اتهام در مهر ماه، تبرئه در اردیبهشت

سه ساعت از انتشار مطلب دوم نگذشته بود که تلفنی به دادگاه انقلاب احضار شدم. وقتی مراجعه کردم وقت رسیدگی برای هفته بعد دادند و سه روز بعد که مجددا مراجعه کردم تا متن کیفرخواست را ببینم ـ که در بازپرسی هم ندیده بودم ـ اجازه مشاهده را تا قبل از جلسه دادگاه منتفی دانستند، و جالب اینکه روز دادگاه هم موفق نشدم متن کیفرخواست را ببینم. به هر صورت دفاعیات قبلی را طبق موارد تفهیم شده به اضافه نکات جدیدی آماده کردم و یکشنبه راهی دادگاه شدم. هابیل اصرار داشت همراهم بیاید که فکر نمی‌کردم راهش بدهند اما شکر خدا همه چیز خوب بود و او هم موفق شد در جلسه دادگاه حضور داشته باشد.

دادگاه چندان طول نکشید و قاضی با توجه به لوایح دفاعیه و سوابقی که قبلا ارائه کرده بودم و در پرونده‌ام موجود بود آخرین دفاع را هم گرفت و وقتی می‌خواستم خواهشی دربارۀ صدور حکم مطرح کنم ناگهان گفت که رأی به تبرئه خواهد داد،… واقعا منقلب شدم و اصلا حالم قابل وصف نبود. نزدیک به هفت ماه بار روانی این مسئله روی ذهن و زندگی‌ام فشار آوره بود و حالا یکباره خالی می‌شدم. بعد از ابلاغ شفاهی رأی، جمعی از بازرسان حقوق شهروندی قوه قضائیه هم وارد دادگاه شدند و ما خارج شدیم، بعد از حدود نیم ساعت انتظار، رأی به صورت کتبی هم ابلاغ شد و با امضا و اعلام عدم اعتراض از دادگاه بیرون آمدیم.

بی‌اغراق هر کسی نمی‌تواند درک کند که خلاصی از چنین دردسری، آنهم در یک وضعیت قمر در عقرب شخصی، تا چه میزان می‌تواند خوشحال کننده باشد. شکر خدا این پرونده به خیر گذشت و اتهاماتی که خودم بیش از هر چیز آن‌ها را حاصل فضای آلوده سیاسی و سوء استفاده بعضی فرصت طلبان می‌دانستم ناروا تشخیص داده شد. حالا هم فکر نمی‌کنم همه چیز تمام شده و ذهنم متوجه دوستانی است که پرونده‌شان همچنان در جریان است، کسانی مثل آقای «ب»، رفیق خودمان، که به سه ماه حبس و جریمه مالی محکوم شده یا محمدصالح مفتاح که هنوز به دادگاه احضار نشده است.

این وسط نمی‌دانم چرا بعضی‌ها واکنش‌های احساسی نشان می‌دهند و ناراحتی شخصیشان از بنده را بهانه کنایه و زخم زبان یا نتایح کلی قرار می‌دهند؟ وقتی دردسر شروع شد بعضی‌ها با خوشحالی طعنه می‌زدند که فلانی هم طعم عدالت را چشید یا او حق‌اش است و مزدش را گرفت و از این جور حرف‌ها. حالا هم که خبر تبرئه منتشر می‌شود انگار که گناهی از بنده سر زده! اینجا و آنجا تخیلات می‌بافند یا تکه می‌پرانند؛ شاید آدم‌های قابل تحمل هم فقط آنهایی هستند که تاوان می‌دهند، یا می‌میرند!! زنده‌هایی که از دردسر و تبعاتی که مستحق‌اش نیستند‌‌ رها می‌شوند خود به خود محکوم‌اند.

یادمان هم نمی‌رود که سهم بزرگی از آلودگی فضای مجازی و این دردسر‌ها متعلق به سایت‌هایی است که خیل مزدبگیران را به شغل گزک گیری و حساسیت زایی گمارده‌اند، و این وسط حتی کسانی که معارضه‌ای هم با اصول انقلاب اسلامی ندارند قربانی می‌شوند. در مورد خود بنده موضوع آنقدر واضح بود که وحیدآنلاین هم ـ که تضاد نظرات و فاصله‌اش با ما مشخص است ـ روی مطلب آن سایت کذایی نُت زده بود: «انگار دارن تلاش میکنند برای «دانشطلب» دردسر درست کنند» و عجب دردسری هم درست کردند! منتها خدا نخواسته است که به مرادشان برسند، و امیدوارم هیچکدامشان هم به هیچ یک از اهدافشان نرسند.

