس حتما طراح کودتا بوده و می‌خواهد رهبر هم بشود!

ایرادگیری و تکه پرانی برای این قشر به ارزش تبدیل می‌شود و خیلی از برنامه‌های زرد و عامه پسند تلویزیونی همین سلیقه از این قشر را ـ که کم هم نیستند ـ هدف می‌گیرند و تکیه‌شان را روی تخریب جریان‌ها و شخصیت‌ها می‌گذارند. این گفته‌ها احتمالا برنامه‌هایی مثل نود را تداعی می‌کند، که تداعی درستی هم هست. مثلا اگر یک مهمان تلفنی به فردوسی‌پور بگوید چرا شما فقط ایراد‌ها را می‌بینید؟ او فورا می‌گوید: «باشه! از این به بعد فقط از شما تعریف می‌کنیم» و همین تکه می‌تواند ذائقه قشری را که نود آن‌ها را هدف گرفته است نشان بدهد. ایرادگیری برای آن‌ها ارزش است، و نشانه راست گویی و شفافیت! و نداشتن چنین روشی، معادل دروغگویی و پنهان کاری.

بروز این پدیده در فوتبال چندان مهم نیست، بیشتر تماشاچیان فوتبال آدمهای سطحی هستند که با یک غوره سردیشان می‌شود و با یک مویز گرمیشان. با خوردن گل اول برای مدیر عامل «حیا کن،‌‌ رها کن» سر می‌دهند، نیمه دوم برای یکی از بازیکن‌ها، و آخر بازی برای سرمربی! تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست، چون ظرفیت تحلیلیشان کم است و بیش از حد درگیر احساسات‌اند؛ خراب کردن یک توپ می‌تواند دلیل بر نابودی مهره کلیدی تیمشان باشد، باختن یک بازی می‌تواند دلیلی بر اخراج سرمربی شود، و بُرد اتفاقی یک بازی مدرک موفقیت یک مدیرعامل!

کمی احساس زرنگی و فرصت طلبی لازم است تا آنهایی که امکان حضور رسانه‌ای دارند توجه این قشر را جلب کنند. این فرصت طلبی و احساس زرنگی را بنده مثلا در علی مطهری و احمد توکلی می‌بینم، در موسوی هم می‌دیدم، فوتبالی پیشرفته ترش را در فردوسی‌پور و عقب مانده ترش را در امثال شاه حسینی می‌بینم. مثلا موسوی می‌گفت غربی‌ها داشتند از حمایت اسرائیل دست بر می‌داشتند اما حرفهای احمدی‌نژاد باعث شد دوباره از اسرائیل حمایت کنند. مطهری هم می‌گوید حرفهای احمدی‌نژاد باعث بدحجابی و ابتذال شده، و مشایی لابد باید دنبال باز کردن کاباره هم باشد. یعنی یک گزک کافی است تا کل یک جریان به چیزی صد در صد خلاف واقعیت تعبیر شود.

احمدی‌نژاد به مرتضوی (که سابقه قضایی خوبی ندارد) پست و مقام می‌دهد، عقل کل‌های تکه پران به میدان می‌آیند که حتما این دو با هم سر و سری داشته‌اند، و در کهریزک و باقی قضایا هم! منشأ این تلقی‌‌ سطحی همان «ایراد و افشا» است، و اصلا به ذهنشان خطور نمی‌کند که احتمالا احمدی‌نژاد با مرتضوی بازی می‌کند تا راست سنتی را دق بدهد. مرتضوی هر چه هست دست پرورده راست سنتی بوده و بروزش به احمدی‌نژاد ربطی ندارد. اما چون مرتضوی از آن‌ها زخم خورده مهره قابل استفاده‌ای برای احمدی‌نژاد است. او هوچی‌های مجلس را هم خوب می‌شناسد و می‌داند با یک انتصاب جنجالی می‌تواند مجلس را حسابی سرکار بگذارد و کلی از انرژی و وقتشان را هدر بدهد. اما تکه‌پران ها فقط رویۀ ماجرا را می‌بینند.

