بایگانی دسته: شخصی

اپوزیسیون فضا را بسته و خطرناک می‌خواهد

اپوزیسیونی که فضا را بسته‌تر بخواهد حتما نوبر است و درگیر تناقض، اما واقعیت دور از این نیست. اپوزیسیون ایرانی از سر دشمنی و کینه، نسبت به همه کسانی که طرفدار ثبات و اصلاح هستند، اولا از برخورد شدید‌ حکومت با منتقدین داخلی خرسند می‌شوند، و ثانیا تحمل هیچ اعتراضی را در فضای مجازی ندارند. هر گونه اعتراض انحصار آن‌ها در مظلوم نمایی می‌شکند. با اینکه ظاهرا طرفداری آزادی بیان هستند اما عکس العملشان درباره مجازات ارزشی‌ها یا تخلیه کینه و زخم زبان است و یا اعتراض به اعتراض.

واکنش‌هایی که رفقا راجع به زندان رفتن بنده داشتند ظاهرا بیش از آنکه باعث عصبانیت آقایان در قوه شود اپوزیسیون را ناراحت کرده. گه‌گاه در شبکه‌های اجتماعی مرا با دوستان براندازشان یا مجرمان تجزیه طلب مقایسه می‌کنند و می‌گویند مثلا مجید توکلی هم رجایی شهر بوده (بدون اینکه به روی خودشان بیاورند که در بند عادی بوده یا سیاسی)، و یا اینکه چرا به مرخصی نیامدن بنده اعتراض شده (بدون اینکه بگویند چه تعداد از دوستان مظلوم و انقلابیشان از عفو و مرخصی استفاده کرده‌اند).

با اینکه جرم بنده با جرایم ضدانقلاب قابل مقایسه نبود اما آن‌ها حق دارند در زندان سیاسی باشند، اما بنده تمام حبس‌ام را، چه در رجایی شهر و چه در اوین، در بند عادی بوده‌ام. مجید توکلی با آن جرایم سنگین بالاخره مرخصی گرفت، اما بنده بدون حتی یک روز مرخصی یا عفو، در صورتی که کاملا حق استفاده‌اش را داشتم، زندانم را تمام کردم. اعتراض به وضعیت بنده یک صدم توکلی هم نبوده، و اگر رفتار‌ها عادی بود اعتراضات کمتر هم می‌شد. رسانه‌ها و سایت‌های رسمی هم که اصلا قضیه را نادیده گرفتند.

اپوزیسیون با «تمامیت خواهی» می‌خواهند وضعیتشان را بسیار اسف بار و تبعیض آمیز نشان بدهند و حالا از زندانی شدن کسی که با آن‌ها همراهی ندارد دچار مشکل شده‌اند؛ که چرا رفتار با یک وبلاگ نویس ارزشی متفاوت بوده؟ اصلا مگر می‌شود به او ظلم شود؟ پس حتما تقلب شده و دارند دروغ می‌گویند! مقایسه‌های کذب و بیراه برای همین است که بگویند نباید اصلا به امثال دانشطلب بپردازید، چون فقط ضدنظام هستند که مظلوم‌اند. اما بین ما و کسانی که اپوزیسیون آن‌ها را قهرمان می‌دانند پای یک تفاوت جدی در میان است.

زندانیانی هستند که «با افتخار» تبانی، تجمع و اقدام علیه نظام کرده‌اند، حمایت و سر و صدای پشت سرشان هم به همین خاطر است. اما بنده فقط وبلاگ نویس هستم، و هیچ داعیه‌ای هم برای دشمنی با سیستم ندارم. (خوشگل نیستم که برای کشورم بی‌ثباتی و جنگ و تجزیه بخواهم). حتی قاضی حکم دهنده هم می‌تواند بگوید که بنده فقط در انتقاداتم اشتباهاتی کرده‌ام، که باید به خاطرش زندان بروم! زندانی شدن اپوزیسیون البته عجیب نیست، هیچ جای دنیا برای برانداز فرش قرمز پهن نمی‌کنند، اما زندانی شدن منتقد چطور؟

انتقاد اگر سخت و پر هزینه شد، فرا رفتن از نقد قطعا هزینه‌های خطرناک تری خواهد داشت. اگر روی نفس وبلاگ حساسیت ایجاد شد، آنقدر که وبلاگ نویسان ارزشی را زیر بازجویی بردند، ممکن است مدتی بعد خبرهای بدی هم از بازجویی وبلاگ نویسان ضدنظام ـ مثل ستار بهشتی ـ منتشر شود. شاید آنهایی که با مقایسه‌های کذب می‌خواهند ظلم به غیر را لاپوشانی کنند، و انتقاد را به اندازه براندازی و تجزیه طلبی خطرناک جلوه بدهند، متوجه نیستند که با دست خودشان به بسته شدن فضا کمک می‌کنند، در حالی که فقط به تخلیه کینه اهمیت می‌دهند.

تبعیض در حق ارزشی‌ها البته عجیب نیست، آقایان فکر می‌کنند وزن انتقاد ما از سر و صدای اپوزیسیون بیشتر است. مثلا آخرین وبلاگ بنده در بلاگ اسکای به محض اینکه مطلبی در نقد پارلمانی شدن نظام نوشتم فی الفور حذف و پرونده امنیتی و قضائی برایم گشوده شد. اما در‌‌‌ همان بلاگ اسکای ایمایان سال‌ها به فحاشی علیه نظام و رهبری مشغول بود. تبعیض که عیان شد ایمایان را هم از بلاگ اسکای حذف کردند و حالا فحش‌هایش را در بلاگ اسپات منتشر می‌کند، اما همچنان خودش در امنیت است. این هم یکی مثل توکلی.