دیپلماسی عمومی از کانال الف، و دفاعیات محکوم شده

با حساسیت‌های موجود پهن کردن قالی مجانی برای «دیپلماسی عمومی» آمریکایی‌ها کاری است که از هر شخص و قدرتی بر نمی‌آید. گمان می‌کنم خود آمریکایی‌ها هم تنها یک بار در دانشگاه کلمبیا ـ آنهم با مقدمه فحاشی و زمینه سازی برای هو کردن رئیس جمهور ـ چنین ریسکی انجام داده‌اند (و نتیجه‌‌ همان شد که هنوز بر سرش اختلاف است!). شاید اهالی کاخ سفید هم ترجیح می‌دهند مقامات ایرانی بدون واسطه با مردمشان گفتگو نکنند، و گزینه بهتر‌‌ همان است که رسانه‌های اصلی و مجری‌های حرفه‌ای مقام مخالف را در موقعیت بازجویی (مصاحبه) قرار بدهند.

حتی اگر آمریکایی‌ها هم آمادگی چنین ریسکی را داشته باشند باز می‌توان این سوال را پرسید که؛ اگر یکی از سایت‌های طرفدار یا وابسته به دولت به یک مقامِ رسانه ایِ آمریکایی تریبون مستقیم می‌داد و دلال رابطه آن‌ها با مخاطبانش می‌شد، سایت‌هایی مثل «الف» چه واکنشی از خودشان نشان می‌دادند؟ جوابی که به بیشتر اذهان خطور می‌کند روشن است؛ تقریبا امکان ندارد از چنین فرصتی برای محکوم کردن و قراردادن دولت در موضع ضعف و طلب پاسخ، یا حتی مطرح کردن استعفا و محاکمه به بهانه نفوذ جریان انحرافی و توطئه اجنه و… صرف نظر کنند.

حال اگر سایت شما چنین می‌کرد و بدون فیلترینگ و احضار و بازداشت کارمندانتان، تنها متحمل حذف مطلب می‌شد چطور با انتقادات مواجه می‌شدید؟ اگر به حد کافی زرنگ می‌بودید لابد سعی می‌کردید فرار به جلو کنید. یعنی اولا؛ با محکوم کردن توصیه به حذف و اصرار به غلط بودن آن اشتباه خودتان را بپوشانید، و ثانیا با مصرف بیش از اندازه تعهد به قانون و پافشاری بر اینکه با اختیار خودتان مطلب را حذف کرده‌اید اعتبار اضافه‌ای هم دشت کنید. مثلا؛ ما تشخیص دادیم آن‌ها از موضع قانونی توصیه می‌کنند، بنابراین مطلبی را که به آن «افتخار» می‌کنیم با «افتخار» حذف کردیم.

اما اگر بخواهید زیادی کارتان را موجه جلوه بدهید ممکن است از آنطرف بام بیافتید و روی شعور مخاطبان خودتان هم پا بگذارید. مثلا: «از بین سؤالات کاربران ۳۰ سؤال حساب شده انتخاب کردیم و سؤالات هم طوری طراحی شده بود که او هر طور که جواب می‌داد، در هچل بود»!! یا با ادعاهایی که مستند و ملاکش معلوم نیست قاطعانه به خودتان ببالید: «من به این کار سایت الف افتخار می‌کنم چرا که توانستیم دشمن را از زبان خودش محکوم کنیم» که ممکن است اثر معکوس هم داشته باشد. هر چه نباشد، تفاوت گفتگو (یا کسب پاسخ) با چیزهای دیگر بسیار است.

 «من به مسئولین الف گفتم هر موقع که به شما در این مورد چیزی گفتند، با من تماس بگیرید؛ بعد از تماس، من بررسی کردم و دیدم این کمیته از موضع قانون حرف زده و به همین دلیل گفتم که مطلب را بردارید»، «من به دبیر شورای عالی امنیت ملی هم نامه نوشتم و گفتم که تصمیم این کمیته اشتباه بود و این مطلب باید منتشر شود»، «به نظر من تصمیم کمیته ذیربط تصمیم غلطی بود و از موضع قانونی حق با آن‌ها بود و من با وجودی که تصمیم کمیته مذکور را اشتباه می‌دانستم و می‌دانم ولی تسلیم قانون شدم». این‌ها جملاتی است که می‌توانید در دفاع از خودتان به کار ببرید.