قشر ایرادگیر، افشاکننده، تکه پران، عقل کل و کمال گرا همیشه در سطح باقی می‌مانند، و همیشه با تکه تحلیل‌هایشان سرگرم تناقض می‌شوند. بعضی‌ها (مثل علی مطهری) آنقدر زرنگ هستند که از هر دو سوی این طیف سواری بگیرند (او در یک نطق هم به سپاه می‌زند تا توجه اپوزیسون را جلب کند و هم به بی‌حجابی تا توجه پوزیسیون را جلب کند!) او از حماقت هر دو سوی این قشر سطحی برای شهرت و سر زبان افتادن اسم خودش استفاده می‌کند. با اینکه این نوع زرنگی‌ها دوام و عمقی ندارد اما متأسفانه در سیاست کار می‌کند. به هر حال بزرگ زادگی هم یک تاریخ مصرفی دارد، و بعضی‌ها برای بقا مجبور می‌شوند به چیزهای دیگری هم متوسل شوند.

تتمه: به نظر شما چرا  بی بی سی حرفهای جنجالی مطهری درباره حجاب را حذف کرده؟ و چرا فقط روی ادعای دخالت سپاه و موضع گیری‌اش علیه حداد عادل تکیه کرده است؟ | اگر می‌خواهید این قشر تکه پران عقل کل را خوب بشناسید مرور سایت‌هایی که «کامنت باز» دارند را از دست ندهید، سایت‌هایی مثل تابناک و الف و… که اصلا محتوایشان را روی سلایق همین کامنت باز‌ها تولید می‌کنند نمونه‌های خوبی برای درک و شناخت این قشر هستند.

در ایران اراده‌ای برای نابودی آل سعود وجود ندارد

آل سعود هر کاری از دستش بر بیاید برای راه انداختن جنگ بین آمریکا و ایران انجام می‌دهد. جنگ بین آمریکا و ایران منافع اقتصادی و سیاسی بسیاری برای آل سعود دارد، به حدی که آن‌ها حاضرند چندین میلیارد دلار هم برای تحقق این آرزو خرج کنند. اما در ایران بیشتر به تداوم سفر زیارتی عمره و ادامه روابط نیم بند و کم تنش با آل سعود فکر می‌کنند. در جمهوری اسلامی اراده‌ای برای نابودی آل سعود وجود ندارد، اما عربستان سعودی توان زیادی را برای آغاز جنگ و رسیدن به هدف تضعیف و تجزیه ایران به کار می‌بندد. در ایران حمایت از مردم بحرین هم بیشتر شعار است تا واقعیت. ایران هیچ دخالتی در بحرین ندارد ـ که اگر می‌داشت شیعیان بحرین باید درصدی از قدرت حزب الله لبنان را دارا بودند ـ اما عربستان مستقیما در بحرین دخالت می‌کند، و ابایی هم از ارسال نیروی نظامی و اشغال و الحاق این جزیره کوچک ندارد.

اخبار نهادهای رسمی در ایران آلوده به تناقض شده است؛ خبر ۲۱ جمعه با ادمه سرکوب در بحرین و تظاهرات مردم ایران ـ راهپیمایی معمول پس از نماز جمعه ـ در مخالفت با الحاق سیاسی بحرین به عربستان شروع می‌شود و در میانه از افتخاری دیگر، توسعه فرودگاه زنجان و شروع پروازهای خارجی (پرواز عمره به عربستان)، خبر می‌دهند! کیهان تیتر جنگی کار می‌کند و بحرین را پاره تن ایران می‌خواند، اما انتقاد و اعتراضی به این تندی به جریان هنگفت خروج ارز به سعودی ندارد (تکلیف کیهان با سیاست‌های رسمی حاکمیت مشخص نیست و برای یک بام، دو هوا، و بلکه بیشتر می‌خواهد). بحرین، البته پاره تن ایران است، از نظر واقع گرایی تاریخی و سیاسی حاشیه جنوبی خلیج فارس ایالت‌های خودمختاری هستند که با دخالت و اعمال زور انگلیسی‌ها نام کشور به خودشان گرفته‌اند، و اکنون هم آمریکا نگهبانیشان را می‌کند.