برای کاسبان رسانه‌ای گویا بهتر است که فضا بسته‌تر و خطرناک‌تر باشد. اگر خون بیشتری ریخته شود باز به نفعشان است. خیلی دم از حقوق بشر می‌زنند اما خودشان فضا را خطرناک‌تر می‌خواهند، و ککشان هم نمی‌گزد که مثلا فلان طرفدار احمدی‌نژاد که فقط به خاطر وبلاگ انفرادی کشیده «بشر» است. ولی انتظار دارند دوستان ما بیایند سنگ ضدانقلاب را به سینه بزنند، و اگر کسی از خودشان زندان می‌رود صدایشان هم درنیاید! یعنی خودشان را بایکوت کنند، تا اپوزیسیون «برند»شان را از دست ندهند.

همین مظلوم نمایان همیشگی علیه خود بنده خنده دار‌ترین دروغ‌ها و زشت‌ترین نسبت‌ها را ساخته‌اند و نمی‌دانم اگر جای بازجو‌ها بودند چه می‌کردند. بسیاری از زندانیان اپوزیسیون اصلا تشنه خون ارزشی‌ها هستند. با اینحال دوستانی که هدف همین بی‌اخلاقی‌ها بوده‌اند وقتی ظلمی دیده‌اند صدای اعتراضشان در آمده، منتها نه آنطور که اپوزیسیون می‌خواهد. انتظار گزافی است که ارزشی‌ها هم خودشان را با سیاست‌های ملکه تطبیق بدهند. ضمن اینکه طلب توجه و مرحمت از اپوزیسون هم اصلا ناقض ادعا‌هایشان است.

اپوزیسیون سرنا را از طرف گشادش می‌زنند و به جای اینکه همیشه آماده دفاع از آزادی و کمک به باز شدن فضا باشند مثل تقدیر گرایان و حجتیه‌ای‌ها بر این گمان‌اند که هر چه کاسه شر پر شود به نفعشان است. تلفات هر روز باید بیشتر شود، و اگر شر دامن گیر کسی غیر از آن‌ها شد باید سکوت کند، اعتراض فقط مال آنهاست! بلندپروازی و خیال پروری باعث شده که اپوزیسون مصلحت خودش را هم تشخیص ندهد و از افزایش خشونت و بالابردن هزینه‌ها استقبال کند. هزینه‌هایی که البته بیشترش دامنگیر جوانهایی گمنام و احساساتی شده.

فرار از یک مورد معمولی

این نوشته یک مقدمه نیاز دارد و آن اینکه بنده سعی می‌کنم نه اهل بزرگ نمایی باشم و نه علاقمند به تواضع دروغین. یک وبلاگ نویس معمولی هستم با یک وبلاگ معمولی، با میزانی از بازدید و توجه که چندان هم دندانگیر نیست، و با فیلترشدن‌های پیاپی ضربه‌هایی هم خورده و در جای خودش قرار ندارد. یعنی در حدی از اهمیت که هم خودم میزانش را می‌دانم و هم خوانندگانم. نمی‌خواهم این اهمیت نه یک ذره بیش جلوه داده شود و نه یک ذره کم. با این وصف و در رابطه با بحثی که در پلاس دربارۀ حقیر به راه افتاد عرض می‌کنم:

رسانه‌های رسمی هیچ واکنشی درباره بنده نشان ندادند. ندیده‌ام هیچ روزنامه یا خبرگزاری یا سایت خبری ـ تحلیلی، وابسته به نهادهای رسمی یا وابسته به احزاب سیاسی، موضعی در اینباره داشته باشد. احساس می‌کنم پرداختن به مورد بنده تبعاتی برایشان دارد. از بین سایت‌های مدعی انقلابی‌گری هم فقط در بعضیشان تنها در حد یک خبر که فلانی به زندان رفت منتشر شد. شاید گردانندگانشان برای درخواست و سفارشات پنهانی آماده بودند ـ که احتیاجی به آن نداشتم ـ اما حاضر نبودند در اوراق روزنامه و مجله‌شان یا در صفحات سایت رسمیشان اشاره قابل توجهی به بنده داشته باشند.

مثلا الف نقدی از کارمند سابق آینده نیوز داشت، یعنی به قلم یکی از کسانی که خودشان عامل دروغ‌پردازی و باعث زندان رفتن بنده بوده‌اند، و در بند آخر هم هر چه از دست و ذهن آلوده‌شان برآمده به خودم نسبت داده‌اند. این حتی در حد نقدی نیست که روزآنلاین از روی نوشته بنده منتشر کرده است. رجانیوز فقط یک خبر ساده رفت، تابناک و فردا و جهان و غیره هم که هیچ! تنها سایتی که توجه بیشتری به موضوع نشان داد تریبون مستضعفین (متعلق به دوستان خودمان) بود. بنابراین مایِ عدالتخواه می‌مانیم و خودمان، و این واقعیت تلخ که اشکال تنها در قوه قضائیه نیست.

همین روزنامه‌ها و سایت‌های کذایی وقتی نوشته دلخواهی از وبلاگ دانشطلب می‌دیدند استفاده‌اش می‌کردند، از تابناک گرفته تا خود رجا و الف و دیگران. الهام گرفتن از نقد‌ها و اشاره‌ها هم که شاید بالا‌تر از این‌ها هم می‌رفت. اما از وقتی که قضیه بنده به قوه قضائیه رسید دانشطلب به «بده» تبدیل شد. اینطوری است که فقط بایکوت می‌کنند. نه می‌گویند حق‌اش بود، نه می‌گویند حق‌اش نبود، نه می‌گویند که اصلا نباید به او پرداخته می‌شد، فقط بایکوت! انگار که اصلا چنین وبلاگنویسی وجود خارجی نداشته و نوشته‌هایش بالکل فاقد تراز توجه بوده است.

جالب اینکه وقتی وبلاگ‌های هم خط خودشان فیلتر می‌شد اسم ما هم ذیل اعتراضشان به فیلترینگ می‌آمد، که هنوز هم در صفحاتشان قابل مشاهده است، اما انگار زندان اهمیتش به اندازه فیلتر شدن هم نبوده است!