اما؛ اگر رقیب شما به حکم سنگینی (فرا‌تر از حذف مطلب) محکوم شود و با ناراحتی بپذیردش، اما همفکرانش به رأی دادگاه انتقاد کنند چه واکنشی نشان می‌دهید؟ بد‌ترین حالتی که می‌توانید عقیده به نادرستی حکمی را لجن مال کنید چیست؟ مثلا؛ می‌توانید به قلم فردی به نام کوشکی نوشته تندی را منتشر و با شگردی قدیمی اول مخالف را در مقابل امام و رهبری قرار بدهید، و سپس انتقاد به نحوه اجرای قانون را «ایستادن جلوی قانون»، «تضعیف قوه قضائیه»، «جر زنی در برابر قانون» و حتی «سنگر گرفتن پشت خون پدر» و … توصیف کنید. (آنقدر که صدای کاربران خودتان را هم دربیاورد).

نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)

علی حاتمی را به خاطر فیلم‌هایی مثل «مادر» با تعبیراتی اغراق آمیز «شاعر سینمای ایران»، «سعدی سینمای ایران» و… می‌خوانند اما مسعود فراستی منتقدی است که نظر خوشی نسبت به او ندارد و معتقد است: «بعد از انقلاب مهم‌ترین فیلم حاتمی «مادر» است که فیلم بدی است و نقد مفصلی درباره آن نوشتم.» فراستی در جواب کسانی که حرکات و نقدهای تند و بی‌پروای امروز او را شبیه شومن‌های تلویزیونی می‌دانند یادی از تندی گذشته‌اش می‌کند و می‌گوید: «پیشنهاد می‌کنم که بروند و نقدهای من در دهه شصت و هفتاد را بخوانند. رد پای مدل نقدهای امروز من در آن سال‌ها به خوبی دیده می‌شود. حتی در خیلی از مواقع من بسیار تند‌تر از امروز بوده‌ام. نقد‌هایم در مورد مخملباف، کیارستمی، کیمیایی، هامون و حتی فیلم مادر علی حاتمی در آن سال‌ها را بخوانید، آن نقد‌ها خیلی تندند. لحن من هم جزیی از شخصیت من است.» و جای دیگری از تأثیر نقدش می‌گوید: «نقد «مادر» من که چاپ شد، آقای سیدرضا حسینی، مترجم بزرگ و خدابیامرز به من گفت: از صبح تا حالا دوبار این را خوانده‌ام. معتقدم که هیچ نقدی در تاریخ ایران به این درستی و صراحت نیست. گفت من فکر می‌کردم «مادر» خوب است، ولی با نقد تو متقاعد شدم که فیلم بدی است.» به هر حال، جا دارد که نقد فراستی بر مهم‌ترین فیلم بعد از انقلاب علی حاتمی، که ارجاع‌ها و کنایه‌هایی هم به ادعاهای خود علی حاتمی درباره فیلمش دارد، دوباره خوانی شود. این نقد را از شماره ۱۹ و ۲۰ نشریه سوره در سال ۶۹ اینجا آورده‌ام:

.

یادداشتی بر «مادر»

هنر نمایش یا کاردستی؟

 
.

«مادر» یعنی: یک پوستر جذاب و خوش فرم سینمایی، یکسری عکسهای نظرگیر و غیرمتعارف از فیلم در مطبوعات و پشت ویترین سینما‌ها، یک تیزر موثر تلویزیونی، تعدادی بازیگر معروف و پرطرفدار قدیم و جدید، یک فیلمساز قدیمی و پرآوازه ـ چه برای تماشاگران فیلمفارسی و چه روشنفکران ـ با بیش از بیست سال سابقه فیلمسازی و یک دوجین فیلم در کارنامه و صاحب یک سریال بنام و پرطمطراق تلویزیونی بعد از انقلاب ـ هزار دستان ـ و چندین مصاحبه مفصل و مختصر در باب فیلم، چه قبل از اکران و چه بعد از آن، به اضافه دیالوگهای آهنگین و نمکین ـ اما بی‌ربط، نچسب و غیرسینمایی ـ به همراه موسیقی دلنشین ایرانی، گل و گیاه و شمعدانی و اقاقیا و آبپاش، حوض و ماهی قرمز، هندوانه و خربزه، کاهو و سکنجبین و سرکه و آبلیمو، باقلا و گلپر، چلوکباب و گوجه، بستنی نونی و تخت چوبی در حیاط قدیمی با دیوارهای لاجوردی رنگ در یک خانه سنتی، بعلاوه عرفان بازی مُد روز و گریم خوب و خُلبازی بزرگسال کودک نمای «محله برو بیا»، که این همه ظواهر می‌دهد: یک فیلم بسیار بد و بیجان به نام «مادر».