اگر بحرین کشوری با اکثریت شیعه نبود و اگر عربستان حکومتی شیعی داشت و بحرین را می‌بلعید بعضی از اجزای حاکمیت انتقادی به این جریان نمی‌کردند. در آنصورت اگر کسی حرفی از تعلق تاریخی بحرین به ایران می‌زد متهم به خاک بازی و باستانگرایی و توسعه طلبی و جریان انحرافی و… می‌شد، اما اکنون اوضاع فرق می‌کند! با اینحال، احساسات تخیلی اهمیتی ندارند، اگر موضوع خاک است (که هست) این هیچ ربطی به دین مردم بحرین ندارد، حتی ربط وثیقی به خود مردم بحرین هم ندارد؛ اگر قرار باشد مردم هر جزیره‌ای در سیاست خارجیشان مختار باشند هر روز باید در دهات‌های ایران رفراندوم استقلال برگزار شود. در فلات ایران و حاشیه آن یک قدرت سیاسی بیشتر نمی‌تواند حکومت کند، و اگر به مقتضای عقل (و امضای شرع) بر‌ترین سلاح‌های نظامی در اختیار ایران باشد چنین واقعیتی دور از تحقق نیست.

وفاداران به احساسات تخیلی وقتی مخالفت با امارات در جعل واژه خلیج ع/ربی و طرح آرزوهایی درباره جزایر ایرانی بالا می‌گیرد در انتقاد به تندروی‌ها می‌گویند: آنهایی که احساسات ضدعربی دارند خودشان سرمایه‌شان را در امارات تلبنار کرده‌اند، و مسیر مسافرت و تفریحشان دبی است، و این استدلال بسیار درستی است. اما وقتی نوبت به خودشان می‌رسد که ادای حمایت از مردم مظلوم بحرین را در می‌آورند اما از خروج سالانه چندین میلیارد دلار به کشور سعودی یادی نمی‌کنند جای سوال باقی می‌ماند. اگر می‌شود به خروج ارز به وسیله تجارت (که حلال است) به یک کشور دشمن و ضعیف انتقاد کرد، چرا نتوان به خروج ارز به وسیله زیارت به یک کشور دشمن و بسیار خطرناک انتقاد کرد؟ مستحبات در اسلام اینقدر اهمیت دارند؟ و آیا این‌‌ همان شرعی نیست که عندالاقتضاء به اکتفای به واجبات توصیه می‌کند؟

مردم ایران عموما اهمیتی به اوضاع در جنوب خلیج فارس نمی‌دهند. آنهایی که ثروتمند‌تر هستند می‌خواهند سفرشان به امارات و تفریحشان در دبی برقرار باشد، و آنهایی که مذهبی ترند ترجیح می‌دهند از فیوضات سفر مستحبی عمره محروم نمانند. دیگرانی که آنقدر‌ها پول ندارند، اصلا به دبی یا جده فکر نمی‌کنند، یا آنقدر فقیرند که درگیر معیشت‌اند و تقریبا هیچ کس حوصله جنگ را (آنهم به خاطر نام خلیج ع/ربی یا الحاق بحرین) ندارد. با این وضعیت رفتار عاقلانه همین است که ایران در وضعیت پیش از جنگ تنها ماجرا را تماشا کند و امیدوار باشد سعودی‌ها اشتباهات بیشتری انجام بدهند. ایران به هیچ وجه نمی‌تواند به نحو فعال وارد موضوع حساسی مثل بحرین شود. آرزوی آمریکا هم همین است که ایران بهانه‌ای دست بدهد که بتواند پیش دستی در جنگ را به گردن ایران بیاندازد، و مثلا حمله صدام به کویت را در رسانه‌ها تداعی کند.