اگر دانشطلب واقعا اینقدر کم اهمیت است که نباید به او پرداخته شود، پس جای یک نقد کوچک به قوه قضائیه باقی می‌ماند که چرا یک وبلاگنویس آنهم به این گمنامی را به زندان محکوم می‌کنند؟ اما به این مقدار هم حاضر نبودند اسم دانشطلب را بیاورند، چون اعتراضشان بعضی ادعاها در مورد سوء استفاده دشمن را بی‌معنا جلوه می‌داد، و کش دادن پرونده را کاملا زیر سوال می‌برد. اما اگر جا و نامی داشته‌ایم، این سکوت و بی‌تفاوتی دیگر چه معنایی دارد؟ به زندان رفتن یک وبلاگ نویس شناخته شده مثلا به اندازه عطسه سگ فلان رئیس جمهور خارجی اهمیت خبری نداشته است؟

اصلا هم جسارت این را ندارند که وارد موضوع شوند و اتهامات را توجیه کنند، چون بالاخره رسانه‌ای هستند و می‌دانند آنقدر دستم پُر هست که اگر مخالفتی بنویسند می‌توانم طوری جوابشان را بدهم که تبدیل به ضدش شود. پس سکوت آمیخته به بی‌تفاوتی بهترین کار است. اما همه این‌ها هیچ اشکالی ندارد، چون احتیاجی به‌شان ندارم. تنها اگر خودم احساس امنیت می‌کردم و در حالتی از اطمینان بودم که بدانم برای مفتضح کردنم هر دروغی را به بنده نسبت نمی‌دهند و هر بلایی را سرم نمی‌آورند به خواست خدا با همین قلم کاری می‌کردم که جبران همه آنچه نشده است بشود.

این یک اخطار برای امثال ما دارد، به قول یک دوست انگار که ما تاریخ مصرف داریم. باید مصرف شویم و در خدمتشان باشیم، و اگر حاشیه‌ای غیر از این پیدا کنیم حتی اسممان را هم یادشان نمی‌آید. در حیطه رسمی چنان فراموشمان می‌کنند که انگار وجود نداشته‌ایم. اگر در تصادف بمیریم ممکن است یادمان کنند، اما اگر با سخت گیری قوه قضائیه به زندان برویم نه! چارچوب فکری رسمی نویس‌ها فقط توجیه نهادهای نظام است، حالا یا با مطرح کردن شوک برای توجیه قتل، یا با بایکوت خبری در مورد بازداشت شدن و زندان رفتن وبلاگ نویسان هم جبهه‌ای که چارچوب‌شناس نیستند.

تتمه: این و این دو نمونه از دروغ‌هایی است که توسط عناصر آشنای رسانه‌ای به شکل علنی در مورد اینجانب منتشر شده، و از طرف بنده فقط یک اشاره است به توان جاهای دیگری که قدرت‌های فوق العاده‌ای دارند،… و العاقل یکفیه الاشاره. | باید قبول کنیم سقف هوشمندی رسانه‌های ما همین است که تف سر بالا را نادیده بگیرند و به خودشان این نگرانی را راه ندهند که شبیه همین قضیه برای کسانی از خودشان اتفاق بیافتد، یا آنقدر مکرر برای آدمهای ضعیف اتفاق بیافتد که دیگر از حالت درس عبرت خارج شود، و معنای دیگری برای نظام بدهد.

انگار تازه زندانم شروع شده است

در زندان حالم خیلی بهتر بود. با آنکه محبوس بودم و از بسیاری از امکانات محروم اما تا جایی که غصه بیرون را نمی‌خوردم حالم آنقدر‌ها بد نمی‌شد. حالا که بیرونی شده‌ام با واقعیت طرف هستم، و مجبورم که با زندگی‌ای که لطمه خورده و آینده‌ای که خرابش کرده‌اند طرف باشم. انگار که تازه ایام زندانم شروع شده باشد. دیگر همه جا انگ زندان همراهم است؛ «سابقه دار»، آنهم به جرم توهین، نه حتی با قید سیاسی، توهین خالی!

بعضی‌ها واکنششان طوری است که انگار می‌خواهند بگویند دانشطلب زندان نبوده، و فقط دوستهای ما زندان بوده‌اند! بنده خدا‌ها زندان را «بِـرَنـد» خودشان می‌دانند و شاید احساس دزدیده شدنش را دارند. زندان مدت‌ها برای اپوزیسیون ابزار پیشترفت و ترقی بوده، چه برای شهرت، چه برای گرفتن اقامت و پناهندگی، یا مشغول شدن به مزدبگیری رسانه‌ای، زندان برای این کار‌ها همیشه دستاویز خوبی بوده و هست.

زندان برای بعضی‌ها فقط هزینه نیست، سختیِ موقتی است برای آینده‌ای بهتر. هر چقدر هم که آب و تابش بدهند راه مقاصدشان را باز‌تر می‌کند. شاید بخشی از بهانه‌هایی که برای اعتصاب غذا پیدا می‌کنند توجیهش همین باشد. دوست دارند که زندان را بی‌‌‌نهایت سخت نشان بدهند، به زندان رفتن افتخار کنند، و با هر جرمی حبس را علامت ظلم مطلق و نبود آزادی بگیرند. این هم بالاخره روش آنهاست، یا شاید سرنوشتشان همین باشد.

برای ما اما قضیه واژگون است. زندان برای ما توهین است، نامردی است. نه افتخاری دارد و نه آینده‌ای. از‌‌ همان طرفی که با او هم جهت بوده‌ای از‌‌ همان ضربه خورده‌ای. انگار که از پشت خنجر خورده باشی. می‌توانی برای خودت ژست مبارزه بگیری و داد و بیداد کنی. بر فرض که عده‌ای هم آدرنالینشان بالا بزند و استقبال کنند، اما آخرش که چه؟ خودت را نمی‌توانی گول بزنی، که با این کار‌ها هیچ قدرتی سودای اصلاح پیدا نمی‌کند.