که سینمایش یک چیز دارد: یکسری نمای کارت پستالی طبیعت بیجان به اضافه شیفتگی بیمارگونه به اشیاء و انسانهای عتیقه، آن هم عتیقه زنگ زده. و یک چیز ندارد ـ که اصل قضیه است: جان دادن به این انسانها و اشیاء. در نتیجه مادرش، بدجوری بیجان و بی‌رمق است و سخت ملال آور. و حداکثر تک فریمهای مونتاژ نشده چشم فریب است و بس. یا دقیق‌تر، عکاسی است نه سینما. که یک بار دیدن تا به آخرش هم تحمل بسیاری می‌خواهد.

 «مادر»، نان اسم و رسم گذشته خالقش را می‌خورد. گذشته‌ای که در گذشته. اگر «حاتمی» در گذشته آثاری ساخت که در لحظاتی حس و حالی داشت ـ بخصوص «سوته دلان» ـ به این علت بود که ادای خودش و دیگران را در نمی‌آورد و با زمانه‌اش هم چندان بیگانه نبود. و با آثارش، حتی با «حسن کچل» و «حاجی واشنگتن»، هسته مشترکی داشت و حداقل با برخی لحظات آنان همدلی می‌کرد. به همین دلیل هم، این فیلم‌ها ـ با وجود ضعفهای بسیارشان ـ یا لااقل لحظاتی از آن‌ها به دل می‌نشست. اما امروز حس و حالی برای فیلمساز ما نمانده و به جای این حال از دست رفته، تنها یک چیز نشسته: ادا درآوردن یا دقیق‌تر ادای خود را در آوردن و ادای امروزی‌ها را درآوردن و کت بسته خود را به مد روز تسلیم کردن.

حاتمی، امروز نمی‌تواند با مادرش همدلی و دلسوزی کند و مادر برخلاف آثار گذشته او که بعضا جانی داشتند و حالی، سخت بیجان است و بی‌درد؛ مصنوعی است و دروغین و حتی مضحک.

وقتی فیلمسازی با زمانه‌اش نباشد، آن را نشناسد، متعلق به آن دوران نباشد، با آدم‌ها و مسائلشان بیگانه باشد، ناچار است به گذشته خود نقب بزند، به اشیاء درگذشته دلخوش کند و با آدمهای عتیقه‌ای سرگرم شود. حاتمی، امروز دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد یا حرفش از جنس زمانه نیست. با تفکرات و حال و هوای گذشته می‌خواهد اگر بشود با امروز و امروزی‌ها ارتباط برقرار کند. اشکال بزرگ هم در این است که می‌ترسد دنیایش را‌‌ همان طور که قبلا ارائه می‌داده، نشان دهد و به این دوران ـ که با آن همخوان نیست ـ کاری نداشته و ادای برخی از امروزی‌ها را درنیاورد. با زبان عاریه‌ای دیگران حرف نزند و لباس امروزی‌ها را به تن نکند، راست باشد و به جای پیروی از اصول دیگران، از اصول خود پیروی کند. وگرنه آزادی‌اش را ـ حتی در نفس خود ـ در جلوی پای طرفدران مُد روز به دست خود قربانی می‌کند.

ادامه خواندن نقد مسعود فراستی بر فیلم مادر علی حاتمی (هنر نمایش یا کاردستی؟)

«انعدام مسئله» در ذهنیت دلدادگان فلسفه اسلامی

به تجربه دیده شده که بسیاری از دلدادگان به فلسفه اسلامی و به اصطلاح صدرایی‌ها، اساسا تاب بازنگری و انتقاد در آراء و اندیشه‌هایشان را ندارند، روحیه نقد و نقدپذیری در آن‌ها ضعیف است و به محض اینکه با انتقادی مواجه می‌شوند ـ که مستلزم نگاه بیرونی و بازاندیشی در الگوی فکریشان باشند ـ شروع به «مقاومت روانی» می‌کنند و در اولین قدم هم ادعا می‌کنند که اظهارات مخالفشان سطحی است، قبلا جواب داده شده، منتقد فلسفه اسلامی سواد ندارد، مخالفتش ظاهری است، ضدعقل است، متحجر است، حرف‌هایش متناقض نما است، و از این قسم ادعا‌ها.