تتمه: ایران هراسی و نیست‌های معنادار در بحرین، که فقط سانسور شده‌اش در گرداب پیدا می‌شود | چرا جمهوری اسلامی عمره را تعطیل نمی‌کند؟ | منابع خلیج فارس به طور کلی متعلق به کشور ایران است، از غارت قطری‌ها با حمایت نظامی غرب که بگذریم به تازگی خبری منتشر شده که شرکت توتال به مدت ۱۰ سال ایران را از بزرگترین لایه میدان پارس جنوبی بی‌خبر گذاشته است! و همین اخبار است که ثابت می‌کند غربی‌ها انسان هایی بسیار راستگو و درست‌‌کار ا‌ند، مخصوصا وقتی که پای پول در میان باشد. (قابل توجه آنهایی که می‌خواهند از دروغگویی ایرانی‌ها فرار کنند).

آقای کاوه! شماره خونه ما رو داری؟!

داشتم می‌رفتم فلکه صادقیه که بعد از حساب کردن کرایه و پیاده شدن از خودروی عبوری احساس کردم گوشی مبارک (سونی اریکسون دو کارۀ گوشت کوب نشان) در جیب لیز منحوس‌ام نیست. فورا برگشتم ببینم پراید مشکی‌ای را که سوارش بودم پیدا می‌کنم یا نه؟ از بخت بلندم گازش را گرفته بود. فورا یک پراید مشکی دیگر ـ بدون هیچ تعمدی ـ سوار شدم تا شاید توی مسیر به سمت آزادی پراید اولی را ببینم، نفس زنان که به راننده ماجرا را گفتم گفت: بیا، با این تماس بگیر! گوشی او هم مدل پیشرفته‌‌ همان تبلیغ تلویزیونی بود که بعضی از شماره‌ها را نداشت؛ یعنی هیچ کدام از شماره‌ها را نداشت! خود راننده با روحیه بالا اما با بدبختی شماره را گرفت و گوشی را داد دستم، خوشبختانه اصلا تماس برقرار نمی‌شد.

با بی‌خیالی نسبی‌‌ همان آزادی پیاده شدم و دیدم رفتن به سمت خانه اصلا صرف ندارد، دوستان برای حجامت قرار داشتند، ما هم رفتیم محل خون ریزی. چند دقیقه‌ای منتظر ماندم و اولین کلامی که بعد از سلام و علیک منتقل شد ماجرای گوشی و این بود که یک کدامتان با گوشی من تماس بگیرد، شاید تماس برقرار شود. خوشبختانه تماس برقرار می‌شد، اما کسی جواب نمی‌داد! بی‌ اعتنا به گوشی رفتیم حجامت و عملیات خین ریزی هم با موفقیت صورت گرفت. بعد از ظهر که میثم تماس گرفت بالاخره گوشت کوب مورد نظر جواب داد و نشانی را از یابنده محترم گرفت، که‌‌ همان مطلع‌اش خیلی نزدیک و امیدوار کننده بود؛ کرج، آنهم نه خودش؛ سرآسیاب! نشانی را گرفتم و گذاشتم برای روز دیگر.