خیالم آسوده است که هیچ عهدی با هیچ شخصی (از بالای بالا گرفته تا پایینِ پایین نظام) نداشته‌ام. تنها عملکرد‌ها و مصلحت‌ها برایمان مهم بوده. آنجا هم که دفاع کردیم نه اینکه ندانیم از چه چیزی دفاع می‌کنیم، عقلمان نمی‌گذاشت که بین بد و بد‌تر به دام بد‌تر بیافتیم. دوباره هم که به عقب برگردیم در مقابل هر جمعیت تازه به دوران رسیده، متوقع، دروغزن و ریاکاری خواهیم بود که بخواهند جامعه را طبق میلشان شخم بزنند.

علیرغم اکاذیبی که علیه‌ام منتشر شد نه سر پیاز بوده‌ام و نه ته پیاز. مثل خیلی‌ها وبلاگ نویسی را فقط برای زدن حرف‌هایم انتخاب کردم و هیچ وقت آن را وسیله تقرب به هیچ قدرتی نگرفتم. اساسا معامله ما با قدرت چارچوب‌شناسانه و مجیزگویانه نبوده، وابستگی به قدرت هم به ما نمی‌آید. آنکه ظلم می‌کند نتیجه‌اش را خواهد دید، و آنکه ظلم را پیراهن عثمان می‌کند تا هرج و مرج یا ظلم بزرگ‌تری را حاکم کند توقع بیجایی در همراهی امثال ما دارد.

در زندان دوستانی پیدا کردم از طایفه سبز‌ها و مخالفین حکومت، جوان و مسن، که علیرغم تضاد عقاید دوستیمان عادی و صمیمی بود. ابایی هم از اینکه توی رویشان بگویم اشتباه کرده‌اند و با رادیکالیسم فضا را برای انتقاد ما هم خطرناک کرده‌اند، یا با نزدیک بینی به دام عالیجناب سرخپوشِ سالهای پیش‌شان افتاده‌اند نداشتم. آن‌ها هم البته حرفهایی داشتند، اما نتیجه‌ای که می‌گرفتند (تحول بزرگ و یکباره با وارد کردن همه هزینه‌ها به کشور) مضحک بود.

قربانی بهترین واژه‌ای است که می‌توانم برای اکثر جوانهایی که به خاطر سیاست زندان را تجربه کرده‌اند به کار ببرم. چه آنهایی که دنباله رو قدرت‌طلبان رنگ و وارنگ شدند، و چه ما‌ها که اعتماد بیجا کردیم و خودمان را در ورطه هزینه‌های ناروا انداختیم. شاید سرنوشت منتقدین هم هزینه دادن برای رسوا کردن ادعاهایی باشد که برای هیچ منصفی قابل پذیرش نیست. بنابراین بدون لحاظ هزینه‌های شخصی، قربانی‌های کاملا ناموفقی هم نبوده‌ایم.

آزادی پائیزی برای زندانی غیرسیاسی

تقریبا ۲۴ ساعت پیش بود که از در کوچک زندان اوین بیرون آمدم. هنوز فرصت نکرده‌ام همه لطفی را که دوستان و آشنایان مجازی در حق‌ام روا داشته‌اند ببینم (و احتمالا همه‌اش را هم نخواهم دید) اما به قول شکسپیر تمام سپاسم برای کسی است که به من نیازی نداشت، اما فراموشم نکرد. همانقدری هم که از نوشته‌ها و ابراز لطف‌ها اطلاع پیدا کرده‌ام خجالت زده‌ام کرده و از همینجا صمیمانه از همۀ رفقا تشکر می‌کنم.

شش ماه حبسِ اینجانب بدون حتی یک روز مرخصی یا عفو تمام شده و خوشبختانه منتی بر سرم نیست. نمی‌خواهم در مطلب اول باب حرفهای نگفته را باز کنم و إن شاء الله بعدا درباره‌اش خواهم نوشت. اما در تمام این مدت یک زندانی عادی بودم و هیچ وقت با بنده مثل یک زندانی سیاسی رفتار نشد. چند روز ابتدای حبسم را در زندان رجایی شهر گذراندم و مابقی را هم در زندان اوین. در هر دو زندان هم یک زندانی عادی بودم (و نه سیاسی).

زندان شاید بعضی‌ها را «سر به راه» کند اما اگر ذره‌ای تمایل به تأثیر در وجودم بود با رفتارهایی که دیدم بالکل فراموشش کردم. با اینحال زندان سختی‌هایی داشت که در خلالش به این فکر می‌افتادم که واقعا ما بچه کارگر‌ها را چه به سیاست؟ کاش ولش می‌کردیم و می‌گذاشتیمش برای‌‌ همان آقازاده‌ها و متصل‌ها! حالا هم نمی‌دانم چه پیش می‌آید و از هیچ چیز مطمئن نیستم. اعتمادم را تماما از دست داده‌ام و هیچ احساسی از امنیت ندارم.

هرگز به دنبال ارضای شجاعت شخصی‌ام نبودم و به نظرم احمقانه است اگر زندان را خوب بدانم یا فکر کنم که زندان رفتن باعث می‌شود حرف‌هایم اهمیت بیشتری پیدا کند. حرفهای بنده‌‌ همان حرفهای سابق است، با منطقی که درون خودش نهفته و جز زمینه و سابقۀ نوشته‌هایم هیچ ضمیمۀ اضافه‌ای ندارد. اما زندان حجت‌ام را قوی‌تر کرد؛ که وقتی علیه تبعیض بنویسی و خودت به تبعیض گرفتار شوی دستکم برای خودت مسجل می‌شود که اشتباه نکرده‌ای.

نمی‌دانم اگر کسی بپرسد مزه نقد را چشیدی چه بگویم؟ در زندان هم کسانی که می‌دیدند مدافع کلیت نظام هستم چنین کنایه‌هایی بارم می‌کردند. به آسانی متهم شدیم به سوء استفاده دشمن! این البته برای کسانی که شانتاژ ارادتمندان هاشمی یا سایت‌های ضدانقلاب را «اصل» می‌گیرند و از زاویه آن‌ها به ما نگاه می‌کنند طبیعی است، اما برای هر عاقل دلسوزی مشخص است که زندانی کردن منتقدِ خودی، بد‌تر از سوء استفاده یا تبلیغات دشمن است.