این روحیه و عادات، متعاطی فلسفه را دقیقا به یاد واکنش اولیه بعضی فلاسفه اسلامی در برابر فلسفه غرب می‌اندازد که در مواجهه با دکارت و متفکران پس از او حرفهای آن‌ها را اساسا تکرار ادعاهای اشعری‌ها در حوزه کلام تعبیر می‌کردند و دیگران را به آنچه در رد و انکار اشاعره بحث شده حواله می‌نمودند. همین نحوه برخورد هم باعثِ تأخیر متفکران اسلامی از تحولات فکری بسیار مهم غرب شد و اکنون آنهایی که تعلق خاطری هم نسبت به فلسفه اسلامی دارند مرتب کاغذ سیاه می‌کنند و مسئله پروار و دشوار می‌کنند؛ که چرا ما ایرانیان در مواجهه با فلسفه‌های جدید با تأخیر مواجه شده‌ایم؟!

استاد دینانی شاید بر‌ترین پژوهشگر حاضر در فلسفه اسلامی باشند اما ایشان هم هر وقت با نفی و مخالفت با فلسفه مواجه می‌شوند به‌‌ همان مغالطۀ نوآموزان فلسفه متوسل می‌شوند که هر کس با فلسفه مخالفت کند ناچارا از استدلال استفاده کرده و هر کس از استدلال استفاده کند قطعا در فلسفه وارد شده و ناخواسته فلسفه را تأیید نموده است! استاد، علنا منطق را در معنای کلی مساوی با فلسفه می‌گیرند و هر گونه برهان و تعقل را عین فلسفه می‌خوانند. این نمونۀ مصادره به مطلوب که بار‌ها هم تکرار شده خود نشانه ضعف فلاسفه اسلامی و بی‌اعتنایی آن‌ها به مخالفت و نقد است.

گاه فلسفه را چنان عام و شامل می‌گیرند که هر نوع حرکت فکر را در بر بگیرد درصورتی که فلسفه تنها یک نحله فکری است که ریشه در یونان دارد. یونانیگری نیز جدای از سطح فلسفی تأثیراتی بر متفکران مسلمان داشته و امثال ابن سینا و ملا صدرا هم در برخی معتقدات و اظهاراتشان (مثل تقسیم نژاد‌ها) اثراتی از یونان پذیرفته‌اند که ـ خوشبختانه ـ چندان به جامعه اسلامی وارد نشده است. فلاسفه اسلامی چون علمای یونان را بسیار بزرگ و دانشمند تصور می‌کردند جا به جا در «تقلید فضل» از یونانیان نسبت به فرهنگ اسلامی و موازین قرآنی دچار فاصله شده‌اند یا زمینه تردید و تشکیکاتی را پدید آورده‌اند.

حال تعلق خاطر فلاسفه اسلامی به علمای یونان، تبدیل به تعلق خاطر فلاسفه پساصدرایی به تاریخ فلسفه اسلامی شده است. عامل درجا زدن فلسفه اسلامی در مسئله‌هایی که غبار چند قرن بر آن‌ها نشسته است بیشتر از هر چیز همین «تعلق خاطر» به گذشتگان و دل بستن به انباشت آورده‌هایشان است. در صورتی که متفکر نباید از باب تعلق خاطر (فلسفه باشد یا هر چیز دیگر) با سوال، انتقاد و مخالفت مواجه شود، چه اینکه اساسا با چنین روحیه‌ای چالش و بحثی شکل نمی‌گیرد و هر سوال یـا انتقادی با بی‌اعتنایی و سهل انگاری، و احاله به تاریخ تفکر (انعدام مسئله) مواجه می‌شود.