صبح راه افتادم و با مترو به سمت کرج رفتم. توی مترو تازه جیب‌هایم را پی کاغذ نشانی می‌گردم، در کمال خوشوقتی نشانی را فراموش کرده بودم. می‌دانستم شارژ گوشی تمام شده و تماس دوباره بی‌فایده است. در عوض می‌توانستم از اولین تلفن عمومی با خانه تماس بگیرم تا نشانی را برایم «تلفن گرام» کنند، اما پای یک معضل جدی در میان بود: شماره‌ها یادم نمی‌مانند، مخصوصا شماره تلفن خانه خودمان! چاره‌ای نبود، به ۱۱۸ امیدوار نبودم و شروع کردم به عملیات دردآور فشار به مغز مبارک، شاید شماره تلفن یک نفر یادم بیاید، که او هم احیانا شماره منزل ما را در گوشی‌اش داشته باشد. روی بلیط مترو اعدادی را می‌نویسم تا مگر ترکیب آشنایی پیدا شود، افاقه می‌کند، و شماره آشنایی یادم می‌افتد.

از دومین تلفن عمومی ایستگاه مترو زنگ می‌زنم، شماره درست است و صدای کاوه را می‌شنوم. با کمال اطمینان به نفس شماره تلفن خانه خودمان را می‌خواهم؛ خیلی تعجب نمی‌کند و چندان نمی‌خندد. فرصتی می‌دهم تا شماره را پیدا کند. در تماس دوم ماجرا را مختصر تعریف می‌کنم و معلوم است چه واکنشی انتظارم را می‌کشد؛ کرکر خنده! تماس با خانه و تلفن گرام به سادگی انجام می‌شود. از آنجا مستقیم با یک پراید سفید به سرآسیاب می‌روم و در سرآسیاب با یک جعبه کوچکِ شیرینی خود را به محل مورد نظر می‌رسانم. گوشت کوب مورد نظر با موفقیت در نشانی تحویل گرفته می‌شود و سیمکارت و شماره‌ها تحت الحفظ باقی می‌مانند. اینجانب نیز با چند خط دردناک تیغ در پشت (و در مغز) به منزل می‌رسم.

تتمه: نوشته شد، به پیشنهاد کاوه.

تفاوت هفت با نود؛ چه کسی هفت را به تعطیلی کشاند؟

هفت از بدو شکل گیری‌اش یک جور نود سینمایی بود و سازندگانش تلاش می‌کردند تا با دنباله روی از روشهای تهیه و اجرای نود، محبوبیت نود را هم به دست بیاورند. اما هفت از اول یک تفاوت عمده با نود داشت و آن هم تفاوت اساسی در «مجری ـ همه کاره» برنامه بود؛ فردوسی‌پور اساسا شخصیتی ژورنالیست، منتقد و بیرون از دنیای فوتبال است، یعنی خودش اهل توپ و شورت و نیمکت و چمن و لیگ و باشگاه نیست، کارش از ابتدا در رسانه و نقد و گزارش بوده و در برنامه‌اش هم تا توانسته ژست بی‌طرفی‌اش را حفظ کرده و اجازه نداده که علنا در معرض اتهام طرفداری قرار بگیرد. اما این ویژگی مجری در برنامه هفت رعایت نشده است.

فریدون جیرانی خودش سینماگر است، یعنی قسمتی از بازی سینماست و متعلق به جریان مدعی روشنفکری، و گاها متجلی در فیلمفارسی. او به جای اینکه بکوشد حداقل در ظاهر بی‌طرف به نظر بیاید هر جا که توانسته له یا علیه جریانات متنازع سینما موضع گیری داشته است. زبان فردوسی‌پور هم البته خالی از طعنه و کنایه‌های سیاسی نیست، اما فوتبال اساسا موضوعی غیرسیاسی است و فردوسی‌پور هم هر چقدر که تکّه‌های سیاسی بپراند فقط به همفکران خودش مسکّن داده است. برعکس سینما ذاتا امر فرهنگی است و مستقیما به سیاست ربط دارد، و مدیران صدا و سیما هم موظف‌اند نسبتا به جهت گیری خاص برنامه‌هایشان پاسخگو باشند.