ترجیح می‌دهم اهل زنجموره کردن و سپردن کار به خدا و این مظلوم نمایی‌های احساسی هم نباشم، که اگر حساب و کتابی در کار باشد بدون سپردن و واگذار کردن ما هم انجام خواهد شد. تنها چیزی که می‌ماند اشاره به آینده محتملی است که بخت‌ها برمی‌گردد، میزهای ناوفادار نصیب کسان دیگری می‌شود، و آنهایی که امروز ترکتازی کردند فردایی که احتمالا دیر باشد متنبه می‌شوند. که به قول شاعر: «چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند».

خداحافظی بدون تیتر!

احتمالا این مطلبِ زمان بندی شده وقتی منتشر می‌شود که بنده در حبس باشم و از فضای مجازی به دور؛

بهتر دیدم که از فرصت استفاده کنم و از همه دوستان طلب حلالیت کنم، کسی اگر چیزی از ما به دل گرفته است به بزرگواری خودش ببخشد.

راجع به پرونده و حکم و محکومیت و زندان هم به نظرم همان چند مطلبی که قبلا نوشته‌ام کفایت می‌کند و نیاز به شرح چندانی نیست، دوستان و خوانندگان اینجا بنده را به حد کافی می‌شناسند و گمان نمی کنم توضیح واضحات یا اعلان و ادعایی لازم باشد که ضدانقلاب نشده‌ام، و قصد سوئی نداشته‌ام، و طبق دفاعیات‌ام و تبرئه‌ای که در دادگاه بدوی اتفاق افتاد خلاف قانونی مرتکب نشده ام و …

إن شاء الله آنچه خیر است برای همه اتفاق بیافتد، زیاده عرضی نیست جز آرزوی سلامتی و سربلندی. ما را از دعای خیرتان محروم نکنید.

 

اطلاعاتی از پرونده امنیتی یک وبلاگ نویس ضدانقلاب

معنی محاکمه شدن در «دادگاه انقلاب» چیست؟ اینکه متهم دست به کاری زده که امنیت کشور یا ارزشهای اساسی انقلاب را تهدید کرده؟ ظاهرا ماجرا همین است و از نگاه بعضی‌ها، وبلاگنویسی مثل این بنده مجرم و مرتکب اعمال ضدانقلابی هستم. اصرار دادستانی بر مجرم بودن حقیر اینقدر هست که تبرئه شدن در دادگاه بدوی را برنتابد و درخواست تجدید نظر کند تا برای بار دوم هم در دادگاه انقلاب محاکمه شوم. به هر حال مدعی العموم هستند و باید از حقی که اینجانب از عموم مردم ضایع کرده‌ام دفاع کنند.

طبق ماده ۵ قانون تشکیل دادگاههای عمومی و انقلاب، اتهام توهین به بنیانگذار انقلاب یا توهین به مقام معظم رهبری در ردیف جرایم امنیتی، محاربه، فساد فی الارض، توطئه علیه جمهوری اسلامی، اقدام مسلحانه، ترور، تخریب موسسات، جاسوسی، قاچاق مواد مخدر و غیره قرار گرفته و متهم باید در دادگاه انقلاب محاکمه شود. واضح است که قانون محل اشکال است چون اتهام سیاسی را در کنار سنگین‌ترین جرایم امنیتی قرار داده و هیچ دلیلی وجود ندارد که توهین به رهبری در ردیف جرایم مخل امنیت کشور قرار بگیرد.

حتی اگر اشکال عدم تناسب را هم نپذیریم و این برخوردِ سنگین را درست و منصفانه بدانیم «شیوع مبالغه‌گری» تمام کسانی که سرِ همراهی با آن ندارند را تهدید می‌کند. این ضدفرهنگ آنقدر شایع هست که شخص آیت الله خامنه‌ای هم چندین بار به آن اعتراض کرده و در برابر مجیزگویی و تقدیسهای بی‌معنی موضع گیریهای صریح داشته‌اند. البته کسانی که عقل و حتی ارادت درستی ندارند گوششان به این تحذیر‌ها بدهکار نیست والّا شاید اصلا اهل اغراق و مبالغه‌های احساسی نمی‌شدند.

از قول پیامبر نقل شده است که: «اللّهم من ولی من أمر أمّتی شیئاً فشقّ علیهم فاشقق علیه، و من ولی من أمر أمّتی شیئاً فرفق بهم فارفق به.» یعنی خدایا هر کس عهده دار کار امت من شد و بر آن‌ها سخت گرفت بر او سخت گیر و هر کس عهده دار کار امت من شد و با آن‌ها مدارا کرد با او مدارا کن. این را آقای جنتی هم در نمازجمعه اخیرشان خواند که ‌ای کاش به گوش قانون نویسان، دادستانی، پلیس فتا، قضات دادگاه‌ها و… رسیده باشد. نتیجه این دادگاه تجدید نظر هم، هر چه که باشد، از دست ما جز آمین گفتن به همین دعای پیامبر چیزی بر نمی‌آید.

دوستان می‌دانند که با سخت گیری هم نمی‌توان بنده را متهم به توهین به رهبری کرد و اتهام کلیدی بنده‌‌ همان توهین به علی لاریجانی است که وبلاگ نویسان دیگری هم به خاطر آن متهم شده‌اند. روزی طلب، بذرافکن، ثابتی و… که در چند ماه اخیر به زندان محکوم شده‌اند نکته کلیدی پرونده‌شان همین بوده است. تفاوت پرونده قدیمی‌تر و سنگین‌تر بنده اینست که اعتماد بیشتری داشته‌ام و باب انتساب اتهامات ناروا برایم باز‌تر بوده است. (اینهم لابد از سادگیمان بوده که فکر کردیم می‌توانیم چیزهایی را به سود نظام و رهبری عملا و علنا ـ و نه با شعار و ادعا ـ ثابت کنیم).