هرچند یونان سهم بزرگی در تاریخ تفکر دارد اما تعلق خاطر نباید حجاب روانی و مانع انتقاد به فلسفه یونانی و فلسفه برآمده از آن (فلسفه اسلامی) شود. اساتید فلاسفه اسلامی‌گاه تصور می‌کنند «علم جامع» ی دارند که اهم مسائل فلسفی در آن مطرح، و جواب‌هایی داده شده و چندان مورد بحث قرار گرفته که دیگر کسی بیرون از دایره‌اش نمی‌تواند پرسش تازه‌ای طرح کند، یا بنیان‌ها، مبانی و روشمندی این دانش را موضوع بحث قرار دهد، و اگر هم جسارت کند‌‌ همان برچسب‌ها را دشت خواهد کرد، یا استدلالش تأیید فلسفه خواهد بود! اما مخالفت با فلسفه خودش یک نحله فلسفی نیست، درجه تفکری که فلسفه را نقد می‌کند فرا‌تر از یونانیگری است.

گرایشات و عادات روانی عالمان و شاغلین به فلسفه اسلامی باعث حس «اطمینان خاطر» ی شده حاکی از اینکه مسئله تازه‌ای رخ نخواهد داد، یا به نحوی نخواهد بود که نیازمند تکاپوی تازه‌ای باشد. لحن خطابی در مقابل پرسش کنندگان یا تقدیس جریان فلسفه (به داعیه محترم شمردن عقل) در مقابل مخالفان تنها نشانه‌هایی از اطمینان خاطری است که داعیه اشراف بر امکان‌های مسئله و پاسخگویی را دارد. پیش فرض تحول، دگرگونی اخلاقی و عرفی است، اگر در عرف فلاسفه اسلامی مسئله محترم شمرده شود احتمالا تعلق به تاریخ هم ضعیف‌تر و نسبت تفکر به زمان (حیات تفکر) قوی‌تر خواهد شد.

تتمه: انتقاد به اهالی فلسفه اسلامی و گریز به «انعدام مسئله» در ذهنیتشان به این معنا نیست که دیگران دغدغه‌های واقعی دارند، و نه حاوی این تبرئه که نحله‌های دیگر به «قاچاق مسئله»، «تقلید مسئله»، «ادای مسئله» و امثال ذلک دچار نیستند. خُلقیات یک قوم هم اغلب شبیه هم است، و دست گذاشتن روی یک طیف خاص نشاندهنده انتظارات بیشتر از آنهاست.

کدام مقام مهم‌تر است؛ رهبری؟ یا ریاست مجلس؟

نمونه الف ـ سردار علایی متنی در روزنامه اطلاعات می‌نویسد و بین سخنان رهبر جمهوری اسلامی و موقعیت شاه پهلوی تناظر برقرار می‌کند تا از این طریق حرف در دل مانده‌اش را بزند. متن به حدی بیشرمانه است که صدای وبلاگ نویسان محافظه کار را هم در می‌آورد. از بین رسانه‌های خبری ـ تحلیلی، «خبرآنلاین» (که جهت انتسابش مشهور است) نوشته علایی را که به زعم بسیاری حاوی توهین صریح به مقام رهبری بود بازنشر داد، اما سایت‌های اطلاعات و خبرآنلاین به هیچ وجه مسدود یا محذوف نشدند و تنها ادعا شد که به آن‌ها تذکر داده‌اند. سردار علایی نیز ظاهرا متحمل بازداشت و هزینه‌ قضایی نشد و همچنان در خبرآنلاین قلم می‌زند.

نمونه ب ـ پیش از انتخابات مجلس در اسفند ماه گذشته دو انتقاد ساده به یکی از سران قوا باعث دردسر برای بعضی سایت‌های اصولگرا شد. هیچ کدام از دو نوشته مزبور (متن ذاکری و تعریض طلاب به جامعه مدرسین) حاوی توهین یا تهمت نبودند اما تقریبا هر جایی که این دو انتقاد منتشر شد سایت مزبور هم از دسترس خارج شد. تریبون مستضعفین با نوشته‌ای به این موضوع اعتراض کرد و بدون اطلاع قانونی به سرنوشت‌‌ همان سایت‌ها دچار شد. ۵۹۸ و صراط با عذرخواهی مستقیم و منفعلانه از علی لاریجانی و صادق لاریجانی به فضای مجازی بازگشتند اما تریبون همچنان مسدود مانده و برای مدیرمسئولش هم تشکیل پرونده شده است.