اهل فوتبال می‌دانند که فردوسی‌پور هم به یک رنگ خاص تمایل دارد و وقتی هواداران تراکتورسازی به توهم اکثریتشان برخورد، کمالوند، دوست و همکار سابق فردوسی‌پور، از کوره در رفت و علنا موضوع را لو داد. فردوسی‌پور هم پذیرفت که بالاخره همه یک زمانی طرفدار تیمی بوده‌اند و او هم از این قاعده مستثنی نیست. اما فردوسی‌پور حساسیت دعوا را می‌داند و تلاش می‌کند تا طرفداری‌اش دیده نشود، و نسبتا هم در این کار موفق بوده است (اینقدر که بعضی‌ها هنوز گیج می‌زنند که بالاخره او استقلالی است یا پرسپولیسی؟) اما رفتار جیرانی به گونه‌ای است که یک جریان سینما را اصل می‌داند و دیگران را اساسا حاشیه‌ای و زائده سینما به حساب می‌آورد.

فردوسی‌پور چون نمی‌تواند مستقیما مقابله‌اش را با استقلال و سپاهان نشان بدهد غیر مستقیم تلافی‌اش را سر حواشی این تیم‌ها، مثلا درگیری با شخص قلعه نویی یا کارهای خودجوش تماشاگران سپاهان و …، در می‌آورد. (این فصل هم خدا به او رحم کرد که قلعه نویی قهرمانی را از دست داد). اما جیرانی با گفتار و رفتارش اساسا موجودیت طرف مقابل را منکر می‌شود، یعنی اصلا تیم رقیب برایش وجود ندارد و احتیاجی به تحمل دشواری بیطرفی نمی‌بیند؛ یک تیم وجود دارد که با ذات مقدس و اعیان ثابته سینما پیوند دارد و دیگرانی که ارزش‌های آن‌ها را قبول ندارند و وظیفه‌شان اینست که مثل طفل ابجد خوان بیایند در برابر این‌ها زانو بزنند و خوب و بد سینما و فرهنگ و سیاست را از آن‌ها یاد بگیرند!

داستان،‌‌ همان روایتِ قدیمی پول دولتی و ژست روشنفکری است. منطقا نمی‌شود کسی با حمایت حکومتی برنامه‌ای بسازد که از الف تا یاء‌اش نفی سیاست‌های حمایت کننده باشد، اما در ایران کرده‌اند و شده است! یکی از بهانه‌هایی که خود جیرانی برای ترک هفت مطرح کرده در دست داشتن یک سریال سطح «الف» برای صدا و سیما است. (یعنی آنقدر‌ها هم پُز مستقل‌اش واقعی نیست که مثل مدیری بتواند خارج از صدا و سیما سریال بسازد). جیرانی البته می‌تواند و حق دارد ژورنال سینمایی‌ مطابق سلیقه‌اش را برای شبکه خانگی تولید کند، حتی می‌تواند برود برای شبکه‌های ماهواره‌ای برنامه اجرا کند، اما حق ندارد پول و فرصت بیت المال را به نفع یک جریان خاص سینمایی هزینه کند.

در برنامه‌ای که به کارنامه مهرجویی اختصاص داشت حرفهایی زده شد که به منزله تشت رسوایی هفت بود. روشنفکران نقد خدا و پیغمبر را هم جایز می‌دانند اما وقتی به خودشان می‌رسند یکباره موضوع «امتناع نقد» پیش می‌آید! اگر یک منتقدی (مثل فراستی) فیلمی را شدید و فیلم دیگری را آرام‌تر نقد کند این به خود او و سلیقه شخصی‌اش مربوط است، و حداکثر اینست که از برنامه خواسته شود منتقدش را عوض کند، یا به دیگران هم فرصت نقد بدهد، اما وقتی ژست رسمی یک برنامه عدم نقد دار و دسته و دوستان خودشان می‌شود این دیگر فرق می‌کند و معنی‌اش اینست که آن برنامه به یک جریان خاص ـ آنهم با اداهایی علیه حکومت ـ تعلق دارد.