تبلیغ علیه نظام، نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی، توهین به نمایندگان مجلس، توهین به علی لاریجانی، و توهین به مقام معظم رهبری اتهاماتی است که اجمالا در روند بازپرسی به اینجانب تفهیم شده، اما متأسفانه اطلاع دقیقی از کیفرخواست صادره ندارم. دو بار برای اطلاع از محتوای کیفرخواست به دادگاه مراجعه کرده‌ام اما ـ نه قبل از دادگاه اول و نه قبل از تجدیدنظر ـ اجازه نداند، و بار دوم گفتند چون پرونده‌ات امنیتی است نمی‌توانی کیفرخواست را مطالعه کنی! وکیل هم البته نمی‌توانم بگیرم چون هزینه زیادی دارد و از عهده‌اش بر نمی‌آیم.

ظاهرا وبلاگ نویسانی مثل ما باید به زندان و شلاق محکوم شوند تا بلکه تبدیل به «درس عبرت» شوند و دیگر کسی از ارزشی‌ها کارهای ما را تکرار نکند. از قضا سرکنگبین صفرا خواهد فزود و به جای اینکه این رفتار نشانه قاطعیت یا مساوات دانسته شود، و مثلا تحسین اغیار را در پی بیاورد، مدافعان نظام را که اکثرا هم به عملکرد برادران […] ارادت دارند دچار دلسردی و افول اعتماد خواهد کرد. (البته ما بده هستیم و کسی محلمان نمی‌گذارد، اما دیگرانی که حکم زندان خورده‌اند همه‌شان ضد انقلاب نیستند، نسبتشان با انقلاب هم از کارمندان دادستانی بیشتر است).

تتمه: اگر بگویند همینطوری یک مطلب از نوشته‌هایت را معرفی کن می‌گویم مطلب دوم همین وبلاگ.

دوباره به دادگاه انقلاب احضار شدم

به تازگی خبر دار شدم که دادگاه انقلاب برای کفیل بنده (محمدصالح مفتاح) احضاریه فرستاده و تاریخی تعیین کرده تا در موعد مقرر بنده را در شعبه تجدید نظر دادگاه انقلاب حاضر کند، والا طبق مقررات با او برخورد خواهد شد!

پیش از این تصور می‌کردم که کار پرونده بنده با آن اتهام‌های عجیب تمام شده و حکم تبرئه‌ای که در محاکمه اردیبهشت ماه صادر شده حکم نهایی است، اما ظاهرا رأی به بیگناهی منظور دادستانی را تأمین نکرده و این عدم رضایت به حدی بوده که کار را به تجدید نظر هم کشانده است. با این حال، تبرئه در دادگاه بدوی شاهد خوبی بود بر ناروا بودن همه اتهامات وارده.

عرف این است که احکام مجازات توسط محکومین مورد اعتراض قرار می‌گیرد و در مرحله تجدید نظر تعدیل‌ها و تخفیف‌هایی اتفاق می‌افتد، اما ظاهرا دادستانی مصر است که این بار داستان را معکوس کند و موفق به گرفتن حکم مجازات در محکمه تجدید نظر شود.

خاطره‌ای وبلاگی از آملی لاریجانی

یکی از نوشته‌های وبلاگی نسبتا قدیمی که در خاطرم مانده گزارش تورجان از مناظره بر سر «اجتهاد متوسط» است. پیدا کردنش اصلا سخت نبود. تکه‌هایی که در خاطرم مانده است را در زیر می‌بینید:

… نظریه‌پرداز اجتهاد متوسط [آملی لاریجانی] که اعتنایی به تذکرات پی‌درپی حجت‌الاسلام حسنعلی علی‌اکبریان دبیر علمی ‌نشست مبنی بر پایان وقت نخستش نداشت، ادامه داد…

… احمدی شاهرودی که یکی از ۲ ناقد نظریه لاریجانی بود، از‌‌ همان ابتدای سخن نشان داد که از لحن کلام لاریجانی دلخور است. چرا که لاریجانی در واکنش به تذکرات پیاپی دبیر نشست، می‌گفت که باید سخنش را به اتمام برساند و اگر قرار است ناقدان هم سخن بگویند بهتر است جلسه دیگری به آن‌ها اختصاص داده شود…

احمدی شاهرودی نو بودن این نظریه را زیر سوال برد و معتقد بود که سوابق و آثار عملی این نظریه، مهم‌تر از چیزی است که لاریجانی برشمرد.

لاریجانی طاقت نیاورد و واکنش نشان داد: «ادعا نکردم که نوآوری کرده‌ام.»

احمدی‌شاهرودی هم سریع پاسخ داد: «در مقاله‌تان آمده است. تازه آیه‌ای هم که آوردید (آیه نَفٌرٌ) اصلا دلالت بر جواز تقلید ندارد. مرحوم آیت‌الله العظمی‌ تبریزی هم نظریه مشابهی داشتند.»

این بگو مگو همچنان ادامه پیدا کرد:

لاریجانی: شما پیش‌فرض‌های بحث را عوض می‌کنید.

احمدی شاهرودی: شما هم مثل ما ساکت باشید. شخصیتتان محفوظ است، ولی گوش کنید تا ما نقد کنیم.

حسنعلی علی‌اکبریان، دبیر جلسه: من خواهش می‌کنم آقای لاریجانی تحمل بفرمایند.

احمدی‌شاهرودی: سیره عقلا هم بحث کلانی است که شما آن را مسلم پنداشته‌اید. منظورتان کدام سیره است؟ سیره عصر معصومین یا سیره مستحدثه؟

لاریجانی: شما اصل بحث را مطرح کنید. اینطور، من استفاده‌ای از این مباحث نمی‌کنم.