حال بدون هر نوع موضع گیری پاسخ این سوالات را انتخاب کنید: «۱ـ کدام مقام مهم‌تر است؛ مقام رهبری؟ یا ریاست مجلس؟ ۲ـ کدام نوشته‌ها بد‌تر بوده‌اند؛ نوشته سردار علایی؟ یا انتقادهای ذاکری و طلاب و تریبون؟ ۳ـ کدام برخورد‌ها شدید‌تر بوده است؛ اکتفا به تذکر؟ یا مسدودسازی و بازداشت و احضار؟» … پاسخ‌ها و نتیجه کاملا روشن است، آنقدر که توضیح دادنش ـ فارغ از پیامدهای قضایی و غیرقضایی ـ دشوار می‌شود، و واقعا آنچه عیان است چه حاجت به بیان است؟ شکر خدا در محافل رسانه‌ای و گعده‌های فعالین مجازی آبرویی برای سبب سازان این وضعیت باقی نمانده و اصطلاحاتی مثل «دیـ… بر…» به نُقل محافل تبدیل شده است.

تتمه: چرا بعضی‌ فکر می‌کنند با چنین خبرهایی می‌توانند افتضاحات را بپوشانند؟ و چرا بعد حذفش می‌کنند؟ مگر در فضای مجازی می‌توان هر چیزی را تکذیب کرد؟ حالا با جاهای دیگر چه می‌کنند؟ [از جوان هم حذف شد! می‌توانید از اینجا ببینید یا: لاریجانی+انتساب+خبرآنلاین را جستجو کنید] | انتشار خبر فیلترینگ تریبون هم جالب بود؛ گویا فردانیوز اصلاً خبر را منتشر نکرد و جهان‌نیوز هم دقایقی بعد از انتشار حذفش کرد.

بسم الله الرحمن الرحیم

قراری گذاشته بودم که بعد از ماجرای آخرین وبلاگ و ایجاد دردسرهایی که کمابیش مطلع هستید دستکم شش ماه صبر کنم و پس از آن تصمیم بگیرم که به نوشتن ادامه بدهم یا نه؟ حالا بیش از شش ماه گذشته و متأسفانه در گوشه و کنار شائبه‌هایی به وجود آمده که چنان زهر چشمی از فلانی گرفته‌اند که دیگر دست به نوشتن نخواهد برد. آنچه گذشته گذشته، اما با همه تلخی‌ها و ناراحتی‌ها حقیر بر سر عهد خودم هستم و هیچ کدام از اتهامات وارده را، چه در بازجویی، چه در بازپرسی و چه در دادگاه قبول نکرده و نخواهم کرد. بنده خودم را قربانی سیاست بازی، عصبیت و عصبانیت دیگران می‌دانم و ننوشتنم در این مدت هم بیش از هر چیز به تأمل شخصی‌ام در فایده داشتن یا نداشتن قلم زدن در این فضای آلوده مربوط است. اکنون هم که به نوشتن بر می‌گردم چندان به تبعاتش فکر نمی‌کنم و حتی احتمال اینکه در جریان پرونده‌ام چه تأثیری خواهد گذاشت را به گوشه ذهن رانده‌ام.

رسم ادب و معرفت است که از همه دوستانی که پیگیر و جویای احوال بودند تشکر کنم، به خصوص از دو نفری که در‌‌ همان روزهای پس از مسدود شدن وبلاگ و الباقی، تنهایم نگذاشتند و واقعا کمک حال بودند: میثم رمضانعلی و محمدصالح مفتاح. مفتاح واقعا همراه بود، وقت گذاشت و خودش پیش قدم شد و در وضعیتی که چاره‌ای نداشتم کفالت‌ام را برای خلاصی از بازداشت قبول کرد. این خانه نو را هم با مشورت و همت هابیل خودمان علم کرده و راه انداخته‌ایم، که باز آرزو می‌کنم به سرنوشت وبلاگ‌های قبلی دچار نشود، و البته خوب می‌دانم که این امید و آرزو‌ها هیچ تغییری در وضعیت حاکم بر فضای مجازی ایجاد نخواهد کرد. طی حدود یک سال گذشته قسمتی از آنچه پیش بینی می‌کردیم محقق شده، هر چند، تصورش را هم نمی‌کردیم که «ما هم» جزو مغضوب علیهم قرار بگیریم. با همه این احوال شب دراز است و قلندر بیدار، و مدعی نیز چنین محترم نخواهد ماند.