هفت در اثبات جهت گیری‌اش حتی از ابتذال هم ابایی نداشته است؛ وقتی بالاترینی‌ها مثل زامبی به IMDB حمله کردند و رتبه «جدایی» را بالا‌تر از «پدرخوانده» بردند هفت ناشیانه و مغرضانه این را به عنوان یک خبر و یک افتخار اعلام کرد! یـا وقتی کوشکی مهمان برنامه شد جیرانی علنا با تخریب (و ذکر خاطره از دیکتاتوری شوروی) شروع به صحبت کرد، که البته کوشکی محلش نگذاشت. تنها کسی که چند نیش و کنایه حسابی بار جیرانی کرده و در موضع ضعف قرارش داد طالبی بود که یادآوری کرد دوستان خودش را جای «مردم» نگذارد، که بعضی‌ها چون از فیلمی خوششان نیامده اول دروغ به فیلم می‌بندند و بعد توهمات خودشان را نقد می‌کنند.

هر چقدر اشتهای روشنفکر جماعت برای تمجید و پاچه خواری از خودشان زیاد است طاقتشان برای نقد کم است. حتی شهیدی فر هم که خیلی روشنفکر نیست وقتی نظرسنجی برنامه خودش باب میلش نشد به دست و پا زدن و توجیه کردن افتاد. پیامد برنامه هفت پیرامون مهرجویی ـ که جیرانی بعدش طلبکار هم شده بود ـ نمایندگان بیش از ۳۸ رسانه نامه‌ای به ضرغامی نوشتند و روند آشکار برنامه هفت را نقد کردند و از صدا و سیما فرصت مناظره زنده خواستند. اما به جای اینکه فرصت حضور و مناظره درباره جریان متکبر و خود خدا پندار روشنفکری به آن‌ها داده شود، آقایان زدند هفت را تعطیل کردند و فرصت مظلوم نمایی هم برایشان فراهم آوردند.

مع الوصف، جیرانی در طرف گیری‌هایش حد نگه نداشت و خودش باعث به مشکل افتادن هفت شد. اما تعطیلی هفت هم که تازه جا افتاده بود به این شکل و شیوه درست نبود و اگر صدا و سیما طاقت مناظره را ندارد بهتر بود که احترام جیرانی را نگه می‌داشت، و اجازه می‌داد که هفت به شرط بعضی تغییرات به کارش ادامه بدهد. اگر جیرانی نمی‌تواند ژست بی‌طرفی داشته باشد ممکن بود با اضافه کردن یک مجری گفتگو‌ها مثلا به گبرلو سپرده شود، یا در تنظیم اخبار و انتخاب مهمان‌ها دقت بیشتری صورت بگیرد. راه‌های زیادی برای اصلاح وجود داشت و اگر خود جیرانی آن‌ها را قبول می‌کرد ممکن بود هفت هم با این چالش یا شایعه تعطیلی و تغییر اساسی مواجه نشود.

تتمه: جیرانی در سرمقاله هفت: ۱ـ ما وارد هیچ منازعه‌ای نخواهیم شد… ۳ـ ما در عرصهٔ سینما جانبدار هیچ سلیقه‌ای نیستیم. | در هفت اتفاق می‌افتد؛ دهنمکی: الان در آمریکا وقتی بحث وال استریت می‌شود می‌گویند یک درصد در برابر نود و نه درصد. جیرانی: این البته تیتر روزنامه‌های ماست! | آقای کارگردان که با کمک فارابی و شهرداری فیلم ساخته به جای اینکه بیاید در هفت بنشیند و فیلمش نقد شود در مصاحبه حرفهایی از پست مدرنیسم می‌زند که یک دهه خاک رویش نشسته، یعنی الهی! ما روشنفکریم؟ و به روز؟ عیار واقعی این پدیده را تا حالا در هیچ کدام از نویسندگان و متفکرین وطنی‌اش هم ندیده‌ایم، چه رسد به سینماگرش.