… در دقایق پایانی نشست بار دیگر تریبون در اختیار شیخ‌ صادق لاریجانی قرار گرفت که از کیفیت و نحوه انتقادات وارده دلخور بود: «اصراری ندارم که حرفم درست است، ولی ماه‌ها زحمت کشیده‌ام و توقع دارم که نقد‌ها هم منظم باشد.

ولی از حرف‌های برخی از ناقدین پیدا بود که زحمتی نکشیده‌اند. شما (خطاب به احمدی‌ شاهرودی) برخی از حرف‌هایی را که خودم قبول دارم به نام نقد به من تحویل دادید. اگر می‌دانستم که استفاده‌ای نمی‌برم به این جلسه نمی‌آمدم.»

… صادق لاریجانی چندین‌ بار از توزیع مقاله خود درباره اجتهاد متوسط در میان حضار گلایه کرد و گفت که قرار بوده تغییراتی در متن مذکور بدهد.

احمد مبلغی نیز از لاریجانی خواست که مقاله تکمیلی خود را در اختیار حوزه قرار دهد تا پژوهشگران حوزوی از آن استفاده کنند.

… صادق لاریجانی هم که چندان رضایتی از نشست نداشت، سخنان پایانی دبیر علمی ‌نشست را «اذن خروج» نامید.

از شر قارچ‌های پرونده ساز به کجا پناه ببریم؟

بعضی سایت‌های قارچی روش پرونده ساختن را خیلی خوب یاد گرفته‌اند: «تخریب گسترده»، «طیف افراطی مدعی بصیرت»، «حمله به علی مطهری»، «یکی از سرحلقه‌های وبلاگ نویسان حامی احمدی‌نژاد»، «حمله به نظرات رهبر انقلاب»، «جریان مدعی بصیرت»، «حمله به شهید مطهری»، «نویسنده مدعی بصیرت» و…، این ادبیات زیبا اما تکراری، متعلق به کدام سایت قارچی است؟ چند دروغ و تهمت از همین عبارات کوتاه می‌توان استخراج کرد؟ چه کسانی بیشتر از دیگران شعار اخلاق می‌دهند؟ و چه کسانی بیشتر دنبال پرونده سازی و تخریب‌اند؟

از پی این مطلب قارچ مزبور بنده را «یکی از سرحلقه‌های وبلاگ نویسان حامی احمدی‌نژاد» نامیده است [نخندید برادران! خواهرم قهقهه‌ات را! عین واقع را نقل کرده‌ام]. خودمانیم اما، بنده چه آدم مهمی هستم و خودم خبر ندارم! اگر زدو‌تر خبردار می‌شدم شاید خودآگاهی باعث می‌شد خط دهی بهتری بر وبلاگ‌های احمدی نژادی می‌داشتم! در آنصورت شاید بعضی‌ها خیلی بیشتر نگران اخلاق و ارزش‌ها می‌شدند، احتمالا حجم پرونده‌های دادسرای فرهنگ و رسانه هم از میزان فعلی بسیار بیشتر می‌بود. اما شکر خدا بنده سر حلقه هیچ طیف و جریانی نیستم.

می‌گویند: «حمله جریان مدعی بصیرت به شهید مطهری به دلیل دفاع وی از آزادی بیان در حالی صورت می‌گیرد که چندی پیش علیرضا پناهیان از تئوریسین‌های این جریان، آزادی بیان را یک مرام صهیونیستی ارزیابی کرده بود» بعله! یعنی بندۀ دانشطلب از سرحلقه‌های جریانی هستم که پناهیان از تئوریسین‌هایش است؟ احسنت، خیلی هم عالی! [افراد بخندند! اینجا را هر چقدر بخندید کم خندیده‌اید]. حالا این تئوری‌های پناهیان چه چیزهایی هست؟ کاش حداقل یکی دو تا از کتاب‌های تئوریک استاد پناهیان را هم معرفی می‌کردند که ما هم بی‌خبر نباشیم.

قارچ مزبور در ادامه یک حرف زیبا می‌زند: «در نظریات شهید مطهری و شهید بهشتی دو نظریه‌پرداز شاخص انقلاب اسلامی، بیشترین اهمیت به آزادی به ویژه آزادی بیان داده شده است» غیر از بحث آزادی بیان، یک اشکالی به ذهن ما خطور می‌کند که، رومان به دیفال، فقط از خودمان می‌پرسیم؛ بهشتی مگر نظریه‌پرداز بود؟! تا حالا فکر می‌کردیم بهشتی نه نظریه‌پرداز، که اساسا آدم اجرایی، و مدیر تشکیلاتی بوده، و خیلی هم قوی عمل می‌کرد. فکر می‌کردیم اهمیت او در همین توان تشکیلاتی و مدیریتی بوده، اما حالا می‌شنویم نظریه‌پرداز هم بوده است! [اصولا هر کس مشهور است نظریه‌پرداز  هم هست؟]

نظر پرونده سازان درباره مطهری این است که: «انتقاد وی از برخی آثار دکتر شریعتی، ارائه تفکرات مارکسیستی در قالب و با ادبیات اسلامی بود» اما باز یک سوالات تخریب گرایانه و بصیرت آلودی به ذهن ما خطور می‌کند؛ حرفهای مطهری «نقد» بود؟ یا چون غلط بودن حرفهای التقاطی را فرض گرفته بود راجع به «جلوگیری از آزادی بیان» امثال شریعتی صحبت می‌کرد؟ به نظر ما که گزینه دوم صحیح است. یعنی دعوا اصلا بر سر نقد و مخالفت نبوده، «اون که هِچ!»، محل نزاع با وضوح جالبی بر سر این بوده که جلوی آزادی بیان چه کسانی گرفته شود. [یعنی فقط پناهیان مخالف آزادی «مطلق» بیان نیست]

حالا اگر نقد و آزادی بیان از نظر قارچ‌ها اینقدر خوب است چطور از پیش خودشان مصادره به مطلوب می‌کنند که نقد مواضع سیاسی استاد مطهری: «در حالی است که امام خمینی(ره) آثار استاد مطهری را بدون استثنا خوب و رهبر انقلاب آثار ایشان را مبانی فکری نظام جمهوری اسلامی دانسته‌اند»؟ یعنی چون آثار استاد مطهری بدون استثنا خوب و مبناساز هستند پس نقد ایشان ممنوع است؟ یا کسی حق ندارد با مواضع سیاسی ایشان مخالفت کند؟ پس آزادی بیان که آنقدر مهم بود چه می‌شود؟ نکند آزادی بیان در این حد دیگر صهیونیستی و ممنوع است؟

تتمه: به مورد قبلی پرونده سازی از همین تیم قارچی در سایت قبلیشان، که شکل بسیار آشکاری هم داشت، در اینجا اشاره کرده‌ام | بله! شأن ما این نیست که اساسا با قارچ‌ها سر و کاری پیدا کنیم، اما آن‌ها گیرهای تابلویی به ما می‌دهند، شاید برای از گیجی درآمدن بعضی‌ها هم بد نباشد | با این تصورات درباره آزادی بیان و نوع برخورد‌ها، آیا معلوم می‌شود که عامل شکوفایی فکری و فرهنگیمان در کجا‌ها نهفته است؟ | فضای سیاسی اینترنت به شدت آلوده شده، قارچ‌ها می‌خواهند اینترنت شبیه میدان جنگ باشد، آنهم یکطرفه! بزنند، اما نخورند.

آقای کاوه! شماره خونه ما رو داری؟!

داشتم می‌رفتم فلکه صادقیه که بعد از حساب کردن کرایه و پیاده شدن از خودروی عبوری احساس کردم گوشی مبارک (سونی اریکسون دو کارۀ گوشت کوب نشان) در جیب لیز منحوس‌ام نیست. فورا برگشتم ببینم پراید مشکی‌ای را که سوارش بودم پیدا می‌کنم یا نه؟ از بخت بلندم گازش را گرفته بود. فورا یک پراید مشکی دیگر ـ بدون هیچ تعمدی ـ سوار شدم تا شاید توی مسیر به سمت آزادی پراید اولی را ببینم، نفس زنان که به راننده ماجرا را گفتم گفت: بیا، با این تماس بگیر! گوشی او هم مدل پیشرفته‌‌ همان تبلیغ تلویزیونی بود که بعضی از شماره‌ها را نداشت؛ یعنی هیچ کدام از شماره‌ها را نداشت! خود راننده با روحیه بالا اما با بدبختی شماره را گرفت و گوشی را داد دستم، خوشبختانه اصلا تماس برقرار نمی‌شد.

با بی‌خیالی نسبی‌‌ همان آزادی پیاده شدم و دیدم رفتن به سمت خانه اصلا صرف ندارد، دوستان برای حجامت قرار داشتند، ما هم رفتیم محل خون ریزی. چند دقیقه‌ای منتظر ماندم و اولین کلامی که بعد از سلام و علیک منتقل شد ماجرای گوشی و این بود که یک کدامتان با گوشی من تماس بگیرد، شاید تماس برقرار شود. خوشبختانه تماس برقرار می‌شد، اما کسی جواب نمی‌داد! بی‌ اعتنا به گوشی رفتیم حجامت و عملیات خین ریزی هم با موفقیت صورت گرفت. بعد از ظهر که میثم تماس گرفت بالاخره گوشت کوب مورد نظر جواب داد و نشانی را از یابنده محترم گرفت، که‌‌ همان مطلع‌اش خیلی نزدیک و امیدوار کننده بود؛ کرج، آنهم نه خودش؛ سرآسیاب! نشانی را گرفتم و گذاشتم برای روز دیگر.

صبح راه افتادم و با مترو به سمت کرج رفتم. توی مترو تازه جیب‌هایم را پی کاغذ نشانی می‌گردم، در کمال خوشوقتی نشانی را فراموش کرده بودم. می‌دانستم شارژ گوشی تمام شده و تماس دوباره بی‌فایده است. در عوض می‌توانستم از اولین تلفن عمومی با خانه تماس بگیرم تا نشانی را برایم «تلفن گرام» کنند، اما پای یک معضل جدی در میان بود: شماره‌ها یادم نمی‌مانند، مخصوصا شماره تلفن خانه خودمان! چاره‌ای نبود، به ۱۱۸ امیدوار نبودم و شروع کردم به عملیات دردآور فشار به مغز مبارک، شاید شماره تلفن یک نفر یادم بیاید، که او هم احیانا شماره منزل ما را در گوشی‌اش داشته باشد. روی بلیط مترو اعدادی را می‌نویسم تا مگر ترکیب آشنایی پیدا شود، افاقه می‌کند، و شماره آشنایی یادم می‌افتد.

از دومین تلفن عمومی ایستگاه مترو زنگ می‌زنم، شماره درست است و صدای کاوه را می‌شنوم. با کمال اطمینان به نفس شماره تلفن خانه خودمان را می‌خواهم؛ خیلی تعجب نمی‌کند و چندان نمی‌خندد. فرصتی می‌دهم تا شماره را پیدا کند. در تماس دوم ماجرا را مختصر تعریف می‌کنم و معلوم است چه واکنشی انتظارم را می‌کشد؛ کرکر خنده! تماس با خانه و تلفن گرام به سادگی انجام می‌شود. از آنجا مستقیم با یک پراید سفید به سرآسیاب می‌روم و در سرآسیاب با یک جعبه کوچکِ شیرینی خود را به محل مورد نظر می‌رسانم. گوشت کوب مورد نظر با موفقیت در نشانی تحویل گرفته می‌شود و سیمکارت و شماره‌ها تحت الحفظ باقی می‌مانند. اینجانب نیز با چند خط دردناک تیغ در پشت (و در مغز) به منزل می‌رسم.

تتمه: نوشته شد، به پیشنهاد کاوه.